زنان _مردان...تفاوت ها و تشابهات...

 

زنان موجوداتی کوچک...ظریف..پست و البته به مقدار خیلی کمی حسودند..

مردان موجودات بزرگ...خنگ..احمق....و البته به مقدار خیلی زیاد لجبازند...

همیشه این زنان هستند که دستشان لای در...لای دکمه ی سیفون توالت فرنگی..

زیر چرخ دوچرخه...توی پریز گیر می کند...

و همیشه این مردان هستند که با تمام وجود زیر کامیون...زیر تاکسی های

خطی سیدخندان ـانقلاب...زیر بار تورم کمر خم می کنند..

همیشه زنان هستند که صدای نازک....ملیح...تو دماغی...و گاهی اوقات پشه ای دارند...

و اغلب اوقات این مردان هستند که صدایی زبر مثل ماشین چمن زنی دارند..

زنان همیشه عادت دارند موقع راه رفتن کمی قر بدهند...

مردان عادت دارند کمی خودشان را به لنگ زدن...

زنان عاشق تمارض اند...

و مردان عاشق شکلک در آوردن...

باقیش واسه برای سال ۹۰....

چون مامان داره صدا میزنه...

سال ۹۰ مبارک...

برای غلط انداز ترین چهره ای که میتوانست روی ماه قدم بزند..!

 

از خونه تکونی بدم میاد...

همه ی وسایل آدم گُم می شه...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بهترین اتفاق هفته : دیدن "دایره گچ قفقازی "

بدترین اتفاق این هفته : به کسی حسودیم شد که اصلا ارزش حسودی کردن نداشت...!

بهترین دیالوگ فیلم این هفته :

میشه بذاری یه کم به حال خودم باشم...!

کشف جدید این هفته : من از عیدا به شدت متنفرم...

می شه یکی این ۱۵ روز و از تو تقویم بکنه...

آدم هیچییش دست خودش نیست...

برنامه ریزی بی برنامه ریزی...

مثل اکثر اوقات در خدمت خانواده شاید هم در بند...!

کار عجیب این هفته : من کل پذیرایی خونه رو در عرض دو روز رنگ زدم...

خودمم باورم نمیشه...انگشتام فقط کمی شبیه بناها شده...

از لحاظ طول و عرض...! هر چند خونمون هم زیاد بزرگ نبودا...!

مهربون ترین آدم این هفته : خودم...

خسته ترین آدم این هفته : خودم...

کمبود محبت ترین آدم این هفته : خودم ...

اتفاق جالب این هفته : پایان نامه ۱۹ شدم...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حالا باز بگین خونه تکونی خوبه...

همه ی زندگیم گُم شد...!

 

فلاسفه...زن ها و مردها برای تصاحب بهشت..!

 

گلدان از روی میز افتاد و شکست..

 مرد برای ابراز تاسف کلاهش را برداشت و گوزید...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* فلاسفه به بهشت نمی روند...

مردان شاید...

در مورد زنان ....!

ترجیح میدم در مورد زنان حرفی نزنم...

دستشویی عمومی های زنانه هم نتوانست در پیدا کردن این جواب که

آیا زنان به بهشت مروند یا نه به من کمکی کند...

ــــــــــــــــــــــ

* آخ پدر بزرگ اگر من میدانستم جای ویرگول کجای جمله است ...!

آن وقت تمام دنیا را به هم میزدم...

ــــــــــــــــــ

جملاتش شبیه سونامی بود..

حملاتش شبیه حمله ی ملخ ها...

خودش هم لابد همین دور و برهاست ..

بگریدید حتما پیدایش می کنید..

فقط اینکه تازگی ها عجیب بی مزه شده..

همین چایی با لواشک ها ...

ـــــــــــــــــــــــــــــ

پسرها توی کوچه ترقه میزنند ...

مادر فندک میزند...

پدر ....میزند..

آخ من اگر میدانستم پدر چه میزند..

ــــ

اسانس برگزیده ی این هفته :

توت فرنگی...

