تبليغاتX
عروسکخانه

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب


عروسکخانه 

 

من از دیار عروسک ها می آیم از زیر سایه های درختان کاغذی...!

 
 
یک چیزی که معنی نمیده....
 
 

از دست دادن تو برای هفت پشت من را بس است...

آنقدر بس بوده که من شده ام یک دختر ساکت سر به زیر نسبتا رام...

حالا که همانم که تو می خواهی تو نیستی...

برایت از امشب آرزوی موفقیت و شادی می کنم...

و امیدوارم در کنار همسر آینده ی بسیار عزیزت روزهای خوبی داشته باشی...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نه...

جملات بالا کلی بی معنی بود..

دیگر چیز با معنی از من نخواهید خواند..

بد جور زده ایم توی بی معنی بودن..

آنقدر که گریه های دیشب و پریشبم بی معنی محض بود...

محض محض محض...

خوش به حال آنانی که معنای زندگی را دریافته اند...

به آن معنی می دهند..

از آن لذت میبرند...

ما یاد نگرفتیم...

بعید میدانم روزی بیایید که یاد گرفته باشیم....

از آنجا که دیگر هوس بچه دار شدن هم نداریم...

هیچ خل و چلی بعد از من نیست که کمی شبیه من باشد و

اسمش پامچال باشد...یا بامداد...

ـــــــــــــــــــــــ

امشب خیلی خوبم...

خیلی سبکم..

اگه اینجا رو می خونی..

فقط با توام...

هی عزیز قدیمی من شبت به خیر...

همین....


 
  نوشته شده توسط سمیه در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391

 




 
 
....راحت باش...
 
 

ماشین نویسندگی م روشن شده...

مدیون دغذغه های کوچیکی هستم که ذهن متلاشی شدم قدرت هضمشون

رو نداره و مدام بزرگ و بزرگ ترشون میکنه...

من ... یه آدم...بدون سلول های خاکستری..یا با همان اندک سلول خاکستری

نیم شوز شده...و کلید خانه ای که گم شده...و من متهم ردیف اولم چون از همه گیج ترم...

چون این روزها حواسم معلوم نیست کجاست...حواسم نیست....

هی می گویم برایم یک ماشین تایپ بخر که صدای تق و توق بده...

اینطوری شاید بتونم متمرکز شم...من خودم نیستم..یک بغض بزرگ رو به ترکیدن...

درد میکند ستون فقراتم و دکتر دوشنبه ها تا یک ماه دیگر وقت آزاد ندارد...

اشتهای کور شده....و افتادن در برزخ بزرگی به نام نمیدانم...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بالا رفتیم دوغ بود...

پایین اومدیم ماست بود...

قصه ی ما دروغ بود...


 
  نوشته شده توسط سمیه در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391

 




 
 
سی گار....
 
 

و اینجا...

حالا که فس بوک نیست....برگشته ام به جایی که مدت ها بود نیامده بودم...

تصویری اگر باشد برای توصیف...

مجسمه هایی از بامداد و پامچال است...

آنها در همان وضعیت قبلی خودشان فیکس مانده اند...

پامچال ایستاده روی میز تحریر و در حال ریختن شیر کاکائو در دهان بامداد...

چامسکی نشسته رو به روی تلویزیون برفک دار و فیلتر سیگارش روی لبهایش چسبیده...

خانه را خاک گرفته...

وضعیت درهمی ست..

برای فرار از تنهایی آدم چه کار ها که نمی کند...

نصفه شبی پای تلفن دل کسی را میبرد که اصلا دوستش ندارد...

و با یک قربان صدقه اش تا صبح توی جایش میغلتد...

ما همه دچار کمبود های احساسی و عاطفی هستیم...

همه که نه ولی خیلی هامون اینطوری هستیم...

آدم هایی که شب فکر میکنن یه نفر و دوست دارن و صبح ازش متنفر میشن....

خدا رو شکر...

آدرس وبلاگم و نداره و می تونم براتون بگم که زیاد دوسش ندارم...

گیج شدم...

کنکور از یه طرف...

نمایشنامه خوانی از یه طرف دیگه....

ملکه ی غریبه..

دانشگاه ورامین از یه طرف...

این خونه ی خاک گرفته ی پر خاطره هم از یه طرف دیگه..

درد شدید کمرم که الان به یه ماهگی ش نزدیک میشه..

سرطانم درد می کند..

