زن ده ایم هنو زم ...

            

 دلم بد جور هوایت را کرده ...

 ولی این آنفولانزای جدیدی که نمی دانم از کجا دوباره پیدا شده...

 نمی گذارد در آغوشت بکشم...

 و چشم در چشمانت بدوزم...

 و بگویم که چقدر از تو بیزارم...!

آدم ها به حرمت خاطرات زنده اند و بس...!

 

 خوب این چند وقته بیشتر مطالب رنگ و بوی اجرای اُدیپ را داشته...

 ناخواسته یا خواسته بودنش را نمی دانم...

 ولی همین قدر بدانید که شب ها خواب می بینم دیر به اجرا رسیده ام...

 یا یک جایی را خراب کرده ام...

 کلا همه جوره فکر و ذهنمان را مشغول خودش کرده...

 و من خدا خدا می کنم که واقعا تا ۱۵ ابان اجرا تمام شود...

  به چند علت...که مهم ترینش اینها هستند :

  ۱)واقعا احساس می کنم دیگر انرژی و رمقی در بدنمان نیست...

  ۲) به شدت درس های نخوانده و تلمبار شده دارم...

  ۳) هر اجرایی به اندازه اش خوب است زیادش لوس می شود...

حالا بازم فکر میکنم علت دیگری بود قید می کنم...

    و از امروز بگویم که روز جالبی بود و البته بسیار خطرناک...

    آخر اجرا که بازیگران برای تشویق شدن می ایند ...

  من و همکار دزدم از نرده ها آویزان می شویم...

   امروز کمی دیر شد و من با یک حرکت سریع آمدم آویزان شوم...

   که به دلیل مشکلات محاسباتی ام حالا شما بگذارید به حساب خستگی بیش از اندازه..

  اشتباها رویم افتاد به گروه موسیقی و پشتم شد به تماشاچیان....

  در یک لحظه آمدم اشتباهم را جبران کنم ...

  خوب در آن لحظه باید بر می گشتم بالا با دست اویزان می شدم که رویم به

 تماشاچی باشد...یکی از دستانم لیز خورد و ان یکی دستم هم توان وزن بدنم را نیاورد...

  و در یک لحظه ی استثنایی با کتف چپم روی زمین افتادم...

  البته با اینکه فشار روی کتف چپم بود الان به شدت پای چپم درد می کند...

  خلاصه افتادم روی زمین و دوباره پشت به تماشاچیان...

  و این بار از خنده نمیتوانستم از جایم بلند شوم...

  ولی چاره چه بود باید بلند می شدم...

  بلند شدم با چشمان خیس از اشک از خنده رو کردم به تماشاچیان...

  و تماشاچیانی بودند که نیششان تا بنا گوششان باز شده بود...

  من هم می خندیدم...تماشاچیان هم می خندیدند...

  عجیب لحظه ی با مزه ای شده بود وقتی رفتیم پشت گاری تا دوباره هلش بدهیم

 به سمت گروه موسیقی ...بچه ها بودند که پشت این گاری می خندیدند و من بودم

 که پشت گاری از خنده ولو شده بودم...!

  تماشاچیان هم تا آخرین لحظه ی ترک سالن لبخندی گوشه ی لبشان بود...

  و من یک دنیا خوشحال شدم که باعث خنده ی آدمیانی شدم که تازه گی ها

  به شدت سخت می خندند ...

  حتی مطمئنم پور اذری هم خیلی خندیده بود چون روی صورتش نم عرق نشسته بود...

  و اخر سر هم آمد گفت مواظب باش...

  این آقای تن هم بنده خدا فکر کرده بود از درد گریه میکنم....

  میگفت چیزیت نشد که...

  و این حرفش هم خیلی با مزه بود چی گفت ....

  آهان گفت تقدیر...

 سرنوشت...

  یک لحظه ممکنه اونطور که تو می خوای نچرخه...

 اگه با سر اومده بودی پایین که دیگه خدا باید رحمتت می کرد...

 و من ترسیدم...

  مثل همیشه که از ترس مرگ روی جدول خیابان ها راه می روم و موقع رد شدن از خیابان

  اصلا نمی ترسم و مثل یک شیر غرنده با چشمان بسته از وسط بزرگراه بعثت به آن سوی دیگرش

  جهش می کنم...

  باید صدقه داد و هم مسیر باد های شمال شرقی شد...

  باید کنار خیابان نشست و به دستان کهنه ی مرد فرسوده ای نگاه کرد...

 باید یک دل شد و یک نفس فریاد زد : آهای خانه ی دوست کجاست...؟

 باید تمام مسیر را فریاد زد : به کجا چنین شتابان...؟

 باید نبود تا یک لحظه بودنت را قدر بدانند...

  باید انقدر بود تا تو را با خاطراتشان بیامیزند...

  باید لبریز شد تا خالی شد...

  باید خالی شد تا دوباره پر شد...

  باید کبوتر بود تا قدر دانه را هر چند اندک دانست...

  باید بهار بود تا پاییز دیده شود...

 و باید زمستان بود تا تابستان...

 باید نگار بود تا خال گردن زیر گیسوی یار...

 باید عمیق بود و ژرف نه سطحی و زود گذر...

 باید اندیشید پیش از انکه وادر شوی به اندیشه...

 باید رها شد از این تن خاکی فرسوده...

 باید تمام شد از این همه کثیفی...

 زلال باید کرد روح را و هم مسیر باد های شمال غربی شد...!

باید...

 

انگار وقتی دیر می شود...شیرینی ها هم تلخ می شوند...!

 

          کفش های سیاه با خط های مورب سفید و صورتی..

          شال سیاه با خط های سفید و صورتی...

          کمی که نیم رخ تر می شود عینکی با دسته ی سیاه و خط های سفید و صورتی...

         حالا کیفش را از روی شانه اش سُر می دهد توی کف دستانش...

          و با زهم کیف مشکی با خط های...

           عجیب این دختران در تزیینات رو بنایی و احتمالا زیر بنایی از خودشان مایه می گذارند...

           و من تازه گی ها به این نتیجه رسیده ام که حقشان پایمال شده ...

           چون با این همه تلاش بی وقفه ...

           این روزها جای دختر ها و پسرها عوض شده...

          وضعیت چندش و اسف باری است...

         دیدن دخترانی که آویزان پسران می شوند...

         و من نمی دانم جنس مذکر تا این اندازه جذاب است...؟!

          بدبختانه من که هنوز به جذابیت های جنس مذکر پی نبرده ام...

           البته شاید هیچ وقت هم پی نخواهم برد...

        و همه ی اینها بر می گردد به بعضی مسایل شخصیتی ام...

         که من را بعضی اوقات به شگفتی وا می دارد...

         چند روز پیش دفترچه ی مهد کودکوم را ورق می زدم...

        صفحه ی اولش این بود :

       امروز سمیه خوب بود....با اسباب بازیاش بازی کرد...

       ناهارش و نصفه خورد...ظهر هم نخوابید...

        امضا ء : نوروزی ۵/۱۱/۶۹

        صفحه ی دومش :

          امروز هم سمیه خوب بود...اکثرا تنها بازی می کند...

          آبش با پسرها توی یک جوب نمی رود...

          ناهارش و نصفه خورد...ظهر هم نخوابید...

