زرافه...قسمت اول...

 

و اینگونه بود که مقرر شد زرافه ها بلند قد باشند و از آخرین برگ های روییده ی

روی درختان تغذیه کنند...

سابق بر این ما در خانه ی مان که در گذری نرسیده به پلی بود با آب های

خروشان یکی از همین زرافه های بلند قد را داشتیم...

قدش کمی از زرافه کوتاه تر بود و گردنش کوتاه تر...

خال خالی هم نبود ...یکدست پوست بدنش مشکی بود..

و روی کُرک های بدنش پُر از شپش...

راستش گوسفند مشکی رنگی بود که یکی از دوستان پدر به او سپرده بود

که وقتی از حج برگشت جلوی پایش قربانی کنیم..

از آنجا که تا به حال گوسفند زنده ندیده بودیم شبیه ترین موجود به گوسفند

که همان زرافه بود را در کتاب آشنایی با حیوانات وحشی آمازون چاپ انتشارات خزه

یافتیم و از آنروز نام گوسفند سیاه مان را زرافه گذاشتیم..

زرافه شب ها تا صبح دور حیاط میدوید و صبح ها تا لنگ ظهر میخوابید..

گاهی اوقات با بچه های همسایه دورش جمع می شدیم و شپش های تو ی سرش را

یکی یکی در می آوردیم...

توی مدرسه هم پُز میدادیم که ما در خانه زرافه داریم...

و آنقدر مطمئن به این گفته ی خودمان بودیم که تا عصر کل بچه های مدرسه جمع می شدند

دور خانه مان و زرافه ی مشکی رنگمان را که دنبال مرغ و خروس ها کرده بود را

تماشا کننند...

رویشان نمی شد چیزی بگویند که مثلا این زرافه ی شما گوسفندی بیش نیست...

ولی از آنجایی که نمرات دروسم در مدرسه همیشه ضعیف بود و

عینک ته استکانی ایضا سمعک بزرگی که توی گوشم بود مانع از تمسخرم به

وسیله ی بچه ها میشد...

همه بعد از دیدن زرافه نگاه شفقت باری به من میزدند و از اینکه گذاشته ام

زافه ام را تماشا کنند تشکر میکردن و میرفتند...

شب ها یاد گرفته بودم دور حوض کوچک خانه مان که نه آب داشت نه ماهی

بنشینم سمعک و عینکم را در بیاورم و از روی حرکات ماهی های قبل

از خفه شدن تقلید کنم...

مادر همیشه شاکی بود از اینکه چرا سمعکم را در می آورم...

نمیفهمید من عاشق حس های رقیق شده ی

اطرافم هستم..

نورهای ملایم...تار....در صدای ملایمی از پچ پچ هه ی ارواح....

دو هفته بعد دوست پدر از مکه آمد و در یک شب بارانی کذایی

ما سر زرافه را نیش تا نیش بردیم...

تا یک ماه لب به گوشت نمیزدم...

مطمئن بودم روح زرافه ام در عذاب است...

که بود...

چون شبی به خوابم آمد و شروع به گلایه کرد....

اینکه چرا مانع کشته شدنش نشده ام...

الان کمی بزرگتر شده ام...

۲ سال از آن روزها گذشته و من زنگ های نقاشی

مُدام تصویر زرافه ای را میکشم سیاه که در حال جویدن روزنامه های باطله است...

معلم ها از دست این موجود سیاه که شبیه گوسفند است ولی زرافه نام دارد به ستوه آمده اند....

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پایان قسمت اول

سیزن یک

لطفا برای دیدن ادامه ی داستان قسمت دوم سیزن یک

دی وی دی شماره ی دو را وارد دستگاه کنید...

پیشاپیش از حُن توجه شما متشکریم...

شرکت های مسافربری رجا ساعات خوشی را برای شما آرزومند است.

 

ما/دنیا/واکس/زشت

 

اگر میخواستیم پاک زندگی کنیم...

پس دیگر چه دلیلی بود برای به زمین آمدن و زمینی شدن...

یکسره خدا فرشته خلقمان میکرد و خلاص...

