هیاهوی بسیار برای هیچ...

 

برگرداندن همه چیز به جای اولش کار مشکلی ست...

برگرداندن کلا کار مشکلی ست...

برگشتن به گذشته...

برگشتن به جایی که دوست داشتی تا ابد در آنجا بمانی...

زور چه چیزی را به رخ چه کسی می کشی...

آدم های قبل از همه چیز پلیدند...

آدم ها پلید زاده میشوند...

و در دنیا باید طوری زندگی کنند که پلیدی شان پاک شود...

این اعتقاد به نظر من اعتقاد قابل قبول تریست...

بچه ها پاک نیستند ...

اشتباه می کردیم ما هم تا به حال...

بچه ها با یک مشت گناه پدران و مادرانشان به دنیا می آیند...

و گرنه لحظه ی تولد خنده ی شادی سر میدادند...

نه اینکه آه و ناله و گریه شان مو را به تن آدمیزاد سیخ کند...

ما همه چیز را چپه می بینیم...

ما همه چیز را وارونه مورد قضاوت قرار میدهیم..

مدام دنبال فرشتگان و شیاطین می گردیم..

آینه را به سمت خودت پس کی میگیری...

لجن زاری که خوب رویش را پوشانده ای تا کسی چیزی نبیند...

همه این روزها پیامبرانی هستند برای ارشاد...

رسولانی عجیب...

گاهی موهای بلند دارند...گاهی کوتاه...

تصور همه شان این است که باید دیگران را ارشاد کنند...

ارشاد کنید....

ما همه سراپا گوشیم...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حال من و کودکم خوب است...

به شرایط اینجا عادت کرده ام و شب ها بدون دعوا مرافعه با کسی می خوابم..

صبح ها کسلم و دلم هیچ چیز نمی خواهد...

ویار هیچ چیزی دارم...

و این از داشتن ویار چیزی سخت تر است...

فقط این روزها دوست دارم باران بگیرد...

زیر باران فریاد بزنم..

شاید سبک شدم..

سنگینم...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

داری فراموش میشی...

نشو...

خواهشا نشو...

من به تو...

به هیمن حضور نصفه نیمه ت ....

محتاجم.....

من و با بار سختی که به دوش گرفتم تنها نذار....

بمون...

حتی همین احساسات اندک ...

حتی همین یادی که هستی در خاطرم...

بمان..

بعید میدانم چیزی از تو کم شود...

ولی به من خیلی چیز ها اضافه میشود...

حضورت را به من ببخش...

حتی همینطوری...

همینطور یواشکی بی دردسر...

قایمکی باش...

ای حس قایمکی قشنگ من...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تموم شدم...

نمیدونم امروز چندمه...

حساب روزها و ماه ها از دستم در رفته...

فقط می بینم که آسمون روشن و تاریک میشه...

من پرت شدم توی دره ی بی حسی و بی حالی...

نمیدونم...

هیچ حسی به اینجایی که دارم ندارم...

و گرنه تا به حال صدای کمک کمک هایم را شنیده بودید...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شانس چیز خیلی خیلی خوبی ست...

من ندارمش...

مهم نیست...

یعنی قدیما مهم بود..

ولی الان مهم نیست...

شانس مثل چیزای دیگه ای که بهمون ارث میرسه ارثیه...

و به من ارث نرسیده...

میگم که بی حسم...

و این بی حسی یعنی خیلی چیزای دیگه...

یعنی آخر راه...

و این یه معنیشه....

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دستتو بردار...

من به دلسوزی تو احتیاج ندارم...

من خودم بلدم راه خودم و برم...

ببین این کفشامه...

اونم ژاکتمه...

اونم شال قرمزمه...

من آمادم...

من برای رفتن آماده ی آمادم..

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سفر....

همه ی سفرا مثل همن...

همهمه ی مبهم ایستگاه قطار...

و سالن انتظار فرودگاه ها....

همه مثل همن..

بدرقه کنندگان....با دسته هایی از گل های میخک...

و شاپرک هایی برای خالی نبودن صحنه...

اینجا صحنه ی بدون مرز زندگی ست...

و ما بازیگران بدون مرز ...

برای احساساتی شدن...

برای غرق شدن....

برای خودبینی..

برای مضحکه شدن...

برای تمام کردن نقشی که قرار است ایفایش کنیم...

و خدا....

کارگردان این زندگی...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

درد می کنه...

همون جای همیشگی...

گلوم...

بغض دارم...

جدی می گم...

همین الان موقع نوشتن این متن...

با این آهنگی که توی گوشمه...

فقط مواظبم اشکام نریزه...

چون مامان پنج دقیقه یکبار میاد توی اطاقم و میره...

داره اطاقم و مرتب میکنه...

آخه دارم میرم...

و خیلی بده که اطاقه یه دختر به سن و سال من این شکلی باشه...

یعنی همینطوری که الان هست...

کاش میتونستم عکس اطاقم و بگیرم بذارم توی وبلاگ تا شما هم ببینید...

ولی تصور کنید اطاقی که خیلی شلوغه...

و صاحبش یه دیوونه ست...

ـــــــــــــــــــــــــــــ

بدم میاد از چمدون بستن....

کار مضخرف لوس همیشگی..

این سری چمدونم چامسکی بست...

پامچال و بامداد میگفتن کجا میری ...؟

منم بهشون گفتم یه جای خوب...

به چامسکی مطمئن نیستم...

نگران بچه هام...

الان چی میخورن....؟

کی میخوابن...؟

کی قبل از خوابیدن میبوستشون...؟

کی موهای پامچال و شونه می کنه...؟

کی میبافتشون...؟

کی واسه دل دردای وقت و بی وقت بامداد نبات داغ درست میکنه...

کی براشون ماکارونی می پزه...

کی صبحا براشون شیر کاکائوی داغ درست میکنه..