          امضا ء :نوروزی ۱۰ /۵/۶۹

           خوب این دفتر صفحات زیادی دارد...

          ولی چند روز پیش وقتی داشتم ورقش می زدم...

           این جمله ی کلیدی خانم نوروزی یک لحظه من را در جایم به صندلی زیرم چسباند...

            و توی دلم خانم نوروزی را هزار بار درود فرستادم که عجیب تشخیصش در موردم

             درست بود...

              حالا من اینار و گفتم که چی مثلا...!

              مطمئن باشید سوژه هایم برای نوشتن به انتها رسیده....

               و من مثل شناگری که هیچ تبهری در شنا کردن ندارد ....

               درست توی اعماق ته گودی استخر خانه ی دوست مادرم رها شده ام...

               ......

                آرزوی بر آورده نشده ی این ماه :

                 ندیدن اجرای رومولوس کبیر....

                 خیلی دلم می خواست این اجرا را ببینم....

                و بعد از اجرا بروم پیش سینا رازانی و بگویم تو فوق العاده ای...

                 خوب دیروز یعنی پنج شنبه سینا رازانی آمد کارمان را دید...

                  و من وقتی کله ام را بیرون آورده بودم تا دنبال دوست وبلاگی ام یعنی الهام

                  بگردم....

                  سینا رازانی سلام وعلیک گرمی کرد و گفت خیلی خوب بودید خانم !

                  وای عجیب لحظه ی خوبی بود...

                   چون روز قبلش به شدت ناراحت شده بودم...

                    چون یک عده از دوستان به شدت بازی ام را مورد نقد دوستانه شان قرار داده بودن...

                   و من بسیار در وضعیت دپرسی به سر می بردم...

                    و حالا دوست داشتم می توانستم اجرای رومولوس کبیر را ببینم...

                    و شده حتی یک شاخه گل برای سینا رازانی بخرم...

                   و بگویم که الحق یک بازیگر گاهی اوقات به دلگرمی اطرافیانش

                    بسیار محتاج است...

                    اگر نگوییم نیازمند است....!

                                                         *********

وقتی نوک دماغ دختری قرمز می شود...دست رو دلش نذارید...

وقتی مداد رنگی های کودکی تمام می شود برایش دفتر نقاشی بخرید....

وقتی چشمانت را می بندی سعی کن بدی های دوستانت را به حافظه ی کوتاه مدتت نفرستی...

وقتی تنها می شوی...سیب زمینی نخور ...حتی چیپس با ماست موسیر...

وقتی حال و حوصله هیچ کسی رو ندارید کاسنی بخورید...عجیب جواب می ده...

وقتی اسهالید طرف دوستان صمیمی تون برید چون واقعا شما رو درک می کنند...

وقتی یبس میشید نزد آن دسته از دوستان حسودتان بروید که هیچ دل خوشی ندارند

قیافه ی نحستان را ببینند...

وقتی به پیشی پیش پیش می کنید ...قبل از اینکه دنبالتون راه بیوفته فرار کنید...

وقتی سگی دنبالتون کرد خودتون و به مُردن بزنید...یا از دیوار همسایه تون برین بالا...

وقتی کسی تو چشماتون زُل زد و با صراحت گفت دوست دارم...

یه تُف گُنده بندازید رو دماغش ...

وقتی مامانتون صداتون می زنه دختر پس کی می خوابی...

خیلی با مهربانی و ملایمت بگید چشم مامان جان الان می خوابم...!

ولی جدی ها چرا من با اینکه خیلی خستم ولی خوابم نمی بره...؟

******************

آی راستی امروز چرخ گاریمون شیکست...

یادم رفت بگم...

اتفاق خاصی نیفتاد فقط اجرای دوم با یک ساعت تاخیر شروع شد...

و کمرمان هم کمی تاب بر داشت...

دیگه بی شوخی شب به خیر...

گاهی اوقات باید برای مدتی گُم شد....

تا دوباره از نو گُم شد...

ببخشید این و یادم رفت بگم نتیجه گیری جدیدم بود....

دیگه واقعا شب خوش....

رفقا بی من و با من چه کند سود...

که من از روز نخست هم یک و یکدانه و تنها بودم...

شب رفتن تو ندانی که من اخر به تمنای نگاهت...

کفنم خیس شد از روی نگارت...

لحدم خُرد شد از برق نگاهت...

نفسم رفت در آن لحظه که دستت نشست بر سر قبرم...

قدمت روی سرم باشد و من جشن بگیرم...

یارم آمد سر قبرم ...

چه مبارک چه عزیز است....

گل میخک گل رز ریخته بر سنگ سیاهم...

کمی هم عطر گلاب است که از درز همین سنگ ...

آمده است توی دماغم...

نفسم رفت و دلم رفت...

چو بر خواستی از سنگ سیاهم...

........

ببخشید اینم یه نیمچه شعر که به صورت فی البداهه اومد...

چی کار کنم دیگه دوستون دارم دلم نمیاد برم...

جدی ها چی می شد تا آخر عُمر همینطوری نوشت و نوشت...؟!

دیگه واقعا شب به خیر....

              

هان...؟چی...؟چه خبره...؟اتفاق خاصی در شرف وقوع اتفاق افتادن است آیا...؟

 

 دیرزو زنی بالش در دست توی پیاده رو می دودید...

 از بس که این خیابان های یک طرفه را دو طرفه می کنند...!

 

                                      ******

هی ....

با توام...

بله خود...خود تو...

من خنگ نیستم ...

مثل گوشواره آویزه ی گوشت کن...

شیر فهم شد...

بار آخرت باشه که به من میگی خنگ...

مطمئن باش اگر پشتکارم بیشتر بود...

الان خیلی چیزها از من بیرون می آمد...

منظورم این است که تا حالا باید برای خودم کسی می شدم...

نترس ولی از امروز پشتکارم را دو برابر می کنم...

به کوری چشمانت هم که شده...

نه...

بدم میاد از این جمله...

شده من کون تو یکی رو می سوزونم ...

بشین تماشا کن...

                                           ****

خوانند گان عزیز ببخشید...

من بی تربیت نیستم...

اعصابم خورده..

عجیب دور ه زمانه ی بدی شده...

کاری هم که به کار کسی نداری با تو کار دارند...

اقا ول کن تو رو خدا...

من به اندازه ی  کافی روی واژه  ی خنگ حساس هستم...

کهیر می زنم...

عُق میزنم...

به جان خودم اگر مادر پدرم در سن کمتر من را به دنیا می اوردند..

تا حالا برای خودم کسی شده بودم...

از بس که زود دیر شد...

و از بس که دیر به دنیا آمدم...

از بس که سن پدر و مادرم زود بالا رفت...

از بس در مدرسه میز اخر نشستم...

از بس قدم بلند شد..

از بس خون به مغز پوکیده ام نرسید..

از بس کسی من را تحویل نگرفت..

از بس ...

اه...

کوفت و از بس...

من یک زرافه ی دراز بی مصرفم که فقط به درد در اوردن ظرف و ظروف از طبقه ی بالای

کابینت می خورم و لا غیر...

 

 

 

من و عماد السلطنه...و یک بغل آرزوی نا خواسته...!

 

  من هستم...

 عمادالسلطنه...

 و یک راهروی طویل پُر از سنگ های سیاه و سفید...

مترو بود و زنی کودک در بغل...

