وقتی فاصله ی تصور با واقعیت با یک ترمز از بین می رورد...!
نمیدونم چند شنبه بود...گمونم چهارشنبه بود...
بماند شب قبلش چقدر خواب های خرچنگ غورباقه ای دیدم...
اما از صبح یه جوری بودم..
همش تصویر به خاک سپاری خودم را میدیدم...
کتابی که توی کیفم بود را توی مترو در اووردم ....
و تا رسیدن به ترمینال جنوب توی صفحات کتاب خاک بود و خاک....
دیر شده بود مثل همیشه...
از زیر پُل عابر که رد شدم صدای ترمز یک وانت مزدای آبی رنگ به اضافه ی
"هی یابو " که با لحن زمخت مردانه ای از حنجره ی مرد سبزه رویی که
چربی موهایش میرسید به یک هفته قبل ٬ تمام موهای بدنم را به حالت
آماده باش در آورد...
وقتی رسیدم فرهنگسرا ۱۰۰ تومان انداتم توی صندوق صدقات...
و یک مشت آب پاشیدم روی صورتم بلکه خون هایی که از ترس
ریخته بود توی قلبم کمی به حالت جریان بیفتد و کمی ش برسد به زیر
پوست صورتم که مطمئنا تا آن لحظه رنگش برابری می کرد با گچ دیوار همان
رنگ کلیشه ای سابق که من الان هر چه فکر کردم نتوانستم جایگزینی برای این رنگ گچ
کلیشه ای پیدا کنم...که همه اش بر میگردد به فقر مطالعه ام...
مثل همیشه هوا آنقدر گرم بود که از گرما سردت می شد....
بعد از کلاس خاله زرین زنگ زد گفت با الما می آییم دنبالتان شب پیش ما باشید...
قدم هایم را تند می کنم از دوستانم که دیگر هیچ علاقه ای بهشان ندارم
به غیر از مهدیه دوست وفادارو محجوب خودم خداحافظی می کنم و به سمت مترو
می روم...
دوباره پا توی مترو میگذارم همان خاک است و بوی کافور...
مانتوام را بالا میزنم می نشینم کف زمین...اکثر مواقع کسانی را که کف مترو مینشینند را
در دل سرزنش می کنم...
اما اینبار چاره ای ندارم...
سرم را میگذارم روی دستانم که روی پایم گذاشته ام و آنقدر بالا آمده که گردنم زیاد
پایین نیفتد....
کسی میزند به شانه ی سمت چپم و میگوید ایستگاه آخر است...
دختر مانتوی سفید پوشیده با شال سفید...
دقیق تر که نگاه میکنم ...می بینم از زیبایی ظاهری به فرشته هایی می ماند...
که زیاد دیده ایم توی نقاشی های رامبراند شاید هم پیکاسو یا میکل آنژ و...
احتمال زیاد رافائل...!
پیاده می شوم جسمم سنگین تر از روحم است آن لحظه از آنجاییکه پله برقی در ایستگاه
قلهک هنوز نصب نشده و من به همراه تمام آدم هایی که آن موقع شب احتمالا خسته اند...
هن و هن کنان پله ها را بالا می رویم بدون انکه کسی از کسی سبقت بگیرد...
میرسم خانه...دوش میگیرم...هنوز موهایم کامل خشک نشده٬زنگ در به صدا در می آید...
سرایدار است قبض شارژ را آورده...
میروم جلوی آینه به چشمان خودم خیره نگاه میکنم....
چشمان من نیست ...هم هست...در عین حال که می شناسمش بیگانه می آید...
چشم بر می دارم از اینه دوباره زنگ در به صدا در می آید...
نسترن همسایه ی رو به رویمان است فیلمی که داده بودم ببیند را آورده...
مداد رنگی ها را می ریزم روی میز یک کاغذ آ چهار هم بر می دارم شروع میکنم به کشیدن
یک اسمان خاکسری با قطرات آبی که از بالای صفحه میچکد و می افتد درست روی سقف
شیروانی آجری رنگ ویلایی درست جلوی دشت سبز رنگی با گیاهان گزنه...
صدای زنگ در می اید همسایه بالایی است...حلوا پخته برای مادرش که سال گذشته
به رحمت خدا رفته...
پاک کن بر میدارم قطرات آبی رنگ را پاک می کنم...
عوضش آسمان را خاکستری تر میکنم...
مثل روزهایی که انگار باران توی دل ابرها گیر میکند و آسمان پُر می شود از قطرات
بارانی که نمیخواهند از جای امن و راحتشان بیرون بیایند و بریزند روی این کثیفی
زمینیان که این روزها فقط حق نفس کشیدن دارند به مرحمت این آقای رئیس..
نقاشی تمام می شود با پونز میزنم به دیوار اطاقم...
خاله زرین زنگ میزند می گه بالا نمی آییم شما بیایید پایین ...
دیره قراره بریم دنبال دوست الما...که عطیه نامی است..
چند تا کارتون بر میدارم که شب دور هم ببینیم...
ساعت نزدیک ۱۲:۳۰ دقیقه شب است ...
من و خواهر م که تازه از یزد آمده ...آلما و دوستش عقب نشستیم...
توی فکرم می بینم که تصادف کرده ایم...خنده ام میگیرد...
فکر می کنم داستان جالبی می شود برای نوشتن...
به خاله زرین و مامانم می گم کمر بند ها شون رو ببندن...
مامان میگه یه صلوات بفرستیم ....خوب مامان هر وقت سوار ماشین خاله م و
کلا هر فرد مونث دیگه می شه تا پایان راه نزدیک به ۱۰ الی ۲۰ دفعه ما رو به فرستادن
صلوات تشویق می کنه...
در مورد خاله م به دو برابر این مقدار می رسه...
همه با هم می گیم "اللهم صل علی محمد وآل ...
هنوز تمام نشده صلواتمان که خاله زرین محکم می کوبد به ماشین جلویی...
البته اتفاق خاصی نیفتاد و شانس اووردیم که آن موقع شب به ماشین یک انسان زدیم...
و با خند ه و شوخی به خیر گذشت...
تنها اتفاق بدش این بود که من با صورت رفتم توی پشتی سر صندلی راننده...
و تمام سیم های ردیف بالیم به صورت قالبی وارد لب بالایم شد...
که تا ۲ ساعت دهنم طعم گند خون می داد...
دکتر که رفتیم گفت بخیه بزنی بهتر است...
ترجیح دادم زخم خودش خوب شود تا با بخیه...
یک بار انگشتمان را بخیه زدیم تا هفت پشتمان بس است...
شب خوبی بود کارتون دیدیم...دور هم ....
و خندیدیم به لب باد کرده ی من که شبیه شتر شده بود...
شب موقع خواب به اتفاقاتی که افتاده بود فکر کردم...
اینکه تصورات آدم به حقیقت چقدر نزدیک است...
آنقدر که گاهی باید جلوی تصورات را گرفت...
این بار هم عزراییل دست نگه داشت....!
...........
.........
...........
* هر چه نوشتم همان شُد...
ترسیدم....!
بنویسم از تو....
بشوی .....
پشیمان شوم...*