بعد از حدود دو هفته دیشب اولین شبی بود که با دهن بسته خوابیدم..
و از راه بینی نفس کشیدم...
یه تجربه ی کم نظیر..
هنوز سرفه ها هست و من باید تا پنج شنبه خوب شده باشم...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
داریم با بامداد و پامچال و چامسکی یه ماشین می سازیم که باهاش
بتونیم با سرعت نور در فضا حرکت کنیم..
ما میخوایم سقف زمان و بشکونیم و وارد بعد دیگه ای از زمان بشیم
که دیگه زمان معنی نداره..
از حالا میتونم سکوت و معلق بودن اون لحظه رو حس کنم...
ولی از دیشب تا حالا دارم به این فکر می کنم که آدمیزاد با مردن
وارد همون بعد بی زمانی و بی مکانی میشه...
یعنی اینکه فعلا واسه خودکشی زوده...
بله باید دست نگه داشت..
اگه ماشینمون خوب از آب در نیومد مجبوریم برای
وارد شدن به بعد دیگه ای از زمان از این تن خاکی بپریم بیرون...
امیدوارم شما با خوندن این متن جو زده نشین..
این یک پروژه ی چندین و چند ساله ست که من دارم از لحاظ علمی روش تحقیق می کنم..
به خاطر همین نوع خودکشی من یه نوع خودکشی در جهت اضافه شدن علم و دانش
به ذرات میکروسکوپی خودمه..
و فکر نکنم جز گناه کبیره به حساب بیاد...
آقا یقه رو ول کن...
جسم خودمه ...
دوست دارم از بین ببرمش...
مردم فضولن به خدا...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سفر همیشه آدم و عوض میکنه..
اما نه هر سفری..
من مدام توی گوشم یه آهنگ عجیب نواخته میشه که میدونم مال کجاست..
و دوست دارم تا زندم برم و از نزدیک اونجا رو ببینم..
صدای آهنگه شبا توی گوشمه...
و من خودم و توی باد و کلی دامن چهار خونه میبینم....
و آدمایی که انقدر بزرگن که تو کوچیک بودن خودت و تازه اونجا احساس میکنی..
آدمایی با کلی انرژی مثبت و دید کلی و جامع به دنیای پیرامونشون..
فکر کنم اون آدما بدون هیچ وسیله ای وارد بعد دیگه ای از زمان شدن...
اونا بدون هیچ وسیله ی مادی تونستن به اونجایی برن که من دارم خودم و می کشم که
به اونجا برسم....
اونجایی که من میخوام برم دقیقا همون جاست ...
همون جای عجیب با همون موسیقی غریب و آدمایی که تو رو تا اوج نبودن میبرن و میارن...
میشه لطفا دستای منم بگیرین ...
من به بیرون رفتن از خودم احتیاج دارم...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هی تو...
همانی که ...
ایستاده ای...
محکم بایست..
و شب ها من را از وجود خیالی ات....
لبالب از احساس کن...
میشود ...
باور کن...
می شود نبود...
ولی بود...
می شود در اعماق قلب کسی چنان رخنه کرد...
که نشود با هیچ چیزی جدایش کرد...
من همان چیز چسبیده شده ی قلب توام..
با افتخار تمام میخواهم همان جا بمانم..
نگه م دار...
جای زیادی نمی گیرم...
فقط بگذار همان جا آهسته به موسیقی مورد علاقه ام گوش دهم..
فیلم های مورد علاقه ام را ببینم....
و کتاب های مورد علاقه ام را..
من بی درد سر ترین موجودی هستم که تو تا به حال در تمام عمرت دیده ای..
از آن موجوداتی که سال ها و روزها می شود حضورش را نادیده گرفت
بی آنکه بهش بر بخورد...
من دیگر موجود عجیبی شده ام که تو تصورش را هم نمی توانی بکنی..
پس میگذاری هان...
بروم وسایلم را بردارم..؟
هان...؟