لابد از همان نوع معروف است مغز استخوان...

بمان...

نرو..

من نمیخوام به سرنوشت شخصیت فیلم سکوت برگمان تبدیل بشم..

همون زن سرطانی که خود ارضایی می کرد و از عشق میترسید...

شرط های من برای ازدواج زیاد است..

اولی اینکه من اهل گرفتن مراسم نیستم...

دوم من اهل آوردن بچه نه یکی نه دو تا هم نیستم...

مطمئنا هیچ دوست ندارم برای داشتن عصای دست و گریه کن سر خاکم یک موجود بی

گناه را به این دنیای پر گناه دعوت کنم...

که فقط بیاید زیر تابوتم الله و اکبر بگوید و تا هفت شب اشک بریزد و افسردگی بگیرد و

تمام..

من سمیه م...

همون آدم همیشگی ..

همون آدمی که هنوز نتونسته با خودش ..روحش کنار بیاد...

شب ها پر از بغضم...

صبح ها پر از سکوت..

آخ این روزها چقدر دلم برای خودم تنگ می شود...

چقدر دلم برای خودش می سوزد...ــــــــــــــــــــــــــ

بامداد داره تکون میخوره...

پامچالم همینطور...

چامسکی میگه یکی واسه من یه چایی بریزه...

من خوشحالم...

من دوباره به زندگی تخیلی خودم برگشتم...

و برام دیگه هیچی مهم نیست..

فقط یه چیز مهمه ...

اینکه شیرکاکائو روی میزم نریزه...

یکی یه نخ سیگار داره به من بده...!!!!!!

 


 
  نوشته شده توسط سمیه در جمعه هشتم اردیبهشت 1391

 




 
 
مدرسه...
 
 

مدرسه ٬ مدرسه برای من هیچ جیزی نداره جز یه مشت خاطره ی پُر استرس...

از مدرسه فرار کردن برای رفتن به خونه و برداشتن شلوار ورزشی بگیر تا خطر

سقوط از در آهنی ...بالا رفتن از درخت توت و زمین خوردن های زیاد...بچه ی شری

نبودم ولی محیط دفتر کار ناظم مدرسه رو خوب می شناختم...میدونستم تلفن خانم

مدیر قرمزه و تلفن خانم ناظم سبزه...من حتی به جرات می تونم بگم بیشترین

اشکی که ریختم توی دوران سه سال راهنمایی بود...بسکه سر چیزای جزیی من و

میبردن دفتر...آخه کدوم آدم عاقلی ی بچه ی ۱۲ ساله رو که خواسته آب بازی کنه

میبره تو دفتر و زنگ میزنه به باباش...؟حالا فکر کن تازه باباهه موبایل خریده

و اولین تماس از مدرسه ست که دخترش مثل موش آب کشیده ست...

اوف که چقدر سر ایم موضوع من اشک ریختم...تازه باباهه هم دعوام نکرد

فقط گفت دخترم شان خودت و حفظ کن...راستش من هنوزم نمی فهمم شان یعنی چی...؟

بعد اصلا مگه ربطی به آب بازی داره...کلا مدرسه چیز خیلی خوبیه....با تمام سختی صبح

بیدار شدن و جا نموندن از سرویس و این اتفاقا خیلی دوست دارم زمان دوباره برگرده

عقب...شاید یه کم عاقلانه تر برخورد کنم و در حفظ شان بکوشم...

جمله ی تحت تاثیر گذارنده ی امروز تا آخر شب :

" ز گهواره تا گور دانش بجوی "

ما رفتیم چایی شیرین نون پنیرمون و بخوریم...

صبحتون به خیر ....


 
  نوشته شده توسط سمیه در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391

 




 
 
یک توهم کوچولو...
 
 