کی لوسشون میکنه...

خوابم گرفته قرصا اثر کرده هر شب همین موقع خوابم می گیره...

می خوابم ولی ۳ صبح بیدار میشم و تا روشن شدن هوا

دعا می کنم...

برای پامچال و بامداد..

و برای بچه ای که توی راه دارم....

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شب به خیر

 

منتصب..منتخب...مبتزل و باقی ماجرا...

 

همه چیز از ان روزی شروع شد که من دیگر دختر کوچک باکره ی مقدس

شر و شیطان لوس نبودم....

من نبودم...

نیستم....

و نخواهم شد...

دروغگو دشمن خداست...

پس من دشمنم یا دوست...؟

تو کیستی.../

تو ... همانی که ایستاده رو به آسمان....

دستانش را هر بار می گیرد سمت دستان من...

تا من را از لجن سرد و تاریک تنهایی بیرون بکشد...

آخرین تلخ مزه های لجن را فرو می ریزم درون حلقی که دیگر صدایش به زور

به ملکوت می رسد...

بارش باران...

پاکی هوا...

زیبایی تو...

تلخکامی دهان من...

رستن موهای زاید دور سینه...دور بازو...دور ران...

دو جین حلوای مخصوص برای شب هفت...

پرگاری که هنوز دارد دور می زند و کاغذی که جای خالی برای سوزنش ندارد...

سوزن هایی با قطر زیاد...

و سرمی که رگ را تا ته پاره می کند...

خون...

نفتالین..

بتادین..

جراحت...

چرکی شدن تاول ورم کرده ای به نام عقده...

با سربرگ بزرگی به نام عزلت...

خزیدن گوشه ی پاورقی و رفتن به صفحه ی بیست و پنج...

لحظات برای ورق خوردن خاطرات به تندی می گذرند...

از یادم بروی.... رفته ای و دیگر کاری از دست من ...خدا...شیاطین و ارواح بر نمی آید..

دعاها اثر نمی کند...

چون تو از همه مصرتری برای نمانیدن...

رفتیدن...

فنیقه ای محجور مفلوک من...

در کدام متن اساطیری لباس از تن بر کندی و به نظاره نشستی

لیلی را...؟

کم از مجنون نداشتی ...

دار دار و دو دو رو دو ئت را ول کرده ای میان آسمان سیاهی که

تا بیست سال نوری قصد روشن شدن ندارد...

اینجا آسمانش قرار گذاشته سیاه باشد...

برای تو که برهنه ای اتفاق کمی نیست...

شانست زده...

خدا دوستت داشته....

یا هر چیز دیگری....قط به مادرت بگو برایت لباس بدوزد...

بفرستد در این سیاره ی یخی...

اینجا دریا ندارد...

کویر هم ندارد..

گفتم که حالا حالا ها شب است و تو می توانی با خیال راحت

سیاره را با تمام امکاناتش به نام خودت سند بزنی...

رها شوی از سیاره ای که دریا دارد...کویر دارد...آسمان درخشان دارد...

باران دارد...درخت و جنگل دارد...جنگ دارد...کوری دارد..لالی دارد..زخم اثنی عشر دارد..

پیر مرد چروکیده با آب دماغ آویزان دارد...پینه های دست های ترک خورده دارد...

مریضی دارد...فلفل دارد..زهر دارد...آلزایمر حاد دارد...افسردگی مهاد دارد ...پیتزای مخلوط

و همبرگرهایش اما بی نظیر است...

نوشابه های سیاه گاز دار و دوغ های بی گاز دارد..

شکلات های مرغوبی دارد و ارواح پراکنده ای که دل از این دنیا نمی کنند

لامصب ها...

شب ها هوس عدسی می کنند و آش رشته با پیاز داغ فراوان و کشک..

زیر لب چیزی می گویند و فردا دیگ دیگ برایشان نذر می کنند...

پدر بزرگ من عاشق فسنجان بود...

اگر او را در داستان سرایی به خودم از همه شبیه تر بدانم...

من عاشق فسنجان مخطلتم...از آنهایی که هم گوشت قلقلی دارد

هم مرغ...

برگشتن به گذشته...

دید زدن عکس پدر بزرگ با آن سیبیل های هیتلری اش...

سروان...سرکار..سر وخه...ناپلئون گُم شده و دزیره ایستاده زیر باران

دعای باران میخواند..

پشت پنجره ی بخار گرفته ایستاده...

دست هایش را پشتش گره زده...

با فریاد می گوید بخور...

همین پوره ی سیب زمینی و سوپ کلم...

هوا سرد است..

تب استخوان هایم را از تو میسوزاند..

تنها لباس چرک صورتی رنگ...

با یقه ی بدون دگمه..پاره شده..آویزان تا روی سینه...

موهایی چرب بیرون زده از پشت لاله ی گوش...

گل سری که دیروز در دعوای من و دیوانه ی دیگری که فکر می کرد بچه اش

را دزدیده ام شکست..

اطاق انفرادی...

زمین و تخت و ملافه ها طوسی ست...

همه چیز خاکستری ست حتی پالتویی که چامسکی به تن دارد هم خاکستری ست...

همان فیلی دوست داشتنی...

پرده ها دیوار ها هم طوسی ست...

باور کن که من با همان لباس چرک و پاره ی صورتی رنگ...

تنها رنگ توی اطاق هستم...

با بوی نمی که از بیرون می آید..

بارش باران دور از ذهن نیست..

او ایستاده رو به پنجره...

دست به کمر...

و من ناشیانه آب دماغم را با سر آستین ها یم پاک می کنم..

سرمای شدیدی که بعد از فرار نا موفقم ازآ سایشگاه خوردم....

نگاهم نمی کند...

دوست دارم نگاهم کند...

نگاهم کن...

دوست دارم من را ببیند...