 و هیچ زنی حتی برای رضای خدا هم که شده نیم خیز نشد...

 زنان عجیب و غریب ایستگاه های مترو...

 با آن لاک سیاه و موهای از ته تراشیده...

 هنوز اینجا بازارش داغ است...

 گوشواره و لوازم آرایش می فروشند ...

 عمادالسلطنه تعارف می زند تو رو خدا چیزی می خواهی بخر پولش را هم خودت حساب

می کنی دیگر....

عمادالسلطنه است دیگر چه می شود کرد...

 از قرن چندم هجری یهو پیدایش شد و آتش به همه آفاق زد...

 این وسط هم بد جور دل ما را به یغما برده مگس...

 بیچاره حشره کش ها دلشان خوش است که سوسک ها و پشه ها و مگس ها را می کشند...

 بی خبر از اینکه اینجا خر مگس درشتی پیدا شده که دارد ما را می کشد...

 مترو ها یکی پس از دیگری می روند و می آیند...

 من و عمادالسلطنه نشستیم در ایستگاه امام خمینی...

 از جایش جم نمی خورد...

 میگم دیرم شده بابام دیگه خونه رام نمیده ها...

 میگه بگو با من بودی مشکلی نیست...

 کله خر است دیگر...

 مینشینم کنارش و دوباره زُل می زنیم به قطارهایی که یکی پس از دیگری می روند و می آیند...

 نگاه بر نمی دارد ...

 عاشق سکوتم ...تازه گی ها البته به فوایدش پی بردم...

و گرنه قدیم تر ها گوش همه را با صدای نکره ام کر می کردم...

 تازه گی ها تصمیم گرفته ام کمی آرام باشم و ساکت...

 آنقدر که دیگر حال ندارم با کسی سلام و علیک کنم...

حالا می خواهد بابک حمیدیان باشد...

خواه علی رفیعی...

شاید هم ستاره اسکندری که از بس تغییر کرده بود به جا نیاوردمش...

 عمادالسلطنه هم با این رفتارم حسابی حال کرده...

 به من چیزی نمیگوید... ولی در نگاش حس تحسین بر انگیزی رو می بینیم...

 من بودم...

عماد السلطنه بود...

ساعت ۹ شب بود...

 ایستگاه خلوت بود...

مردان بیشتر از زنان بودند و اکثرا قد کوتاه...

 و باز من بودم و عماد السلطنه بود و پسری که خودش را از فقر محبت به زیر چرخ های مترو

 انداخت ...!

بلند شدم تا ببینم چه اتفاقی افتاده...

برگشتم ...خبری از عماد السلطنه نبود...

روی صندلی برایم یک کاغذ گذاشته بود...

بازش کردم به خط خیلی نا خوانایی نوشته بود : از بس دوستم نداشتی

از بس نگاهت را از نگاهم دزدیدی...

از بس سکوت کردی...

تصمیم گرفتم جان دهم...

ایستگاه مترو جای خوبی بود برای رفتن...

چرخ هایش و برق فشار قوی اش..

زودتر از انچه که فکر ش را بکنی جانم را خواهد ستاند...!

دوستت دارم تا ابد...امضا ء :عمادالسلطنه

                       ****

حالا من بودم...

مترو بود...

زنان بیشتر از مردان بودند و اکثرا قد بلند...

و بوی سوختنی که از جنازه ی عماد السلطنه به مشام می رسید...

و یک مگس  که آرام روی شانه ی چپم نشست...!

 

وقتی مردمان سرزمینی بی ظرفیت میشوند...کاوه تو چشمانت را ببند...یا هنر به علاوه ی دعوا..

  نوشتن این متن کمی سخت خواهد بود...چون اتفاقاتی را که می خواهم بنویسم بر می گردد به

  ۲ شب قبل...

   و یاد آوری لحظات پُر از استرسش مطمئننا دوباره حال آدم را بد میکند...

    پس همراه شوید این بار با خاطره ی ۲ شب قبل من :

    ساعت نزدیک ۱۸:۱۵ دقیقه است...

   بچه ها به سکوت فرا خوانده می شوند چون اجرا از بیرون سالن شروع شده...

  تماشاچی ها داخل سالن می شوند...

  همه چیز به ظاهر مثل شب های گذشته است...

  اجرا داخل سالن آغاز می شود...

 که چند پسر بچه ی شیطان از همه جا بی خبر شاید هم با خبر جمع می شوند پشت

 درب شیشه ای سالن و شروع می کنند به مشت کوبیدن بر در و سر و صدا کردن...

 در این میان عده ای از بچه ها و کاوه پسر همیشه انرژیک گروه موسیقی دنبال این بچه ها میروند

 بلکه ساکتشان کنند ...

 به ظاهر بچه ها ساکت شدند ولی این آرامشی بود قبل از طوفان...

چون چند دقیقه ی بعد صدای بچه ها بلند تر شد و دوباره بچه ها بیرون رفتند تا ساکتشان کنند...

 حالا به چه شیوه ای بود خدا عالم است...

 دوباره سکوت برای چند دقیقه بر فضا حاکم شد و این بار صدایی بلند تر به گوش می رسید ...

 بله چند تن از مسئولان فرهنگسرا به همراه حراست به درب شیشه ای می کوفتند ...

 و تماشاچیانی که گیج شده بودند آن بیرون چه خبر است...

 تا انجاییکه آخر اجرا یکی از دوستانم که آمده بود برای دیدن کار گفت ما هر لحظه فکر می کردیم

الان است که با چماق و باتوم سر برسند و ما را بیرون بریزند...

 و واقعا لحظاتی بود برای تماشاچیان و بالاخص بازیگران...

 شبی که من خودم به شخصه بیشتر حواسم بیرون سالن بود تا توی سالن و اتفاقاتش...

نمی دانم کتک کاری شد یا نه ولی صدای فریاد های مهیبی از بیرون به گوش می رسید ...

 و تا پایان کار یعنی وقتی می خواستیم تماشاچیان را برای تشویق گروه موسیقی به سمت جلو هُل

 بدهیم تازه حمید پور آذری وارد سالن شد...

 و باز کاوه ی فداکار بود که خودش را زیر گاری انداخت تا به چرخ های گاری جهت بدهد...

 و خوب لحظه ی با مزه ای بود وقتی از زیر گاری برای دیگر دوستان گروه موسیقی دست تکان داد...

و اگر بخواهیم اتفاقات آن روز را کنار هم بچینیم می بینیم که هنوز که هنوزه ما با این فرهنگسرا

 مشکل داریم وقتی ۷ شب از اجرا گذشته و حراست فرهنگسرا بر میگردد می گوید معلوم نیست

 در این تاریکی شما چه کار می کنید...

 و واقعا جای بسی تاسف است که چرا همچین اتفاقاتی می افتد تا یک شبی که می توانست

شب خاطره انگیزی هم برای تماشاچیان و هم بازیگران باشد اینچنین به یک خاطره ی

تلخ تبدیل می شود تا هنوز توی گوشمان مثل زنگ این جمله به صدا در آید که هی آدم

اینجا ایران است با تمام عجایب هفت گانه اش...

با تمام خلق و خوهای عجیب مردمان سرزمینش...

و تمام....خودتون بهتر میدونید...

پس بیهوده چه گویم که نه تو دانی و نه من...

آخ اشتباه شد...

