در انتظار گودو...

 

جوش به بلوغ نشسته رو نترکون ...

نترکون...

نترکون...

نترکون..

یعنی یه حرف و به یه آدم چند بار می شه زد...

تا دست از جوش های به چرک و خون نشسته ی صورتش بر داره...

جوش مال آدمای کم طاغته باور نمی کنی...

باور کن...

به خدا قسم این دفعه همه چیز فررق می کنه...

این دفعه قول دادم ادم شم...

بی دوز و کلک...

به جون خودم....

این دفعه شدم همونی که می خوای...

همونی که خودم نمی خوام...

ولی به خاطر تو...

یعنی چند دفعه بهت بگم دست نزن پدسگ...

می بینی...

نه می بینی چطوری توی ماه رمضونیه دهن آدم و به حرفای زشت وا می کنه...

بهونه ی باباش و می گیره....

هی می گه بابا مشکوکه...

شبا می ره تو تطاق با موبایلش پچپچ میکنه...

می گم چیزی نیست همکاراشن...

اما موقع شام و ناهار یه ریز این گوشی دستشه داره اس ام اس میزنه..

همونکاری که خودم میکنم...

ای بمیری...

دست نزن به اون جوشای واموندت..

بذار جاش که رو صورتت موند میفهمی که هیچ مردی نمیاد سراغت...

نه اینکه فکر کنی می ترسم بترشه ها ...

نه...

اتفاقا اهل شیرینی جاته...

چپ می ره راست میره شوکولات و کیک و شیرینی از دستش نمی افته...

همین نگرانی منو برای ترشیده شدنش منتفی می کنه...

اما دل من از اونجا داره می سوزه که این دختره ی از خدا بی خبر...

زده همه چی و خراب کرده...

چی بگم...

این بچه هم که همش دنبال باباشه...

پامچال و میگم...

یادته...

دخترمه...

امسال می فرستمش آمادگی...

آخه شیش سالشه...

بامداد رفته واسه پامچال شوکولات بخره...

راستش هیچ حال و روز خوبی نداره...

مدام هزیون میگه...

صورتش مثل آبله ریخته بیرون...

مدام جلوی آینه داره میترکونه این جوشای صاب مصب و...

تمام یقه ی لباسش خونیه...

دو هفته است حموم نرفته...

ای دست نزن به اون جوشا...

ذلیل شی..

اینم وضع و روز ماست....

هر روز رو بالشی شو عوض میکنم...

چه کنم...هنوز داره میکنه...

خودم...

هی چی بگم از خودم...

مثل معتادایی که به تخت می بندن...

والا...

موادم تموم شده...

مواد سرخوشی و الکی بخند...

آره می دونم مال روزه است...

اگه خدا قبول کنه امسالم مثل هر سال نذری لیلا به راهه...

چی داشتم میگفتم...

پیری و هزار و یک دردسر...

یادته همش میگفتم...

من تو ۳۲ سالگی می میرم...نهایتا ۴۰ سالگی...

ببین الان نزدیک ۷۸ سالمه و هنوز نمردم...

ای تو روحت ...

خونش تا اینجا هم پاشید...

پاشو برو دستمال بیار هم رو آینه رو پاک کن هم رو دامن من و...

ذلیل مرده...

زندگیم اونقدر بالا و پایین نداشت که جذاب باشه...

مجبور بودم همیشه یه سری تخیل رو واردش کنم...

به همه دروغ میگفتم...

چیزای بی ربط و طوری با ربط جلوه میدادم که همه واسم سوت و کف میزدن...

جوون و خام و عاشق تعریف بودم...

نه اینکه الان بعد ۸۷ سال نباشم...

۷۸ سال...

چه فرقی میکنه سن آدم از ۶۰ که بره بالا تر حالا میخواد ۹۰ باشه...

۸۰ باشه...

۱۰۰ باشه...

از همون موقعی که دختر بودم تا حالا هیچ وقت سنمو پنهون نکردم...

دلیلی نداشت...

دوست داشتم.....................

خاک تو اون سرت...

اگه گذاشتی دو دقیقه چیز بنویسیم...

یه دستمال بیار خون رو مانیتور و پاک کن...

رشته ی کلام از دسم در رفت...

پیرزن

پوفیوز ...

قیطونی...

با اون گیساش..

والا...

