هفت ساله ام ... و به نظرم جیب مانتوی مادرم تنها جایی ست که همه چیز در آن پیدا می شود..از سکه ها و پول های کهنه بگیر تا مدادهای نتراشیده ی شوسمار نشان و پاک کن های کوچک پلیکان...عصرهای زمستان که بر می گشتیم خانه و برق ها میرفت مادر شمع روشن میکرد و به من و خواهرم دیکته میگفت...که بعدها نگفت خودمان مینشستیم از روی کتاب می نوشتیم و مادر نمره میداد...یکی از همان شب های سرد زمستان است...مادر به زور می خواهد به من بقبولاند که صفر به علاوه ی صفر می شود صفر...و من مصرانه می گویم می شود یک...قیافه ی خسته ی مادرم وقتی نمی تواند توی کله ی بی منطق من یک مسئله ی ساده ی ریاضی را فرو کند دیدنی ست...برایم آن روزها صفر هم عدد بود هم ارزش داشت...آنقدر ارزش داشت که یک منهای صفر هم می شد صفر...بی منطقی ام از همان روزهای مدرسه شروع شد...وقتی با نگاه نگران از معلم ها سئوال های عجیب و غریب می پرسیدم و آنها هم من را با ادب تمام نگاه می کردند...منطقم نمی رسید تا بفهمم مادر پول ندارد ...تا کنار ساندویچی نایستم ...و زل نزنم به مردی که با ولع ساندویچ سوسیش را که آن موقع ها می پیچیدند لای کاغذ کاهی را چطور می جود و قلوپ قلوپ کوکاکولای سیاه را فرو میدهد لا به لای لقمه های بزرگش...منطقم نمیرسید تا بفهمم مادر کارمند است آن هم از نوع پست و تلگرافش...به خاطر همین مقنعه مان گاهی چروک است گاهی چرک است...منطقم نمی رسید آن روزها که از چاق بودن مادرم جلوی بچه ها خجالت نکشم...منطقم نمی رسید که میشد دست ها ی مادر را آن موقع هزار هزار بوسه زد جای رها کردنش...منطقم نمی رسید...ای امان...هنوز هم نمیرسد....   

پی نوشت : آنقدر که یک نوزاد به دنیا آمده تشنه ی شیر مادر است...در به در بازگشت به گذشته ام....

پی نوشت دو : همون پی نوشت اول....