تحقق "افسانه ی شخصی" در گروی "شرافت انسانی" است...!
به جرات میتوانم بگویم هیچ کتابی را در عمرم بیش از یک بار نخوانده ام...
اگر کتابی باشد که نزدیک به دوبار خواندمش همین کیمیاگر معروف خودمان است...
چند روز پیش وقتی در حال جا به جایی کتاب ها در جا کتابی بودم...
چون کتاب هایی را که جدید میخرم و میخوانم را میفرستم ردیف دوم پشت ردیف اول که کتاب های
تازه نفس آمده اند....
نگاهم به کیمیاگر افتاد...انگار همیشه نیرویی پشت جملات این کتاب نهفته است که تو دوست داری
از ترس کتاب را زیر درخت توت وسط حیاط در عمق ۵ کیلومتری خاک کنی شاید کمی دست از سر
افکارت بردارند...
به هوای نگاه کردن جلد کتاب و نام مترجمش شروع میکنم به ورق زدن...
اولین سطر از کتاب را میخوانم...بیگانه ای است در برابر چشمان متحیر من...!
انگار بار اول است که میخوانمش...و این یک معجزه است...!
ان هم درست زمانی که من از رسیدن به افسانه ی شخصی به تنگ امده ام...
افسانه ی شخصی من با تمام کوچکی اش برای من بزرگ بود...
افسانه ی شخصی من بازیگری تئاتر بود...
نخندید یک لحظه به یاد افسانه ی شخصی خودتان بیوفتید...!
این افسانه ی شخصی بر آورده شد...با رنج...با مشقت...
با تنهایی گره خورده بود و بغض...با استرس شب های دیر وقت عجین شده بود..
رسیدم ٬ پیش از انکه به خودم بیایم این همان افسانه است...تمام شد...
افسانه ی شخصی ام بزرگ تر از این حرف ها بود...
بازی در سالن های تئاتر شهر نه فرهنگسرای بهمن....!
(در دلتان میگویید راهی بود برای رسیدن به آرزوی بزرگ تر...قبول ...ولی این مسیر و اتفاقات
نهفته در دل مسیر است که تو را تشویق به ادامه دادن مسیر میکند یا ایستادن...!)
اما راضی بودم...چون من تنبل که از راه و مسافت بیزرارم را نزدیک به ۱۰ ماه به دورترین
نقطه ی فرضی توی ذهنم کشانید...
تمرین های سنگین...اجرای سنگین...من را به تحقق بخشیدن افسانه ی شخصی ام یاری نمود...
اما درست بعد از تحقق یافتنش ...انگار فراموش شده باشد..
افسانه ی شخصی من هم به میلیون ها افسانه ی شخصی تحقق یافته ای بدل شد...
که باید از زیر گرد و خاک خاطره بیرونش میکشیدی...گاهی نگاهش میکردی و گرد و غبارش را
پاک میکردی و دوباره میانداختی اش کنار همان میلیون ها افسانه ی شخصی...
و من حال همان تاجر کریستال فروش را دارم که از ترس اینکه مبادا افسانه ی شخصی اش به حقیقت
بدل شود و ادامه زندگی برایش غیر ممکن از رفتن به مکه سر باز میزد....
حالا من باز تمرین کنم...و تمرین کنم و هر روز خسته تر از دیروز بشوم ...
حالا آمدیم روزی در تئاتر شهر هم به ایفای نقشی پرداختیم...
آخرش ...مطمئنا دلسرد تر از الانم خواهم شد....
افسرده تر و پژمرده تر و بی خاصیت تر....
چطور میتوان بین اینها یک ترازو قرار داد....
که افسانه ی شخصی همیشه سنگین باشد حتی وقتی برآورده میشود....
امروز یار احمدی سر کلاس درباره ی شرافت هنرمند سخن گفت...
و اینکه شرافتش نه به خاطر کاری که انجام میدهد بلکه به خاطر جرات و جسارتی
که در بیان آنچیزی که واقعا در وجود خودش درک نموده و انتقال درست ان به مخاطب است...
و لاغیر...
یک نمایشنامه نویس میتواند در عین حال مبتذل و بی شرف هم باشد....!
به نقل از یار احمدی ...
اما چیزی که او را به یک انسان با شرف تبدیل میکند همان نگاه دقیق به جزییات اموری است
که انسان های دیگر از دیدنش عاجزند...
و هنر در ذات خودش میتواند بسیار بی شرف هم باشد..!
و این انگار تمام آن نشانه هایی است که این چند وقته گرد هم امده تا من را از رسیدن
به افسانه ی شخصی ام باز دارد....
دیگر نشانی نیست...و اگر باشد هم اندک نشانی ست تا کورسوی امیدی را در دل نا امیدم
خاموش و خاموش تر سازد...
و من بی هدف..سرگردان...در یک صفحه ی سفید بدون رنگ رها شده ام...
پادشاه سالیم کجایی...اینجا دختری است که حاضر است یک سال پول تو جیبی اش را
به تو ببخشد ..در عوض تو او را در گرفتن تصمیمی که خودش قادر به انجامش نیست یاری کنی...!
ارزوها تمام شده اند...
و این نشانه ی افسردگی نیست ...
اینها عین واقعیت است...!
***************
حافظ این روزها با من چگونه سخن میگوید هم خودش حکایتی است وصف ناشدنی...
جدیدترین صحبتش :
"من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم
لطف ها میکنی ای خاک درت تاج سرم
همتم بدرقه ی راه کن ای طایر قدس
که دراز است ره مقصد و من نوسفرم..."