 

 

اینجا ریکاوریه بخش مراقبت های ویژه از بیماران بازیابی خاطرات دشوار است...

 

بقیه از تیتیر : لذا ورود برای عموم به هیچ وجه آزاد نیست...

اگر خاطرات گذشته تان مثل مور و ملخ شب ها بر مغزتان هجوم می آورد...

به جای خواندن سطرهای بعدی بروید کمپوت خرچنگ با سُس مایونز و آبلیموی تازه

نوش جان کنید..

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

هی ..

اصولا عادت ندارم فارسی را با لهجه صحبت کنم...

و برای چیزی که دارم و گاهی احساس می کنم دیگران ندارند فخر فروشی...

این یک توارث ژنتیکی کاملا منصفانه برای بقای موجودات زنده است...

لیکن این ارثیه ی ژنتیک در این بخش به من کاملا به ارث رسیده...

همین است که شما در برخورد با من مجبورید فکر کنید همیشه دو سه پله ای

از من بالاترید...

الا ایهاالحال هیچ دخلی به من ندارد که شما در نبردبان (میدونم نردبانه)

بی انتهای زندگی کجای من ایستاده اید...

بالاترید...

ای ول خوش به حالتان...

پایین ترید...

ای بابا...تلاش کن بیایی بالا...

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

لحظه لحظه که پیش می رود بیشتر رو دست میخورید که تیتر هیچ

ربطی به متن ندارد و صرفا تزیینی است...

لذا نگارنده با شما همدردی خودش را اعلام کرده...

شما را به خوردن کمپوت مار افعی با سس کچاب دعوت می کند...

}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}

لحظات بی امان و شتابان در گذرند...

فاصله ی من از جایی که با کرنومتر ایستاده ام تا تو می شود...

جذری از یک دهم ثانیه به اضافه ی آب پرتقال توی لیوانی که

من نمی دانم چرا مدام از خوردنش امتناع میکنی به بهانه ی اسیدیته ی بالا...

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

لب...

دندان...

چشم....

دست و پا...

گردن...

چشم ..چشم...

دو ابرو..

دهان و دماغ یه گردو...

چرا گردو...؟

چرا فندق نه...؟

چرا بادام نه...؟

اصلا سیب زمینی بهتر نبود...؟

هیچ وقت شعر های مهد کودک را از حفظ نکردم...

بس که پر بود از بی منطقی ساده لوحانه ی یک مشت آدم...

پسرا شیرن...

مثله شمشیرن...

دخترا موش ان...

مثل خرگوش ان...

شاید باید حفظ شون میکردم...

اون وقت شاید یاد میگرفتم فارسی رو با لهجه استفاده کنم و

با به کار بردن لغت های قلمبه سلمبه به همه بفهمونم...

که خیلی خرین...

چون هیچ چیزی نمی فهمین...

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

آره...

آره..

باشه...

قبول...

من یه بیمار روانی ام که تازه گی ها خاطرت تو دلش ترشیده...

گندیده..

پوسیده...

دکتر می گه دست تو حلقت نکن...

بذار خودش به تدریج می ریزه بیرون...

آخه برادر من مگه موی سر  که به تدریج بریزه...

هر چند ما تو خانوادمون آدم کچل نداریم...

ولی خوب بالاخره پیش آمده....

)))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))

این ماه رمضونیه دقت کردین حلیم نمی چسبه...

عوضش فالوده و بستنی سنتی عجیب می چسبه...

،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

 

دیشب وصیت نامه نوشتم..

نوشتم که اگه مردم بیان شکلاتای پنهان شده در اقصی نقاط تطاقم و جمع کنن تا آب نشه

و همه جا رو به گند نکشه...

توی جای کش و گل سرا شکلات هست...

زیر بالش هست...

پشت قاب عکس شیش سالگیم که نرده ی سر سره و چسبیدم و کلی غم

ریخته تو چشمام هست...

توی لیوانی که توش مداد و خودکاره هست...

تو همه چی الا جا جورابی و سطل آشغال هست...

بس که کارشناسا نمی شینن درست حسابی سر یه

مسئله توافق کنن که بالاخره شکلات باعث افسرگی می شه...

یا این آدمای افسرده هستن که به شکلات پناه میارن...

کلا نوه هام بعد از دیدن اون همه شکلات...

که من نمیدونم تا حالا چرا ننوشتم شوکولات ذوق مرگ میشن...

