تحقق "افسانه ی شخصی" در گروی "شرافت انسانی" است...!

 

به جرات میتوانم بگویم هیچ کتابی را در عمرم بیش از یک بار نخوانده ام...

اگر کتابی باشد که نزدیک به دوبار خواندمش همین کیمیاگر معروف خودمان است...

چند روز پیش وقتی در حال جا به جایی کتاب ها در جا کتابی بودم...

چون کتاب هایی را که جدید میخرم و میخوانم را میفرستم ردیف دوم پشت ردیف اول که کتاب های

تازه نفس آمده اند....

نگاهم به کیمیاگر افتاد...انگار همیشه نیرویی پشت جملات این کتاب نهفته است که تو دوست داری

از ترس کتاب را زیر درخت توت وسط حیاط در عمق ۵ کیلومتری خاک کنی شاید کمی دست از سر

افکارت بردارند...

به هوای نگاه کردن جلد کتاب و نام مترجمش شروع میکنم به ورق زدن...

اولین سطر از کتاب را میخوانم...بیگانه ای است در برابر چشمان متحیر من...!

انگار بار اول است که میخوانمش...و این یک معجزه است...!

ان هم درست زمانی که من از رسیدن به افسانه ی شخصی به تنگ امده ام...

افسانه ی شخصی من با تمام کوچکی اش برای من بزرگ بود...

افسانه ی شخصی من بازیگری تئاتر بود...

نخندید یک لحظه به یاد افسانه ی شخصی خودتان بیوفتید...!

این افسانه ی شخصی بر آورده شد...با رنج...با مشقت...

با تنهایی گره خورده بود و بغض...با استرس شب های دیر وقت  عجین شده بود..

رسیدم ٬ پیش از انکه به خودم بیایم این همان افسانه است...تمام شد...

افسانه ی شخصی ام بزرگ تر از این حرف ها بود...

بازی در سالن های تئاتر شهر نه فرهنگسرای بهمن....!

(در دلتان میگویید راهی بود برای رسیدن به آرزوی بزرگ تر...قبول ...ولی این مسیر و اتفاقات

نهفته در دل مسیر است که تو را تشویق به ادامه دادن مسیر میکند یا ایستادن...!)

اما راضی بودم...چون من تنبل که از راه و مسافت بیزرارم را نزدیک به ۱۰ ماه به دورترین

نقطه ی فرضی توی ذهنم کشانید...

تمرین های سنگین...اجرای سنگین...من را به تحقق بخشیدن افسانه ی شخصی ام یاری نمود...

اما درست بعد از تحقق یافتنش ...انگار فراموش شده باشد..

افسانه ی شخصی من هم به میلیون ها افسانه ی شخصی تحقق یافته ای بدل شد...

که باید از زیر گرد و خاک خاطره بیرونش میکشیدی...گاهی نگاهش میکردی و گرد و غبارش را

پاک میکردی و دوباره میانداختی اش کنار همان میلیون ها افسانه ی شخصی...

و من حال همان تاجر کریستال فروش را دارم که از ترس اینکه مبادا افسانه ی شخصی اش به حقیقت

بدل شود و ادامه زندگی برایش غیر ممکن از رفتن به مکه سر باز میزد....

حالا من باز تمرین کنم...و تمرین کنم و هر روز خسته تر از دیروز بشوم ...

حالا آمدیم روزی در تئاتر شهر هم به ایفای نقشی پرداختیم...

آخرش ...مطمئنا دلسرد تر از الانم خواهم شد....

افسرده تر و پژمرده تر و بی خاصیت تر....

چطور میتوان بین اینها یک ترازو قرار داد....

که افسانه ی شخصی همیشه سنگین باشد حتی وقتی برآورده میشود....

امروز  یار احمدی سر کلاس درباره ی شرافت هنرمند سخن گفت...

و اینکه شرافتش نه به خاطر کاری  که انجام میدهد بلکه به خاطر جرات و جسارتی

که در بیان آنچیزی که واقعا در وجود خودش درک نموده  و انتقال درست ان به مخاطب است...

و لاغیر...

یک نمایشنامه نویس میتواند در عین حال مبتذل و بی شرف هم باشد....!

به نقل از یار احمدی ...

اما چیزی که او را به یک انسان با شرف تبدیل میکند همان نگاه دقیق به جزییات اموری است

که انسان های دیگر از دیدنش عاجزند...

و هنر در ذات خودش میتواند بسیار بی شرف هم باشد..!

و این انگار تمام آن نشانه هایی است که این چند وقته گرد هم امده تا من را از رسیدن

به افسانه ی شخصی ام باز دارد....

دیگر نشانی نیست...و اگر باشد هم اندک نشانی ست تا کورسوی امیدی را در دل نا امیدم

خاموش و خاموش تر سازد...

و من بی هدف..سرگردان...در یک صفحه ی سفید بدون رنگ رها شده ام...

 پادشاه سالیم کجایی...اینجا دختری است که حاضر است یک سال پول تو جیبی اش را

به تو ببخشد ..در عوض تو او را در گرفتن تصمیمی که خودش قادر به انجامش نیست یاری کنی...!

ارزوها تمام شده اند...

و این نشانه ی افسردگی نیست ...

اینها عین واقعیت است...!

                                  ***************

حافظ این روزها با من چگونه سخن میگوید هم خودش حکایتی است وصف ناشدنی...

جدیدترین صحبتش :

"من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم

                                                  لطف ها میکنی ای خاک درت تاج سرم

 همتم بدرقه ی راه کن ای طایر قدس

                                                 که دراز است ره مقصد و من نوسفرم..."

 

solltary....

 

بامداد صبح زود کوله ی کوچیکشو بست...

کتاب کیمیاگرم گذاشته بود زیر بغلش...

کلاه بافتنی شکلشم که یه بوق روش رو سرش کرد..

بند های کفشش و بست...

یه نامه گذاشت کنار جا کفشی و رفت...

صدای در که اومد از خواب پریدم...

رفتم دم در دیدم بامداد داره میرسه به سر کوچه...

ساعت ۶ صبح بود...

دمپایی پام کردم دوویدم دنبالش...

هوا سرد بود...

نم نمک بارونم میومد ...مثل پریروز یا پس پریروز...

شیشه ی عینکم پُر از قطره های بارون شد...

من هیچ جا رو نمیدیدم...

عینکم و در اووردم که شیشه شو پاک کنم...

عینک و که به چشمم زدم دیدم تو خونم وسط یه مشت کاغذ تیکه پاره و بیخودم...

دو.باره از جام بلند شدم در و باز کردم دوویدم دنبالش به وسط کوچه که میرسیدم عینکم

پُر از قطره های بارون میشد و تا میومدم پاکش کنم دوباره بر میگشتم تو خونه...

انگار یه نیروی ما فوق زمینی نمیخواست من دنبالش برم...

اومدم طرف در یکی از کفشاشو که روش عکس مرد عنکبوتی بود و برداشتم..

شروع کردم به بوییدنش...پای بچم بو نمیداد...بس که تمیز بود..

هر روز میرفت حموم...هر روز جوراباشو میشست...

یهو چشمم میوفته به یه پاکت نامه...

درشو باز میکنم...

با خط بد نوشته من رفتم ....

باید میرفتم...

من اگر نمیرفتم نه تو خودت را پیدا میکردی...

نه من ...!

یه شعرم نوشته....

برف می بارد٬ برف می بارد به روی خارو خارا سنگ...

کوه ها خاموش ٬ دره ها دلتنگ...

راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ..

بر نمی شد گر ز بام کلبه ها دودی...

یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد..

رد پاها گر نمی افتاد روی جاده های لغزان ما چه میکردیم در کولک دل آشفته ی دم سرد ؟

آنک آنک کلبه ای روشن رو به روی من ٬در گشودندم ٬ مهربانی ها نمودندم ٬

زود دانستم که دور از خشم برف و سوز در کنار شعله ی اتش قصه میگوید برای بچه های خود

 "عمو نوروز "

تو دلم میگم حتما بچم رفته دنبال عمو نوروز...