پس بیهوده چه گویم که هم تو دانی و هم من...!

و این وسط می ماند حس فداکاری و از خود گذشتگی که این روزها بد جور میان آدمین سرزمینم

نا یاب شده....

آنقدر که پسر دوست داشتنی ما را مضطرب و نگران کرده...

فکر کن نشسته درد و دل می کند برایم میگوید چرا من در کاری که به من مربوط نیست دخالت

می کنم...

خوب حق دارد بنده خدا....

در این زمانه نامردی و بی مهری که اگر کسی وسط خیابان جانش هم از تنش به در رود...

کک مبارک روی شانه های هیچ مردی حتی برای ثانیه ای هم که شده به گزیدنش مبادرت

که نمی ورزند هیچ ...شاید به باد زدن قبقب های مرد هم اقدام کنند...

و معلوم است کسی که مثل هیچ کس نیست در این زمانه مضطرب می شود...

نگران می شود...

چون هیچ کس در اطرافش نیست که او را بفهمد...

همه سرشان توی لاک خودشان است...

آدم های دور و برشان اهمیت چندانی برایشان ندارند...

حس دلسوزی شان به شدت پایین است...

و این وسط انگشت شمارند انسان هایی که شبیه کاوه باشند...

که تو می توانی در لحظات سخت دنبالشان بگردی روی کمک و همیاریشان حساب باز کنی...

وعجیب مایه میگذارند...

چشم که میچرخانی دارد گاری را هُل می دهد...

یا روی دست یکی از بچه هایی که چرخ گاری از روی پایش رد شد را حمل می کند...

قبول کنید که قلبی که در سینه ی چنین آدم هایی می تپد از طلاست...

آن هم طلای ۱۸ عیار که آنقدر گران و نایاب بوده که به گمانم خدا موقع تقسیم چنین قلب هایی

کمی خساست به خرج داده...

و یک نکته ی بسیار مهم اینکه من مطمئنم اگر چنین انسان هایی روی زمین نباشند اکثر کارها

لنگ می ماند...

و دیشب را هم مختصر بنویسم شاید سالها بعد که برگشتم ...

شاید برگشتیم به این روز خاطراتش مکتوب و دست یافتنی باشد...

دیشب بعد از اجرا ...

آن هم ۲ اجرا پشت سر هم که واقعا انرژی گرفت از من که هنوز خسته ام...

با نزدیک ۱۰ نفر از بچه ها به طرف مترو در حال حرکت هستیم ...

روی پُل عابر پیاده تصمیم می گیریم که کمی شاد باشیم...خیر سرمان...

آیدین کاخن (کاخون) میزند و ما شروع میکنیم به دست زدن...

یک عده آدم رد می شوند...

بی تفاوت...

ناگهان مردی برگشت و با حالت تمسخر گفت عروسی کیه....؟

و یکی از بچه ها در جوابش گفت عروسی مادر یکی از رُجال سیاسی است...

که مرد نگاه براقش را به ما افکند و یک دعوای حسابی روی پُل در گرفت...

و من در این هاگیر واگیر کاخن آیدین را برداشتم و در رفتم...

چون در آن شلوغی ها احتمالش میرفت که از پُل به پایین پرت شود...

خدا رو شکر که به خیر گذشت...

و در این درگیری عینک مرد با چشمان براق شکست و لباس کاوه پاره شد...

اما خدا رو شکر خونی از چشم و چال کسی نریخت که جای بسی شکر دارد...

به سمت مترو حرکت می کنیم...

آخ که اگر من تا آخرین روز اجرا  نتوانم یک آلوچه که جلوی درب مغازه های نرسیده به مترو است

بدزدم نه تنها بازیگر خوبی نیستم بلکه به نقش هم نزدیک نشده ام...

حالا وارد مترو میشویم که یکی از بچه ها خودش را روی زمین می اندازد...

و من از همه جا بی خبر میگم اُمید چی شد بلند شو...

و بعد کم کم می فهمم که بازی بچه هاست و من دارم داستانشان را به هم میزنم...

مثلا یکی از بچه ها کیف اُمید را دزدیده است ...

و ما نشسته بودیم یک گوشه و فقط می خندیدیم...

و شبی بود پُر از خاطره...

که ترجیح می دهم درگیر جزییاتش نشوم...

به چند علت :

۱)خوابم میاد...

۲)موقع خوندن این متن شاید سالها بعد کمی به حافظه ی بلند مدتم فشاری آورده باشم تا از کار

نیفتد...

۳)خیلی از چیز ها رو هم که دیگه نمیشه نوشت...چون باید اون لحظه در اون

مکان بود تا حس واقعیش رو درک کرد...و نوشتن شاید باعث خراب شدن اون حس خاص در اون

لحظه ی خاص بشه...عمرا خودم فهمیده باشم چی گفتم...

                                             ********

و این متن با تمام کاستی ها و تمام نقایص دیداری و شنیداریش...

تقدیم می شود به تمام بچه های صادق ...مهربان...فداکار و از خود گذشته ی اُدیپ ...

مخصوصا کاوه ی عزیز که مشوقی شد تا این متن نوشته شود...

حتی اسم این متن هم پیشنهاد خودش بود...

هنر به علاوه ی دعوا...!

 

هیس...اینجا سکوت گوش آدم را پاره میکند...!

 

     درد..

      رنج...

صدای آب پاش...

   کمی گرما...

    شاید هم سرما...

    صدای وز وز پشه...

   نه...دقیق تر که گوش می دهی صدای خرمگسی است که بین پرده و شیشه ی پنجره گیر کرده...

  صدای جیر جیر دستگیره های مترو...

   سکوت لنگه کفش پاره ای لابه لای سیم های تیر چراغ ...

   و صدای به دنیا آمدن فرزندی که کر مادرزاد است و آرامش دست نیافتنی قنداق بچه ی شش ماهه...

 بوی هراس انگیز ۷ صبح و صدای شیرین کردن چای و افتادن سنگی از میان  نان سنگک داغ روی

  سنگ سپید آشزخانه...

  صدای گس چرخیدن کلید توی قفل در...

 و جوشکاری که مدت هاست در پی جوش دادن دو قلب هفته ها ما را از خواب بی خواب کرده...

بی خبر از انکه دو قلب هیچ تمایلی ندارند به جوش خوردن و این وسط بوی گند سوختنی و

 صدای ناهنجارش نصیب ما شده...

 جوشکار  خرفت با آن دمپایی سبز رنگ بدقواره اش ...ول کن هم نیست...!

 (ول کن برادر...!والا....! عشق زورکی...؟!دیوانه ی زنجیری...! ...)

صدای زبان گنجشکی که از بس گشنه است توی چینکدانش خفه شده...

 آرامش مزخرف و مصنوعی کتابخانه ها ...

 نشستن کنار جوی آب و سکوت محض شُرشُر آب ...در فصل پاییز ...

  صدای خش خش برگ های زرد پاییز زیر پای برهنه ی کودکی بی سرپرست...

البته...به گمانم...شاید...

 صدای ورق خوردن کتاب ۱۰۰۰ صفحه ای زیر نور چراغ نفتی...

ها کردن روی شیشه ی سرد ماشین و نوشتن نام تو روی بخاری که بر شیشه نشسته...

ریخته شدن قطرات باران روی چتری سوراخ...

عینک آفتابی بلا استفاده ی ته کیف ...