جون پامچال....

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

آخرین سئوال فلسفی ماه مرداد:

آدم عینکی ها وقتی می میرن...

اون دنیا بدون عینک چی کار میکنن...؟

 

مردی که گل داشت ....زنی که دل نداشت...

 

زن بود و یک دانه دماغش و عینکش...

مرد بود و گل های توی دستش و شلوار سوراخش...

باد هم می وزید هر از گاه برای خالی نبودن صحنه...

صحنه آنقدر بزرگ نبود که تکان خوردن چادر گلدار و به رقص در آمدن

موهای آشفته ی زن از زیر چادر معلوم نباشد...

این پا و آن پا کردن مرد و دمیده شدن باد توی سوراخ شلوار...

کج ایستادن مرد به سمت دیوار سیمانی تیز که زانوهایش را خراش میداد و خون منتظر

بود تا مرد پایش را از دیوار سیمانی جدا کند تا به زور هم که شده چند قطره ای

عرض اندام کرده باشد تا صحنه خالی نباشد...

صحنه آنقدر بزرگ نبود تا ریخته شدن گل های روی چادر زن را روی اسفالت داغ نبینیم..

یعنی داغ بودن زمین ...ریخته شدن گل ها از روی چادر عنصر مهمی بود ...

هر چند که مرد فراموش می کرد برگردد تا درست در زاویه ای قرار بگیرد تا سایه ی

گردن زن را ببیند...

محجوب بود و خجالتی و در امان ماندن سوراخ شلوارش را به چشم چرانی ترجیح می داد...

از آن مردهای گوش بزرگی که اتفاقا نگارنده ی این خطوط علاقه ی وافری به آن ها دارد...

چون از یک چیز مطمئن است بزرگ بودن گوش با هوش و حجب و حیا در یک رابطه ی

کاملا مستقیم با هم قرار دارند...بیش از این نگارنده وسط داستان نمیپرد چون صحنه

آنقدر ها هم بزرگ نبود که ما نتوانیم مورچه ای را که به زحمت از دیوار سیمانی بالا

می رفت را ببینیم...

در ضمن یک نکته ی دیگر را خاطر نشان میسازم که نگارنده بین حشرات

عاشق مورچه می باشد...

صحنه را گفتیم که آنقدر بزرگ نبود که مرد گل به دست قبل از چرخش دورانی اش

از زن داستان تقاضای ازدواج کرده باشد..

یعنی صبر کرد تا کاملا صاف و تمام رخ جلوی نیمفه (اسم زن داستانه) با یستد

بعد پیشنهادش را مطرح کند...

زانوی مرد حالا به گل نشسته بود..و عرقی که سُر می خورد و هر لحظه به محل زخم

نزدیک تر می شد باید آنقدر صبر می کرد تا مرد از زن تقاضای ازدواج کرده باشد..

نمی دانم که چه شد و چه اتفاقی افتاد که زن داستان چادر بر رخسارش کشید و

لب گزبد و از صحنه نه چندان بزرگ بیرون رفت...

حالا صحنه انقدر بزرگ نبود که درد های مرد تویش جا بگیرد...

........................................................

نتیجه گیری اخلاقی برای نگارنده: وقتی حالت بده متن ننویس چون تهش

یا یکی رو دق مرگ میکنی...یا یکی رو میکشی...یا یکی رو از یکی جدا...

احتمالا اکثر نویسنده ی فیلم های ایرانی در سلامت کامل جسمی

 روحی به سر می برند...

نتیجه گیری اخلاقی برای خواننده : ببخشید...

همین...!

نتیجه گیری غیر اخلاقی برای نگارنده : جای درس خوندنته دیگه ...

احمق...

.....

بقیه ی نتیجه گیری باشه برای یه موقع دیگه که حالم بهتره...

باشه...؟

 

من فکر می کنم همه چیز در حال تغییر است...تغییر...!

 

به هر حال تغییر ...

تقدیر...

تنفیذ...

در زندگی هر کسی به وقوع می پیوندد...

و من تغییر نکرده ام...

مطمئنم...

بلکه به نظرم بیشتر این تقدیر است که تغییر کرده ...

 و همه را به اشتباه می اندازد که من تغییر کرده ام..

...................................

ای توی روحت سمیه...

چرا...؟

مرگ...