از همان اول پاک بودیم و کلی کارهای خوب میکردیم و همیشه ی خدا هم بوی

گل یاس و مریم از گیسوهای نیمه تاب دارمان بلند بود...

لباس سپید میپوشیدیم با یقه هایی نیمه باز و دور مردان نیمه برهنه میچرخیدیم

تا از راه به درشان کنیم...

ما فرشته بودیم و مسئول سرویس دادن به مردهایی که در این دنیا نقش

آدم های پرهیزکار را بازی کرده اند..

تنها فرقش این است که آنجا دنیای دیگری است و کلی می شود در موردش

خیال بافی کرد و تا هزار و یک شب از آن قصه هایی ماورایی تعریف کرد...

من چند بار بگویم زندگی دیگری در کار نیست..

زندگی دیگر یعنی به دنیا آمدنت از اول در این دنیا..

هر روحی در این دنیا در کالبد جسمی زندگی میکند تا به رهایی و کمال خویشتنش نزدیک شود..

اگر قبل از این رهایی و کمال جسمش تاب نیاورد دوباره و دوباره به دنیا می آید..

تا به کمال برسد...

کمال هر روح با روح دیگر فرق دارد..

پس راه هر آدمی از دیگران جداست..

پس دیگران را به کارهایی که به نظر خودمان مورد پسند است دعوت نکنیم...

چون هیچ معیاری برای کمال تمامی ارواح وجود ندارد..

حوصله م سر رفت این متن و تا همین جا تموم میکنم..

چون این هم یکی از عقاید ذهنی منه و ممکنه کسی قبولش نداشته باشه..

لطفا از را به در نشین و ادامه رو بخونین...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سر به هوا و دو دل است..

دیشب خواب چهار مردی را می بیند که در زندگی اش بی تاثیر نبوده اند..

تاثیر پذیری از کجا م آید و ه کجا منتهی میشود..؟

لابد از منتها الیه دماغ مردی در آفریقا شروع شده و

تا انتهای ناخن های دراز زننی در قطب شمال تمام میشود...

تمام میشود...؟

آیا وجود این فعل در انتهای جمله ی بالا بی سوادی نویسنده را عیان نمیکند..؟

بر هیچ کس پوشیده نیست که من انسان بی سوادی هستم..

گاهی اوقات خرقه ی اندیشمندان بر تن میکنیم و صدای ابو عطایمان گوش فلک را کر میکند..

شاید هم گوش فلق..

که اسمان از فلق شروع می شود و در شفق تمام میشود...

خودمان را رنگ میزنیم مثل جوجه های ماشینی..

کسی زردی و بی رنگی پوستمان را نمی بیند...

همه همان رنگ خوش آب و رنگ بنفشی را میبینند که هنوز خشک منشده و

طابلویی که نشان میدهد دیوارها رنگی است بپا رنگی نشوی...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

بی رنگی رنگ خوبی است...

تعلق ناپذیر است و میتواند به هر رنگی در آید...

رنگ آژادگی ست....

سفید رنگ انسان های بزرگ است....

من مجموعه ای از بنفش تا صورتی کم رنگم..

اما در هیچ حالتی بی رنگ نیستم...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دوباره کلاس...

دوباره ایبسن...

دوباره خانه ی عروسک...

دوباره چخوف...

دوباره رادی...

دوباره و دوباره و دوباره...

شش سال گذشت و هنوز در حال در جا زدنیم...

دل نمی کنیم از این آبی گسترده ای که نیمی اش در اب است نیمی اش در

آسمان...

نیم اش هم در اکواریم شکسته ی من است که آب به صورت قطره ای از آن

خارج میشود...

و تا چند روز دیگر خطر خفگی مان در آکواریوم بی آب به صد در صد میرسد..

صدایم به بیرون نمی رسد...

و هیچ کس حال چسب زدن به این درز شیشه ی آکواریوم را ندارد...

قطره قطره تلف می شویم..

و افتاب هر روز کوچک و کوچک ترمان میکند...

من ...اردک و دو ماه کوچک دُم فسفری توی آکواریم...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فعلا..