 بس که همیشه آفتاب نبود...

........

حالا...

اینجا...

کویر است....

ساکت و آرام...

تو هستی ...

یک کولی دوره گرد...

و یک دنیا خاک رُس...

و هزارها ستاره در آسمان...

به نظر باید جایی باشد آرام...

ساکت...

بی دغدغه...

دقت که میکنی می بینی سکوت نیست...

هم همه ی شب های کویر گوش آدم را کر میکند...

باور نداری ...

امتحان کُن..

کافی است یک لحظه چشمانت را ببندی......

به همین سادگی...!

                                          ************

خوب دوستان عزیز شما را به خواندن سطر های بعد نیز دعوت مینمایم...

و از اینکه تا پاسی از شب همراه این بنده ی حقیر هستید پیشاپیش کمال تشکر را دارم....

نکته ی اخلاقی آخر هفته :

همه ی انسان های روی زمین با هم برابرند...اگر چه برادر نباشند...

باور نداری؟!

تنها کافی است انگشت کوچک دست چپت را تا ته توی گوش سمت راستت فرو کنی..

آرزوی آخر هفته :

ای کاش پری دریایی می شدم....این روزها زمینیان بد جور حوصله ام را سر برده اند...

مصرع پند آمیز آخر هفته :

ایهاالناس جهان جای تن آسایی نیست...

مصرع بعدیش و یادم رفته حالا اگر کسی میدونست راهنمایی کنه...ممنون...

نتیجه گیری آخر هفته:

ـ هی یابو کجا...؟

ـ دنبال عدالتم...!

ـ چی...؟

ـ عدالت...

ـ آهان ...ببین این جاده رو می بینی ...مستقیم میری تا برسی به یه ده...

سمت چپت یه رودخونه است...مستقیم میری تا برسی به ته جنگل...

صاف میری تو جنگل...یه باتلاق هست ...ترجیحا قبل از ورود به باتلاق کفشاتونو در بیارین...

تمساحاش زیاد با لنگه کفش حال نمیکنن...

ـ خیلی ممنون...قوربون مرامت....

ـ خواهش دارم...وظیفه است...

(خوب دیگه برید تو همون لغت نامه و فرهنگ دنبال معنی عدالت بگردید...چون فعلا تموم شده...

چاپ دومشم هنوز تو بازار نیومده...حالا اگه شما خواستی یه دونه میزنم رو سی دی بهت میدم...

فقط به پا که مورد اخلاقی داره....آره قوربونش.....)

نیمچه سئوال فلسفی اخر هفته :

کی یه سیب پیدا کرده ؟!

و در آخر هم ...

هیچی دیگه برید بخوابین دیگه...

بی کارین نصفه شبی میایین وبلاگ میخونین..

والا...

 

دختری توی یک فنجان قهوه...!

     

آدمیزاد پُر است از دردها ٬ رنج ها٬ ناکامی ها...

 و از همه بدتر دلهره ها....

دلهره های عمیقی که روح انسان را فرسوده میکنند بس که به آدمیزاد نزدیکند ....

از کجا می آیند این دلهره ها ...؟ که اکثرا هم زاییده ی توهمند و در عالم واقعیت چندان مصداقی

ندارند...

ولی بد جور روی هوش و حواس آدمیزاد راه میروند...

 تا آنجاییکه گاهی اوقات دلت می خواهد از همه چیز و از همه کس فرار کنی ...

  نهایتا یک ساک دستت بگیری و بروی یک جای خیلی دور که هیچ انسانی نباشد..

 خودت باشی و خودت ...

 به خاطر همین بود که همیشه می رفت توی یه کافه میشست..

 پشتش و می کرد به بقیه ی آدما...

 پیپ شو از تو جیبش در میورد...

 یه قهوه سفارش می داد...

 یه کم بغض می کرد...

 با اینکه پشتش بهم بود ولی من مطمئنم بغضشو میدیدم...

 شاید باور نکنید ولی بغض مردها به جای اینکه توی گلوشون گیر کنه مثه ما زنا...

 رو شونشون میوفته...

 بستگی داره چقد بغضشون عمیق باشه...هر چقد عمیق تر شونه هاشون افتاده تر میشه...

 از من به شما نصیحت هر وقت دیدید مردی گردنش توی شونه هاش فرو رفته زیاد

 سر به سرش نذارید...حالا میخواد باباتون باشه...برادرتون باشه...یا هر فرد دیگه ای..

 دود پیپش بود که از کنار گوش سمت راستش بالا می رفت و تو هوا نا پدید می شد...

 هر وقت فاصله ی دود هایی که از کنار گوشش بالا میرفت زیاد می شد...

 مطمئن میشدم رفته تو فکر...

 اما اونقدرا هم با هوش نبودم که بفهمم داره به چی فکر می کنه...

 بعد ۵ دقیقه سرشو میذاشت رو میز و تا آخر وقت سرشو بالا نمی اوورد...

 تا وقتی که یکی از گارسونا صداش میزد آقا کافه تعطیله...

 سرشو بلند میکرد...پول قهوه رو میذاشت رو میز و میامد بیرون...

 قهوه ای که هیچ وقت حتی لب هم بهش نزد...

 کل مشتری های کافه می شناختنش...

 هیچ وقت هم نشد که کسی جای اون مرد بلند بالا با اون پالتوی خاکستری رنگ بشینه...

 خوب یه عده فکر میکردن یه مجنونه که به عشقش نرسیده ...

 یه عده هم فکر میکردن شاید دیوانه است...

 ولی من مطمئن بودم یه رازی با این مرد اسرار آمیز هست که هر روز خدا پا میشه میاد تو کافه...

 روی یه صندلی میشینه و یه قهوه سفارش میده و نخورده پا میشه میاد بیرون...

 دیروز خبری از مرد اسرار امیز نشد...

 تصمیم گرفتم برم جاش روی صندلی بشینم ...

و ادای کارهایی که میکنه رو در بیارم...

 روی صندلیش نشستم...

تنها مشکل این بود که پیپ نداشتم...

 یه قهوه سفارش دادم...

 همین طوری نشستم و به بخاری که از روی قهوه بلند میشد نگاه کردم...

 یک ساعت گذشت..

 دو ساعت گذشت..

 تو دلم حوصله ی همچین مردی رو تحسین کردم...

سه ساعت گذشت...

 مطمئن بودم که ساعت های دیگه هم به همین کسالت باری و مزخرفی سپری میشه..

چهار ساعت گذشت...

 قهوه سرد شده بود...بدون اینکه بهش لب بزنم...

 این مردها هم گاهی اوقات کارهای سختی میکنند...

 جدا ساعت های متمادی نشستن و خیره شدن به دیوار روبه رویت کاری است بس مشکل...

پنج ساعت گذشت...

کم کم هوا تاریک میشد و سرمایی بود که از درز پنجره به زور خودش را میانداخت روی

 انگشتان دستم که دور فنجان قهوه گره خورده بود...

 چراغ های کافه از بیرون روشن شده بود...

  نور قرمز و سبز رنگی که نام کافه را درست میانداخت روی میز و توی فنجان قهوه....

  یهو انگار توی قهوه یه چیزی شوع کرد به حرکت...

 دختری با لباس قرمز توی زمینه ای قهوه ای میرقصید...

 باور نکردنی بود...