در این یک قدمی مانده به ویرانی...

نگاه کن...نگاه کن...

بر می گردد...

نگاهم می کند..

دولا می شود که موهایم را از روی صورتم کنار بزند..

تمام محتویات دهانم را روی صورتش می پاشم...

یک عملیات انتحاری با سوپ کلم و پوره ی سیب زمینی...

صدای فریادهایش در آسایشگاه می پیچد...

من موفق شدم....

 

خوب .. میدونی...راستش...من...

 

اینجا...بوی خیلی خوبی میاد...

همین جایی که من نشستم...

یه جور بوی عجیب باور نکردنی...

چشمام و بستم و فقط بو می کنم...

دارم فکر می کنم نا بیناها چه طوری با خودشون..

دنیاشون و آدمای دور و برشون کنار میان...

سخته...

خیلی سخته...

وقتی دریچه ی احساساتت رو با یه دستمال کهنه ی بو گندوی

کنار سینک ظرفشویی مسدود کنی...

بعد اولش هیچی حس نمی کنی...

اول گرمت می شه...

بعد کم کم شروع به یخ زدن می کنی..

بعد مجبور میشی دنبال کهنه پارچه بگردی تا از تو سوراخ درش بیاری..

اما انقدر از نور فاصله داشتی که چشمات دیگه جایی رو نمی بینه...

مثل یه آدم کور توی جعبه ی تنهایی ت مجبوری ادای کرک ابریشم رو در بیاری...

انقدر می چرخی و دو خودت پیله درست می کنی که باورت نمیشه یه روز

شاید تبدیل به پروانه بشی..

چون کسی نیست که به موقع به دادت برسه و از توی جعبه درت بیاره..

همینطوری اون تو می مونی..

می مونی تا یه روز یه پیله ی خشک شده ی کپک زده رو آتیش نشانی

پیدا می کنه و بعد با عزت و احترام میذارتش توی موزه ی حیات وحش..

من یه پروانه ی وحشی آفریقایی م که ....

که...

که...

نه...

من یه کرم ابریشم وحشی آفریقایی م که داره دور خودش پیله درست می کنه...

و تو ...

چرا تو نمی خوای نقش آتیش نشان و بازی کنی...

قبول ... تو بازیگر خوبی نیستی اما اگه بیای ما در کنار هم می تونیم.

می تونیم حتی اسکار و هم بگیریم...

نمیای...

نمی خوای...

آتیش نشان نمی شی...

ترجیح میدی تو هم یه کرم نر مغرور و خودخواه باشی...

تو هم پیله درست کن..

شای بهتر باشه تو نقش کرم وبازی کنی و من نقش آتش نشان و...

هان...؟

اینطوری جذاب تر نیست...

آهای...

مخاطب خیالی شب های بدون کیک بدون بستنی بدون چای...

مخاطب خسته ی پیر و چروکیده..

کجایی تو...

کجا میشه پیدات کرد...

پس چرا این روزها همه ی بوی تو رو میدن...

تو نفوذ کردی توی همه ی مردم...

تو تقسیم شدی...

یه تقشیم سلولی بدون نقص در بدن آدمای دور و برم..

من می ترسم...

از خودم...

از لیلی...

از تو بیشتر وقتی که کنارمی...

و من اونقدر دست پاچه هستم که فراموش می کنم تو یه کرم کوچولوی موذی بیشتر نیستی...

آره...

تو یه کرم کوچولوی موذی سیاهی با خالای قرمز رنگ روی دوشت...

و من یه لیوان بی دسته ی آب خوری دوران دبستانم...

از اون هایی که پیچ پیچی بود و باید پیچاش و باز می کردی تا به لیوان

تبدیل بشه..

می دونم تو همیشه با دست آب خوردی...

و هیچ وقت فرصت نشد از من استفاده کنی..

من اونقدر خستم که میتونم از اینجا تا آفریقا رو پیاده بدوئم....

یه نفس...

خوب دیگه دنبالم نیا..

بذار برم..

برم تا باورت شه من یه افرقایی م...

یه آفریقایی سیاه ...

خوب تو...

تو یه بچه پولدار چشم آبی هستی که خوب بلده چطوری کرمای ابریشم و

از راه به در کنه...

از من میشنوی زیاد تند نرو..

من کی ام..؟

من یه کرم سیاه آفریقایی م...

یا یه فیل...؟

شاید من زرافه باشم..

یا یه کرگدن...

شاید زنبور عسلم ....

من چرا عسل دوست ندارم...

احمق بی شعور تو چرا عسل دوست نداری...؟

ها ها ها ها....

ـــــــــــــــــــــــ

به این می گن یه تمرین بداهه برای رسیدن به یه شخصیت...

یه شخصیت مالیخولیایی ...

یه شخصیت بی درد سر رنگ و رو رفته که فقط بلده شبا تشکش و خیس کنه...

راستش من شبا زیاد آب نمی خورم اما هر شب تو جام ...

بوی تند و وحشتناک ادرار....

پتوی مچاله شده ی پایین پا...

و من که هنوز برای به دنیا اووردن بچه ای که چامسکی نمیخوادش...دارم تقلا میکنم..

اونا من و اووردن دیوونه خونه...

دکترا میگن من حامله نیستم و این فقط یه توهمه...

اما من حاملم...

حتی میدونم که الان اندازه ی یه بادوم کوچولوئه...

بامداد و پامچال هر روز میان به عیادتم و برام سوپ میارن...

من از بچگی سوپ دوست نداشتم...

اما به خاطر بادوم کوچولوم مجبورم...

اینجا تیمارستانی در مرکز شهر...

و من در کنار سایر دیوانگان روزهای نه چندان خوشی را پشت سر می گذاریم..

اینجا شب های نا آرامی دارد...

می ترسم برای بچه ام ضرر داشته باشد...