که یهو چامسکی از تو آشپزخونه میگه نه رفته دنبال باباش..

بر میگردم میبینم روی بارونی صورتیش پیش بند سبز بسته که روشم عکس یه خرس پانداست...

عینکشم گذاشته رو کله ی کچلش داره نیمرو درست میکنه با قارچ...

میگه تقصیر خودت بود...

میگم به من چه...

میگه نتونستنی جای پدرشون و برا بچه ها پُر کنی...

امروز و فرداست که پامچالم بذاره بره...

یهو دلم هورتی میریزه پایین میدوم تو اطاق زیر پتو ها تو کمد زیر تخت و میگردم...

تو دستشویی...تو حموم...نیست ....پامچالم نیست...

میدوم تو آشپزخونه در کابینتا رو دونه دونه باز میکنم...تو یخچال ..فریزر نیست...

گریه ام میگیره...میشینم کف آشپزخونه شروع میکنم به گریه کردن...

بعد از ۲ ماه و خورده ای دارم گریه میکنم..چامسکی با پوزخند میگه نترس تو حیاطه..

از جام بلند میشم از پشت پنجره تو حیاط و نگاه میکنم...

پامچال از درخت توت آویزون شده...

تا من و میبینه واسم دست تکون میده...

اشک های من بی دلیل شایدم با دلیل میچکه تو سطل آشغال کنار پنجره ی اشپزخونه

که هیچ وقت خدا در نداره...!

 

گیر کردن بین لوله ی شیر آب سرد و گرم ...(ادامه ی پست قبل...)

 

چامسکی خورشت میخوره...انقدر با ولع که من هر لحظه احساس میکنم الانه که دستاشم بخوره

آستین بارونی صورتیشو تا زده بالا با پنج تا انگشتش رفته تو بشقاب..واقعا این دیگه چطور

روانشناسی بوده...بهش میگم عزیز من قاشق و چنگال برای چی ابداع شده...؟

میگه برای سرگرمی...آدما یه روز بیکار بودن نشستن دور هم گفتن چی کار کنیم...

چی کار نکنیم...دسته جمعی به این تنیجه رسیدن که قاشق بسازن...

ادما اصولا از سر بیکاری خیلی چیزا رو کشف میکنن که بعدها مایه دردسرشون میشه...

به تو هم توصیه میکنم دنبال کشف چیزی نباشی...حالا تو هر زمینه ای که میخواد باشه...!

پسر من قاشق پرید تو حلقش مُرد...!

میگم مگه تو بچه هم داشتی..

میگه ۳ تا ...دو تاش دختر بود یکی پسر....

خوب تا چامسکی داره غذاشو میخوه منم میرم یه سر به این دو تا وروجک بزنم...

پامچال مثل بچه های خوب پیرهن گلبهی شو که تازه از تجریش خریدم و پوشیده...

داره کارتون کورالین در شهر چشم دگمه ای ها رو میبینه..برای سومین بار...!

انقدر دیدن این کارتون روش تاثیر داشته که دیگه بی خیال دستکش صورتی پشت ویترین

یکی از مغازه های میلاد نور شده...میگه همون دستکش قدیمی ام خوبه...

میترسه زیاد از من چیز بخواد و مثل کورالین بره تو یه شهری که آدماش چشماشون دگمه باشه..

ولی بعبد مبدونم پامچال از تصویری که دیروز از من و چامسکی دیده به بامداد چیزی نگفته باشه..

چون دو روزه رفته تو بالکن....هرچی صدا میزنم بیا تو سردت میشه گوش نمیده...

یه جور رگ غیرتش گل کرده اقا...امروز به زور رفتم از تو بالکن کشیدمش بیرون...

یخ کرده بود بچه م...

میگم نگام کن ...چته اخه تو بچه...؟

چشماشو انداخته پایین نگام نمیکنه...

به زور خودشو از تو بغلم در میاره میدوه طرف شومینه...

بر میگردم تو اطاق میبینم چامسکی رفته زیر پتو لپ تاپ بابا رو گذاشته رو شیکمش داره فیلم

eLEGY  رو میبینه...میگه زنم عجیب شبیه پنه لوپه کروز بود...

میگم خدا بیامرزدش....

میگه احمق نمرده که...

میگم پس چی...

میگه ناپدید شده...

میگم ناپدید یعنی چی...

میگه یعنی فعلا تا یه مدت نیست...شاید برگرده شاید نه...!

بهش میگم اگه گفتی کلیدی ترین جمله ی این فیلم چیه؟

میگه اونجایی که دختره با سرطان بر میگرده پیش استادش و میگه حالا من نسبت به تو

پیر تر شدم...

خوب من اون لحظه از فیلم گریه ام گرفت...

هیچی نمیگم آروم از کنار چامسکی بلند میشم...

فیلم و که استوپ کرده بود و دوباره پلی میکنه...

پتو رو میکشه رو سرش....

میگه چراغا رو خاموش کن...

چراغ و خاموش میکنم...

میگه درم ببند...

میام در و ببندم که میگه...

راجع به پیشنهادم فکر کن...

من این همه راه از اون سر دنیا الکی پا نشدم بیام اینجا که جواب رد بشنوم..

در و میبندم...

بامداد نشسته جلو شومیه به شعله های اتیش نگاه میکنه....

آروم میرم از پشت دستام و دور کمرش قلاب میکنم...

به زور خودشو از تو بغلم در میاره..

یه مشت میکوبه تو شیکمم ...میگه تو که ما رو دوست نداشتی پس چرا ما رو به دنیا اووردی...

میگم کی گفته من شما رو دوست ندارم...

میگه خودم دیدم همش به اون اقاهه که بارونیش صورتیه میرسی...

دیگه کاری به ما نداری...

اگه ما رو نمیخوای آدرس بابا رو بده ما میریم با بابا زندگی میکنیم...

میگم باباتون مُرده....

میگه دروغ میگی...

دروغ میگی...

بامداد همینطوری گریه میکنه و با مشت میکوبه تو شیکمم میگه دروغ میگی...

راست میگه....

من دروغ میگفتم...!

                                         ***********

پایان.

شاید ادامه داشته باشد....!

 

نه به جان خودم...ای بابا....گیری دادین ها....بی خیال.. ! د میگم نه تو رو سر جدت..عوضی...!

 

چامُسکی با آن بارانی صورتی رنگش رفته نشسته توی حموم ٬ یه چترم گرفته دستش

شیر آب سرد و تا ته باز کرده...میگم احمق آب نیست...امسال یه برف و بارون هم نیومده..

اونوقت تو اینطوری آب و داری حروم میکنی...

میگه همش زیر سر این صرفه جویی هاست...آدم تا چیزی رو تموم نکنه که چیز جدیدی به دست

نمیاره...

میگم چه ربطی داره واضحه که امسال سال پُر آبی نیست...یه برف رو کوها نشسته...؟

چترش رو میگیره بالا...حالا به وضوح میشه صورت سفید و گردش و دید...با اون عینکش

که اونم گرده...قطره های آب میخوره تو عینکش میگه نترس بهار بارون میاد...

میگم تو از کجا میدونی...میگه نمیدونم حدس میزنم...

میگم اخه از رو حدس و گمان که نمیشه آدم هر کاری کنه و دلش و خوش کنه...

میگه خیلی خری دنیا همین الان شم رو حدس و گمان داره میچرخه...!

هیچی از حرفاش و نمیفهمم...با اون بارونی صورتیش که هیچ خجالتم نمیکشه شلوار پاش نمیکنه

یه زیر پیرهنی سفید تنشه با یه شورت سفید...

اصلا حقش بوده که دوستاش از تو جمعشون طردش کردن...