 

 

تو...جهان...ساقه ی کرفس...من..

 

  

از صبح تا همین الان یک ریز . پیوسته کنار گوش من آهنگ ملودی آرش را گوش داده...

همین الان هم اگر از خواب بیدارش کنی با دمپایی های لا انگتشی صورتی رنگ و لباس خواب

خرسی شکلش شروع میکندا رقصیدن با آهنگ ملودی..

بامداد ...من....و چامسکی کمی کفری شده ایم ....

اما دلمان برای تنها دلخوش کنک کوچک شب های بی بستنی اش میسوزد ...

الان خوابیده..

بامداد ساقه ی کرفس دستش داره خرت خرت میجوئه..

من ویار خامه کردم با چایی شیرین...

چایی داریم اما خامه نداریم..

چایی میخورم با لواشک بعد میرم توی دستشویی عق میزنم..

بعد شروع میکنم به پاک کردن شیشه ی دستشویی...

نگام با نگاه آینه تلاقی میکنه..

خودم با دیدن خودش و این تلاقی نیمه مضحک در این نیمه شب پاییزی

که آدم و یاد کارای بد میندازه پوزخند حریصانه ی زشتی به خودش میزنه...

نگام از نگاه توی آینه شرمنده میشه..

دوباره عق میزنه..

بعد با دستای لرزون و اشکای جمع شده ی گوشه ی چشمش شیر آب سرد و تا ته باز میکنه..

و سه چهار تا مشت پر آب سرد تو صورت خودش میپاشه...

خودم حسابی حال میاد...

بامداد پشت در داد میزنه حالت چطوره...؟

جواب نمیدم...

هر وقت جواب ندم یعنی به تو مربوط نیست برو بخواب..

از دستشویی تا اطاق خوابم...

تغریبا مصافتی است به اندازه ی سه قدم و نصفی بدون دمپایی...

با دمپایی دو قدم و نصفیه...

نمیدونم چرا..

فکر کنم دمپایی واسه ی پام بزرگه...

خودم و لخ و لخ کنون میرسونم به تخت...

حس خواب نیست..

تا سرم و بذارم رو بالش همون دل آشوب همیشگی بعد از استفراغ میاد سراغم..

چراغ مطالعه رو روشن میکنم و تصمیم میگیرم امشب به هیچ وجه مطالعه نکنم..

چامسکی میاد توی اطاق پنجره رو باز میکنه و سیگاری رو که توی جورابش جاسازی کرده رو با کبریتی

که روی میز روشن میکنه..

تعارفم میکنه...

اما من پیشنهادش رو رد میکنم..

راستش بلد نیشتم سیگار بگشم..

تازه سیگارش حتما بوی جوراب میده..

چامسکی سیگارش و که تموم میکنه بی هچ حرفی من و تنها میذاره..

دوباره توی اکواریوم پر از هیچی و پوچی خودم معلق میمونم..

مثل اردک های پلاستیکی که بچه بودیم مینداختیم توی آب و چون پر از درز و منفذ

بودن به جای موندن روی اب به دو دقیقه نکشیده غرق میشدن..

منم اروم آروم توی آکواریوم سردو بدون سنگ و کپسول اکسیژنم شروع به ته نشین

شدن میکنم...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چهره ی پدر ساعت ۸ صبح وقتی داشت بلیط قطار برای گرگان برام رزرف میکرد دیدنی

بود...

و ساعت ۲ بعد از ظهر همون روز و تماس تلفنی من برای کنسل کردن بلیط...

چهره ی پدر رو میبینم که از یه ذوق بزرگ به هیچی میرسه...

بهونه م برای دو دره کردن دانشگاه..

خوابگاه نداره..

بابا من اینجا ازت معذرت میخوام ...

به خاطر آرزوهای قشنگت...

اما هم خودم مقصر بودم هم دختر بزرگت که مدام ته دلم و خالی میکرد که راه دوره

پر از پیچ و خمه تو هم که دست به استفراغت خوبه..

و مهمتر اینکه گرگان خرس هایی داره که فقط دختر ها رو میخوره...

آی کارشناسی ارشد...