از بچگی عاشق کتاب بودم...از همون حرفای کلیشه ای که یاد گرفتن همه می زنن...ولی من جدی می گم...من عاشق کتاب بودم...حتی بیشتر از ساندویچ های سوسیسی که ساندویچ فروشی نزدیک مدرسه درستش می کرد...حتی بیشتر از آبنبات های دهنی دسته دوم دوستام که دو سه تا لیس که بهش میزدن بدشون میومد و موقع انداختن آبنباته تو سطل آشغال من میپریدم و آبنبات رو رو هوا میزدم...خیال نکنین من از اون بچه هایی بودم که پول تو جیبی نمی گیرن و زنگ های تفریح آویزون این و اونن...من فقط عادت داشتم چیزی حروم نشه...قدرت تخیلم توی بچگی در حد صفر بود...برای من همه چی جدی بود...فقط نمی دونم چرا یادم نمی موند وقتی زنگ تفریح می خوره با بقیه ی بچه های کلاس هجوم ببرم سمت بوفه...ترجیح میدادم زنگ تفریح ها توی کلاس بمونم و مشق های ننوشته ی زنگ بدی م و که دیشبش فراموش کرده بودم و بنویسم...بعضی وقتا هم مشق های دوستام و می نوشتم...کلا زیاد اهل دوست و رفیق نبودم...من بیشتر وقتمو توی زنگای تفریح به نگاه کردن کفش و مانتوی بچه ها می گذروندم...عاشق مانتوهایی بودم که سر آستینش کش داره و کفش های اسپرتی که رنگش سفیده...من اون موقع ها شروع کرده بودم به شمردن بچه هایی که کفش سفید اسپرت دارن....درست وسط جمع آوری اطلاعاتم بودم که خونمون عوض شد و تحقیقاتم نا تموم موند...از اون روز عاشق کتابا شدم...به نظرم کتابا به صد تا کفش نوی سفید و اسپرت می ارزه....( نمیدونم یهو یاد مدرسه افتادم...دلم واسه اون روزای خوب تنگ شد....اینکه این متن برگرفته از تخیل منه یا واقعیته رو نمیدونم...خودتون هر جوری که دوست دارین تصور کنین...اینجا همه چی آزاده....حتی تصور....)


 
  نوشته شده توسط سمیه در شنبه دوازدهم فروردین 1391

 




 
 
من من....
 
 

مشق های ننوشته...دلهره های آخر سال...ترس از شروعی دوباره...

بی رنگی این روزها حتی شب ها...سیاهی مطلق دور چشم...سبزه هایی

که سبز نشده می خشکند...باران هایی که قرار بود ببارند و نباریدند...

برف کوه هایی که زودتر از موعد آب شدند...عجله ی مفرط من در تایپ کلماتی

که به زور از زیر صدای رضا یزدانی رد می شوند و انگشتانی که گوش به فرمان

از کلیدی روی کلید دیگر می جهند....نمی که صورتت را می گیرد و از عرق نیست...

موهایی که چرب شده....آدمی که فکر میکند اگر این ها را بنویسد مسلما به آسمان

که نمی رسد هیچ به زمینی بودن خودش اعتراف کرده و چه اعتراف سختی ست به زمینی

بودن...به بد بودن...به پلیدی به دروغ...به گند و....تلخی زیادی که از من نیست...

از همین شکلات تلخ ۷۰ درصد است که فروشنده قول داده مال جایی حوالی روستاهای

سوئیس باشد و اگر بدمان آمد پسش ببریم...من عاشق بوی شکلاتم و گرنه طعم چیز زیاد

مهمی نیست....هست...طعم این روزها شبیه همین شکلات های تلخ است

نه زیاد شیرین که دلت را بزند نه زیاد تلخ که رگت را بزند...سر می کنیم همه چیز را اینبار

از دسر ....شکلات تلخ ُبوی بهاری که هر چه زور میزنیم در هوا پیدایش نمی کنیم...

همین خاک سنگی که از خانه ی رو به رویی که بنایی دارند این روزها به هر چه

بوی بهار و سبزینه ی گیاهان است برتری پیدا کرده ....همه چیز مثل سابق است...

ما شاید توی ۹۰ گیر کرده ایم هنوز....چیزی تغییر نکرده....همه چیز مثل سابق است....

بگو اینبار آخرین ماهی باقی مانده ی سفره ی هفت سینمان حال ۹۱ را نداشت....

(اینا رو منی نوشته که دپرسه....ولی اون یکی منم الان میخواد بره تو حیاط دم گربه

ها رو بکشه...این و می گم که خیالتون راحت باشه که من چند تا من دارم که

هر کدومشون در حال انجام یه کاری ان....اون یکی منم هوس فیلم کرده ....من چندمم

هم دلش پیاده روی می خواد....و من هزارمم هوس قره قوروت کرده....)


 
  نوشته شده توسط سمیه در شنبه پنجم فروردین 1391

 




 
 
 
 

شاهین نجفی / یغما ی گلروئی / گشت ارشاد....

----------------------------------

یه مجرم فراری شدم که تو زندگیش....