 چشمانم را دو بار باز کردم و بستم...

 نه واقعی بود..

 دختری روی فنجان قهوه شروع کرده بود به رقص....

 آنقدر رقصید و رقصید تا گارسون آمد جلو و گفت کافه تعطیله...!

وقتی زمین ها لیز می شود ...انسان ها فداکار تر میشوند...

 

 دیروز در اولین حضورم جلوی تماشگرها چنان زمین خوردم که موزاییک زیر زانوهیم صدای خُرد شدن

 را داد...وعجیب که یک لحظه همه سکوت کردند و پور آذری را دیدم که نگاه مضطربش را به من دوخته

 بود...

نگران حالم نبود ...می ترسید بزنم زیر خنده...!

 چون هر وقت زمین میخورم خنده ام میگیرد...

 سریع بلند شدم کیف را برای دزد همکارم که بالای نرده ها بود انداختم و در رفتم....

 آخر اجرا هم دزد همکارم آمد گفت خیلی خوب زمین خوردی...

 طبیعی شد...

 دیروز عالی بود...

 با اینکه زمین خوردم و زانوهایم کبود شد...

 ولی لحظه ای بود پُر از زندگی...

 دارم کم کم به آن بازیگری میرسم...

 خدا به خیر کند ...

پایم سر رسیدن به این آن بازیگری نشکند...

 از دیروز نسبت به بازیگری کمی تجدید نظر کردم دوباره...

 چون عکس بروشورم با مزه شده...!

 اما کاش اسم هایمان را توی بروشور نمی نوشتند...

بدم میآید ...

از این اسم شدن ها...!

                                         ****

           ممکن است بازیگر خوبی نباشم...

           ممکن است کمی خنگ باشم ....

           اما سعی میکنم انسان صادق و فداکار و باگذشتی باشم...

           فکر می کنم بازیگری تنها درسی که به انسان میدهد همین ها باشد...!

                                         ****

                           تازه گی ها دلم برای خودم میلرزد...!

 

 

میشه لطفا یک کم برید اون ور تر..! ممنون...!

         

     خیلی لحظه ی سختی بود وقتی صبح احساس کردم تارهای صوتی ام از بین رفته...

     بس که دیشب سرفه کردم...

     معلوم نیست این شربت های سینه را با چه چیزی میسازند که اثر نمیکند..

     از ان ور هم می ترسم نکند انفولانزای خوکی باشد ...

     آن وقت بزند و ناغافل عزراییل به سراغم بیاید و من هم که هنوز ساکم را نبسته ام...

     دیشب هم تا صبح کابوس دیدم...

     از همان کابوس هایی که وقتی ادم تب می کند به سراغش می آید...

    و نقش اصلی اش هم معلوم است دیگر با چه کسی است همان فرشته ی مرگ سیاه پوش...

   تازه گی ها انقدر گیج شده ام که همه چیز قاطی پاطی شده توی ذهنم...

    اصلا یادم نمی آید امروز چند شنبه بود...

    حافظه ی بلند مدتم سالم است...

     میماند این حافظه ی کوتاه مدت که بد جور آسیب دیده این روزها...

     نمی دانم چه بلایی سرم امده...

    هر چه فکر هم می کنم به یاد نمی آورم سرم جدیدا به جایی خورده باشد...

    شاید مال خستگی باشد...

    البته ....شاید ....احتمالا...

                                        *****

    به مقتضیات زمان رنگ ها و لعاب های خاصی به خود میگیریم...

   البته مکان را فراموش کردم...

   و همین عاملی میشود تا کسی را که بارها دیده ایم را به جا نیاوریم....!

    و گرنه مطمئن باشید که تمامی آدم های روی کُره ی زمین حداقل برای یک بار

    همدیگر را ملاقات کرده اند....

                                   ****

دلش می خواست عاشق بشه...

اما یه مشکلی این وسط بود...

اونم این بود که از بچگی به ریش مجنون خندیده بود...

به خاطر همین هیچ وقت طعم عشق و نچشید...

بیچاره کلاغ سیاه...

چون سیاه بود کسی حاضر نشد به عقدش در بیاد...

انقد نوک به دخت زد که شد دارکوب....

دارکوب هم انقد نوک به درخت زد که نوکش توی درخت گیر کرد و همون در جا از قطع درخت

توی یه برکه افتاد و غورباقه شد و انقد غور غور کرد که یه پشه لای زبونش گیر کرد و

همون جا افتاد تو آب و شد یه ماهی....

انقد تخم گذاشت که شد یه لاک پشت و انقد دیر قدم برداشت تا به هیچ مقصدی نرسید...

دست اخر هم شد یه جلبک ...که عاشق یه عروس دریایی شد و انقد عاشق عروس دریایی شد

که خودشم یه روز شد یه عروس دریایی و دست اخر هم توی یه تور ماهیگری گیر کرد و

یه صیاد مهربون پیدا شد و اون و اوورد خونه و انداختش توی حوض خونشون کنار ماهی قرمزای

توی حوض...

دختر صیاد یه روز پاشو گذاشته بود لب حوض و با ماهیا بازی میکرد که عروس دریایی هوس کرد

پا داشته باشه...

یه روز صبح وقتی بیدار شد دید پا داره و آدم شده...

سالها بعد به زور دادنش به یه نجار بد اخلاق که انقد کتکش زد که فلج شد...

الان رو ویلچر میشینه و آرزو می کنه که ای کاش همون کلاغ سیاه بود و تا ابد هم تنها می موند..!

حیف ...

این بار آرزوها زودتر از خواسته شدنشون برآورده شده بودن...!

  

 

هه هه هه هه هه هه هه هه هه.....!

 

 بگذار خیال خام  ٬خواب انسان های کوچک را ببرد...!

 یا وقتی خودت را به نفهمی می زنی خیلی چیزها دستگیرت می شود...

  عجیب لحظه ی شیرینی است ....!

 بوی صابون میاد ...

  من رفتم دستشویی...!

  کرم خاکی ها توی باغچه منتظرم هستن...

  خیلی وقته بهشون دونه ندادم...

  جوجه طلایی ماشینی دیروز تو قوطی کفش مُرد...

   صدای آژیر آتیش نشانی که بلند شد...

    هنوز دستش تو دستم بود قبل از اینکه کنده بشه...

    لای کتاب و که باز کرد بوی کفتر چاهی روی پشت بوم خونه ی خاله م تو هوا پیچید...

   دم ظهر بود جوراباشو دراوورد رفت وضو گرفت..نماز خوند ...خدا بهش لبخند زد...منم همینطور...

   چشماشو که باز کرد رو تخت بیمارستان ولو شده بود...چشماش تو حوض آبی افتاده بود...

  عروسکش کهنه شده بود ولی هنوز دوستش داشت...هر روز میبردش حموم....

   مسواکشو زد ..حالا دندوناش بود که تو لیوان افتاده بود...بس که مسواک میزد...

   صبح بود و ساک به دست م ایستگاه راه آهن ایستاده بود...

   از بس کسی دوستش نداشت برای همیشه رفت...!

 

    

اینجا بازی گری به قیمت خون انسان ها تمام می شود...

 

        یک عده آدم نمی گویم فقط چند نفر بلکه همه دور یک آدم جمع شده ایم تا

        به هوای اسم و رسمی که در تئاتر دارد خودی نشان داده باشیم...