فعلا ازت دور شدم..

ولی سال دیگه حتما بهت نزدیک میشم...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چقدر دلم یهویی نیمرو خواست...

ذهن/ خاطره/لباس/زیر

 

دیشب به یادت خودارضایی کردم...

دستان یخ زده ام را روی صورتم گذاشتم...

و به ماهی که از لا به لای درخت های توت سرک کشیده بود ابراز شرم کردم...

حس همیشگی..

ترس...

گناه...

گودی زیر چشم..

ضعف دید...

چاره ای نداری تا صبح سرت را زیر پتو میکنی و به جای اشک ریختن نفس نفس میزنی...

هی ...

هی...

با شمام....

میشه در خاطر نه در خاطره ام بمانی...

بله..

کلی فرق است میان خاطر با خاطره...

خاطر گذراست...خاطره پایدار...

از تقسیم بندی های سلول های خاکستری مغز خودمان است..

دوست داشتید میتوانید ایراد بگیرید.

دوست هم نداشتید میتوانید سر خودتان را با ملحفه های سفید شسته شده

که بوی نرم کننده میدهد سرگرم کنید...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بکت..

بی نظیره..

چی بگم دیگه...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

من میخوام ......شم....

اما نمیشه...

مصنوعی تر از اینی می شم که هستم..

قبول دارید...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

عاشق کنایه م..

چون هیچ وقت خدا تمومی نداره...

و کسی شروعش میکنه که ضعف داره...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

امشب چرا اینترنت اینطوریه...؟

بعید میدونم این متن بی شرمانه به وبلاگم برسه...

خودمم زیاد تلاشی برای این امر ندارم....

نهایتا مدام هی ردیال میکنم...

و تق...

ـــــــــــــــــــــــــ

به یادت...

خود ارضایی میکنم...

بعد از شرم دستان یخم را روی صورتم میگذارم و هرچه به خودم فشار می اورم

قطره اشکی از چشمانم نمی افتد...

من کاملا بی حسم...

ـــــــــــــــــــــــــــــ

ووووووووو

نمایشنامه می نویسیم...می نویسم...مینویسد...

با محوریت خودارضایی و بارداری ناخواسته...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به یادت ...

امشب هم ...

خود ارضایی می کنم..

و تا صبح به این فکر میکنم که نکند حامله شده باشم...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چی بگم دیگه ...

آها...

یادم اومد چی میخواستم بگم...

آدامس دارم...

میخوری....؟!

 

فقط یه لحظه...

 

چشمام و می بندم .... باز می کنم...

یه لحظه فکر میکنم اگه قرار بود همه ی دندونام و از دست بدم چه حالی می شدم...

نتونم غذا بخورم...

نتونم درست حرف بزنم...

دیروز رفتم بیمارستان...

بعد از دانشگاه رفتم و هنوز ساعت ملاقات نشده بود..

انتظامات دم در رام میده تو ...

 

سجاد زیر پتو بود...

خواب بود...

یکی از بچه ها همراش بود بیدارش کرد...

چشماش و که باز میکنه بغضم و قورت میدم و بدون اینکه صدایی

از حنجره م در بیاد با ایما و اشاره میگم سلام...

سجاد هم همین کار و کرد بدون صدا سلام کرد...

فقط میتونم بگم از دیروز داغونم...

تازه به این نتیجه رسیدم که من چقدر این موجود رو دوست دارم..

تا روی تخت نیوفتیم انگار این اتفاق نمی افته...

تا کسی روی تخت نیوفته قدرش و نمیدونیم..

برات آرزوی سلامتی میکنم...

و از همین جایی که نشستم با صدای بلند داد میزنم : زود خوب شو...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تو یه جور خلسه ی تلخ تلخ فرو رفتم...

مثل مرداب نیست...

جنسش از چیز دیگه ایه ..

قدرت فرو رفتن توی این خلسه انقدر زیاده که تا حالا فقط تونستم نوک دماغم و بیرون

نگه دارم تا خفه نشم...

حس میکنم هیچ چیز و هیچ کس مانع فرو رفتنم به این حس نمیشه..