آدرس بدم میای من و از اینجا بیاری بیرون..؟

 

مخاطبم شو...هی...آهای...هر چی...

 

زیر بغلم بو میده...

مهمه...؟

چرا...؟

برای آدمی که نشسته روی یه تپه ی ماسه ای با دونه های قرمز...

و ابر بالای سرش سبزه...

و دریای رو به روش بنفشه...

کی گفته چی عجیبه چی عجیب نیست...

همین حضور تو از همه عجیب تره...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

خیلی دوست داشتم اسم متن امشب و میذاشتم صندلی گهواره ای...

به دو علت..

اما باشه واسه یه روز دیگه...

فعلا پسرک محبوب راه راه پوش سیز و سفید ما دارد به گلدان شکسته ی عشقمان

با آبپاش سوراخ آب میدهد...

با ان شلوار جین و کفش....

همینه ...

خوب همینه که هسته ی گیلاسی که چهار ساله کاشتیم نه رشد میکنه

نه قد میکشه...

راستش اصلا جوونه هم نزده..

این برگای سبزی هم که میبینی مال هسته خرماهای باباست که هر شب عادت داره

مثل بذر بپاشه توی گلدونه ما...

صدای مامان هم در اومده اما بابا عحیب به انداختن هسته ی خرما

پای هر گلدونی علاقه داره...

بابا علایق دیگه ای هم داره...

مثلا عاشق شکلاته...

عاشق پرسیدن سئوالای بی ربط توی جاهای بی ربطه...

یا یه عادت بدش اینکه توی خیابون دنبال سر تاکسی ها ی مسافر کش حرکت می کنه...

مثل تاکسی ها با هر تُرمزشون می ایسته و صدای بوق ماشینای پشت سر و با زدن

بوق واسه تاکسی جلویی در می کنه..

من احساس می کنم بابا چون عاشق بوق زدنه این کار و می کنه...

همین پشت سر تاکسی رفتن و بوق زدن...

این وسط میمونه اعصاب درب و داغونه این روزهای من...

من و این روزهای .....

(نفس عیمقی کشد...یعنی همین الان کشیدم و نگاه می کنم به لیوان چای داغم...

یا ماگ چای داغم که خالم واسم از مشهد سوغاتی اوورده و دیشب

کشف کردم وقتی توش آب داغ بریزی رنگ لیوانه عوض میشه...

درست مثل لیوانای قدیم کافه کافکا...)

دیگه هیچی لذت بخش نیست...

همین کافه نشینی...همین دیدن تئاتر...همین نمایشنامه خوانی که ........

آخ لیلی....لیلی...

تا چهار هفته ی دیگه لیلی ام...

بعد می شم جورج...

بعد شاید اگه گیر سرخ پوستا بیوفتم اسمم و بذارن ان چوچک..

یا در بهترین حالت سیاه دندان...

تقصیر من نیست..

تقصیر جان فورده...

و گرنه من و سرخ پوستا هیچ ربطی بهم نداریم..

تنها ربطی که داریم اینکه من عاشق موهای بافته شدشون....

دامناشون و چکمه هاشونم...

حالا چه فرقی میکنه موهای سرشون بوی روغن بوفالو بده..

کلا سرخ پوستا آدمای عجیبی ان..

و عجیب تر اینکه من خود یه روز سرخ پوست بودم...

حالا داستانش مفصله بعدا واستون تعریف می کنم..

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پامچال خوابیده ..کله شو کرده زیر متکا...

پاهاش و جمع کرده تو شیکمش...

از سرما کز کرده...

پتو که می کشم روش پس میزنه...

تب داره...

بعد لرز می کنه...

بعد من دوباره پتو می کشم روش و بعد...

بامداد میگه چرا ما رو افسرده کردی...؟

میگم تقصیر من نیست...

میگه چرا...تقصیر توئه...

دیگه ما رو پارک نمیبری..دیگه واسمون داستانای با مزه تعریف نمی کنی...

ما رو دو ست نداری...

دیگه واسمون ماکارونی نمی پزی...

تا میاد بگه دیگه ...

بهش می گم حق با توئه...

مورچه های توی دستشویی رو یادته...

اگه قول بدی ۱۰ تا مورچه رو از غرق شدن نجات بدی

توی قوطی کبریت واسم بیاری قول میدم همون آدم سابق بشم...

بامداد دمپایی گنده های چامسکی پاشه...

با همون دمپایی میره تو دستشویی و تا صبح بیرون نمیاد...

تو این مدت من با چامسکی نشستم و صحبت می کنیم...

میگه روانپزشک...

می گم برای چی...؟

میگه قبل از خودکشی کامل بهتره یه دکتر ببینتت...

میگم دیوونه...خودکشی چیه...

من حاملم...

جا میخوره....باور نمیکنه....

بلند میشه شروع به قدم زدن میکنه...

و بعد از چند دقیقه میگه...

تمومش کن...

خودت یه طوری ...مثل دفعه های پیش...

جال جر و بحث ندارم..

من بچه میخوام و چامسکی هم هیچ غلطی نمی تونه بکنه...

داد میزنه...لیوان چایی شو پرت میکنه رو زمین..

پامچال داره گریه میکنه...

و بامداد از دستشویی میاد بیرون و جسد ۱۰ تا مورچه رو میریزه رو دامنم...

 و من

اگه گریه نکنم چی کار کنم....

ـــــــــــــــــــــــــ            ـــــــــــــــــــــــــــــ                 ــــــــــــــــــــــــــــــــــ


                   ((((((                )))))))                ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

این داستان کمی پیچیده نیست...؟

 

هم زنده می کنی...

هم می میرانی...

هم رها می کنی...

هم زندانی...

هم می بخشی...

هم کینه میورزی...

هم دارا می کنی...

هم ندار...

هم دوست می داری...

هم دوست نمی داری...

هم می خوای...