اونم از دیشب که انقدر وسط حرفای شریعت مداری(بیب)پرید که نذاشت بفهمیم بنده خدا

کباکبیان داره خودش و جر میده یه کم از حقوق از دست رفته ی شهروندی رو بگیره...!

بهش میگم شما از صد سال پیش اونم از یه کشور خارجی بلند شدی اومدی اینجا چه میفهمی این

ایرانیای خل و چل چی میگن...

میگه زباین سیاست...زبان موسیقی..زیان هنر و زبان آشپزی در همه ی جای دنیا قابل فهمه

یه جور زبان مشترک...

میگم واسه همینه که از دیشب نشستی هی میگی پاستا میخوام...

خوب بشین همین خورش کرفس و بخور دیگه....

میگه پاستا نخورم نمیتونم فکر کنم...

میگم جهنم انقدر بشین پاستیل و بریز تو بستنی بخور که معده ات بچسبه به روده ات

بیوفتی سقط شی از دستت راحت شم...

میگه کور خوندی سُمی  (به من میگه سُمی...!)

میخوام بگیرمت...

نه لیوان آبی تو دستمه...نه سینی چایی ...نه کلا چیزی که از دستم بیوفته بشکنه...

مثلا ادای هُل شدن و در بیارم...توی یه چیزی خیلی ریلکس باشم همین پیشنهاد دوستی یا ازدواج

از طرف جنس مخالفه...

میگم منظورت چیه میخوای منو بگیری...

بلند مشه جلوم وای میسته دکمه های بارونی صورتی شو دونه دونه باز میکنه...

بعد با یه حرکت سریع بارونیش و در میاره میندازه رو مبل ...

میگه حال کن هیکل و...

خوب تنها نکته ی مثبتش اینه که پاهاش مو نداره...رو سینه اشم مو کمه...کلا کم موئه...

ولی یه ایرادی داره...اونم رگ های واریسی شکلشه که بد جور روی ساق پاش خود نمایی میکنه و

یه جورایی حال به هم زنه...بهش میگم خوبه خوبه جمع کن خودتو ...

میگه چیه برانگیخته شدی...

میگم نه احمق دل آشوب شدم...

میگه چرا از مردا بدت میاد...

میگم کی گفته من از مردا بدم میاد...

میگه خوب یه زن با دیدن یه مرد نیمه برهنه خوب بالاخره دیگه...

میگم خوب از کجا بدونم ایدزی چیزی نداشته باشی...از یه کشور خارجی هم که اومدی...

اصلا نکنه آنفولانزای مرغی داشته باشی...

میگه به خدا ایدز ندارم...فقط بذار ماچت کنم...

عجب گیری کردیم از دست این موجود عصر هجری ...

میگم اول بارونی تو بپوش بعد...

بارونی شو میپوشه میاد نزدیکم...

انقدر نزدیک که بازدمش میخوره به موهام که از زیر تل شلخته بیرون اومده و حرکتش میده...

میگم بازدم قوی داری...

میگه کجاشو دیدی...

یه بازدم دیگه شو فوت میکنه تو صورتم که لاله ی گوشم و تکون میده...

چشمام و میبندم...

لباش و میذاره رو مژه هام...پلکم و می بوسه....

پامچال یهو از تو اطاق میدوه میاد بیرون...

میگه مامان گشنمه...

چامُسکی خودشو میکشه کنار...

پامچال جا خورده ....

منم جا میخورم...

همه جا میخوریم...

من میرم واسه پامچال خورش کرفس و جا بندازم ...!

                                                *********

این داستان ادامه دارد...

پایان.

 

 

من فقط میخواستم انگشت کوچک پای چپت توی چشم راستت نرود...

 

استعاره های جالبی از حافظه کرده اند :

از افلاطون شروع میکنیم ...هرچه باشد مویی سپید کرده در این راه...دوستش داریم...

چون مطمئنم من از نوادگان افلاطون میباشم...مگر ضدش ثابت شود...

افلاطون فیلسوف یونانی حافظه را به قفس پرندگان تشبیه کرده...

فروید عزیز به سالن پذیرایی...

میلر به دنبال پول خُرد گشتن از کیف پول...!

هیتزمن به معده ی گاو...

مرداک به تسمه ی نقاله برای حمل چمدانها...

حافظه هر چه هست...هم چیز خوبی است هم بد....

خاطرات تلخی که منگنه میشوند به ذهنت و خاطرات شیرینی که باز هم منگنه میشوند به

ذهنت...با این تفاوت که خاطرات تلخ بیشتر دوست دارند بیایند وسط برای خودشان اسپانیایی

برقصند...!

با تمام این احوالات...زدن ۴ افت در دهان...معده درد شدید...سر درد شدید....

و امروز هم سُر خوردن توی حمام(زانو درد شدید به اضافه ی کتف درد شدید)

۳ فصل باقی مانده از مبحث یادگیری...

امتحان فردا صبح...

دوره ی ۸ فصلی که یک ماه پیش خوانده شده...

من به شدت در حال بالا بردن اعتماد به نفس خودم هستم...

به شدت سخت است ولی ایمان دارم من همین یک دانه هستم و چون از من همین یک دانه هست...

من به شدت دردانه هستم...چون ته تاقاری هم هستم به اضافه ی همان تکدانه که میشود یکدانه...

و به همین دلایل من ...

اثر انگشتم...

دی ان ای منحصر به فردم...

کف پای صافم...

حتی عینکم...

حتی سیم هایم...

حتی همین جوش های روی صورتم...

همه و همه یکبار در یک لحظه گرد هم جمع شده اند تا آدمی را بسازند همچون من...

که وقتی ناخن هایم را از ته میگیرم نوشتنم بهتر می آید...

وقتی برای خودم خودکار میخرم یا مداد زندگی را بیشتر دوست میدارم...

وقتی برای خودم کتاب میخرم از خوشحالی سکته میکنم...

و کلا خودم خودش را آنقدر تحویل میگیرد که ترجیح میدهد این متن را به پایان برساند...

پس خداحافظ و شب به خیر دوست جدید و عزیز من "چامُسکی" ...!

 

هیاهو فرو می نشیند و زندگی سیر عادی خود را از سر میگیرد ...!

 

 زندگی زیبا بود...

پیش از انکه به دنیا بیاییم...

زندگی رنگی بود...

درست همرنگ عکس های روی شومینه...

با آن لبخنهای زشت و بدقواره ی من...

با آن سیم ها...

زندگی دانه دانه بود...

درست مثل دانه های اناری که دامادمان از یزد آورده بود...

نه...!

زندگی دانه دانه بود...

درست مثل دانه ی تسبیح هایی که به دیوار اتاقم آویخته ام ...

بوی امام زاده صالح میدهد و یادگاری است از روزهای بهاری کنار عینلی وزینلی...

شبیه تصویر بی مثال امام زاده علی عباس...

چقدر دوست دارم توی بهشت زهرا خاک نشوم...

بس که هیجانی دارد عظیم ....

از هزاران تن فرسوده...

می ترسم....

من از جماعت می ترسم..

چه روی زمین..

چه زیر زمین...

من از آدم هایی که نمیشناسم میترسم....

کاش قبرم در عینلی زینلی بود...

زندگی قشنگ است...

درست شبیه سیبی میماند که از بس قشنگ است...

آنقدر گازش نمیزنی تا بپوسد...!

انقدر تماشایش میکنی تا بگندد...

زندکی بادبادکی است در دستان کودکی توی پارک جنگلی پردیسان...

زندگی ....

زندگی انقدر سریع است و تند..

که به چشم هم زدنی کودکی از روی سر سره ی نه چنادن بلندش با کون به زمین

میافتد...!

زندگی نقره ای است....

نه ...

زندگی نقره ای نیست....

زندگی آبی است همرنگ آبهای جوب خیابان ولیعصر...

نرسیده به میدان راه آهن...

همان جوب هایی که مسافران بارها و بارها از کنارشان بی تفاوت رد شده اند و

ندیده اند لانه ی گنجشکی را آب دارد میبرد و مادر گنجشک ها به دنبال لانه روان... 