درگیر یه گریز بدون توقفه....

وقتی نداره جاده ی چالوس و راه قم....

من مستی م که خوش داره رانندگی کنه...

یه ماهی که توی آکواریوم زار میزنه...

تا توی اشک های خودش زندگی کنه...

باید تلو تلو بخوریم زمونه رو....

وقتی که مست نیستی به بن بست می رسی...

تو مستی آدما دوباره مهربون میشن...

حتی برادرای توی ایست بازرسی...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

وحشتناکه...اینکه درگیر احساسات وحشتناکی بشی...درگیر یه سری احساسات مبهم

که فکر می کنی به لحظه ی انهدام زمین تنها چند لحظه باقیه و تو هیچ کاری از دستت

بر نمیاد...

زمین میره رو هوا...با تمام آدمایی که روش زندگی می کنن...آب دریا ها میریزه توی فضا...

ماشینا...خونه ها....مدرسه ها...دادگاه ها...بیمارستانا...دانشگاها...تیمارستانا...

باور نمی کردیم زمین یه روز جاذبه ش رو از دست بده...باور نمی کردیم جاذبه میتونه

همچین چیز مهمی باشه...!!!!!!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 


 
  نوشته شده توسط سمیه در پنجشنبه سوم فروردین 1391

 




 
 
حالا دوباره....دستا رو هوا....
 
 

عمرا...من عاشق اینجام...

به خاطر همینه که نصف اون آدمایی که توی فیس بوک میان و متنام و می خونن

آدرس این وبلاگ و اون یکی وبلاگم و ندارن..

راستش باید یه جایی باشه واسه خلوت آدم...

اینجا خلوت منه...

و اینجا رو به هر جایی ترجیح میدم...

گاهی فیس بوک فقط تو رو از یه سری جهات پر میکنه...

ولی من همین وبلاگ خلوت خودم دوست دارم....و قول میدم بیشتر به روز نگه شدارم...

حتی شده برای یه مخاطب...حتی اگه خیالی باشه...

ـــــــــــــــــــ

دو روز میشه که سرم درد میکنه پشت سر هم..

یه بار ما تو عمرمون بت شکنی کردیم ...

و نمیخوام بگم چی کار هم کردم...

نترسین کار خیلی بدی نبود...

من فقط یه کم لبام و سرخ کردم...

همین...

چون مُد شده تازگی ها...

منم گفتم از این بی رنگی در بیام...

یه بار کله م به دیوار خورد...

داشتم میرفتم زیر موتور...

یه ژسره واسم سوت زد....ولی سوتش با بقیه ی سوتایی که تا حالا واسم زده بودن

فرق داشت...

معنی سوتش این بود....(......)

حالا من ترجیح میدم دیگ هیچ وقت از این رژ لب فرانسوی که فروشنده هه گفت

سُرب هم نداره استفاده نکنم...

چون می ترسم این دفعه دچار مرگ ناگهانی شم...

راستش همه ی مرگ ها ناگهانی هستند...

و دسته بندی مرگ ها به دو دسته ی ناگهانی و گهانی کار زیاد جالبی نیست..

اما اگه روی یه نمودار از ناگهانی به سمت گهانی بریم...

مرگ بر اثر تصادف و سکته ی قلبی ....و انواع سقوط با هواپیما و چتر نجات و این حرفا

ناگهانی ترین و مرگ در سن ۱۵۰ سالگی بر اثر کهولت سن گهانی ترینشونه...

گهانی اصلا کلمه ی درستیه که من دارم همینطوری ازش استفاده می کنم....؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مهم نیست...

مهم مرگ های ناگهانیه...

من توی یه مرگ ناگهانی بر اثر سقوط بهمن می میرم...

و جسدم هم پیدا نمیشه...

فقط باید توی دو سال اینده برم یه دوره کلاس کوهنوردی فشرده بگذرونم..

جالب اینجاست که هنوز باور نکردم من می تونم جز دسته مرگ های گهانی باشم...

مثلا یه سمیه ی ۸۷ ساله با موهای سفید با کلی نوه که از روی کت و کولم بالا میره...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ممنون از اینکه من و انتخاب نکردی ...

دیشب خیلی به این قضیه فکر کردم...

تو و من اگر با هم عروسی میکردیم من بر اثر یه بیماری سخت مثلا سرطان می مردم...

و اونوقت تو می رفتی با کس دیگه..