هم نمی خواهی...

هم ....

می شود مگر این همه ....هم متناقض در کنار هم...

رها نمی کند این افکر مغز آشوب زده ی ما را ...

سونامی ..زلزله...آتشفشان...

میگوید درد داری...

می گویم دارم...

می گوید چقدر...؟

می گویم زیاد...

می گوید برو

می گویم همین...؟

می گوید خودت از اول میدانستی که کار بیشتری از دست ما بر نمی آمد...

ــــــــــــــ هه زکی...داستان این هفته به روایت شائو لین ــــــــــــــــــــ

نکن...

میگم نکن دیگه...

نشته با پر کلاغ هی می کنه تو دماغم...

چامسکی رو میگما...

عجیبه این آدم...

و عجیب تر اینکه من هنوز دلم نیومده از این خونه پرتش کنم بیرون...

بامداد خیلی دوستش داره...

و گرنه پامچال با شکلات تلخاش خوشه...

اینجا می مونه یه کم علاقه ی نا عاقلانه ی تاریخ مصرف گذشته ی من به این آدم..

و کمی وابستگی عاطفی از جانب بامداد ...

و گرنه می گم که پامچال الان ومین بسته ی شکلاتش رو هم تموم کرد.

ــــــــــــــــــــــــــــ

چیز قابل داری نیست علاقه...

تا دلت بخواهد در جمعه بازارها یافت می شود به کرات...

در دستبندهای چوبی و ملحفه های نم دار...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ما رسیده بودیم بهم...

امشب می خواهم همه چیز را تعریف کنم..

تو آمدی...

همه چیز خراب شد...

حالا او دیگر همبازی جدیدتری برای خودش پیدا کرده...

چون بازی های من دیگر تکراری ست..

شاید هم اسباب بازی های کم بود...

و گرنه چه دلیلی داشت دخترکی با عروسک پارچه ای در بغل را شبی سرد

کنار اتوبان همت جا گذاشتن...

بی آنکه آب اشک و دماغش را که در هم بود و غیر قابل تفکیک را ندید...

برایش از دور دست تکان داد و نیش خند زنان سواربر پرادوی مشکی رنگ

از محل حادثه گریخت...

نه این انصاف نیست..

به این می گویند بازی نا برابر..نا جوانمردانه..این خود نامردی ست...

این عین تحقیر است...و من هنوز آبنبات توت فرنگی منتهی شده به آدامسم را

میجوم...

رها کن..

حالا دیگر رهایم کن...

بگذار کمی پرواز کنم...

سخت است...

همه چیز اولش سخت است...

اما حالا نوبت من است...

ببین من هم می توانم تو را در شبی سرد با آب دماغ آویزان شده کنار اتوبان تنها بگذارم..

بگذارمت تنها...

تنهای تنها...

کنار بزرگراه..

خوب نمی خواهی دیگر...

آفرین پسر خوب پس حالا که حرف گوش کن شدی می تونی بری بخوابی...

راستی قول بده دیگه پامچال و اذیت نکنی..

ـــــــــــــــــــــــــــــ برای رد گُم کنی ...این متن تکه از یادداشت های نصیحت طلبانه ی

من خطاب به بامداد است تا دیگر موهای پامچال را نکشد............................

خوب خیلی خر هستید اگر باور کنید.......خیلی خر تر هستید اگر باور نکنیدـــــــــــــــــــ

بسته دیگه واسه امشب..

چشام درد گرفت...

شب..صبح..ظهر...عصرتون به خیر...

 

خوب...گمونم حالا وقتشه...

 

بپر...

نترس...

من اینجام...

همین سه تا کلمه ی ناقابل باعث شد

تا بپرد....

پرید و او نگرفتش...

و خون از زاونوی سمت راستش بیرون زد...

باور نمیکنی...

من هنوز جوراب شلواری سفیدش را که سر زانویش هم گلی ست

هم خونی را دارم...

افتاده بود توی یک باغچه ی پُر از گل و شُل...

از آن روز تا به حال چرات پریدن را از دست داده...

تو بگو حتی از همین روی صندلی هم بپر نمی پرد...

میترسد...

از پریدن...

شنا کردن در استخر..

بوی کلر..

بوی چیپس و بیسکوئیت ساقه طلایی..

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

از کودکی از نزدیک شدن به آدم ها ی می ترسیدم...

هر نوع نزدیکی با خودش یک اتفاق شوم می آورد..

یا طرف می مُرد...

یا گُم می شد...

یا می رفت و دیگر پیدا نمی شد..

یا اصلا همین نزدیکی ها می ماند و حرصت را در می آورد...

هیچ کدامشان را دوست ندارم...

این ها بدترین حالت هایی ست که می شود برای گربه ی دو ماهه ای که

تصادف کرده و می میرد تصور کرد...

حالا شما هی می گویید تصور...

من میگویم...توحش...

او هم می گوید تنفر...

رابطه ی نزدیکی میان کلماتی که ما به اشتباه آنها را در جایی کاملا نا مناسب

استفاده می کنیم...

در بهترین حالت شاید کله پاچه جایش را با پیتزا مخلوط عوض کند...

و در بدترین حالت...مثلا...شاید یک تنفر عمیق به عشق تعبیر شود...

زندگی دقیقا دفتری ست شاعرانه...

پُر از کنابات و علامات و اشارات...

استعاره های عمیقی که خودمان هم در میمانیم از کجا شکل می گیرند...

رشد می کنند و به ایجاز و ایهام میرسند...

نه...

باورش مشکل است...

یا ما این شعر ها را بد می خوانیم...

یا در ترجمه اش مشکل داریم..

یا در ابتدا شاعر از قصد و غرض خواسته با ما شوخی کند

که این از همه بدتر است...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پامچال وایساده کنار شوفاژ دیوان حافظ دستشه داره حفظ می کنه...