مسافران تنها چیزی که می بینند شاید همان ساعت حرکت قطارشان باشد و ساک دستی شان....

مسافران به مقصد نمی اندیشند...

مسافران به چه چیزی میاندیشند...؟

از ان سئوال های فلسفی است که مثل خُره هر چند وقت یک بار به ذهنم حمله میکند...

و انقدر میخورد و میخورد تا مجبور شوم ساک ببندم و به سفر بروم تا ببینم مردم چرا سفر میکنند...

زندگی گاهی مهربان هم هست...

ندیده ای ...! روزهایی که باران نم نمک می بارد روی پاهای زنی نشسته روی ویلچر و همسرش

چتر گرفته روی سرش و او را هُل میدهد توی کوچه باغ های دربند...!

پس دیده ای...!

همان پسرکی که از پدرش پول میگیرد ...

پُفک میخرد و خدا آرزوی خوردن پُفکش را درست بعد از شنیدن خبر مرگ مادرش بر آورده میکند..!

ندیده ای...؟

دیده ای مطمئنم ....خودت را به ندیدن میزنی...!

زندگی انقدر عمیق است که تو را وادار میکند بپذیری از تونل ایستگاه شریعتی با ان همه پله هم

گود تر است...

زندگی با وفاست...

ندیده ای ....صدای زنی رنجور از سرطان سینه ...

که چون سینه هایش را برداشته بودند همسرش توی دادگاه خانواده به خاطر رابطه ی

پنهانی اش با مرد همسایه طلاقش داد و هیچ کس ندید مرد با منشی جوانش شب ها

بعد از صرف شام در رستوران جام جم به خانه ی مجردی مرد میروند و ....

آه...

زندگی عجیب شیرین است...

انقدر شیرین که به پای آبنات چوبی دختری با موهای دمب گوی اش هم نمیرسد...

باور نداری...

پیدایش کردی یک لیس به آبنباتش بزن....

جای من...!

خبر نداری...

زندگی خوش رنگ است...قشنگ است...و با وفا...و البته شیرین....

از مداد رنگی ها بپرس...

از همان رنگ نارنجی دوست داشتنی بپرس که همیشه زود تر از باقی مداد رنگی ها کوتاه میشد...

بس که توی نقاشی ها همه چیز نارنجی بود..

خانه...درخت....گل ها..مادر...پدر...خواهر...برادر...دوست...دریا...زمین ...اسمان...

من عاشق نارنجی بودم...

ولی زندگی ....حیف...!

زندگی بر عکس من اصلا نارنجی نبود....!

 

RUSSIAN ROULETTE

 

صدای نشستن مرد با بازوهای خالکوبی شده اش روی صندلی...

صدای نشستن زنی با موهای طلایی و پوست تیره اش روی صندلی روبه رو...

صدای میزی که بین این دو صندلی است...

صدای اسلحه ای که در آن فقط یک تیر است...

صدای کشیده شدن اسلحه به سمت مرد...

صدای گذاشتن انگشت روی ماشه...

صدای کشیده شدن اسلحه به سمت زن ...

صدای کشیده شدن ماشه...

صدای پلک های مرد که می پرد....

صدای کشیده شدن اسلحه به سمت مرد...

صدای تپش های قلب زن درست از پشت قفسه ی سینه اش...

صدای کشیده شدن ماشه...

صدای آه کش دار زن...

صدای کشیده شدن اسلحه به سمت زن...

صدای اشک های مرد...

صدای کشیده شدن ماشه...

صدای نفس عمیق مرد...

صدای کشیده شدن اسلحه به سمت مرد...

صدای بازدم تکه تکه شده ی زن...

صدای شلیک گلوله...

 صدای مُردن مرد....!!!!!!!

 

پمپاژ خاطرات در خیابان های شهر...

 

امروز عالی بود...

بعد از مدت زیادی که مسیری را با مترو میروی بعد یهو میآیی همان مسیر را با ماشین بروی

تازه میفهمی روی زمین چقدر اتفاقاتش بکر تر و تازه تر است ...

تا آن دالان سیاه و تاریک با آن ساعت ها و آینه های گرد و مستطیلی...

آخ...

چقدر استرس کشیدم....

از دست مترو...

حالا روی زمینم خیالم راحت تر است...

سرم را تکیه داده ام به شیشه ی ماشین ادم ها را نگاه میکنم ماشین ها را....

موسیقی ملایمی هم از ضبط ماشین پراکنده میشود میآید منشیند درست روی تصاویر خیابان

با آن آدمهای نازنین و دوست داشتنی اش...

بعضی روزها که نه اکثرا به این فکر میکنم مگر میشود ادم بدی روی کره ی زمین

وجود داشته باشند...

امروز از آن روزها بود...

همه خوب بودند...

فقط هوا خیلی گرم بود...

و انگار مردم هم عادت کرده اند و کسی از اسمان توقع برف ندارد...

اما من دارم...

خدایا ۲۶ دی یه دونه از اون برف ها مشتی بفرست که فرداش مدارس و دانشگاه ها تعطیل بشه...

چون فرداش یه امتحان سخت دارم زیادم نخوندمش...

خدایا این آخرین زمستونیه که راه قرچک و میرما...

روم و زمین ننداز...

پیشنهاد کار ایرانشهر را هم رد کردم...

نمیدانم ...

کار درستی میکنم یا نه...

ولی تا آخر امتحانات هیچ کاری نمیکنم...

یعنی اصلا وقتش نیست...

مثل همیشه بر سر دو راهی ام...

حیف حال روح و روانم مساعد نیست برای تصمیم گیری..

ترجیح میدهم کاری نکنم...

تصمیمی نگیرم تا کمی بهتر شوم...

بهترین کار ادامه دادن راه قدیمی است...

یه جوری شدم تازه گی ها...

انرژی آدم ها را نسبت به خودم به شدت احساس میکنم حتی وقتی در کنارشان نیستم...

فکر میکنم به گناه نکرده ای دارند من را مجازات میکنند...

این را درست میشد توی لحن صدایش خواند...

خوب اگر واقعا در مورد من اینگونه فکر میکنند بگذار بکنند...

افکار آدم ها را که نمیشود تغییر داد میشود...؟

فقط دلم به حال خودم میسوزد که مگر از من چه رفتاری سر زده که فکر میکنند "من "

دقیقا هیچ کس دیگر نه و فقط "من " یعنی از من همینقدر را میشناختید...

آه...!متاسفم برایتان از صمیم قلب...

خیلی بی انصافی ست...

چیز دیگری ندارم بگویم....

فقط دلم برایتان...

برای تصورات کودکانه تان میسوزد...

طفلکی ها....!

عجیب حس بدی است...خیلی خیلی بد ....

مثلا همین امروز چرخ های ماشینی من را به یاد تو انداخت..

حالا حساب کن چه ربطی است بین تو و چرخ ماشین...

و من دلم به حال ذهنم سوخت....

امروز آنقدر پیاده روی کردم...

از سر نجات اللهی تا میدان انقلاب...

انقدر پیاده روی کردم که ذهنم به گز گز افتاد...

میخواستم ذهنم را تنبیه کنم...پاهایم را فراموش کردم...

بماند که من در پیاده روی های بالای ۵ دقیقه کاملا بی حس میشوم...

یعنی نه زمان تعریفی دارد نه مکان...

یک حس ملس خلا گونه ی لطیفی است که عاشقش هستم...

این موادها هم که همه نامرغوب شده اند...

احتمالا به خاطر همین است که باز گُه اخلاق شده ام...

ببخشید که متن هام دیگه قشنگ نیست...

جالب نیست...

چون تازه گی ها احساس میکنم خودمم زیاد جالب نیستم...!

احتمال زیاد افسردگی امتحانات بر من قالب شده است...

پس اگر بی کار بودید نفری ۱۰۰ صلوات بفرستید این ترم هم ختم به خیر شود...