چرا...؟

ای تو روجت که آدم نمی شوی که نمی شوی...

آدم شدن من هیچ فرقی به حال اطرافیانم ندارد...

آنها باید سعی کنند با شرایط من کنار بیایند...

من را درک کنند...

به نظرت این عین خودخواهی نیست که به خاطر مشکلاتمان دیگران را سرزنش کنیم...؟<

در واقع منم باهات هم نظرم ولی خوب خیلی ها اینچنین با روح های حساسی

چون من بازی می کنند...

قبل از آنکه بپرسند دوست دارم سیاه را بردارم یا سفید...

همیشه قبل از ما آدم هایی هستند که خوب بلدند احساسات دیگران را لگد مال کنند...

و تو باید کم کم فاصله بگیری تا دوریت زیاد محسوس نباشد...

....................................

من لوس نیستم...

من موجودی هستم به شدت حساس...

عاشق تعریف و تمجیدم و هر نقدی را به شدت به خودم میگیرم...

من یک درخت کاج هستم که خوب می داند چه چیزی را کی و کجا به کار بگیرد...

به خاطر همین است ترجیح می دهم کمتر مزاحم شوم...

...................................

رها کرده ام افکار لوس و مضخرف دوست داشتن تو را...

اگر مثل من درخت کاج بودی می فهمیدی که کاج ها بدون غرور می میرند...

و من غرورم را لای پارچه ی گلدار عتیقه ای پیچییده ام که به وقتش برای کسی که

ارزشش را دارد خرجش کنم...

صد البته شکر که خرج شما نشد...

و گرنه چقدرش حیف می شد میرفت زیر پای بچه ها....

....................................

دیشب به این فکر میکردم چه چیزی بنویسم...

توی ذهنم نوشتم...

پاک شد...

کاش تاصبح بیدار نشسته بودم...

.....................................

لبهایت را به لبهای کس دیگری بدوز...

حس حسادت را در خودم کشته ام...

من با احساس ترین موجودی هستک که دیده ای منتها تمام حواسش را

از دست داده...

چی...؟

آهان...

یادم اومد...

لیوان به زیر لیوانی اش بچسبد...

یعنی کسی تو را می بوسد...

دیروز زیر لیوانی به لیوان چسبید...

اما هنوز که هنوزه کسی من را نبوسیده...

<<<<<<<<<<<<<<<<<<<

قدم هایت گرم بود...

قدیم تر ها...

آدم چقدر دلش میخواست پا بگذارد جای پاهات...

اما چقدر این روزها سردی و منجمد...

آن هم درست وسط چله ی تابستان...

چه اتفاقی افتاده...؟

میخواهی فریزر شوی...؟

راحت باش و بگو من تحمل شنیدنش را دارم...

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

باید متولد شهریور باشی تا بفهمی اینها صرفا چند جمله نیست..

شهریوری ها وقتی تلخ می شوند و سرد...

دیگر هیچ اجاقی نمی تواند گرمشان کند...

.................................

یخ زدم مادر...

 

 

من قد مادر بزرگم بودم...نه خیلی بلند...نه خیلی کوتاه...

 

مادر بزرگ دستان کوچکی داشت...

مادر مادرم را می گویم و در تمام عکس ها میل و قلابش همراهش..

اینها که می نویسم عین واقعیت است..

پس با دقت بخوان...

در سن ۵۲ سالگی بر اثر سرطان مری می میرد...

قبل از آنکه من چشم باز کرده یاشم...

و بافیدن موهایم را با ان دستان کشیده و کوچک به گور...

حالا اقوام مادری من را که می بینند تشبیه می کنند به مادر بزرگ ندیده ام...

چند دور از جون رو هم بدرقه ام می کنند...

وقتی لاغر می شوم بیشتر شبیه ش می شوم...

با این تفاوت که من بافتنی بلد نیستم..

مامان شمسی...

من خوشحالم که شبیه توام...

<<<<<<<<<<<<<<<<<<<

روی رودخانه دراز کشیده بود...

صدای بچه فیل از خودش در می آورد....

نه خرطوم داشت نه خاکستری بود...

راست میگفت...

من آدم ها را یا سیاه سیاه می دیدم..

یا سفید سفید...

خاکستری...؟!

اصلا...

بگو بچه فیل از دستم دق کرد...

........................................

