ویگوتسکی...

 

ضربه ی مغزی..

ضربه ی هیجانی..

ضربه ی عاطفی...

ضربه ی روانی...

ضربه ی ایستگاهی...

ضربه از محوطه ی جریمه بود ...

آره..

ضربه از محوطه ی جریمه بود که توپ رو توی دروازه جای داد...

بقیه ی ضربه ها فرمالیته بودن...!

..............

دپ می زنیم نه از نوع جانی دپش...

از آن دپ های اساسی که حتی نمایشنامه های وودی آلن هم نتواند خنده ی مان

را در بیاورد...

.............

 

 

اسکیزوفرنی...

 

رودخونه رو بغل کرده بود و ذره ذره از آبش رو مزه مزه می کرد...(میخورد...شاید هم مکیدن

اصطلاح درست ترش باشد لیکن خودسانسوری شدید نویسنده مانع از آوردن

لفظ مکیدن در پایان جمله می شود...)

رودخونه رو بغل کرده بود و ذره ذره مزه مزه ش میکرد...

بوی ماهی قزل آلا میداد...و به نرمی و لیزی ماهی قزل آلا توی دستش

بالا و پایین می رفت...

موهاش ریخته بود روی صورت ماهی..

ماهی هیچ جایی رو نمیدید...

اون طوری روخونه رو بغل کرده بود که ماهی پشت رودخونه بود...

انگار سه موجود همدیگرو بغل کرده باشن...

اون رودخونه رو...و ماهی هم رودخونه رو و هم اونو...

همه جا بوی ماهی می داد...

چراغ مطالعه سوخته بود و قصد روشن شدن نداشت...

توی تاریکی پام رو روی تلفن..یکی از عینکای مخصوص مطالعه ام...لب تاب بابا...

موچینم و یه سری کتاب گذاشتم تا به تختم رسیدم...

روی تختم نشستم...

و هیچ قصدی برای جلوه دادن واقعیت به شکل دیگه ش رو هم نداشتم...

میخواستم همه چیز واقعی باشه...

بغل کردن پتو ...وقتی ماه باعث میشه بلند شی پرده رو بکشی..

و دوباره بغل کردن پتو...

چراغ مطالعه با صدای فیس و فیس روشن شد...

سرم جایی بود که همیشه جای پام بود...

و پام جایی بود که همیشه جای سرم بود...

آروم بلند شدم ...فایده ای نداشت...

جیر جیر صدای تختم مامان و بیدار کرده بود..

مامان داشت می رفت دستشویی...

گفت هنوز نخوابیدی..

سریع یکی از کتابای روی زمین و برداشتم و گفتم دارم درس میخونم مامی جان...

مامان که رفت بخوابه من کتب توی دستم و گذاشتم زیر بالش..

موچین و برداشتم و دونه دونه تارهای عصبی پشت چشمم رو قطع کردم...

همه جا توی تاریکی فرو رفت..

و بوی ماهی تند قزل آلا خورد توی دماغم...

دماغم میسوخت و من هر چی تلاش میکردم به سطح آب نمیومدم..

تقلای شدیدی بود..

آب شکل لوله ای و مارپیچ به خودش گرفته بود و من و در خودش فرو میبرد..

هزار هزار تا ماهی کوچولو توی تنم فرو میرفت...

هر دریچه و روزنه ی بازی که پیدا میکردن خودشون و به زور فرو می کردن..

چند دقیقه ی بعد جسمم سنگین تر از اونی بود که بخوام تکون بخورم..

دست و پاهام ورم کرده بود و جسدم رو ماهی ها کنار رودخونه انداخته بودن...

تصویری که بعدها به عنوان یه خودکشی موفق توی روزنامه ها چاپ شد..

حالا که اینارو می نویسم هنوز باورم نمی شه که یه ماهی

چطور میتونه بیاد تایپ کنه...

خوب دیگه وقت پریدن توی تنگ آبه...

مرسی که خوندینم...

(صدای شلوپ آب...ماهی توی تنگ دمش را برای خوانندگان تکان میدهد...!)

 

حدس زدن چیزی که می شد حدسش هم نزد...!

 

چسبیده به شوفاژ...

پامچال..

می خواد هم جنس باز شه...!

زیر تخت دنبال گُل سر پامچال می گرده...

بامداد...

چامسکی روی مبل دراز کشیده مدام نچ نچ می کنه...

نمی دونم آهنگای سایه رو این بچه از کجا پیدا کرده...

پامچال و می گم..