خوب من ترجیح می دم از همین الان بری با کس دیگه...

نه بعد ازمرگم...

(به تقلید از مصطفی مستور مثلا)

خوب...

همه چی معلومه...

منم دیگه کم کم میرم به کارام برسم...

اطاق مثل همیشه شلوغه و نمی خوام تمام سال تحویل به تو....ریخت و پاش اطاقم...

تو....و کتابای نخونده و پخش و پلای توی اطاق...به تو و فیلمایی که هنوز ندیدم...

فکر کنم...

برو گم شو....

متاسفانه با همین غلظت....

 


 
  نوشته شده توسط سمیه در جمعه بیست و ششم اسفند 1390

 




 
 
.....
 
 

ـ میشه چراغا رو روشن کنی...؟

- اینجا همیشه همینطوری بوده...تو از اولم میدونستی...

ـ دونستن و که میدونستم...اما می تونیم با هم دیگه یه کم مسالمت آمیز برخورد کنیم...

ـمسالمت آمیز دیگه چه جور کلمه ایه...؟

ـ یه کلمه واسه شرایطی که الان واسم درستش کردی ....

ـ چه شرایطی...؟

ـ انقدر تاریکه که من حتی همین صفحه کلید و نمی بینم که بخوام بقیه حرفم و بزنم...

ـ مگه حرف و تایپ می کنن...حرف و می زنن...تازه مگه مجبوری تایپ کنی...یه ادم سالم این موقع شب

خوابه...

ـ مگه من یه آدم سالمم..؟

ـ تا خودت چی فکر می کنی...

ـ من فقط آرزوهای بزرگی دارم...همین...

ـ خوب همون آرزوهای بزرگتون کار دستتون میده در نهایت...

ـ چی میشه مثلا...؟

ـ همه ی آدمایی که آرزوهای بزرگی داشتن منهدم شدن...

ـ منهدم...؟

ـ تازه بعضی وقتا در موارد شدید یه سونامی اومده بردتشون...

ـ کجا...؟

ـ من چه میدونم...تو سوراخ دندون کرم خرده ی تو...

ـ ائه پس بگو چقدر دندونم درد میکنه...همه ی آدمایی که آرزوهای بزرگی داشتن جمع شدن تو دندون

من....

ـ احمقی تو...

ـ یه سئوال بپرسم...

ـ دو تا بپرس...

ـ می برنشون...یا می برتشون...؟

ـ چی رو...؟

ـ همون آدما رو...

ـ من چه میدونم می برنشون...

ـ کجا....؟

ـ همون جا...

ـ اونجا کجا بود...؟

ـ سوراخ دندون کرم خرده ی تو...

- بگو....یه چند وقته دندونم درد میکنه...حالا میشه اون لامپ و روشنش کنی...کور شدم...بی شعور...

 

 


 
  نوشته شده توسط سمیه در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390

 




 
 
حرکت با سرعت نور..
 
 

بعد از حدود دو هفته دیشب اولین شبی بود که با دهن بسته خوابیدم..

و از راه بینی نفس کشیدم...

یه تجربه ی کم نظیر..

هنوز سرفه ها هست و من باید تا پنج شنبه خوب شده باشم...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

داریم با بامداد و پامچال و چامسکی یه ماشین می سازیم که باهاش

بتونیم با سرعت نور در فضا حرکت کنیم..

ما میخوایم سقف زمان و بشکونیم و وارد بعد دیگه ای از زمان بشیم

که دیگه زمان معنی نداره..

از حالا میتونم سکوت و معلق بودن اون لحظه رو حس کنم...

ولی از دیشب تا حالا دارم به این فکر می کنم که آدمیزاد با مردن

وارد همون بعد بی زمانی و بی مکانی میشه...

یعنی اینکه فعلا واسه خودکشی زوده...

بله باید دست نگه داشت..

اگه ماشینمون خوب از آب در نیومد مجبوریم برای

وارد شدن به بعد دیگه ای از زمان از این تن خاکی بپریم بیرون...

امیدوارم شما با خوندن این متن جو زده نشین..

این یک پروژه ی چندین و چند ساله ست که من دارم از لحاظ علمی روش تحقیق می کنم..

به خاطر همین نوع خودکشی من یه نوع خودکشی در جهت اضافه شدن علم و دانش

به ذرات میکروسکوپی خودمه..

و فکر نکنم جز گناه کبیره به حساب بیاد...

آقا یقه رو ول کن...

