در انتظار گودو...
جوش به بلوغ نشسته رو نترکون ...
نترکون...
نترکون...
نترکون..
یعنی یه حرف و به یه آدم چند بار می شه زد...
تا دست از جوش های به چرک و خون نشسته ی صورتش بر داره...
جوش مال آدمای کم طاغته باور نمی کنی...
باور کن...
به خدا قسم این دفعه همه چیز فررق می کنه...
این دفعه قول دادم ادم شم...
بی دوز و کلک...
به جون خودم....
این دفعه شدم همونی که می خوای...
همونی که خودم نمی خوام...
ولی به خاطر تو...
یعنی چند دفعه بهت بگم دست نزن پدسگ...
می بینی...
نه می بینی چطوری توی ماه رمضونیه دهن آدم و به حرفای زشت وا می کنه...
بهونه ی باباش و می گیره....
هی می گه بابا مشکوکه...
شبا می ره تو تطاق با موبایلش پچپچ میکنه...
می گم چیزی نیست همکاراشن...
اما موقع شام و ناهار یه ریز این گوشی دستشه داره اس ام اس میزنه..
همونکاری که خودم میکنم...
ای بمیری...
دست نزن به اون جوشای واموندت..
بذار جاش که رو صورتت موند میفهمی که هیچ مردی نمیاد سراغت...
نه اینکه فکر کنی می ترسم بترشه ها ...
نه...
اتفاقا اهل شیرینی جاته...
چپ می ره راست میره شوکولات و کیک و شیرینی از دستش نمی افته...
همین نگرانی منو برای ترشیده شدنش منتفی می کنه...
اما دل من از اونجا داره می سوزه که این دختره ی از خدا بی خبر...
زده همه چی و خراب کرده...
چی بگم...
این بچه هم که همش دنبال باباشه...
پامچال و میگم...
یادته...
دخترمه...
امسال می فرستمش آمادگی...
آخه شیش سالشه...
بامداد رفته واسه پامچال شوکولات بخره...
راستش هیچ حال و روز خوبی نداره...
مدام هزیون میگه...
صورتش مثل آبله ریخته بیرون...
مدام جلوی آینه داره میترکونه این جوشای صاب مصب و...
تمام یقه ی لباسش خونیه...
دو هفته است حموم نرفته...
ای دست نزن به اون جوشا...
ذلیل شی..
اینم وضع و روز ماست....
هر روز رو بالشی شو عوض میکنم...
چه کنم...هنوز داره میکنه...
خودم...
هی چی بگم از خودم...
مثل معتادایی که به تخت می بندن...
والا...
موادم تموم شده...
مواد سرخوشی و الکی بخند...
آره می دونم مال روزه است...
اگه خدا قبول کنه امسالم مثل هر سال نذری لیلا به راهه...
چی داشتم میگفتم...
پیری و هزار و یک دردسر...
یادته همش میگفتم...
من تو ۳۲ سالگی می میرم...نهایتا ۴۰ سالگی...
ببین الان نزدیک ۷۸ سالمه و هنوز نمردم...
ای تو روحت ...
خونش تا اینجا هم پاشید...
پاشو برو دستمال بیار هم رو آینه رو پاک کن هم رو دامن من و...
ذلیل مرده...
زندگیم اونقدر بالا و پایین نداشت که جذاب باشه...
مجبور بودم همیشه یه سری تخیل رو واردش کنم...
به همه دروغ میگفتم...
چیزای بی ربط و طوری با ربط جلوه میدادم که همه واسم سوت و کف میزدن...
جوون و خام و عاشق تعریف بودم...
نه اینکه الان بعد ۸۷ سال نباشم...
۷۸ سال...
چه فرقی میکنه سن آدم از ۶۰ که بره بالا تر حالا میخواد ۹۰ باشه...
۸۰ باشه...
۱۰۰ باشه...
از همون موقعی که دختر بودم تا حالا هیچ وقت سنمو پنهون نکردم...
دلیلی نداشت...
دوست داشتم.....................
خاک تو اون سرت...
اگه گذاشتی دو دقیقه چیز بنویسیم...
یه دستمال بیار خون رو مانیتور و پاک کن...
رشته ی کلام از دسم در رفت...
پیرزن
پوفیوز ...
قیطونی...
با اون گیساش..
والا...