دیالوگ بهترین فیلم این هفته :

ـزن به همسرش که کارگردان بود این جمله رو گفت :

ـخیلی ممنون که به من ثابت کردی ادم فوق العاده و خاصی نیستم..

بهترین اتفاق این هفته :

بارون

بدترین اتفاق این هفته :

دعوا با مامان

عجیب ترین اتفاق این هفته :

اگر دیدی آدمی تغییر کرده تعجب نکن

بدون حتما یا پیشرفت کرده یا کتابش چاپ شده

خیلی بی ربط بود میدونم..

تا بعد...

 

با سروناز بیشتر آشنا شید...

 

و او خدای سوتی ها و گاف های ناتمام است...

انقدر سوتی می دهد که خودش هم نمی داند چطور و از کجایش انقدر سوتی در می آورد..

او حسود است و تلاشی وصف ناشدنی برای پنهان کردن این صفت زشتش می کند...

او کمی هم دروغگو ست که از حس خود کم بینی اش ناشی می شود..

او اتفاقات را انگونه که می بیند تحلیل و تفسیر می کند نه آنطور که هست...

آنقدر حواسش سرگرم پاک کردن شیشه ی عینکش هست که جزییات امور را

نمی بیند...

بدبختی ان جاست که او قدرت دیدن کلیات امور را هم ندارد و این هیچ ربطی به

نزدیک بینی اش ندارد...

او خود را با هوش می داند که نیست...

تمرکزش آنقدر زیاد است که گاهی اوقات می تواند چراغ را از راه دور بسوزاند...(این

یکی مزاح بود برای تغییر آب و هوا...عجب برفی میاد دارین خداییش...من چرا

جای برف بازی تمرگیدم دارم چرت و پرت مینویسم با خداست..!)

او خدای دو رویی است..

او نمیتواند با آدم های دور و برش صادق باشد..

او عاشق این است که هیچ کس پیشرفت نکند جز خودش..

عطشی سیری ناپذیر برای دیده شدن دارد...

او زیاد خوشگل نیست اما جلوی آینه که می ایستد مُدام به خودش

دروغ میگوید که خوشگل است..

یک شخصیت مانیک...بدون دوره های دپرسیوش ٬ البته اینطور وانمود می کند...

او خدای وانمود کردن  چیزهایی است که اصلا در ذاتش راهی ندارد...

او خودش را مهربان جا میزند...

گاهی وقت ها هم دانای کل..

او حتی جای ویرگول را در یک خط نمیداند..

او میخوهد در عین حال که انیشتین است ... مارسل پروست هم باشد..

به دکتروف بودن و هلن کلر بودن هم راضی است...

اما اگر به او بگویند یک روز دوست  داری جای چه کسی باشی..

فریاد زنان می گوید سلینجر...

عاشق استخر است آن هم توی فصل سرما..

تابستان ها سونا را ترجیح میدهد...

زمستان ها بستنی می خورد و تابستان ها چای داغ...

(اینها که گفتم چیزهای مهمی نبود٬ اهمیتی هم اگر داشت در این بود که

او حاضر است تا پای جان دادن برای خاص و متفاوت بودن به پیش برود...پس بند بعدی ...)

او خدای متفاوت به نظر رسیدن است..

خاص بودن را دوست دارد از مشهور شدن لذت میبرد..

دوست دارد توی دل همه جایی داشته باشد...

او گوزهای بدبویی هم دارد ...(خیلی شخصی شد ولی باید می گفتم....!)

او زندگی را شوخی بزرگی می داند که الهه های یونانی تویش دست برده اند

و به یک داستان نیمه تراژدیک و رمانتیک تبدیلش کرده اند...

او عاشق نام های الهه های یونانی است و دوست دارد هر چه

بیشتر از آنها بداند که خوب نمی  داند ....

او کلا موجود بی سوادی است..

و این بی سوادی را در گفته های صدمن یه غاز بی سر و ته ش

و حرکات شدید دست هایش یک جوری گُم و گور می کند که آدم شک می کند

گراهام بل بود که برق را اختراع کرد یا ادیسون..