ژاکت کهنه ی مشکی رنگش و که گوله گوله شده تنش کرده چسبیده به شوفاژ...

شعر میخونه..

بامداد گل سر پامچال و پیدا کرده ...

میره طرفش که گل سر و بزنه به موهاش...

پامچال داد می زنه...داد می زنه...داد می زنه..

انقدر داد میزنه که بامداد مجبور می شه دستش و کنه تو دهن پامچال..

پامچال آروم میشه...ولی هنوز چسبیده به شوفاژ...

بامداد میاد پیش من می پرسه هم جنس باز یعنی چی...؟

تا میام جوابشو بدم چامسکی سمفونی نُه بهتوون رو تا ته زیاد میکنه...

صدای من به گوش بامداد نمی رسه...

ولی فکر کنم خودش منظورم و لب خونی کرده...

چامسکی نچ نچ می کنه...

بامداد گل سر پامچال و پرت می کنه توی باغچه...

پامچال توی ژاکت مشکی رنگش چسبیده به شوفاژ خیس عرق میشه..

من سرم و می کنم زیر پتو و با کف دستام چشمام و فشار میدم...

انقدر فشار میدم که جرقه های طلایی توی زمینه ی مشکی رنگ درست شه...

عادت بچگی هام بود وقتی ناراحت میشدم چشمام و فشار میدادم...

تا جرقه بزنه...

حالا جرقه میزنه و من یادم میره همه چی داره به شکل مسخره ای تهوع آور میشه...

تهوع آور میشه..

و من انگشتای پام و آروم از زیر پتو بیرون میارم..

فشار دستام و از رو چشمام بر میدارم..

و خیره می شم به سقف...

به پنجره...

به دیوار کنار تخت..

به میز..

به کتاب های نامرتب روی زمین..

به انگشتای دستم...

به سر بامداد که روی بالش منه و داره گریه میکنه...

چامسکی از لوستر آویزون شده و داره با قلاب ماهیگیریش

گل های فرش و یکی یکی صید میکنه...

پامچال رفته توی باغچه داره دنبال گل سرش میگرده...

کاش گل سرش و پیدا کنه....!

 

این عدد پر راز و رمز سه...

 

همه چیز سه بود...

نه تمایلی داشت برای دو شدن...

نه مخواست که بشود چهار..

سه ماند...

سه بار..

سه لحظه..

سه سال..

سه ماه...

سه قرن...

ول کن نبود سر حرفش ایستاده بود..

میخواست خاص باشد که شد...

می خواست یکی باشد که سه شد..

میخواست رها باشد اما نشد...

می خواست فرار کند گیر افتاد ...

پاهایش را از روی میز برداشت شروع کرد به خواندن...

سومین روز سومین بهار سال ۱۳۳۰ بود که برای اولین بار عینک

دور قاب مشکی رنگش را به چشم زد..

مادرش میگفت با نخ آویزان کن گردنت...

تا چشم مادر را دور میدید نخ را از دور عینک باز می کرد...

شب عروسیش هم با عینک بدون نخ پیش همسر آینده اش نشست..

راستش و بخوای مامانم صدام میزنه بقیه داستان باشه واسه بعد..

فقط اینکه....

عینکه آدمه توی سومین روز سومین بهار ۳ سال پیش شکست..

 

 

خمیر دندان با طعم دارچین..

 

همه چیز از باز شدن یکباره ی پنجره آغاز شد..

با آن دانه های ریز باران که خون ریخته شده از گونه ی مردی را

به زور از سطح خیابان پاک می کرد...

جوب ها پر آب بود...

آدم ها کنار خیابان زیاد بودند و اکثرا مرد و سیاه پوش..

رنگ زمینه طوسی بود و به لطف بی آر تی های شهرداری کمی قرمز

کدر فضا زا خوش رنگ تر می کرد...

باورم نمی شد در آن شلوغی مردی تنها از عرض خیابان عبور کند و

سالم به آن ور خیابان برسد...

باورم نمی شد دستهای در هم گره کرده می شود تا مدت ها گره در گره بمانند..

باورم نمی شد پیرزن ها ۱۰۰ سال عمر کنند و پوشک ندیده هایشان را

گره بزنند...

باورم نمی شد آدم ها دروغ بگویند...

باورم نمی شد همه چیز إنقدر بد باشد که من اعتراف کنم از امروز به بعد

بد بین ترین آدم روی زمین شاید من باشم بعد از آن کسی که چتر نجات را کشف کرد..

همه چیز از آن پنجره ای که یکباره باز شد شروع شد..