پس خودم و رها کردم..

توی مترو کیف پولم و محکم پرت کردم روی زمین چون شارژ متروم تموم شده بود...

امروز توی خیابون واسه خودم الکی سوت میزدم...

همش منتظر برخورد شی بزرگ و سنگینی هستم که به مغزم برخورد میکنه..

جمجمه م رو میشکنه و من به کما فرو میرم...

اینکه خانواده م چقدر مناعت طبع دارن تا اعضام رو اهدا کنن با خداست...

این اندیشه ی تلخ از اون روزی شروع شد که توی بازار یه آجر از کنار شونه م

از یه ساختمون نیمه کاره با فاصله ی میلی متری به زمین خورد..

وحشت سر تا پای من و فرا گرفته بود و خوشحال بودم از اینکه زنده م...

اما یه حسی بهم میگه اون آجر اونجا و اون روز به من نخورد..

از کجا معلوم منتظر یه فرصت دیگه ای نباشه که منو از بین ببره...

به جون خودم فیلم علمی تخیلی ندیدم...

و این دفعه کاملا جدی ام...

شاید دیدن سجاد هم این حس و در من تشدید کرده باشه..

کاش واقعیت باشه ۲۱ دسامبر....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یه لحظه ..

من چمدونم و فراموش کردم...

شما برین ..

من بعدا میام....

(گفتگوی من با جناب عزراییل درست نیم ساعت قبل از مرگم...

مکان...ناکجا آباد...زمان ....مثبت بینهایت...)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

واقعا اون دنیا چه شکلیه...؟

نکنه همین دنیاست...

نکنه به جای عوض شدن دنیا ها...

ما در حال عوض شدنیم...

فقط....

کاش توی اون یکی دنیا عینکی نباشم..

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این چند روزه خیلی درگیری ذهنی داشتم...

پس تا درگیر من و این نوشته نشدین...

شبتون بخیر...

 

وقتی امر به مشتبه شدن می شود...

 

سجاد حمیدیان عزیز تصادف کرده..در بیمارستان به سر می برد...

فکش شکسته...واین برای بازیگر و کارگردان کوچکی که میخواهد روز به روز بزرگ تر شود..

کمی وقفه ایجاد میکند...

برایش دعا کنیم و از خدا بخواهیم زودتر خوب شود ...این استعداد بی نظیر تئاتر...

پاورقی : سجاد حمیدیان همبازی من در ادیپ بود..

همان دزدی که هر شب با خلاقیتش اجرا را برای من متفاوت تر کرد..

زود خوب شو سجاد ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اتفاق جدیدی در شرف وقوع نیست...

ما همچنان منقرض نشده ایم...

نفسی می کشیم که آن هم به کمک کپسول اکسیژن است..

خودشیفته ها خود شیفته تر می شوند...

و این گونه است که امر بهشان مشتبه میشود که دایناسورند...

خود من هم همین طور..

بی انصافی ست اگر من را در هیئت ژول ورن نبنید..

و از ان بی انصافی تر اینکه من دختر خواهر ویرجینیا وولف هستم که کمی دیر

به دنیا آمده و حالا در این روزهای ابری عاشق برگمان شده...

و همه چیز دیر است ...

آنقدر دیر که حسرت بازی در یک پلان فیلمی از برگمان یا تنها صحنه ی کوچکی از تئاترش

ما را بد جور به هم میریزد...

به قول یکی از استاید هر وقت دیدی در حال در جا زدنی...

زانو بزن و شاگردی استاد جدیدی را قبول کن..

چشم استاد...

ببین هنوز شاگرد خلفت هستم...

ــــــــــــــــــــــ

تکمیل ظرفیت قبول شده ایم گرگان...

نکته ی با مزه اش اینجاست که گرگان اصلا رشته ی روانشناسی ندارد...

یکی از دوستانمان هم قبول شده کرمانشاه..

آنجا هم روانشناسی ندارد..

یا دانشگاه آزاد قاط زده..

یا ما قاط زدیم..

یا خواسته اند حالی داده باشند دوباره درس بخوانیم..