بیدار باش و ببین که من چطور و چگونه رنج ۵۲ ساله را به دوش می کشم..

اما نه دم بر می آورم نه به کسی توهین...

خصلت خانواده ی مادری ام است...

عوام می گویند بی زبانی...

خواص نام دیگری دارند برایش "سکوت"

.........................................

بشکن حوض یخ زده ی سکوت چندین و چند ساله ات را...

آنقدر بزرگ شده ام که بفهمم عاشق ها رنج می شکند و عذاب...

<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<

دستانم می لرزد...

زانوی راستم درد می کند...

من برای هیچ و پوچ باز خواست می شوم...

دستکش ظرفشویی با چاقوی آشپزخانه سوراخ می شود..

آب نشت می کند...

و دستانم حس بدی را تجربه می کند..

این عین واقعیت است...

........................................

موهایت را دیشب زیر بالش پیدا کردم...

چطور ...؟

از توی خواب هایت من را کشیدی سمت خودت...

یا شب با من سر روی ی بالش نهادی...

رستم...

<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<

تهمینه سراغت را می گرفت...؟

رستم سراغ مرا...

تهمینه زن خوبی است...

با او ازدواج کن...

من طاقت خون سهرابم را ندارم...

.......................................

بی شک رنگ از صورتم پرید...

وقتی پرستارها داد می زدند اینجا جای استفراغ کردن نیست...

به هر حال اتفاقی بود که هر لحظه منتظرش بودم...

تولد فرزند جدیدی از زیر میز ناهار خوری...

با نام نیمفه...

.............................

سر نمیگذاری روی شانه ام...

شانه ام استخوانی و لاغر و گرم و نرم نیست...

کمی سخت است و سرد..

ولی اشک هایت استخوان ترقوه ام را از وسط دو نیم خواهد کرد...

شبی که تا صبح پاشویه ات کردم از درد و تب ...

............................

من میدویدم...

داد میزدم...

ناله کن...

ناله کن...

توی خودت نریز..

به خدا برایت خوب نیست...

سرطان می شوی....

داد بزن...

توی صورتم بزن...

اما حرفهایت را توی سینه پنهان نکن..

....................................

حالا نم نم باران همه چیز را پاک میکند...

خرده کینه های شخصی حل نشده ی دوران پیش از انقراض دانیاسورها را...

..............................

بخواب...

بخواب...

من همین حوالی هستم...

کنار دمپایی جفت شده ی پای تختت...

نترس..

تا صبح می مانم...

سپیده که زد می روم...

می دانم دوستم نداری...

نیامده میروم...

.............................!

 

تب_نور   

ادامه نوشته

رازم را در  سینه ات نگه دار ...نگه دار...نگه دار...نگه ....

 

رازم را زیر شن های زمان که مدام رشد می کنند و قد می کشند

پنهان کن....

در عوض من هم...

صدایت را در کنج اتاقک زیر شیروانی قلبم که مدام چکه می کند نگه میدارم...

نگه می دارم..

نگه میدارم...

نگه...

عطر تنم را در لانه ی کوچک حفره های بینی ات امانت داشته باش...

امانت داشته باش...

امانت....

نگاهت را...

آخ...

نگاهت را میگذارم زیر بالشم...

همانجا که نزدیک تر است به چشم های تر و تازه ی تا صبح بیدارم...

نگاهت را در نگاهم نگه میدارم...

نگه میدارم ...

نگه...

رد پاهایت را میگذارم روی شقیقه ام...

همانجا که زمان در مسیر طوفانی اش می خواهد ردش را از خاطره ام پاک کند...

و من جای پاهایت را نگه میدارم...

نگه...

قلبم صدای جیر جیر جیر جیرکی را می دهد در دل شب...

اگر کیسه فریزر داری صدایش را بریز در کیسه...

بعد کیسه را مچاله کن توی جیب پیرهنت...

بعد هر وقت دلت مرا خواست کیسه را از جیبت بیرون بیاور...

دوباره توی جیبت فرو کن...

من هستم..

همیشه با تو ...

کیسه فریزر را نگه دار...

نگه...

............

چشمهایش دو دو میزد...

رگ هایش نبض میزد...

قدم هایش صدا میزد...

از درون بر طبل خودش میزد..

آنقدر می زد و می زد....

تا دنیا او را زد...!

و چقدر درد داشت زدن...

.....................

بزن بزنی بود بیا و ببین....