که خوب فرقی هم نمی کند...برای او همه به یک چشم هستند...

او به شدت به عوامل بیرونی وابسته است...

از این رو مستعد انوع و اقسام بیماری های روانی است...

اگر هم در پی کسب دانش است برای چشم و هم چشمی است و

اگر به خودش بود راضی بود کفن دو متری اش را که گفته است برایش زیپ هم

تعبیه کنند را میپوشید و به قعر قبر فرو میرفت...

زمان غارتگر عجیبی است...(این واقعا از نا خود آگاهم اومد یهو ..فقط اینکه مال کی بود...!

ها ...اس ام اسی بود فکر کنم..زمان غارتگر عجیبی است همه چیز را با خود میبرد

الا همان نیمکت و چهار پایه ی کنار ساحل را که تا صبح رویش از سرما به

خود پیچیدیم و کسی نبود برایمان یک پتو بیاورد...نا مردا....!)

او اصولا یک آدم فرافکن است..

ضدیت بالاخره وجود شکننده اش را از هم میپاشاند..

او جمع اضداد است..

او عاشق نقاشی...موسیقی...فیلم..سریال های خانوادگی بی سر و ته...

و همچنین نوشتن است...

اگر یک چیز باشد که واقعا عاشقش باشد همین عشق به نوشتن است..

با اینکه استعداد زیادی هم ندارد ولی تلاشش برای این امر قابل ستایش است...

شاید روزگاری نام نویسنده ی بدی که هیچ وقت از رو نرفت را یدک بکشد...

خلاصه او از یک سگ هم پست تر است..

او سروناز همزاد من نیست....

بلکه خود ...خود...من است....!

 

 

دفترچه ای برای سر رسیدهای تاریخ گذشته...

 

سایه ی پاهای بلند مرد بود که هر لحظه کشیده تر هم می شد...

او از چراغ دور می شد و مُدام سایه اش کشیده تر می شد..

همه چیز کذایی بود و من نمی دانستم...

گفته بودند لامپ سوخته است که سوخته نبود...

و گفته بودند ویلچر برقی است که دستی بود تازه یک چرخش هم خراب بود...

دروغ زیاد می گفتند...

به من...

من بهمن بودم...نه...اسمم سروناز بود متولد ماه بهمن بودم..

هیچ ربطی نداشت ولی من مطمئن بودم تمام سرونازهای متولد بهمن ماه

سرد و لجبازند و لوس...

دیر دوست می شوند و دیر رها می کنند...

سروناز بدل من نبود خود من بود که چند شب پیش قرار گذاشتیم همزاد کذایی ام باشد

تا یکی بهترش را پیدا کنم..

عاشق این است که بنشیند زیر نور چراغ مطالعه سایه ی آدم هایی که ازش دور

می شوند را بشمارد..

عادت دارد شکلات شیری بخورد..

عادت دارد به جوش های عصبی روی صورتش..

به ناخن هایی که کوتاه است..

به دفترهایی که سیاهی مدادش تمام صفحه را پخش کرده..

من نشسته ام عادت هایش را می شمارم...

یک )از شانه زدن به سرش بی زار است..

دو ) از بالش های سفت بدش میاد..

س)شب ها حتما باید آسمون و ببینه تا خوابش ببره..میگه مامان من آسمونه..

اشتباه نکنید بچه م نیست..

گفتم که همزادمه و الان دستش و تو دماغش کرده....

راستش این عادت خیلی بدشه که باید هر طور شده قبل از رفتنش ترکش بدم...

<<<<<<<<<<<<<<<<<<

پامچال شکلات میخوره...

از سوپر مارکت نزدیک خونه که شکلات میلکا شو حراج کرده بود ۱۰ تا خرید

هر چی گفتم انقدر زیاد...؟

گفت قول میدم تا دم عید تموم نشن...

الان دو بسته شو تموم کرده...

