هیاهوی بسیار برای هیچ...
برگرداندن همه چیز به جای اولش کار مشکلی ست...
برگرداندن کلا کار مشکلی ست...
برگشتن به گذشته...
برگشتن به جایی که دوست داشتی تا ابد در آنجا بمانی...
زور چه چیزی را به رخ چه کسی می کشی...
آدم های قبل از همه چیز پلیدند...
آدم ها پلید زاده میشوند...
و در دنیا باید طوری زندگی کنند که پلیدی شان پاک شود...
این اعتقاد به نظر من اعتقاد قابل قبول تریست...
بچه ها پاک نیستند ...
اشتباه می کردیم ما هم تا به حال...
بچه ها با یک مشت گناه پدران و مادرانشان به دنیا می آیند...
و گرنه لحظه ی تولد خنده ی شادی سر میدادند...
نه اینکه آه و ناله و گریه شان مو را به تن آدمیزاد سیخ کند...
ما همه چیز را چپه می بینیم...
ما همه چیز را وارونه مورد قضاوت قرار میدهیم..
مدام دنبال فرشتگان و شیاطین می گردیم..
آینه را به سمت خودت پس کی میگیری...
لجن زاری که خوب رویش را پوشانده ای تا کسی چیزی نبیند...
همه این روزها پیامبرانی هستند برای ارشاد...
رسولانی عجیب...
گاهی موهای بلند دارند...گاهی کوتاه...
تصور همه شان این است که باید دیگران را ارشاد کنند...
ارشاد کنید....
ما همه سراپا گوشیم...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حال من و کودکم خوب است...
به شرایط اینجا عادت کرده ام و شب ها بدون دعوا مرافعه با کسی می خوابم..
صبح ها کسلم و دلم هیچ چیز نمی خواهد...
ویار هیچ چیزی دارم...
و این از داشتن ویار چیزی سخت تر است...
فقط این روزها دوست دارم باران بگیرد...
زیر باران فریاد بزنم..
شاید سبک شدم..
سنگینم...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
داری فراموش میشی...
نشو...
خواهشا نشو...
من به تو...
به هیمن حضور نصفه نیمه ت ....
محتاجم.....
من و با بار سختی که به دوش گرفتم تنها نذار....
بمون...
حتی همین احساسات اندک ...
حتی همین یادی که هستی در خاطرم...
بمان..
بعید میدانم چیزی از تو کم شود...
ولی به من خیلی چیز ها اضافه میشود...
حضورت را به من ببخش...
حتی همینطوری...
همینطور یواشکی بی دردسر...
قایمکی باش...
ای حس قایمکی قشنگ من...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تموم شدم...
نمیدونم امروز چندمه...
حساب روزها و ماه ها از دستم در رفته...
فقط می بینم که آسمون روشن و تاریک میشه...
من پرت شدم توی دره ی بی حسی و بی حالی...
نمیدونم...
هیچ حسی به اینجایی که دارم ندارم...
و گرنه تا به حال صدای کمک کمک هایم را شنیده بودید...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شانس چیز خیلی خیلی خوبی ست...
من ندارمش...
مهم نیست...
یعنی قدیما مهم بود..
ولی الان مهم نیست...
شانس مثل چیزای دیگه ای که بهمون ارث میرسه ارثیه...
و به من ارث نرسیده...
میگم که بی حسم...
و این بی حسی یعنی خیلی چیزای دیگه...
یعنی آخر راه...
و این یه معنیشه....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دستتو بردار...
من به دلسوزی تو احتیاج ندارم...
من خودم بلدم راه خودم و برم...
ببین این کفشامه...
اونم ژاکتمه...
اونم شال قرمزمه...
من آمادم...
من برای رفتن آماده ی آمادم..
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سفر....
همه ی سفرا مثل همن...
همهمه ی مبهم ایستگاه قطار...
و سالن انتظار فرودگاه ها....
همه مثل همن..
بدرقه کنندگان....با دسته هایی از گل های میخک...
و شاپرک هایی برای خالی نبودن صحنه...
اینجا صحنه ی بدون مرز زندگی ست...
و ما بازیگران بدون مرز ...
برای احساساتی شدن...
برای غرق شدن....
برای خودبینی..
برای مضحکه شدن...
برای تمام کردن نقشی که قرار است ایفایش کنیم...
و خدا....
کارگردان این زندگی...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
درد می کنه...
همون جای همیشگی...
گلوم...
بغض دارم...
جدی می گم...
همین الان موقع نوشتن این متن...
با این آهنگی که توی گوشمه...
فقط مواظبم اشکام نریزه...
چون مامان پنج دقیقه یکبار میاد توی اطاقم و میره...
داره اطاقم و مرتب میکنه...
آخه دارم میرم...
و خیلی بده که اطاقه یه دختر به سن و سال من این شکلی باشه...
یعنی همینطوری که الان هست...
کاش میتونستم عکس اطاقم و بگیرم بذارم توی وبلاگ تا شما هم ببینید...
ولی تصور کنید اطاقی که خیلی شلوغه...
و صاحبش یه دیوونه ست...
ـــــــــــــــــــــــــــــ
بدم میاد از چمدون بستن....
کار مضخرف لوس همیشگی..
این سری چمدونم چامسکی بست...
پامچال و بامداد میگفتن کجا میری ...؟
منم بهشون گفتم یه جای خوب...
به چامسکی مطمئن نیستم...
نگران بچه هام...
الان چی میخورن....؟
کی میخوابن...؟
کی قبل از خوابیدن میبوستشون...؟
کی موهای پامچال و شونه می کنه...؟
کی میبافتشون...؟
کی واسه دل دردای وقت و بی وقت بامداد نبات داغ درست میکنه...
کی براشون ماکارونی می پزه...
کی صبحا براشون شیر کاکائوی داغ درست میکنه..
کی لوسشون میکنه...
خوابم گرفته قرصا اثر کرده هر شب همین موقع خوابم می گیره...
می خوابم ولی ۳ صبح بیدار میشم و تا روشن شدن هوا
دعا می کنم...
برای پامچال و بامداد..
و برای بچه ای که توی راه دارم....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شب به خیر