جسم خودمه ...

دوست دارم از بین ببرمش...

مردم فضولن به خدا...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سفر همیشه آدم و عوض میکنه..

اما نه هر سفری..

من مدام توی گوشم یه آهنگ عجیب نواخته میشه که میدونم مال کجاست..

و دوست دارم تا زندم برم و از نزدیک اونجا رو ببینم..

صدای آهنگه شبا توی گوشمه...

و من خودم و توی باد و کلی دامن چهار خونه میبینم....

و آدمایی که انقدر بزرگن که تو کوچیک بودن خودت و تازه اونجا احساس میکنی..

آدمایی با کلی انرژی مثبت و دید کلی و جامع به دنیای پیرامونشون..

فکر کنم اون آدما بدون هیچ وسیله ای وارد بعد دیگه ای از زمان شدن...

اونا بدون هیچ وسیله ی مادی تونستن به اونجایی برن که من دارم خودم و می کشم که

به اونجا برسم....

اونجایی که من میخوام برم دقیقا همون جاست ...

همون جای عجیب با همون موسیقی غریب و آدمایی که تو رو تا اوج نبودن میبرن و میارن...

میشه لطفا دستای منم بگیرین ...

من به بیرون رفتن از خودم احتیاج دارم...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هی تو...

همانی که ...

ایستاده ای...

محکم بایست..

و شب ها من را از وجود خیالی ات....

لبالب از احساس کن...

میشود ...

باور کن...

می شود نبود...

ولی بود...

می شود در اعماق قلب کسی چنان رخنه کرد...

که نشود با هیچ چیزی جدایش کرد...

من همان چیز چسبیده شده ی قلب توام..

با افتخار تمام میخواهم همان جا بمانم..

نگه م دار...

جای زیادی نمی گیرم...

فقط بگذار همان جا آهسته به موسیقی مورد علاقه ام گوش دهم..

فیلم های مورد علاقه ام را ببینم....

و کتاب های مورد علاقه ام را..

من بی درد سر ترین موجودی هستم که تو تا به حال در تمام عمرت دیده ای..

از آن موجوداتی که سال ها و روزها می شود حضورش را نادیده گرفت

بی آنکه بهش بر بخورد...

من دیگر موجود عجیبی شده ام که تو تصورش را هم نمی توانی بکنی..

پس میگذاری هان...

بروم وسایلم را بردارم..؟

هان...؟


 
  نوشته شده توسط سمیه در یکشنبه سی ام بهمن 1390

 




 
 
مطالب پیشین
 
 

 

Powered By blogfa.com Copyright © 2009 by arosakkhane
This Themplate  By Theme-Designer.Com

 
 

.:: Menu ::.

صفحه ی نخست
پست الکترونیک

آرشیو مطالب
عناوین مطالب وبلاگ
لينك rss
طراح قالب

 

.:: About ::.

بنویس...
تا میتوانی بنویس...
آنقدر بنویس تا انگشتانت بشکند...!
"آنتوان چخوف"

.:: Links ::.

حرفه ای ترین قالب هاي وبلاگ
صيد قزل آلا در اينترنت
خانه ی سبز
سنجاقك يك روزه
" کودکی در پوست خرس "
شکلات سرد
جزیره در کهکشان
نت فالش
"مترسک"
عقاید یک دلقک
مدیر !
اینم من
حس ناب نامتعارف
چمدان آجری
مداد نوکی
آواهای شبانه
مارگون
جايي براي شستن رخت ها
دختر اردیـــبـــهـــشـــت
پرنده مهاجر
سكوت
دخو
زمزمه های عاشقانه
رقص سرد
ارشیدا
اگر شبی از شبهای زمستان مسافری ...
آس و پاس ها
Downpour
عندلیب شیدا
شمع
عیش و نیستی
گیلاس آبی
می توانیم...!
وســـــــعـــــــت زندگیــــــــــی
اين من ! خالي كنيد تير
شيطون بلا...!
پلك نيمه باز
تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

.:: LinkDump ::.

وبلاگ آراز بارسقیان
وبلاگ محمدامیریاراحمدی
ياداشت هاي شهرام كرمي
تئاتر شهر
گروه تئاتر شاليزه
خبرنامه گروه تئاتر لیو
ايران تئاتر
لیست تمام پیوند ها

.:: Others ::.



.:: Archive ::.

اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
ادامه ی آرشیو ماهانه