نشسته پشت پنجره داره ستاره های نیست شده ی آسمون رو میشموره..

بامداد تازه از دستشویی اومده بیرون صاف میاد تو بغلم میگه مامان دلم...

کتاب زیاد خونده روده هاش پیچیده به هم...

چامسکی سرما خورده خودشو لوس کرده رفته زیر پتو...

واسش سوپ درست کردم...

اما به سوپ راضی نیست میگه بیا پا شویه ام کن...

الان تازه خوابش برد من اومدم بگم که سروناز با پامچال دوست شده...

اخه پامچال بهش یه تیکه شکلات داد....

صمیمیت پامچال و میشه از تقسیم کردن شکلاتاش با آدمای مختلف و حدس زد...

اینطور که پیش میره تا فردا شکلاتای پامچال تمومه...

بامداد تو بغلم خوابش برده...

نفساش کند و آرومه اما همون نفسای کم عمقش بهم آرامش میده که هنوز هست...

...................

هر چیزی تازیخی داره و یه روزی تموم میشه...

اما روح آدم...

هیچ وقت تموم نمیشه..

این و تازه کشف کردم....

یعنی کشف که نه...

تازه به مفهومش پی بردم...

از اینکه هیچ وقت تموم نمیشیم نهایت لذت و ببرید..

مثلا تا سر حد مرگ شکلات بخورین...

و تا سر حد مرگ هم جوش بزینید...

و در آخر از خجالت صورت سرخ و بر افرخته تون یه هفته ای خونه نشین بشین...

<<<<<<<<<<<<<<<<<

و در آخر..

نخیر...

 

علی بمونه و حوضش..؟

 

آروم میرم نزدیک آینه...

توی تصویر خودم ـ خودت ها می کنم..

بعد به خودم به خودت خودشون نگاه میکنم..

بعد فرق سرم و از وسط باز می کنم..

بعد از دو طرف می بافم...

بعد..

خوب دیگه بعدی وجود نداره بافیدن موی یک آدم که دنبال خودش ـ خودت ـ خودم می گرده

برای یه عمر کافیه...

یعنی کافی نیست...؟

فکر می کنم هست ...!

شاید...

امضا : دختره ی بی هویت...

<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<

علی بمونه و حوضش و حمون چند تا ماهی کوچولوی قرمزی که الکی دلش و بهشون خوش کرده

اگه اون اونطوری راضیه منم راضی ام..

و اگه من راضی باشم بنده ی خدا راضیه..

اگه بنده ی خدا راضی باشه..

خدا هم راضیه...

من راضی..

تو راضی..

خدا راضی...

پس کیه این وسط که راضی نیست.../

من فکر می کنم ماهی قرمز توی حوض از همه ناراضی تره...

گربه ی عشرت خانم دیروز پنجول کشید توی آب و خوردش...

حالا من راضی...

تو راضی...

گربه ی عشرت خانمم راضیه..

فقط می مونه اجازه ی پدر...

با اجازه ی پدر و مادرم و بزرگ تر ها...

بله..؟

نه...؟

بعله...

اگه سر میز کلاس اول دبیرستانیم بودم معلم ریاضی مون که به من همیشه می گفت سروناز

که نمی دونمم چرا٬ با صدای بلند و کلفتش می گفت : چهار دست و پات نعله...

ما هیچ اراده ای ...

تصمیمی...

هدفی را نمی توانیم دنبال کنیم ...

اگر بلد نباشیم محیط یک مثلث قائم الزاویه را که در دل یک مستطیل است را به دست آوریم.

نکته ی انحرافی اش اینجاست که شما  ٬چه مستطیل باشد چه نباشد

می توانید محیط مثلث را به دست آورید...

پس توی مدرسه دنبال کدام پرتقال فروشی می گشتیم

که می گفت من حالم خوب است اما تو باور نکن...

تصمیم کبری را بگو..

حالا من کبری هستم..زاغکی قالب پنیری دید به دهان گرفت و زود پرید..