قوربون توک انگشتاتون...

                                    **************

نتیجه گیری جدیدم :

نویسنده ها در مراودات روزانه شان بازیگران قابلی هستند...

اما روی صحنه نه....!

پس کدام را باید برگزید...؟

حال که اینگونه است....؟

 

من...خودم...راننده ی تاکسی...من عروسی نمیکنم...!

توی تاکسی پیرمرد لب قیطونی نشسته ای...

از آن پیرمردهای بامزه ای که نمیتوانند یه لحظه تیکه نیاندازند...

در عقب ماشین خرابه ...هرکی سوار میشه با یه لحن خاصی میگه محکم ببند...

محکمه محکم...این ح را طوری تلفظ میکند انگار آن وسط ها یه خ هم قاطی اش شده باشد...

یه خانمی پیاده میشه درو محکم نمیبنده شروع میکنه زیر لب گفتنه اینکه زن ها ضعیفن...

بعد میگه زنا ضعیفه ان...

بعد یهو میگه زنا ذلیل اند...

منم که خوشبختانه رو جنس زن هیچ غیرتی ندارم...

ریز میخندم....که بعدا دیگه تبدیل به خنده های بلند شد...

وقتی راننده خواست ۵۰۰ تومان به مسافر پس بدهد گفت این ۵۰۰ هزار تومان شما....

منم دو هزاری مو در میارم میگم اینم ۲ میلیون...

آدم هایی که عقب نشسته اند هم دارند میخندند ...

لای این خنده ها و مزه انداختن ها یهو یاد شب عروسی ام میافتم...

که مثلا کدام مرد احمقی پیدا میشود که شب عروسی بعد از اینکه رسیدیم خانه و

لباس هایمان را در اووردیم و تازه شانس بیاورم خانواده شان از این سنتی های قدیمی نباشن که یه

دستمال سفید پهن کنن روی سینه ی نقره ای بدن تو اطاق ...تا مثلا ثابت شود که باکره ایم...

که فکر آنجایش را هم کردم یه تیغ میزنی به رگ غوزک پایت یه کمی خون میچکانی روی سینی

میدهی دست مادر شوهرت تا باورش شود باکره ای...

از آن ور خوب فکر کن شوهره آماده است برای عملیات انتفاضه (انتحاضه ـ انتخاصه ـ انتخامه و....!)

و تو مثل بید تو خودت میلرزی...

اما باز هم فکر من جلوتر از این حرفاست...

اما کدام مردی تحمل میکند شب عروسی اش بشیند عصر یخبندان یک و دو سه رو بیند و

تازه منم روش هی حرف بزنم و خودم و با سید مقایسه کنم و اونم جیک نزنه...!

بعد من برم هی قهوه درست کنم ببندم به نافش که تا صبح بیدار بمونه...

بعد بشینم خاطرات دو سالگی مو واسش تعریف کنم...

بعد از اون ور شوهره خسته هم باشه هی بگه خانم میشه بگید کی قراره بخوابیم...

بعد منم هی دست به سرش کنم...

بعد که دیگه میبینم چاره ای نیست بهش میگم شما تشریف ببرید بخوابید منم الان میام...

بعد شوهره رو میفرستی بخوابه...

شانس بیاری خوابش سنگین باشه و گرنه مجبوری قرص خواب اوری چیزی بریزی توی شربتی

بدی دستش تا خوابش ببره...

بعد خودت تا صبح به این فکر کنی که امشب گذشت...

فردا شب چی...

پس اون فردا چی...

و کلا اینجاست که میگویند زندگی هندوانه ی در بسته ای است که تا زیر یک سقف نروید

معلوم نمیشود که هندوانه قرمز بوده یا از اول کال بوده خودمان هم خبر نداشتیم...

حالا فکر کن مثل شهرزاد قصه گو هم هر شب بشینی واسش داستان تعریف کنی...

یه شب ببریش کوه خسته اش کنی...

یه شب ببریش خونه مامانش ا ینا...

یه شب ببریش خونه مامانتینا...

یه شب ببریش خونه ی این خواهر...

اون خواهر..

خاله...عمو ...دایی...

خوب بالاخره فامیلا هم یه روز تموم میشن دیگه...

پس مجبوری یه کاری بکنی ...

قبل از اینکه عروسی بگیری بری مُخ یه پیر مرد هاف هافویی که کرکره ی کارخونه ی

اسپرم سازی شو مدت هاست کشیده پایین و بزنی و به زور باهم عروسی کنین و

برین روسیه...من واسه خودم هی بنویسم و بنویسم...اون وسطا یه بازی هم بکنم....

یه پرستارم بگیرم واسه شوهر پیرم که پوشکاشو چند ساعت یه بار عوض کنه...

بعد از اون ور .....دیگه وری نداره دیگه...

زندگی شیرین تر از اینم میشه...

پس نتیجه میگیریم که ...

نتیجه گیری نداره...

یه آرزوی جدیدی هم ته دلم هست ...

دوست دارم یه چند وقت غیب بشم...

یا تبدیل به یکی از شخصیت های کارتونی بشم ...ترجیحا سید عصر یخبندان...

آدم بودن کلافه ام کرده ...!

 

 "طلحک ها اگر زیاد میگریستند کره ی زمین خشک میشد...

اگر آبی روی زمین است از اشک خنده های طلحک هاست...

یخ های قطب جنوب آب میشوند..

آب دارد زمین را میگیرد ...

بس که این طلحک ها به زور میخندند...!"

                                            ********

برای یه مدت شاید ننویسم...

دقیقا این یه مدت میشه فردا شب همین موقع...

پس تا فردا شب...

شب همگی به خیر....

 

نی ناش ناش به وقت محلی زیمباوه...اگه اشتباه نکنم...!

 

عجب...

نه بابا ...

تو رو خدا...

عموی مارم توی این هاگیر واگیر اومدن از در خونش برداشتن به جای نامعلومی بردن...

امشب زنگ زده بنده خدا گفته زندم نترسین..

آخه یکی نیست به عموی محترم من بگه بی کاری پا میشی میری ج م ا را ن

بعد از اون ورم پا میشی میری تو ت ظ ا ه را ت

آخه حساب زن عمو و دختر عمو ها و پسر عموها مو نکردی که هیچ حساب سن تو میکردی..

الهی من قوربون عینکت بشم که هر وقت میخوام ماچت کنم میخوره به عینکم...

کجایی عمو وووووووووووووووووووووو..........

یهو دلم واست تنگ شد خوب دست خودم نیست...

بابا اینجا بی تابی میکنه...

مامان بیقراری...

بابا زنگ زد به زن عمو گفت کاری داشتید به ما بگین...

آخی یادته عمو جان عاشق فیلم کنت مونت کریستو بودی...

قول داده بودم واست ضبطش کنم...

برگردی خونه سیدیش رو لپ تاپته به خدا...

عمو جان...

شب کجا میخوابوننتون...

چی میدن بخورین..

حموم چند وقت یه بار میذارن بری...

بی کار بودی تو هما عمو جان دورت بگردم...

هر کاری میکنم نمیتونم ناراحتی مو بروز بدم...!

مامان میگه هی نشین پای تلفن با دوستات بخند بابات ناراحته...

خوب هیچیکی نمیدونه وقتی من حالم بد میشه بیشتر میخندم...

یعنی شما هیچ وقت از روی رفتارهای من به عمق شخصیت و حال و هوای من پی نخواهید برد...

هرکسی ادعا کرده من و میشناسه  لطفا بشینه سر جاش بگوزه...!

والا وقتی خودمم هنوز خودمو نمیشناسم پس بی خود ادعا نکنید من و میشناسید...

من یکی از تغریبا عجیب ترین موجودات روی زمینم...

طبق یه حساب سر  انگشتی.اگر شما مرحوم حسین پناهی رو جز اون دسته از ادم های

عجیب به حساب بیارین ...