نرخ شهریه ی دانشگاه علوم تحقیقات برای ۹ واحد ناقابل در مقطع کارشناسی ارشد

چیزی حدود ۱میلیون و چهارصد هزار تومان است...

خودتان حساب کنید برای ۷۰ الی ۸۰ واحد چقدر میشود..

ایا باید درس خواند..

ایا باید دانشگاه دولتی قبول شد...

ایا اصلا دانشگاه رفتن ذوق آدم را کور نمی کند..

آیا ما باید همچنان درس بخوانیم..

خسته شده ایم از تکرار...

و بی خیال..

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

امر مشتبه میشود....

مشتبه میشود به شبیه شدنمان به خر خاکی با کلی پاهای اضافه...

مسندالیه هم ندارد...

مسند هم ندارد...

مشابه الیه دارد که با یک کمان از زیر سر من تا زیر سر خاکی کشیده میشود...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هی آقا...

دربست تا انقلاب..

 

 

فانوس خیال...

 

خانه ٬ جایی ست که در ان زندگی می کنیم...

به در و دیوارش عکس افراد مورد علاقه ی مان را آویزان می کنیم..

و اگر فرد مورد علاقه ای نداشتیم نهایتا به زدن تصویری از شهر رویایی ونیز بسنده می کنیم...

به در و دیوار خانه مان پرده های رنگی و راه راه اویزان می کنیم...

و شب ها بوی کله پاچه ای که از در بیرون میرود عابرین پیاده را مدحوش میکند...

شب ها تا صبح بر اثر فتخ معده یا روده یا مغز کله پا در هوا می مانیم...

و صبح ها نصفی از ملافه و خودمان از تخت معلق بین زمین و هواییم...

نگران نیستیم که افسردگی با شدت و حدت خودش دارد دیواره ی نازک روحمان را

در حد نیستی جر میدهد...

واژه واژه از کله مان تراوش میکند خون آبه ها و چرک های دمل های مغزی که آنقدر به خودش

به خویشتنش فشار می آورد که مثل مایعی لزج از بینی مان فوران میزند..

زمین شناسان میگویند آتشفشان..

روانشناسان میگویند افسردگی حاد...

من می گویم آنفولانزای خوکی که می خواهد جایش را با مرغی عوض کند...

هیچ چیز و هیچ کس و هیچ و هیچ و هیچ...

همه چیز در هیچی ملایم صورتی رنگی در کنار شیشه ی عینکی چرب و ماسیده با

قطرات خشک شده ی اشک های چند روز قبل در هم می آمیزد و طناب داری که

هیچ وقت هیچ وقت پیدا نمی شود..

رودخانه ی عظیمی که از کوه های تجریش سر چشمه گرفته بود و به دشت های ورامین

میرسید در سر راه خود اتفاقی با زاویه ای کم و بیش نود درجه تغییر مسیر داد

تا از کنار ما بگذرد و بوی گندش ...پلاستیک های آب معدنی اش را برای مان به

ارمغان بیاورد..

ما در شبکه ی بزرگی از کثافات زندگی می کنیم و دلمان خوش است که هر روز صبح شیری که

توی چای داغ و شیرینمان می ریزیم استرلیزه است...

ها ها ها ها...

شاید هم هه هه هه ....هه

دست می زنیم به افتخار خودمان..

به خاطر پیشرفت غریبی که در این تنهایی و افسردگی به آن دچار شده ایم...

کسی این دور و بر ها نیست...

منم...

خودم...

خویشتنم...

و آن دور دست ها ماشین نعش کشی که زوزه کشان خودش را به بهشت مردگان می رساند...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

امروز برای خوش باوری و فرار از ملال روزانه

توی صف نانوایی استادم و به بخاری که از خشکشویی بیرون میزد

نگاه کردم...

وای...

وای اگر خشکشویی اختراع نشده بود...

این دود های سفید خشبوی محبوب من...!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نقطه سر خط...

 

من...دختر سرایدار...مرغ بریان و زرده ی تخم مرغ...

 

تیتر آنقدر گویا هست که ترجیح میدهم این بار سکوت کنم...!