و همه چیز خیلی آرام نه خیلی سریع در برابر عینک خیسم

رنگ باخت...

همه چیز عادی و معمولی است..

و هیچ کس هنوز به پیغمبری انتخاب نشده..

هنوز راه زیادی است تا بزرگ شدن..

بزرگ ماندن..

و بزرگ رفتن..

.......................

کنار ناخن هایش را جوید و رفت توی فکر..

توی فکرش به این نتیجه رسید که آدم ها چقدر ابله اند...

و از همه مهمتر چقدر خودش ابله است...!

ما آدم ها برای اینکه بلاهتمان را بپوشانیم متوسل می شویم به حرف زدن..

و همین حرف زدن های زیاد است که پرده را از روی بلاهت هایمان کنار می زند..

و من اعتراف می کنم یک ابله هستم...

ابلهی که زیادی حرف میزند..

و زیادی بیهوده می نویسد..

<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<

اتو می کرد که برق ها رفت...

و او هیچ وقت به آرزوهایش نرسید...

در مصرف برق صرفه جویی کنید...

 

داستان کوتاه..

 

مادر بزرگ یواشکی خندید...

می خواست اشک هایش را نبینیم..

و گرنه وسط آن همه خاطره ی تلخ...

چه کسی لبخند می زند....!!!

مادر بزرگ بود که خودش را لای چادر سفید با گل های قرمز و صورتی اش

پنهان کرده بود...

از اولین خاطره ی دلبسته شدنش به پسرکی....

می گفت...

ما گوش می دادیم..

گونه هایش قرمز می شد...

داغ می شد...

دندان مصنوعی اش دو بار کم مانده بود از فرط هیجان بیوفتد بیرون..

ما باورمان نمی شد مادر بزرگ هم ...

می توانسته از آن کارهایی کند که...

ما هنوز باورمان نمی شود..

مادر بزرگ لبخند می زند...

خاطره ی آن روز را آنقدر تکرار می کند که یکی یکی

قبل از آنکه قرص خوابش اثر کند او را با آن روز گرم تابستان

زیر لحاف چهل تکه اش رها می کنیم...

مادر بزرگ ...

آخ...

مادر بزرگ...

فراموشمان نمی شود آن روز تابستان تو و پسرک همسایه تان

روی پشت بام ...

موقع خواب..

مادر بزرگ...

خجالت نکش...

ما باورمان می شود تو هنوز خوبی..

دانه های تسبیحت هنوز به تو ایمان دارند...

مادر بزرگ می خواستم فقط بگویم جهنمی در کار نیست..

با خیال راحت بخواب و خاطره ی آن روز را هم یک جایی

توی ذهنت دفن کن...

جهنم همان چیزی است که همین الان تویش واقع شدیم...

مسلما بعد از جهنم نوبت بهشت است...

مادر بزرگ ..

مادر بزرگ...

خوابیدی...؟!

 

سرکوبی...کروکودیل....مگس...فیل...

 

" هر کسی خاطراتی دارد که نمی تواند غیر از دوستانش انها را برای کس دیگری

تعریف کند.

او افکاری در سر دارد که آنها را حتی برای دوستانش بر ملا نمی کند ٬

مگر برای خودش ٬

آن هم به صورت مخفی .

اما چیزهای دیگری نز وجود دارند که انسان می ترسد آنها را

حتی به خودش بگوید ٬

و هر آدم معقولی چند تا از این چیزها را در سرش مخفی نگه داشته است.

هر چه او معقول تر باشد ٬ تعداد این چیزها در سر او بیشتر است. "(داستایوفسکی)

<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<

دارم به این فکر می کنم که شاید من آدم معقولی نیستم...

منطقی هم نیستم...

و همین مشکل و بزرگتر می کنه..

اما ممکنه معقول نباشم..

منطق هم سرم نشه..

اما تو ۵۰ درصد موارد سعی می کنم صادق باشم...

ممکنه توی صادق بودنم موفق نشم...

اما آدم ساده ای هستم که هر چیزی رو باور می کنه..

و شما می تونید به راحتی به من بگید فیل ها تمساح به دنیا میارن...

من احتمال زیاد باور می کنم..

لبخند می زنم..

و سعی می کنم همه چی طبیعی به نظر برسه..

اما ۲۴ ساعت بعد به این نتیجه می رسم که فیل ها نه تنها بچه زا نیستن..

بلکه تخم زان...و این تمساح ها هستن که فیل ها رو به دنیا میارن...

می بینید تیو ذهن من همه چی به بغرنج ترین حالت ممکن جریان داره...