منم تغریبا که نه کاملا شبیه حسین پناهیم...

دلیل دارم عرض میکنم :

حسین پناهی متولد    ۶ /۶/۱۳۳۵ میباشد...

من یعنی سمیه متولد ۶/۶/۱۳۶۵  میباشم...

خوب یه نگاه اجمالی که به تاریخ ها بایندازید خودتان متوجه میشوید...

و من مطمئنم ششمین روز شهریور سال ۳۵ مردی به دنیا آمد که حقیقتا با آدم های دوروبرش در تضاد

بود...

و درست سی سال بعدش در ششمین روز شهریور ۶۵ روحی از همان جسم در کالبد من

دمیده شد...تا من هم متفاوت باشم...!

نه به این تفاوت پز میدهم نه فخر میفروشم ...

چون خیلی از آدم های دورو برمان این تفاوت را به چیزهای دیگری تعبیر میکنند...

مثلا دیوانه...مجنون...افسار گسیخته...آشفته...روانی...معلول ذهنی...جو گیر بعضی اوقات...

و خیلی وقت ها خر...ایضا بزغاله...

اما مهم این است که اتفاقا اصلا برای من آدم های دورو برم...

برداشتشان از نوع شخصیتم مهم که نیست هیچ...

اتفاقا تعابیری که در مورد من به کار میرند عجیب از عمق تعارضات ناکام شده ی خودشان بر میآید...

که بیشتر هم از نوع تعارضات حل نشده ی مقعدی شان میباشد ...

که احتمالا یا بچه بودند دچار یبوست مزمن بوده اند یا اسهال حاد...

و همین تعارضات حل نشده است که وقتی بزرگ میشوند میآید بیخ گلویشان را میچسبد و

فکر میکنند باید کسی باشند غیر از آنچه مینماید که هستن...

دوستان من..دنیا برای من پچیزی ارزش ندارد...

خدا خودش خوب میداند که هیچ روزی نیست و هیچ دمی نیست که فرو برم بی آنکه به یاد مرگ

نبوده باشم....

آنقدر به مرگ نزدیکم که همین الانم در جایی شبیه برزخ زندگی میکنم...

به خاطر همین است که هیچ وقت سعی نمیکنم از خود واقعی ام فاصله بگیرم...

یادش به خیر رضا بهبودی تعریف جالبی در مورد من داشت...

به من میگفت تو روحت عُریان است...

راست میگفت...

بیکار نبودم مثل خیلی آدم ها تن چیزی که بُعد ندارد لباس ابریشمی عاریه ای گران قیمتی

بکنم...و خودم را زیر زرق و برق یک مشت رفتارهای سوسول موابانه پنهان...

همیشه احساس میکردم شخصیت ضعیفی دارم...

اما همان سالها که بهبودی میگفت سمیه شخصیتت کاملا رشد یافته است و مستحکم..

که اگر اینطور نبود با این همه مصیبتی که از نوع رفتارت میکشی باید تا به حال خودت را

عوض میکردی...!

راست میگفت...با اطمینان توی چشم هایم نگاه کرد و گفت تو عوض نمیشوی که نمیشوی..

سمیه همیشه سمیه است...

که اگر میخواست تغییر کند سمیه نبود...!

آخ رضا بهبودی کجایی دلم هوایت را کرده...

ببین آدم های این زمانه من را نمیفهمند...

خوب چرا دروغ من هم آنها را نمیفهمم...

اصلا روی زمین کسی میشود باشد مثل تو که من را بفهمد...

بعید میدانم...!

شاید اگر حسین پناهی خدا بیامرز زنده بود او هم من را میفهمید...

خسته شدم از نفهمی آدم ها...

از کوته بینی شان...

بس که میروند بینی شان را عمل میکنند بی جهت..

بس که گونه میگذارند با جهت...

خدایا چه مشد من را مثل بقیه ی آدم های روی زمین میآفریدی...

مخصوصا با تمام ریزه کاری های رفتاری جنس مونث...

از ان چس و فس و فیس و فیس و نی ناش ناش های دو آتیشه...

که بی وقفه تخمدان هایشان استروژن به بیرون پرتاب میکند...

و سر انگشتانشان بوی هورمون میدهد..!

این تخمدان های من معلوم نیست چه غلطی میکنند...

احتمالا پروژستورون آزاد میکنند...!

باید بروم هورمون درمانی...

آخ نی ناش ناش ناش...

ناش ناش...

بیگیر من و ...

                                                       ********

به انگشت لهیده شده ی دست راستم قسم...

عمرا تغییر کنم...

حتی به قیمت از دست دادن دوستانم....!

 

برگشتیم ...برگشتن...برگشت...؟! نه...بر نگشت...

 

خوب بود...!

همه چیز سفر خوب بود...

از آن آخوندی که پای منبرش قدرت جن را نادیده گرفت...

انقدر گفت از جن...

و از اینکه جن ها هیچ کاری به کار ما ندارند و بی کار نیستن که بیایند

فرزندان آدمی را اذیت کنند...

که ناگهان برق مهدیه به آن بزرگی رفت و مردم بودند که چراغ های گوشی شان

را انداخته بودند روی سقف...

و من روی سقف یک جای پا دیدم که عجیب شبیه سُم اسب بود..

و مردم ولوله ای به راه انداخته بودند وصف ناشدنی...

بعد از ۵ دقیقه برق ها آمد آخوند بحث را عوض کرد...

شروع کرد به شعار دادن...

مرگ بر آمریکا...

پامچال روی پایم خوابش برده...

گوشه ی چادرم را میکشم روی پایش بس که سرد بود هوا...

بامداد هم نشسته پهلوی دستم...

سردش شده حتما...

چون گوشه ی چادر ی که دورش پیچیدم را سفت گرفته...

بعد با تعجب میپرسه مامان...مرگ بر آمریکا یعنی چی...؟

میگم آمریکا یه کشوریه که مردماش همیشه دستاشونو میکنن تو دماغشون...

به خاطر همین میگیم مرگ بر آمریکا...

۲ دقیقه بعد اخونده میگه مرگ بر اسراییل...

بامداد میپرسه این یعنی چی...؟

میگم اسراییل یه کشوریه که مردماش بدون اجازه ی هم دست میکنن تو کیف بغل دستی شون...

۲ دقیقه بعد خونده میگه مرگ بر ضد و ل ا ی ت ف ق ی ه...

قبل از اینکه بامداد بپرسه...

میگم منظورش آدمایی که آشغالاشون و به موقع دم در نمیذارن...

بامداد هم خوابش گرفته...

جفتشون و سفت بغل میکنم...

به چشم های بسته شون نگاه میکنم...

به مژه های شون...

دلم براشون میسوزه...

اینا تو چه وضعی میخوان بزرگ شن..

باز چیزی درونم فریاد میزند که باید از ایران رفت...

بچه هایم گناه دارند...

اینجا هیچ آینده ای ندارند..

تاسوعا میرویم طزرجان...

یک ده ییلاقی نزدیک یزد...

همون جاده ای که میرسه به ده بالا...

هوا عالیه...

توی حسینه هستیم ...

مراسم نخل برداری اش عالی بود...

چه نیرو های عجیبی یهو یورش می آورند ...

که تو را درست پرت میکردن وسط صحرای کربلا...

با ان شتر جوانی که از دماغش لخته ی خون آویزان بود...

و آن شمر جدی اش که حقیقتا شمر بود و در کمال همان جدی بودنش گفت

پراید سفید به شماره ی فلان فلان جلوی وانت حمل غذا رو گرفته صاحبش بیاد ورش داره...!

ساعت ۳ رسیدیم تهران  تا یک ساعت پیش خواب بودم..

و همش خواب دختری را میدیم که به شدت از من متنفر است ...

و دارد زیر آب  من را پیش کسی که حالا زیاد هم برایم مهم نیست میزند...

یاد دو سال پیش می افتم...