       بیاییم مثل همیشه صادق باشیم...

      اسم حمید پور آذری را از این کار حذف کنید...

      مطمئن باشید این ۶ ماه را مسلما طور دیگری میگذراندم...

      امروز اولین روز اجرا بود خیر سرمان...

     وسیله ی حمل تماشاچی ها یا به قولی گاری تازه آخرین مراحل فنی اش را تمام کرد...

     و امروز ما میزبان نزدیک به ۴۰ تماشاچی بودیم...

     وزن گاری را شما از دیگر اتفاقات فاکتور بگیر...

     اگر بگوییم هر نفر از این تماشاچی ها متوسط وزن ۵۰ کیلو گرم را هم داشته باشند...

     ۴۰ ضرب در ۵۰ می شود نزدیک به ۲۰۰۰ کیلوگرم....

       خلاصه تر بگویم نزدیک به ۲ تُن...

        و امروز اولین روز بود و بچه ها بودند که پشت این گاری زور می زدند...

         و اکثرا هم دختر...

         دخترانی که شاید بخواهند خیر سرشان روزی مادر شوند...

         حالا چرا راه دور برویم...

          خود من با تب ۴۰ درجه و پنیسیلینی که هنوز الکلش روی باسنم خشک نشده بود...

          با بینی که ۸۰٪ از کارایی اش را از دست داده هن و هن کنان این گاری را از این ور

          به آن ور کشیدیم...

           و عرقی بود که از سر و صورتمان می ریخت و این در حالی بود که باید نقشت را هم

           بازی کنی...

           و من نمیدانم یک بازیگر حواسش دیگر باید به کجا باشد...؟

           خدا این گروه موسیقی را خیر بدهد...

           ساز و دُهل خود را رها کرده بودند و به کمک بچه ها آمده بودند...

          در این هاگیر واگیر هم حسین فهمیده ای پیدا شد و برای آنکه گاری به ستون های

          سوله بر خورد نکند خود را حایل میان دیوار و گاری قرار داد و چشمتان روز بد نبیند

         انگشت کوچکش چنان لای دیوار و گاری ماند....

         که به درمانگاه منتقل شد تا انگشتش را بخیه بزند....

         حالا شانس آوردیم طرف بازیگر نبود و از عوامل پشت صحنه...

          من مانده ام اگر یکی از بازیگرها همچین بلایی سرش می آمد چه اتفاقی می افتاد...

         تمام غر غر های من یک طرف ولی صادقانه کار کردن بچه ها یک طرف...

           ولی باور کنید صداقت خیلی جاها جواب نمی دهد...

           خوب ٬ خیلی از سازمان ها و ارگان ها بودجه ی لازم را در اختیار ما نگذاشته اند...

           تمام اینها درست...

           اما به چه قیمتی...؟

           اسممان را که بچه های خیابان گذاشته اند...

            حالا با هدف های سیاسی و غیر سیاسی...

             و فکر می کنند اینجا یکسری بچه ی بی سرپرست بی جا و مکان

             جمع شده اند و حالا شما از سر ترحم نگاهی بیاندازید به این بچه ها...

            هیچ کس این وسط نمی گوید این بچه ها از تمام نقاط بیست و چند گانه ی

            شهر تهران به این فرهنگسرا می آیند تا در کنار حمید پور اذری تجربه ی

           یک اجرای متفاوت را داشته باشند...

           بله پولمان نمی رسیده بریم سر کلاس های جناب سمندریان یا امین تارخ

           یا دیگران بنشینیم زیر باد کولر باشیم و برایمان کافه گلاسه بیاورند....و فرداش

           هم بازیگر شویم و همه چیز عالی باشد...

           اینجا به اضافه ی بازیگری درس همدلی است و فداکاری...

          اما با تمام این غر غر های بنده...

          با اینکه دوست ندارم خودم را این بار و شاید تمام بارهایی که بازی کرده ام...

         با تمام این احوالات سختی که این روزها به شدت ما را از پا انداخته...

          دعوتتان میکنم از روز چهارشنبه مورخ ۸/۷/۸۸

           بیایید قدم سر چشمانمان بگذارید و فداکاری و صداقت یک عده جوان جویای نام را ببینید...

           ساعت اجرا هم از ۱۸ تا ۱۹ می باشد...

            حالا اگر تغییری در ساعت ها به وجود آمد متعاقبا اعلام خواهم کرد...

              آخ راستی بلیط مهمان هم نداریم...

              و بهای بلیط هم ۴۰۰۰ هزار تومان می باشد...

             

                                                *****

                 خیلی سخت است بازی گری را دوست داشته باشی..

                 ولی شرایطش را نه...

                  خیلی سخت است حالا که در این نقشی که هستم به شدت خودم هستم...

                    و هیچ کسی ایرادی هم نمیگیرد برای اولین بار که هی آدم باز که خودتی...

                     اینجا من هستم و من ...و هیچ کسی هم مشکلی ندارد..

                     و این بار این منم که با خودم مشکل دارم...

                   به شدت این کار روی روح و روان و جسمم تاثیر گذاشته...

                  و ترجیحا اگر کلاهم را باد بیاندازد درست وسط سالن اصلی تئاتر شهر...

                  عمرا بروم و برشدارم...

                 و این روزها بدترین حرفی که از اطرافیانم می شنوم این است...

                خیلی ها دوست داشتند جای شما باشند..

                عجالتا عرض میکنم جایی که من الان ایستاده ام جای خاصی نیست...

               شاید آدم هایی که کمی عاقل باشند و ما را از بیرون ببیند بگویند اینها

               مازوخیسم اند (خود آزار)...

              درس اول : هیچ وقت بدون اینکه شرایط کسی رو از نزدیک لمس نکردی ....

                              آرزو نکن جای اون آدم باشی....!

            درس دوم : حواست به آرزوهایی که میکنی باشه...

                           شاید اصرار بیش از اندازه تو رو به آرزوت برسونه...

                           ولی گاهی وقت ها صلاح در نرسیدن است...

          درس سوم : وقتی به کاری تعهد داری تا تهش را با انرژی انجام بده...

         درس چهارم : مثل من نباشید که به همه چیز غر میزنه...

                          شاید من اشتباه میکنم...!

        درس پنجم : وقتی کسی یه همچین چیزایی تو وبلاگش نوشت بدونید

                         به شدت به یک متخصص اعصاب و روان احتیاج داره ...

                                  

                                           *****

                                 ـ چیه...؟

                                 ـ چی چیه؟

                                 ـ چرا اینطوری نگاه میکنی؟

                                 ـ آخه عوض شدی...

                                 ـ نه عوض نشدم....

                                ـ چرا ٬ عوض شدی خودت نمیفهمی...

                                ـبه خدا من همونم فقط یک کم تب دارم...

                                 ـمطمئنی فقط تب...؟!

                                 ـ...........

 

                                 

 

           

همه ی استرس های شیرین بلا استثنا شبیه همند...؟!

 

فردا بازبینی داریم...

از تمام دوستانی که اینجا را می خوانند التماس دعا دارم...

کار گروهی است و بازبینی اش مسلما ۱۰۰ برابر بیشتر از کارهای کم جمعیت تر است...

۳۶ بازیگر که برای ۴۵ تماشاچی قرار است نقش ایفا کنند...

خیلی سخت است..