میگه میخوام برم تو برنامه ی چکامه (برنامه ای که هر شب از ساعت ۱۰ تا ۱۱ از شبکه ی

آموزش پخش میشه و در برنامه شرکت کننده ها مشاعره می کنند)

شرکت کنم...

هنوز چهار سالشه و بدون آبنبات توی تخت خوابش نمیره..

اما گیر داده میخوام برم مسابقه مشاعره کنم...

آخه مشکلش اینجاست که نمیتونه شعر حفظ کنه...

اگرم حفظ کنه خیلی درهم و قاطی پاطی ...

حالا که کنار شوفاژ جاش خوبه و مُدام نمیگه میخوام برم از درخت آویزون شم...

بامداد خیلی وقته ساکته...

داره اخلاقش شبیه چامسکی میشه..

دوست ندارم...

نمی خواستم این شکلی شه...

اما انگار نتونست مقاومت کنه..

هر چند هنوز شب ها جاش و خیس می کنه..

و خیلی وقتا موهای پامچال و میکشه ...

اما مشکل خاصی باهاش ندارم...

چامسکی هم که شبا میره صبحا میاد....

نمی پرسم...کجا میری...چرا میری...؟

همین که نمی پرسم..

همین که دیگه هیچ دیالوگی بینمون برقرار نمی شه...

همین که صبح ها قبل از اینکه بگه چایی...

چایی ش حاضر آماده ست...

همین که لباساش همیشه اتو کشیده و تمیز توی کُمده..

اینا یعنی اینکه هی...

جناب چامسکی من از تو متنفرم...

و دوست ندارم باهات حرف بزنم...

نمیدونم شاید روشم اشتباست...

اما من این روش و دوست دارم...

باش...اما دوست نداشته باش...

باش ...اما نباش...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پُل آستر....کشف جدید این چند روزه ی ماست....

البته گراهام گرین را هم اضافه کنیم...

واقعا هر نویسنده ای با خودش جهانی داره...

یکی رنگیه...یکی سیاه و سفیده...یکی برفک داره...

یکی مشکله..یکی آسونه..

نمیدونم در مورد پل آستر چی بگم...

چون هنوز یه کتاب ازش خوندم و زوده واسه گفتن...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روزها میگذرن مثل برق و باد...

شاید تنها کاری که ازمون بر میاد اینکه جای فعل و فاعل و عوض کنیم..

تا یه کم زمان کش بیاد...

مثلا : رفت ٬ من ٬ به کتابخانه...آنجا خواند کلی کتاب های جذاب...

پیشنهاد می کنم به شما...کتابخانه رفت و اوقات خود را بیهوده تلف نکرد...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به خیر بگذره شبتون...

وبلاگ دیگرمان هم با شمایلی کاملا تازه به روز شد:

 

http://sharjerezehn.persianblog.ir/

 

 

 

دستانی که میرفت تا ...

 

داستانی در کار نیست...

خودت با دست های خودت...

و همه چیز یهو بهم می ریزد...

کنار خیابان شریعتی نزدیک دارینوش...

خیلی نزدیک آنقدر که با زیر چشم می توانی ویترین کتاب فروشی را ببینی..

و حرکت سریع آب در جوب...

این یک تکه از خیابان شریعتی...

تا سینما فرهنگ و امتدادش را تا خانه ی جوان را می پرستم...

و این یک ژست یا یک پز نیست...

یک اتفاق دلی ست...

یک اتفاقی که خیلی وقت ها احساس میکنم در گذشته من در این پیاده رو ....

با کسی..چیزی...جایی..قراری داشته ام...

و دستانم در دستان کسی بوده که نمیدانم کیست...

ولی میدانم به شدت دوستش میدارم..

و او کسی نیست جز کودکی هایم...

کودکی فراموش نشده ی چسبیده به ذهنی مشوش...

آره...

خودشه...

من پنج ساله ایستاده کنار سینما فرهنگ..

باد در موهای لخت و مشکی اش می پیچد و چتری هایش را از پیشانی اش کنار میزند...

همان دامن محبوب دوران کودکی ام به پایم هست...

خوب به یاد دارم...چهار خانه ی مشکی و قرمز رنگی بود با پیلیسه های زیاد..

زیاد بلند نبود ...با جوراب شلواری سفید بافتنی و کفش سفید رنگ...

کاپشنم قرمز بود و اینکه با پدر بودم یا مادر یادم نیست...

تازه پدر پیکان خریده بود و خانه ی مان نزدیک خیابان خرمشهر بود...

آمده بودیم سینما فیلم ببینیم...

اسم فیلم یادم نیست..

شاید اصلا فیلمی ندیدیم چون بلیطش تمام شده بود..

نه ....

فیلم دیدیم....

بهترین بابای دنیا بود...

این خاطره..

امروز در این لحظه ...

اینجا چه می کند..؟

من...عاشق گذشته ام هستم...

آنقدر زیاد که از پا گذاشتن به حال و آینده هراس دارم...

گذشته خیلی امن تر بود...

خیلی خیلی..

نفهم بودم و همین نفهمی کمک می کرد که نفهمی...

نفهمی چیز خوبی ست...

خیلی خیلی..

حالا که کمی بالغ شده و میفهمیم شب ها سر درد می گیریم...

از فکر جنگ جهانی سوم...

و دنیایی که میرود به نابودی برسد...

تو قول داده بودی مرا به مریخ برسانی..

هیچ یادت هست...

دستانم در دستانت بود...

و همین باعث دلگرمی ام بود...

الان ...در جایی گیر کرده ام...

و شب ها ارواح مزاحم و خبیث در پی به دست آوردن جسمم هستند...

من در تلاشی نا امیدانه مجبور به حفظ این جسم خاکی هستم...

دیگر زورم نمیرسد...