یاد دخترانی که چطور دسیسه میچیدند که من را از چشم ادم های دورو بر و ذینفع

بیاندازند...

خدا میدانست در دلم چیزی نیست...

از چشم که نیوفتادم بدتر تو چشم ترم شدم...

ولی اینبار حس خیلی بدی دارم...

هر شب خواب میبینم دختری من را به شدت اذیت میکند...

و توی خواب انقدر فریاد میزنم که صبح ها گلویم میسوزد...

خاطرات دارند به طرز وحشتناکی به ذهنم هجوم میآورند...

حالم خوب نیست...

سرگشته تر از این تا به حال در عمرم نبوده ام...

گیج گیجم...

منگ منگ...

خاطرات دارند برای تعریف کردنشان برای نوه هایم از هم سبقت میگیرند...!

خسته ام برای نوشتنشان..

حالا اگر حالش آ مد مینویسمشان در شارژر ذهنم...!

(نوشتم برید بخونید اگه حال داشتید ...۱)

                                         ********

                                سرباز

سرباز !

همسر مرا نکش...

او شاعر است ٬ دنیا را از شعر تهی نکن...

سرباز !

کودک مرا نکش

کودکان ٬ مرگ را ناگوار میدانند

ما خواستار جنگ نبودیم / ما از سکوت پشیمان بودیم...

        (الهام اسلامی ـ روزنامه ی جام جم ـپنج شنبه ۱۰ دی ۱۳۸۸ ـسال دهم ـ شماره ی ۲۷۴۷)  

 

شنا کردن در چشمه ای حوالی طزرجان...

 

چشم هایم میسوزد...

قلبم را برده ام آتل بگیرند...

از نوک انگشتانم آب میچکد...

از پاهایم مایعی بد رنگ میریزد...

مردمان اینجا نامش را گذاشته اند شاش...

اما شاش هم نیست...

یک رنگ گلبهی معصومی است...

دلم یک شلنگ میخواهد...

برنم به سر پیچ آبی...

تا ته بازش کنم...

بریزم سر خاطراتم...

حیف ...

خاطرات نجیبند...

پس شاش میریزیم سرش که حسابی نجس شود...

فروغ جان تولدت مبارک خانم گل...

خانم با احساس زمانه ی گمشده...

کاش بودی...

زمان جان میدهد برای اینکه هر روز شعری جدید بسازی...

اینجا زمانه ی بدی است..

مردمانش در جهت بادند..

یک روز یکی اخ میشه...

فردا همون عشق میشه..

بی انصافی است...

اگر بگویم حقشان است...

چون وقتی کاری میکنند یادشان میرود...

آهی ممکن است بکشد کسی پشت سرشان...

اگر این مردمان کمی خود را جای هم میگذاشتند...

مشکل حل میشد...

فروغ جان...

اینجا شب هایش انفدر ستاره دارد...

انقدر ستاره هایش هر شب چشمک میزنند...

که ماه حسودیش میشود...

                 **********************

گنجشک ها جیک جیک میکنند...

خرها عر عر...

گاوها ماما

گوسفندها بع بع....

مردمان هم شاید گاهی اوقات دهن دره ای کنند و شاید هم

آن وسط ها آروغی...

این مردمان به بهشت نمیروند...

بس که آه گوسفندها پشت سرشان است...

هی...

آه میکشی..

آرام بکش...

خواب شترها در طزرجان را به هم میزنی...!

                             *************

برای اولین بار دلم نمی آید برگردم تهران...!

 

شاید وقتی دیگر صبحی بدمد از جانب یار...

شب بود...

آنقدر شب...

که از یادت میرفت مگر صبحی هم میتوانسته باشد...

قبل از آنکه شبی بیاید...

این پست...

تغییر قالب وبلاگ ...

اصلا ربطی به مسایل سیاسی نداره...

کلا دلم یه چند وقتیه گرفته...

دقیقش میشه از پریروز تا حالا...

همین طوری الکیا...

خلاصه گفتم زیاد جدی نگیرید ...

که اصلا حوصله ی زندان و شکنجه رو ندارم به هیچ وجه...!

 

 

 

ای بابا ...مادر من رخصت بده...رخصت...!

 

تایپ دستم روان تر شده است...

قافیه توی شعر ها روان تر شده است...

اخلاق من این بار کمی گُه شده است...!

توی دل این و آن کمی گُم شده است...

سر تا ته این شب ها بی ستاره شده است...

توی چمدون لباس ها گُم شده است...

از کیف و لباس و چکمه و شلوار...

تا شورت و لباس زیر هم گُم شده است...

               

این سه مصرع آخر تحت شرایط الان گفته شد...

بس که مادر محترمه داد میزند پاشو حاضر شو....

به جون خودم حاضرم...

الان با لباس بیرون نشستم دارم تایپ میکنم...

مامان من هنوز لباساشم نپوشیده...

بلیطمونم واسه ساعت ۴ و نیمه...

حالا کو تا ۴ و نیم...

مامان میگه ترافیک میشه...

بابا تازه از حموم اومده...

مامان نمیتونه تیکه بهش نندازه این دم رفتنی...

برگشته میگه ما بریم یه کم قدر ما رو بدون ...

خوب بابا هم بنده خدا میگه  نه اینکه صبا پا میشین به من صبونه میدین...

یا خیلی کم من و تنها میذارین...

میرم پشت گردن مامانه رو میکشم که زیاد شیطونی نکنه ...

والا...

این دو تا رو ول کنی...دیالوگای بینشون کم کم از متلک شروع میشه...

میرسه به خاطرات تلخ مامان تو ۲۰ سال پیش...

به خاطر همین من حواس بابا رو میدم به پستچی که دیروز اومده بود دم در

کارت سوخت اوورده بود...

من احمقم یادم رفت اسم کوچیکه طرف و بپرسم...

بابا هم بهش بر خورده ...میگه یعنی شما فک میکنین من میرم ماشین میخرم به شما

نمیگم....!

مامانم تو جواب میگه ...نترس بری زن بگیری هم من ناراحت نمیشم...

بدتر شد این دفعه...

حواس بابا رو میدم به کفش جدیدش که تنگه...

مامانه رم میبرم دم پنجره میگم نگاه کن گربه رو ...

فعلا ساکته...

خوب نه ساکته ساکت...

مامان اومده میگه تا کامپیوتر و پرت نکردم تو کوچه پاشو حاضر شو...

آقا جون اصلا من به خاطر ساک بستناشه که از مسافرت بدم میاد...

آدم باید نهایتا یه کوله برداره...

توش ۲ تا کتاب بندازه...

نخ دندون...

مسواک...

خمیر دوندون...

شارژر...

این همه بار ببر بیار...یعنی چی واقعا...

مامان میگه تو باید پسر میشدی ...

راست میگه بس که بی حوصله ام...

یعنی بی حوصله هم نیستم مثل مردا نگاه میکنم به پیرامونم...

اوه...کی میره این همه راه و....

خوب دیگه من برم تا عاق والدین نشدم...

مواظب خودتون باشین تا من بر میگردم...

اگرم وقت کردید یه نظر بذارین خوشحال میشم...

مردیم از بی نظری...!

 

وقتی مردی عاشق مجسمه های حضرت مریم می شود...!به اضافه ی فر...

 

 غرب غم زده...!

نمیدونم چرا فکر میکردم غروب غم زده است...

تعارض های موجود در ناخودآگاه حتما باعث این امر شده...

اجرا عالی...

شبیه تله تئاتر بود...

صحنه پردازی عالی...

صحنه ای که نیمکت آوردند و کشیش مست نشست رویش و دختر مشروب فروش هم امد...

آخ...

لحظاتی بود که تو دعا دعا میکردی موزیک قطع نشود و این دو تا بازیگر حرف نزنند...

راست میگویند تئاتری که در سکوت اتفاق میافتد جریانی عمیق تر است...

موزیک هست ...دو بازیگر حرف میزنند ....