من همان لاک پشتی که با لک لک ها سفر کرد و وسط راه افتاد و مُردم یعنی..؟

نه...

من همان سروناز خنگ درس ریاضی ام...

همان آدمی که تمرکز نداشت و مدام دفتر و کتابی بود که روی سرش فرود می آمد..

معلم دینی ام دوستم داشت ولی..

جواب یک خطه ی یک سئوال را در دوصفحه ی پلی کپی می نوشتم...

من تنها کسی بودم که سر تمام امتحانتش کاغذ سفید اضافه می خواست نه یکی

بلکه ده تا....

من با اجازه ی بزرگ تر ها می گویم...

بله..؟

نه..؟

<<<<<<<<<<<<

گُم می شوم در دل یک روز بارانی نیمه سرد...

بافتن موهای یک دختر برای یک عمرش کافی است...

بعدا میفهمید چرا...

......!

حالا با تمام این حرفا علی بمونه و حوضش..؟

کی دلش میاد تنهاش بذاره..؟

سروناز ..؟!

 

مرثیه ای برای یک رویا...

 

می توانی خودت را در جاهای مختلفی ببینی که تا به حال حتی پایت هم به آنجا نرسیده..

این خاصیت رویاست که تو را با خودش همراه می کند...

تو را به عالمی می برد که هست ولی نیست...

میخواهی باشد اما...

گاهی اوقات مرز خواب و خیال با واقعیت برداشته میشود...

من الان در همچین وضعیت عجیبی سر گردانم...

بنابراین وقتی می گویم جدی ام نگیرید ..

نگیرید دیگر...

<<<<<<<<<<<<<<<<<

شبیه یک گلدان پر از گلهای بنفشه بود..

فرزندی که دکتر لبخند زنان جلوی من و پیراهن بافتنی آبی رنگم گرفت...

چه حسی به شما دست می دهد اگر فرزندانتان گلهای بنفشه شوند..؟

و بخیه هایتان با آن نخ های قدیمی کلفت مدام به لباستان گیر کند..؟

وضعیت بغرنجی است...

باید بروی زیر دوش ...

آب را بگیری روی بخیه هایت تا لخته های خون خشک شده از

لا به لای زخم و نخ ها ی کلفت بریزد بیرون..

حالا آن وسط اگر اشکت هم در بیاید مهم نیست...

چون می دانی خودت مقصر بوده ای و گرنه جایش بود یک سیلی محکم توی گوش

دکترت بزنی اول برای اینکه چرا از چسب به جای نخ استفاده نکرده...

در ثانی چرا بچه ات را نشانت نمی دهد...

مامان شدن...

از اون دسته آرزوهای محاله منه...

چون به نظرم آدم فقط توی بهشت میتونه مامان بشه...

نه روی زمین...

اینجا جای بچه دار شدن نیست...

اینجا جای کارهای دیگه ایه..

که اگه عمر کفاف بده به چندتایی ش برسیم..

بوی الکل و بتادین تفکراتم و نسبت به مامان شدن خراب میکنه...

جنس مذکر هم با اینکه بوی بتادین نمی ده اما بوی بتادین من و یاد

زخم و چرک و مرد میندازه...

آره حق با شماست ..من که زیاد با مردا نبودم..

پس چرا این حرفا رو می زنم...

توی عالم واقعیت شاید حق با شما باشه..

اما فراموش نکنیم که هر آدمی دنیای خیالی داره که

ممکنه نیرومندتر از عالم واقعیتش بشه..

راستش من توی عالم خیال ۱۰ بار ازدواج کردم و طلاق گرفتم...

چند باری هم مامان شدم..

اما اکثرا بچه ها توی دلم مرده بودن...

یا بند ناف دور گرنشون می پیچید یا سر زایمان از دست پرستارا سُر می خوردن..

من مقصر نبودم...

شاید هم بودم..

الان نمیخوام بگم مقصر منم..موجودات مذکرن...پرستاران..بچه هان..