و می ترسم این روزها آدم دیگری سر از این جسم در بیاورد..

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هوا ابری..

بارانی...

و سرد است..

و من میخواهم بعد  از تمام شدن این متن احساس خوبی داشته باشی...

چه کار کنم...

از کدام خاطره برایت بگویم...

تا کامت شیرین شود...

اصلا دوست داری کدام خاطره ی مشترکمان را بنویسم..

اصلا ببینم اگر بنویسم خوشحال میشوی...؟

خوب خوشحالی نسبی ست..

درست مثل حال و روز آدم ها..

از آنجایی که نمیدانم این متن را چه وقت و کی میخوانی..

و اصلا موقع خواندنش حال درستی داری یا نه...

نوشتن خاطره ی مشترکمان باشد برای یک روز آفتابی تر...

نظرت چیست....؟

موافقی نه...؟

ــــــــــــــــــــــــــــ

خدا کند هیچ وقت آفتاب نزند....

 

ریخت...با کشش زیاد روی حرف "ررر"

 

مهم نیست که از کجا میریزیم...

مهم این است که از کجا سر در می آوریم...

ــــــــــــــــــــــ

اعصاب نداریم...

تازگی ها این متن های لوس با لب تاب پدر محترم که تازگی ها

لازمش ندارد و به ما هدیه داده نوشته می شود...

مبین نت هم هست...

و همه چیز مثل آب خوردن است...

اینجا نه مثل کامپیوتر غراضه مان همه چیز هنگ میکند

و نه نگران قطعی اینترنتیم..

اینجا همه چیز خوب است...

ولی ذوق نوشتن با آن کیبرد خاک گرفته و قدیمی چیز دیگری بود...

راست میگویند خلاقیت از فقر نشات میگیرد...

شک نکنید ...

این جمله عین واقعیت است..

ـــــــــــــــــــــــــــــ

عادت دارم موقع نوشتن محکم دگمه ها را فشار بدم دیروز کلید " ر " از جایش در آمد...

افتاده جایی زیر میز هر چه میگردم پیدایش نمی کنم...

من عصبی نیستم...

من هیچ وقت تو یمدرسه از فشار دادن زیاد مداد روی کاغذ ...

هیچ کاغذی را پاره نکرده ام...

ولی از صدای کاغذی که رویش با فشار مینوشتی و صدایی شبیه روزنامه میداد

عجیب لذت میبردم..

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطرات...

شکل معجوجی از حقیقت از دست رفته...

نه حسی در تو بر می انگیزد نه رهایت میکند...

فقط ایستاده گو شه ای که بگوید :

هستم...

هستی...؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اتحاد یک ساختمان ۱۵ واحدی...

اگر این بار حمله کرده بودند بالا پشت بام میشد سومین بار..

بماند که دو نفر از ساکنین آپارتمان به محل کارشان دیر رسیدند..

ولی روز با مزه ای بود...

حداقل بگذارید عشق ممنوع تمام بشود بعد...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

من تارک دنیا بودن را از تمام زوایایش دوست دارم...

چون نه اهل سازش هستم...

نه اهل زایش...

من اهل یک تنهایی توام با مراقبه ام که در نهایت به یک خودکشی

موفقی در سواحل مدیترانه بیانجامد...

فقط نگران خانواده هستم..

وگرنه تا به حال رویای رو در رویی با دنیای اسرار آمیز ارواح بر ما مسجل شده بود...

(مسجل درسته یا مسلج...شاید هم مجلس...)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اگر من همین جا این متن را تمام نکنم پامچال خانه را به گند میکشد...

ایستاده روی کابینت و از آن بالا توی حلق بامداد شیر کاکائو میریزه...

چامسکی عین خیالش نیست...

عینکش و گذاشته رو سر کچلش و مُدام صدای اسب درمیاره...

من هم که نشستم به تایپ کردن...

زندگی فوق العاده ای ست نه...؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دیشب پامچال اومد تو بغل من خوابید...

تمام شب موهاش و ناز کردم..

هر وقت دستم و از روی سرش بر میداشتم تا بخوابم از خواب میپرید...

اختلال شخصیت وابسته با زیر زمینه ای از از وسواس اجبار گونه...

میشود همین پامچال ما...

شخصیت لی لی پوتی وابسته ی عشق بستنی لوس..

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نه..

حسم میگه نه...

من هنوز میترسم...

من از شروع هر نوع رابطه به هر شکلش میترسم..

کلا ولی آدمی هستم که خوب بلده شکلک در بیاره و همه متعجب میشن از این همه

تضاد شخصیت...

شما من و همون جودی ابوت در نظر بگیرید خیلی بهتره...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روح : یک چیزی شبیه ملافه در آستانه ی دریایی که خورشیدش میرود غروب کند...

فلسفه : تمام زندگی آدمی یک فلسفه است ...

استکان : مادربزرگ...کرسی..چراغ نفتی...ملافه ی چهل تیکه...دوده ی روی دیوار..

گل قرمز : دوست ندارم...

گل بنفش : خیلی دوست دارم...

جامدادی : هر کسی زندگیش توی یه چیزی جا میشه...من زندگیم توی جامدادیم جا میشه...

حوله : چیز خوبیه باعث میشه وقتی از حموم میایی بیرون آب بدنت خشک شه...وصبح

های زمستون اگه بذاریش روی شوفاژ موقع خشک کردن صورتت حس خیلی خوبی

داره...

آدامس : بهترین ورزش برای صورت های نا متقارن و فک های جلو زده...

خیی ممنون خانم /آقای ایکس که در مصاحبه ی ما شرکت کردید..

خواهش میکنم...اسم من خانم یو دبلیو ایکس وای زد هستش...

به به ماشالا اسم..

خیلی ممنون در هر حال...

خواهش میکنم...

لطف کردید...

خواهش میکنم..