دودهای مصنوعی لوله لوله میشود میرود نزدیک تنها پرژکتور روشن سقف...

و عجیب تصاویری میسازند بدیع...دیدنی و جذاب...

عالی بود...دودها ...بخار ها ...حالا هرچی.... پیچ میخوردند و شبیه غول میشدند...

اسب...شاید ان وسط ها زنی لخت...و من به خودم آمدم دیدم صحنه تاریک است و

دارند صحنه ی بعد را میچینند...

و این یعنی من مثل آدم هم نمیروم یک کار ببینم...

یا آخر کار که پیراشکی آوردن و شروع کردن به خوردن ...

انقدر پیراشکی مهم شد که بازی بازیگران توی کرم لای پیراشکی گُم شد...

این بازیگرش مهرداد غضنفریان....

عالی بود....عالی که میگویم چون جدا عالی بود و چقدر دوست میداشتم از این نقش های

این مدلی را بازی کردن...

اگر مرد بودم....قد بلند و طبعا بازیگر ...!

جدا فکر کردید معتاد شدم...؟

خوب لاغر شدن نمیتواند تنها دلیل کافی برای این امر باشد...

میتواند...؟

مثل دلیلی که برای ازدواج نکردنم دارم و نمیتوانم به کسی بگویم چون حتما مسخره ام میکند..

البته ۲ دلیل...

۱) ..............................................................................................!

(کور خوندید این یکی خصوصیه ....!)

۲)من هنوز مطمئن نیستم بیشتر از ۳۰ سال عمر میکنم ...

و به همین خاطر نمیتونم دو بچه رو یتیم و مردی رو بیوه کنم...

پس باید تا ۳۰ سال و حداقل چهار پنج ماهگی ام صبر کنم...

من دوستانی دارم مثل قطره های باران...

زلال و شفاف...

قشنگ و مودب و خوش رفتار...

با کلاس و آرام...

با وقار و متین...

اما خودم...

متاسفم که نمیتوانم دوست جنتلمنی برایتان باشم...

یا حداقلش دوستی که از بودنش در کنار خودتان افتخار کنید...

میدانم مایه آبروریزی هستم...

و به قول قدیمی ها نمیتوانید جلوی مهمان بنشانیدم...

چاره چیه...من برم یه ژلوفن بخورم تا مویرگ سمت راست لُب آهیانه ام نترکیده...

شبتون به خیر ...

خواب های پرتقالی ببینید...

به گذشته هم زیاد فکر نکنید...

تاریخ به اندازه ی کافی غم زده هست....

آره جونم...

غصه نخور ...

ژلوفن بخور...

دیالوگ های ردو بدل شده بین خودم و خودش...بدون سانسور البته...!

 

خودم عاقل که ما اسمش را میگذاریم "الف" و خودش که کمی خنگ است" ب "

ب : وای نمی دونی کی بود زنگ زد...

الف : کی بود...؟

ب : یکی از بچه ها زنگ زده گفته بیا یه کاریه بعد از عاشورا تاسوعا تمریناش شروع میشه...

الف : تمریناش کجا هست...؟

ب : خانه ی تئاتر...

الف : اونوقت چند روز در هفته و چه ساعتی...؟

ب : خوب تمرینا هر روزه ساعتشم ۵ تا ۸ شبه...

الف : خاک تو سرت...

ب : چرا....؟؟؟؟؟

الف : آخه بچه جون مگه شما از ۱۶ دی امتحاناتون شروع نمیشه...

ب : خوب بله...

الف : مگه مثل خر نه مثل الاغ تو گل رفته نیستی...؟

ب : خوب من میرم با کارگردانش صحبت میکنم میگم امتحان دارم راه میاد باهام...

الف : خوب بزغاله اومدیم و راه اومد...اصلا قراره نقش جناب عالی چی باشه اون وسط...

ب : حالا هر چی شد شد دیگه ... مهم اینکه یه تجربه ی تازه است...تازه ایرانشهرم اجرا میره...

الف : خاک تو سر عقده ای ایرانشهر ندیده ات...

ب : هی ...درست صحبت کنا...

الف : مگه به خودت قول ندادی اگر کاری بهت پیشنهاد شد اول ببینی نقش چیه ...کاره چطوریه که بعد

کار کاسه ی چه کنم چه کنم دست نگیری و به گُه خوردن نیفتی ...هان..؟

ب : خوب من هنوز اول راهم بخوام این سبک سنگینای تورو بکنم که به جایی نمیرسم...

الف : آخه جا داریم تا جا...تو بخوای همینطوری ادامه بدی تو همین سطح میمونی..اصلا پاییین تر میری

که بالاتر نمیآیی...

ب : خوب چی کار کنم...این همه بازیگرای معروف نیستن که میگن ما از سیاهی لشگری تئاترا شروع

کردیم...

الف : خره ...اولا اونا این حرفا رو میزنن که توی جوونه خام و از اومدن تو راه پر پیچ و خم هنر نا امید

نکنن...دوما یه سال سیاه لشگر...۲ سال سیاه لشگر...تا اخر عمر که نمی شه سیا لشگر...

سوما تو که با سیاه لشگری ام شروع نکردی ...۵ ساله داری مثل سگ بدو بدو میکنی...

وضع و حالت اینه...

ب : خوب تو بگو من چی کار کنم..

الف : یه کم با شخصیت باش...دیسیپلین آقا...دیسیپلین داشته باش...تا کسی زنگ زد دعوتت کرد

واسه کار..بگو من الان سر تمرین کاری هستم ...حالا شما شماره تماس بدید روزاتونم بگید...

شاید.... این شایدم همچین بکش که طرف ۱ به هزارم باورش نشه بری سر کارش...

بگو شاید اومدم...

ب : خوب آدم بخواد انقد خودشو چُسی کنه ...بشینه تو خونه شالگردن ببافه واسه نوه هاش بهتر

 نیست...؟

الف : نه دیوونه ....هرکی اونطوری باشه میرن سراغش...میگن عجب چیزی بوده...

عجب خفنه یارو وقت نداره تو کار ما بازی کنه...ولی کاری که تو میکنی باعث میشه همه بگن...

خوب این یارو ام که اوسکوله دیگه...هر وقتم بگیم بدو میاد..اونوقت دیگه کسی واست ارزش قایل

نمیشه...

ب : تو رو خدا...؟

الف : بله...هی میگم نشین صب تا شب با اون ایگوی پلیدت که هیچی ام بلد نیست حرف بزن...

همینه دیگه...

ب : آخه...همه من و اینطوری میشناسن...

الف : خوب عوض شو...

ب : آخه نمیتونم...یه چیزی میگیا...

الف : پس اجرای تو تئاتر شهرم به خوابت ببینی...

ب : آخه من که دروغ نمیتونم بگم...از همه بدتر...نمیتونم واسه مردم فیلم بازی کنم که...

الف : پس میدونی چیه...یه حرفی از یه کارگردانی یه روزی شنیدم...

فکر کنم الان خیلی به حال و روزت میخوره...بگم...؟

ب : خوب بگو دیگه...شاید به کارم اومد...

الف : آخه زشته ها...این وبلاگ و خانواده هم میخونن...

ب : آره خواهرم میخونه...اگه شعر گفته باشم بعضی اوقات دامادمونم میخونه...

الف : مامان بابا چی...؟

ب : مامان میدونه یه چیزایی مینویسم...ولی نمیخونه...کلا میگه بی کاری چرت و پرت مینویسی..

بابا هم که فک میکنه دارم چت میکنم....

الف : خوب پس بهتره بری گُه تو بخوری...

ب : ببخشید .........!!!!!!!!!!

 

یلدا...

 

شمع را که خورشید هدیه میدهی ٬

از سر انگشتان سوخته ات می فهمد

که چند یلدا را ٬

با کبریت های نمور و یکی سنگ چخماغ سر کرده ای...

                                                                         "یغما گلرویی"