و او خدای سوتی ها و گاف های ناتمام است...
انقدر سوتی می دهد که خودش هم نمی داند چطور و از کجایش انقدر سوتی در می آورد..
او حسود است و تلاشی وصف ناشدنی برای پنهان کردن این صفت زشتش می کند...
او کمی هم دروغگو ست که از حس خود کم بینی اش ناشی می شود..
او اتفاقات را انگونه که می بیند تحلیل و تفسیر می کند نه آنطور که هست...
آنقدر حواسش سرگرم پاک کردن شیشه ی عینکش هست که جزییات امور را
نمی بیند...
بدبختی ان جاست که او قدرت دیدن کلیات امور را هم ندارد و این هیچ ربطی به
نزدیک بینی اش ندارد...
او خود را با هوش می داند که نیست...
تمرکزش آنقدر زیاد است که گاهی اوقات می تواند چراغ را از راه دور بسوزاند...(این
یکی مزاح بود برای تغییر آب و هوا...عجب برفی میاد دارین خداییش...من چرا
جای برف بازی تمرگیدم دارم چرت و پرت مینویسم با خداست..!)
او خدای دو رویی است..
او نمیتواند با آدم های دور و برش صادق باشد..
او عاشق این است که هیچ کس پیشرفت نکند جز خودش..
عطشی سیری ناپذیر برای دیده شدن دارد...
او زیاد خوشگل نیست اما جلوی آینه که می ایستد مُدام به خودش
دروغ میگوید که خوشگل است..
یک شخصیت مانیک...بدون دوره های دپرسیوش ٬ البته اینطور وانمود می کند...
او خدای وانمود کردن چیزهایی است که اصلا در ذاتش راهی ندارد...
او خودش را مهربان جا میزند...
گاهی وقت ها هم دانای کل..
او حتی جای ویرگول را در یک خط نمیداند..
او میخوهد در عین حال که انیشتین است ... مارسل پروست هم باشد..
به دکتروف بودن و هلن کلر بودن هم راضی است...
اما اگر به او بگویند یک روز دوست داری جای چه کسی باشی..
فریاد زنان می گوید سلینجر...
عاشق استخر است آن هم توی فصل سرما..
تابستان ها سونا را ترجیح میدهد...
زمستان ها بستنی می خورد و تابستان ها چای داغ...
(اینها که گفتم چیزهای مهمی نبود٬ اهمیتی هم اگر داشت در این بود که
او حاضر است تا پای جان دادن برای خاص و متفاوت بودن به پیش برود...پس بند بعدی ...)
او خدای متفاوت به نظر رسیدن است..
خاص بودن را دوست دارد از مشهور شدن لذت میبرد..
دوست دارد توی دل همه جایی داشته باشد...
او گوزهای بدبویی هم دارد ...(خیلی شخصی شد ولی باید می گفتم....!)
او زندگی را شوخی بزرگی می داند که الهه های یونانی تویش دست برده اند
و به یک داستان نیمه تراژدیک و رمانتیک تبدیلش کرده اند...
او عاشق نام های الهه های یونانی است و دوست دارد هر چه
بیشتر از آنها بداند که خوب نمی داند ....
او کلا موجود بی سوادی است..
و این بی سوادی را در گفته های صدمن یه غاز بی سر و ته ش
و حرکات شدید دست هایش یک جوری گُم و گور می کند که آدم شک می کند
گراهام بل بود که برق را اختراع کرد یا ادیسون..
که خوب فرقی هم نمی کند...برای او همه به یک چشم هستند...
او به شدت به عوامل بیرونی وابسته است...
از این رو مستعد انوع و اقسام بیماری های روانی است...
اگر هم در پی کسب دانش است برای چشم و هم چشمی است و
اگر به خودش بود راضی بود کفن دو متری اش را که گفته است برایش زیپ هم
تعبیه کنند را میپوشید و به قعر قبر فرو میرفت...
زمان غارتگر عجیبی است...(این واقعا از نا خود آگاهم اومد یهو ..فقط اینکه مال کی بود...!
ها ...اس ام اسی بود فکر کنم..زمان غارتگر عجیبی است همه چیز را با خود میبرد
الا همان نیمکت و چهار پایه ی کنار ساحل را که تا صبح رویش از سرما به
خود پیچیدیم و کسی نبود برایمان یک پتو بیاورد...نا مردا....!)
او اصولا یک آدم فرافکن است..
ضدیت بالاخره وجود شکننده اش را از هم میپاشاند..
او جمع اضداد است..
او عاشق نقاشی...موسیقی...فیلم..سریال های خانوادگی بی سر و ته...
و همچنین نوشتن است...
اگر یک چیز باشد که واقعا عاشقش باشد همین عشق به نوشتن است..
با اینکه استعداد زیادی هم ندارد ولی تلاشش برای این امر قابل ستایش است...
شاید روزگاری نام نویسنده ی بدی که هیچ وقت از رو نرفت را یدک بکشد...
خلاصه او از یک سگ هم پست تر است..
او سروناز همزاد من نیست....
بلکه خود ...خود...من است....!