مهم اینکه من مانتومو تنم کردم...توی جیبش یه مداد گذاشتم...و یه دفترچه یاد داشت..

و میخوام برم...

کجاشو نمیدونم..

شاید میخوام برم دنبال قبر بچه های گمشده م بگردم...!

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::

بوی کرفس بود...

اون عاشق کرفس بود..

من عاشق زیتون..

پرنده ها میومدن دم پنجره...

تا نون های خرد شده ی روی میز و که می ریخت کف دستاشو بخورن...

من دنبال دستور جدید غذایی بودم که با کرفس درست شه ...

بامداد عاشق کرفسه..

و من دلم میخواد امروز خوشحالش کنم..

پامچال هنوز خوابه..

افسردگی فصلی ش داره میره تا به آخرا نزدیک شه...

خدا بهمون رحم کنه وقتی از خواب پاشه..

چامسکی داره فیلم میبینه..

بامداد دستای من و میگیره میگه بریم کرفس بخریم...

ما رفتیم کرفس بخریم..

تا بعد...

راستی کلید و میذارم زیر پادری که زنگ نزنم..

پامچال بیدار میشه....

اینارو به چامسکی میگم ...

انقدر غرق فیلم دیدنه که بعید میدونم زیر کتری رو هم به موقع خاموش کنه..

پس ما زودتر بریم تا کتری نسوخته..

شما چیزی نمی خوایید...؟!

 

آزادی بدون آرمیچر...

 

خوب از اونجاییکه این چند روزه دست و دلمون به نوشتن..به خوابیدن...

به خوردن...حتی به مُردن هم نمی رفت...

تصمیم گرفتیم از لاک سکوت این چند روزه بیرون بیاییم...

جمع بندی افعال برای این است که من ..پامچال و بامداد...و حتی چامسکی

کچل دوست داشتنی خودمون روی هم چهار نفریم....

و چهار نفری دنبال میدون آزادی می گردیم...

تا ته متن و بخونید هر چند خودمون هنوز نمی دونیم میخوایم اصلا چی بنویسیم...

<<<<<<<<<<<<<<

و آزادی سیم طویل و درازی بود که راه به هیچ پریز سالمی نمی برد...

یا پریزها خراب بودند یا شکسته ..

یا سیم انقدر طولش نمی رسید تا پریز سالم بعدی...

و اینچنین است آزادی بدون آرمیچر...!

*آرمیچر :محور سیم پیچیده شده داخل استارت که با گردش ان موتور به حرکت در می آید..

(فرهنگ فارسی عمید)

<<<<<<<<<<<<<<<<<<<

و اینچین بود که سالها مردم در تاریکی جهل و نادانی خودشان سوختند...

جهل و نادانی..؟

و انها که طول سیمشان کوتاه تر بود با داشتن پریزهای زیاد مدام لامپ های

مغزی خودشان را روشن کردند و خوب مردم از دوران باستان از تاریکی..

حیوانات وحشی...سوسک..ملخ..عنکبوت..می ترسیده اند و خوب

دلیل جمع شدنشان زیر نور هالوژن های ۲۰۰ واتی پر واضح و مبرهن است.

<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<

و انانکه نه سیم طولانی داشتند نه پریز ترجیح دادند زیر نور شمع...

و چراغ نفتی..تف به انگشت زده و ورق بزنند کتاب در جستجوی زمان از دست رفته را...

از دست رفته...!

و امیدوار باشند که بالاخره آنها نیز چراغ دار خواهند شد کمی شاید دیر تر از زمان

از دست رفته...

<<<<<<<<<<<<<<<<<

وبلاگ نویسی از ان دسته کارهای نیمچه بودار هالوژنی است..

لیکن باید مراقب تمام لغت های به کار رفته در متنت باشی...

پس داستان زیر صرفا برای تزیین است و هیچ اثر قانونی..مادی و معنوی را شامل

نمی باشد...

((((((((((((((((((((((

به جون خودم داستان ماستانم نمیاد...

ایندفعه رو بی خیال...