المیرای عزیزم تو اولین دختری بودی که در شب عروسیت

برای خودت کل می کشیدی...

وزنی با سینه های نداشته اش با آهنگ بابا کرم میرقصید...!

عجب شبی بود...

عجب...

.............

درود بر روان همه ی انسان های مثبت اندیش..

و شب همگی به شادی...

 

یا کمانت را بردار یا کامت راشیرین کن یا کمر بندت را ببند...

 

دو بار دور خودش چرخید...

داستان بی قواره ی من از همین جا شروع شد..

دو بار دور خودش چرخید..بادی که زیر دامنش جمع شده بود مثل فرستادن موشک به

هوا در یک لحظه بر اثر نشستنش خالی شد ...

دامن پیچیده بود توی سرش لای موهای شانه نکرده اش...

و صدای خنده  ی موذیانه ی ناظرین به هوا بلند شد...

..........................

دستاتنش را دراز کرده بود...

پول میخواست...

نه خیلی زیاد ...

همانقدری که می دهند به مرده شورهای بهشت زهرا تا میت را برای روز

مبادا کفن پوش کنند...

دست خالی برگشت...

به نفعش بود...

عمر نوح در مقابل بدبختی هایش هم کوتاه بود...

................

چشمان درشت و بد ترکیبش را گرفته بود جلوی صورتم...

چشمانش بوی سیر میداد...

و عجیب آنکه دهانش بوی اشک...

<<<<<<<<<<<<<<<<

فکر می کنی تا اخر دنیا چقدر راه مانده....؟

یک قدم...

دو قدم..

سه قدم...

بشمار شیش...

ساک ساک...

پیدات کردم...

تو میری جهنم...

چون چشمات و نبسته بودی..

ناقلا...

...............

موهایم را شانه کن...

بو کن...

بباف...

گل میخک را هم بگذار همان کنار گوش سمت چپم...

اینطوری عکسم قشنگ تر می افتد...

................

بپر...

تو رو خدا بپر...

اگه نپری...

من مجبور می شم بیام اون بالا...

اما اگه تو بپری من اینجا واست سفره پهن می کنم...

تا با هم آش رشته با سیر داغ فراوون بخوریم و به روی آدمای دورو برمون بگوزیم...

بپر...

تو رو جان عزیزت بپر...

......................

دامب...

صدای پریدنش بودا...

پرید...

اما یه کم زود ...

من هنوز سفره رو ننداخته بودم...

...................

مردگان زر خرید ...

 

قلب های شیشه ای روی جوراب های دخترک گزارش نویس افتاده بود ...

مدام می تپید ...من فریاد می زدم افق های گسترده را ننوشتی...

بنویس افق های گسترده...

افق های گسترده...

کمر درد شدید...از قوزک پا تا زیر دندان آسیا...

دخترک گزارش نویس می نوشت و قلبها ی روی جورابش هم می تپید...

زنیکه ی گه.

دستانم را در حلقه ی کیفش انداختم تا بکشمش طرف خودم...

....

دخترک گزارش نویس افق های گسترده را از قلم

جا انداخته بود و زن همچنان

فک می زد ...

باران شروع به باریدن گرفته بود توی سالن اصلی تئاتر شهر...

نه بند می آمد نه دستمالی بود برای گرفتن آب دماغ...

آدم های به ظاهر دوست تحمل ندارند زیر باران بمانند می روند من تنها می مانم

با یک اجرای با مزه...

آدمی نیستم که برای دیدن یک اجرا زور بزنم و بعد نیمه کاره رهایش کنم...

هر چیزی حرمتی دارد...

به احترام بازیگران حتی اگر خارجی باشند حتی اگر کار خیلی بد باشد باید نشست...

بازیگرها به شدت روی خالی شدن صندلی ها حساس اند....

کلا آدم های حساسی هستند بازیگرها...

و باران بند آمده بود و خورشید می تابید بر منی که خیلی وقت ها یادم می رود

با آدم ها مثل خودشان رفتار کنم...

من ترجیح می دهم خوم باشم شبیه همان عروسک سیاه مبارک..

که بلد است حرف هایش را به شوخی و خنده بزند...

زنیکه ی گه.

اوه...

خالی شدم...

وبلاگ نویسی چرت ترین کار روی زمین است ...