میشه شما برین که منم به دستشویی م برسم...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یا دوستم داشته باش...

یا دوستم داشته باش...

یا...

ببین به جون خودم حالت دیگه ای نداره...

دوستم داشته باش...

من دیوونه نیستم...

من فقط یه کم زیادی عاقلم..

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هی جناب چامسکی یه دقیقه ما حس نوشتنمون اومده ها...

خوب بگیر اون لیوان شیر کاکائو رو از پامچال...

زندگی رو به گه کشید...

من رفتم تا بعد...

 

ترجمان دردهای نیمه مشترک...پیرزنی که عصا نداشت...

 

آدم ٬ آدم است...

حیوان ٬ جیوان است...

و همه چیز کاملا معلوم است...

من

خوب

نیستم.

و تو از همه بهتر میدانی چرا...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

رها شدن از دستان کسی که می توانست باشد....

شیونی برای تنهایی زرد شده...

تا به حال شده برای کسی که نمی شناسی اش و اصلا نیامده رفته باشد

گریه کنی..

دلتنگ شوی..؟

حال من...

لحظه ای پیش...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فیس بوک...

حالت تهوع...

دغدغه های کوچک بعد از نخوردن لایک...

ما مریضیم یا آنها که ساختندش...؟

کدامیک...

چیزی که مبرهن است بیماری ما بعد از دست یابی به این تکنولوژی ست...

حق دارند خارجی ها نمیگذارند فعالیت غنی سازی کنیم..

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تو ر کسی که میخواهی باش..

من تو را دوست دارم...

آنقدر زیاد که از برخورد دستانت با دستانم وحشتم میگیرد...

من از تو می ترسم...

چون تا به حال کسی را اینچنین خالصانه نیافته بودم...

همه چیز از دور قشنگ است و من حال سقط جنین دیگری را ندارم...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

میخواهی برایت فال حافظ بگیرم..؟

باور کن تمام فال حافظ ها به نفع تو می آید ...

تو به آرزوهایت میرسی..

تو خوشبخت میشوی..

تو ژولدار می شوی...

تو ازدواج می کنی...

تو ...

تو...

حق دارم این روزها با حافظ قهر باشم...؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

رنگ...

مهربانی..

مقدس...

زیبا...

پرستو...

ساحل....

ـــــــــــــــــــــــــــــ

پرستوی مقدس و زیبا کنار ساحل رنگ گرفت....

نوشتن یعنی همین ...

کنار هم چیدن کلمات...

بچین مرا...

مرا آنچنان بچین که دوست میداری...

همانگونه که در خواب هایت می آیم...

همانطور...

همانطور با پیرهن بلند آبی و چشمانی نگران...

از روی من ٬ من را بکش

اما اینبار به سلیقه ی خودت رنگم کن...

بیا...

این روزها کجایی که هر چه نامت را صدا میزنم دور تر میشوی...

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

آدما بی معرفتن...

دقت کردین...

هر چی بهشون بیشتر محبت میکنی بیشتر لگد میندازن...

حالا بشین و تماشا کن...

لگد زدن های من از همین امشب شروع میشود...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اسکیزوفرنی دارم میشم به خدا...

مامان....

مامان...

مامان...

 

دردی و درمان نیز هم....

 

کجایی...؟

روی زمین ایستاده ای ...

فقط...

فقط همین..

ایستاده ای و مشغول کارهای حقیر روزانه ای..؟

خوردن...خوابیدن...گوزیدن...

رنگ آسمان خاکستری ست...

تو بگو همان فیلی دوست داشتنی...

یکی ایستاده اینجا...

هنوز توی گوش من صدایش به وضوح شنیده میشود...

من آدم محکمی نیستم...

من آدم قابل اعتمادی نیستم...

من اصلا میدانی چیست...؟

من نه آدمم...

نه خوب...

من چهره ی ورم کرده ی دردی هستم که هیچکس مبتلایش نیست...

نه شبیه دندان درد است..

نه شبیه دل پیچه و سردرد...

از آن دردهای مشترک هم نیستم...

یک درد خاص...

جایش هم نزدیکی نوک انگشتانم است...

گاهی شب ها از درد میپرم..

فکر میکنم انگشتهای پایم را بریده اند و هفت کوتوله ی وحشی

مشغول خوردن خون های روی ملافه اند...

فیلم جنایی این روزها ندیده ام..

فیلم احساسی هم که روی من تاثیر نمی گذارد و گرنه تا به حال باید

دو شکم زاییده بودم..

کلا زایش در قاموس ما نیست..

زایش مال آدم های بزرگ است...

من آنقدر کوچک هستم هنوز که شب ها تا انگشت توی دماغم نکنم

خوابم نمیبرد...

من انقدر ضعیفم که در زایش اول دنیا را ترک خواهم کرد...

بچه ی بی مادر...

مادر بی بچه...

پدر بد اخلاق...

مادر شوهری که بالای سرت ایستاده و تو را به ضعف محکوم می کند...

پدری مستاصل...

نگران...

شیری که از سینه نمی چکد و نوزادی که از گشنگی تاب نمی آورد...

همه چیز فرو رفته در مهی سنگین...

صدای گریه ی نوزادی در دل شب...

و مادری که قطره ای شیر از پستانش نمی چکد...

همین میشود که نوزاد از گشنگی می میرد...

و مادر جنون میگیرد و دل به صحرا میزند...

رها میشود..

از قید دردهایی که او را دنبال میکنند...

میدود...

میرود..

و در آخر هم میمیرد...

خیلی زود تر از آنچه که فکرش را بکنی...

بی آرزو...

بی دغدغه...

بی منت...

شب ها دوباره صبح میشوند..

و صبح ها هم...

اما کسی قصه ی مادر پُر غصه ی ما را در دل شبی سرد به خاطرش نمیسپارد...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شبت به خیر...

با کلی معذرت...