زرافه...قسمت اول...
و اینگونه بود که مقرر شد زرافه ها بلند قد باشند و از آخرین برگ های روییده ی
روی درختان تغذیه کنند...
سابق بر این ما در خانه ی مان که در گذری نرسیده به پلی بود با آب های
خروشان یکی از همین زرافه های بلند قد را داشتیم...
قدش کمی از زرافه کوتاه تر بود و گردنش کوتاه تر...
خال خالی هم نبود ...یکدست پوست بدنش مشکی بود..
و روی کُرک های بدنش پُر از شپش...
راستش گوسفند مشکی رنگی بود که یکی از دوستان پدر به او سپرده بود
که وقتی از حج برگشت جلوی پایش قربانی کنیم..
از آنجا که تا به حال گوسفند زنده ندیده بودیم شبیه ترین موجود به گوسفند
که همان زرافه بود را در کتاب آشنایی با حیوانات وحشی آمازون چاپ انتشارات خزه
یافتیم و از آنروز نام گوسفند سیاه مان را زرافه گذاشتیم..
زرافه شب ها تا صبح دور حیاط میدوید و صبح ها تا لنگ ظهر میخوابید..
گاهی اوقات با بچه های همسایه دورش جمع می شدیم و شپش های تو ی سرش را
یکی یکی در می آوردیم...
توی مدرسه هم پُز میدادیم که ما در خانه زرافه داریم...
و آنقدر مطمئن به این گفته ی خودمان بودیم که تا عصر کل بچه های مدرسه جمع می شدند
دور خانه مان و زرافه ی مشکی رنگمان را که دنبال مرغ و خروس ها کرده بود را
تماشا کننند...
رویشان نمی شد چیزی بگویند که مثلا این زرافه ی شما گوسفندی بیش نیست...
ولی از آنجایی که نمرات دروسم در مدرسه همیشه ضعیف بود و
عینک ته استکانی ایضا سمعک بزرگی که توی گوشم بود مانع از تمسخرم به
وسیله ی بچه ها میشد...
همه بعد از دیدن زرافه نگاه شفقت باری به من میزدند و از اینکه گذاشته ام
زافه ام را تماشا کنند تشکر میکردن و میرفتند...
شب ها یاد گرفته بودم دور حوض کوچک خانه مان که نه آب داشت نه ماهی
بنشینم سمعک و عینکم را در بیاورم و از روی حرکات ماهی های قبل
از خفه شدن تقلید کنم...
مادر همیشه شاکی بود از اینکه چرا سمعکم را در می آورم...
نمیفهمید من عاشق حس های رقیق شده ی
اطرافم هستم..
نورهای ملایم...تار....در صدای ملایمی از پچ پچ هه ی ارواح....
دو هفته بعد دوست پدر از مکه آمد و در یک شب بارانی کذایی
ما سر زرافه را نیش تا نیش بردیم...
تا یک ماه لب به گوشت نمیزدم...
مطمئن بودم روح زرافه ام در عذاب است...
که بود...
چون شبی به خوابم آمد و شروع به گلایه کرد....
اینکه چرا مانع کشته شدنش نشده ام...
الان کمی بزرگتر شده ام...
۲ سال از آن روزها گذشته و من زنگ های نقاشی
مُدام تصویر زرافه ای را میکشم سیاه که در حال جویدن روزنامه های باطله است...
معلم ها از دست این موجود سیاه که شبیه گوسفند است ولی زرافه نام دارد به ستوه آمده اند....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پایان قسمت اول
سیزن یک
لطفا برای دیدن ادامه ی داستان قسمت دوم سیزن یک
دی وی دی شماره ی دو را وارد دستگاه کنید...
پیشاپیش از حُن توجه شما متشکریم...
شرکت های مسافربری رجا ساعات خوشی را برای شما آرزومند است.