آن هم وقتی که گاری تازه دیشب حاضر شد وقتی که ما داشتیم می رفتیم...

پور آذری خیلی خسته شده...

چون کارها دقیقه ی ۹۰ شده...

و من هم در این هاگیر واگیر رفته بودم توی حیاط فرهنگسرا به گربه غذا بدهم...

و پور آذری شروع کرده بود به نطق قبل از آخرین روز مانده به بازبینی...

من دیر رسیدم...

خوب مسلما اگر ۳ یا ۴ ماه پیش این کار از من سر میزد درسته من را میکرد توی

حوض وسط محوطه ی فرهنگسرا و بعد هم از نرده ها آویزانم می کرد...

اما شاید چون دلیلم را صادقانه گفتم چیزی نگفت ...

فقط گفت ما دوشنبه اجرا داریم...تو هم که هنوز تو خیلی جاها گیج می زنی...

خوب در این مواقع نباید زیاد فیس تو فیس با پور اذری بود چون ممکن است دوباره

یادش بیوفتد گاگول هستم و دوباره ضایعم کند...

می ایم پشت سرش روی زمین می نشینم طوری که از تیر رسش خارج شوم...

حرفش را ادامه می دهد...

...............

خانم ها  و آقایون...

بازیگری به شدت فداکاری می خواهد و حس از خود گذشتگی...

به دلیل نداشتن این دو حس در خودم شاید این آخرین کارم باشد...

با اینکه می دانم تئاتر این مملکت به آدم های خنگی همچون من نیاز مبرم دارد...

اما ترجیح میدهم اگر هم کار می کنم یعنی کلا سعی می کنم فعلاتصمیم نگیرم...

اصلا بی خیال حالا بعد این اجرا کی زنده کی مُرده...

والا ....سیب در حرکت دورانی اش هزار ها پیچ و تاب می خورد تا به دستم برسد...

از کجا معلوم هم جادوگر بزهکاری تویش سم نریخته باشد...

والا بی کاریم دنبال آینده می گردیم...

در حالی که آینده... امروز کف دستانمان است...

اه حوصله ی حرفای فلسفی هم ندارم...

خوب دیگه من برم بخوابم چون فردا ساعت ۱۰ صبح باید فرهنگسرا باشیم...

و راه بسی طولانی بود و ناهموار...

و او بود که یکه و تنها در این مسیر پُر پیچ و خم قدم نهاده بود...

با پای پیاده...

سر در گریبان (یک اتفاق کاملا کلیشه ای شده این روزها ...!)

با جوراب بو گندوی سوراخ اش ...

و با موهایی که سالها از شانه کردنشان می گذشت...

اوا.... راستی...این و بگم...دیگه برم بخوابم...

ها چی می خواستم بگم...؟

آها...

دیروز رفتیم در انبار لباس فرهنگسرا تا شاید چیز به درد بخوری پیدا کنیم...

لباس ها مال زمان انقلاب بود مثلا شما فرض بگیرید اوایل دهه ی ۶۰...

چشمتان روز بد نبیند چه لباس های زیبایی بود و در عین حال کثیفی...

یقه ی لباس ها زردی عرقی که مال ۲۰ سال پیش بود شاید هم بیشتر...

زیر بغل ها هم که ماشالا...

یهو یک دامنی از جالباسی بر زمین افتاد و اگر گفتیید تویش چه چیزی بود...؟

نه میدونید...

خوب نمیدونید ...

چون اسکلت دو عدد موش مال همان دهه ی ۶۰ تویش بود...

و بچه ها عطای لباس را به لقایش بخشیدند...

والا طاعون نگرفته بودیم که آن را هم بگیریم...

پامچال هم آمده یک ریز توی گوشم مثل ورد میگوید مامان منم ببر...

میگم نمیشه مامان جان بشین خونه با بامداد بازی کن...

میگه نه بامداد همش فیلم میبینه با من بازی نمیکنه...

ای بابا...

یکی نیست بگه بیمار بودی بچه زاییدی که حالا توش بمونی...

در همین لحظه بود که بامداد با شلوارک خیسش اومد طرفم...

گفتم چرا شلوارت خیسه ؟

گفت اومدم برم دستشویی یه سوسک از رو سقف پرید جلوم...

منم تو خودم جیش کردم...

من برم شلوار اینو عوض کنم تا همه جا رو به نجاست نکشونده...

اگه تونستید فردا طرفای ساعت ۸ صبح من و بیدار کنید...

چون تازه گی ها انقد خستم که وقتی موبایلم زنگ میخوره تو خواب و بیداری قطعش میکنم...

خدا خیرتون بده...

دعا هم یادتون نره ....

(صدای جیغ و داد بامداد و پامچال هم که دارند توی سر هم می زنند از دور به گوش

میرسد احتمالا وقوع نزاع در دستشویی است چون صدایشان به شدت توی تاریکی خانه

می پیچد....)

 

نه...! این تو بمیری ها دیگر از آن من بمیرم ها نیست ...!

هی ...

ببین ...

نمی خواهی کمی از استرس هایم رابگیری ....

در عوض به جایش کمی آرامشم دهی ....!

باور کن این روزها اثنی عشرم از دست تو می سوزد...

باور نمی کنی...

استرس هایم انقدر زیاد است که می ترسم از پا بیوفتی...

سکوت میکنی و چه تلخ باید از کنارت بگذرم...

بگذریم...از هم ...؟!

مگر می شود...؟

بماند که من هم همیشه ترسیدم...

یک ترس عجیب و گنگ که هیچ وقت علتش را نفهمیدم...!

چرا....

چرا روزها انقدر زود شب می شوند...؟

و از آن ور شب ها چقدر زود سحر می شوند...؟

من هنوز خسته ام وقتی صبح می شود...

تو چه خبر داری از خسته گی ام...؟

از شادی ام؟

نمی خواهی بدانی؟

یا برایت مهم نیست؟

می ترسم از ان روزی که باید بروم...

و تو بمانی و افسوس...

کاری هم نمی کنی...

همان طور نشسته ای آن رو به رو زُل زده ای به ترک دیوار بالای سرم...

در حالی که می دانم تا نگاهم می افتد توی چشمانت نگاهت را از صورتم می گیری

به زور می اندازی روی دوش دیوار ترک خورده...

دیوار از سوز نگاهت ترک خورد ...

می خواهی دل من طاغت بیاورد...؟

روحت این روزها بد جور افتاده روی شانه هایم...

سنگینی...

روحت سنگین است ...

برای روح کوچک من روح تو زیادی بزرگ است...

چون به زور  میخواهی خودت را به بی خیالی بزنی...!

مگر من خیالم...؟

من که هنوز هستم...

 زود نیست برای اینکه خیالت شوم...؟

من هستم ...

همین جا....

ایستاده ام کنار دیوار ترک خورده...

تا صبح هم بگویی کنار دیوار می ایستم...

فقط بگو تا کی می خواهی سکوت کنی...؟!

                                               ************

باز هم امروز مترو بودو مترو...

زنی تمر هندی خرید و همانجا بازش کرد و همانجا خورد و بغل دستی اش صورتش را چین انداخت....!

 

                                                ****

ببخشید به دلیل خستگی بیش از اندازه ی نویسنده ی وبلاگ تا مدتی

شاید ...البته ....به گمانم....

هیچی...

همین دیگه....