اما فعلا لازم است برای بزرگ شدن جلوی آدم های کوچک سکوت کرد تا عقده های

ناشی از تعارضات و تاول های حسی به بلوغ نرسیده ی شان را سرت خالی کنند...

و تو را در خط زدن یک سری از آدم ها از لیست نه چندان بلند دوستانت مصمم تر..

دو نفر از این لیست خط خوردند...

چه بهتر ...

دورو بر آدم کمی خلوت تر باشد راحت تر می تواند برای آینده تصمیم بگیرد...

زنیکه گه.

ما میرویم در این شب خنک مردگان زر خرید (رعایای مرده) نوشته ی نیکولای

 گوگول

را بخوانیم البته ترجمه ی فریدن مجلسی اش را...

تا صفحه ی ۹۵ که خواندیم خوشمان آمد...

و کلا اینکه نویسنده گاهی اوقات در مورد شخصیت ها نظر میداد...

واین به نظرم عالی بود....

کلا شیوه ی جالبی بود...

کتاب بخونید...

و سعی کنید از کتابایی که می خونید درس بگیرید......

..........

این اولین و آخرین باری بود که می دیدمت...

حیف شد دوست خوبی را از دست دادی ننه دلاور...

زنیکه گه.

....................

!

.........................

همه ی آدم های دورو برتون رو دوست داشته باشین ولی توقع نداشته باشین

اونها هم شما رو همونقدر که شما دوسشون دارین دوستون داشته باشن...

زنیکه ی گه.

 

من نم کشیدم قبل از آنکه خورشید بالا بیاورد...

 

نه آنکه فکر کنی ماهم که از خورشید بیزارم...

و نه آنکه فکر کنی شعله ام که از باد بیزار..

من تکه ابر کوچک پلاسیده ی آن گوشه از سمت راست آسمان طابلوی

طبیعت بی جانی هستم که کسی لبانش را بر لبانم گذاشته و مدام فوت میکند

بلکه زنده شوم...

احمقانه است نه...؟

اینکه آدم حس بادکنکی را داشته باشد سوراخ...

که هر چه هم که درونش بدمی از آن ور خالی می شود...

بی اغراق عزیزان من ...

من همان بادکنکم که سوراخ است و حالا شما اصرار دارید باد شوم بروم در

خال آسمان با لک لک ها محشور شوم و شاید پرستو ها...

اما قسمت من همان کلاغ سیاه های نوک تیزی شدند که در اولین دقایق

صعودم من را ترکاندند...

و حالا از تکه تکه هایم بچه ها بادکنک کوچکی درست می کنند می کوبند به دیوارهای

سیمانی تا بگوید تق تا دلشان شاد شود...

و انگار دل من بشکند...

حرفی نیست...

نه ملالی...

انگار دنیا قرار است همین مدلی که بوده بچرخد...

منتها این بار سر ته...

راستش قدیم ها من آن قسمت بالای کره ی زمین بودم که خوب از وقتی

که چپه شده افتادم این پایین درست زیر پونز...

زیر پونز همان جایی است که هیچ جایی نیست کمی گچ دیوار و

آهک و مخلفات ساختمانی به اضافه ی تبعیض نژادی...

فکر می کنم این نامه ی آخری است که با این صراحت برایت می نویسم...

از تلخی ها و درد هایی که روح آدم را در مخمصه زیر منگنه خرد می کند...

(توقع داشتید بگم دردهایی که مثل خره روح آدم را میجود و بعدش هم بگویم به قول

صادق...نه حداقال نیمچه خلاقیتی از دورانت طفولیت با من است...)

و آدم می ماند آه بکشد..

یا فریاد...

یا استفراغ...

دور اسهال خونی را فعلا خط می کشیم...

....

نکته ی اخلاقی اول هفته :

بدان به چه کسی و کجا پز بدهی..

خیلی از پزها و ژست های رفتاری ما می تواند در جای دیگر در چرخه ی

تولید برق سهیم شود...

بیایید درست و بهینه مصرف کنیم...

.....

این نتیجه گیری کاملا به خودم بر می گرده...

پس جون من به خودتون نگیرید ...که حوصله ی آب دماغاتونو نداریم..

....

ممنون از اینکه تا پاسی از شب همراه ما بودید...

لامپ ها رو خاموش کنید و در مصرف همه چیز حتی جون مبارکتون صرفه جویی کنید...