سیم کشی های داخل مغزم اتصالی داره و نه خودم علاقه ای به درست

کردنش دارم نه خانواده م....

من ترجیح می دم توی صفحه ی ۱۳۵ کتابی که بوی بال مگس می دهد

گیر بیوفتم...

موهای جلوی سرم را دانه دانه بکنم..

ایضا جوش های زیر پوستی و رو پوستی صورتم و

تا بفهمم این بال مگس مال کی بوده...

و چرا نویسنده مدام همه چ رو سرکوب کرده...

حتی مگس هم لای صفحه های کتاب له شده ...

از بار سنگین سرکوبی که نویسنده به قصد توی متن اوورده...

صفحه ی ۱۳۶ مال آدم های فرافکنه..

فرافکنی...تا حالا فکر کردی تمساح ها فرافکنی می کنند..

باورت نمی شه اگه بگم ناخن کوچیکه ی یه کروکودیل نر لای صفحه ی

۱۳۶ افتاده و من زیر ذره بین که نگاش کردم زیر ناخن لکه های خون

یه کروکودیل ماده بود...

صفحه ی ۱۳۷ ...

بگذریم..

ولش کن...

برو خوش باش..

 

 

برای آخرین بار همه چیز تمام شد..!

 

کاش کسی پیدا می شد من را با تمام مخلفات از خواب فرسوده ی

روح شکن این چند ماهه بیرون می کشید...

نشسته کنار شومینه ...شومینه خاموش است...

مامان همیشه عادت داره روزنامه های باطله رو میندازه تو شومینه...

حالا داره توی روزنامه های قدیمی دنبال یه تاریخ می گرده...

دنبال همون تاریخی که فکر می کرد شاید کارش درسته...

که نبود....

براش فرقی نمی کنه چشه..

چون در اصل هیچ چیش نیست..

فقط یه کم ناخن کوچیک پای چپش درد میکنه..

دیروز گرفت به میز توی هال...

وقتی آروم آروم میرفت که بره دستشویی و یه تگری جانانه بزنه...

تا صبح کارش همین بود..

آخرین بار که صورتش و شست خودش و نشناخت...

یعنی یه استفراغ ساده انقدر آدم و عوض می کنه..

سرش و تکیه داد به شیر آب...

تکیه دادم...

و رفتم توی فکر...

رفت توی فکر و شروع کرد گریه کردن...

بی صدا...آروم اشکاش گوله گوله می ریخت توی کاسه ی دستشویی..

اومد بیرون نشست لبه ی تخت و با چراغ خاموش توی تاریکی تا صبح گریه کرد...

الان چشاش سرخه...

و کمی اروم شده..

آروم شدم...

دیگه هیچ وقت تا پایان عمر یادش نمی ره که مردها موجودات نفرت انگیزی

هستن که اگه بشه در یک درصد اونها را بخشید به

خاطر غرایضشونه که رفتارشونه هدایت می کنه..

شاید همه ی ادم ها رو غرایضشون هدایت می کنه...

نگاهش را از مردی که ساعت ۵ صبح یخ های خیابان را با جارو برقی

غراضه اش جمع می کرد گرفت...

و انداخت روی صورت پامچال و بامداد که حالا معصومانه تر از همیشه

زیر پتو کز کرده بودن...

فکر می کرد به این دو بچه خیانت کرده...

خیانت کرده بودم...

و فکر میکرد زندگی چقدر سخت است...

وقتی فکر می کنی آدم دوست داشتنی هستی

که نیستی...

وقتی فکر می کنی نفر اول هستی که نیستی..

وقتی احساساتت زیر چرخ های کامیون آشغال بر ها له و لورده می شود

و هر چه فریاد می زنی هیچ کسی نه چسب زخم دارد نه آتل...

مردم شهر را خوابی عمیق گرفته...

و او فکر می کند دیگر نمی شود کسی را از خواب بیدار کرد..

و با لحن صادقانه ای بهش گفت به تو عادت کردم...

خودش هم می خوابد..

می خوابم...

و فکر می کند زندگی را باید راحت تر گرفت..

خواب می بیند...

خواب می بینم...

دختری می آید و من را از اشتباهی که در آن غوطه ور بودم بیرون می کشد...

این اولین باری است که حرف های در گوشی زنانه به نفعم تمام شد..

.................

مرد هنوز با جاروبرقی دارد یخ های خیابان  را جمع می کند...

مامان نمیذاره منم جارو برقی مون و ببرم بهش کمک کنم میگه می سوزه...

من با یه جارو دستی و خاک انداز می رم کمکش...!