داستان یک خودکشی موفق...!

 

ناخن هایش بلند شده بود...

لاک های دستش یکی در میان تا نصفه کنده شده بود...

اهمیتی نداشت جویدن دور ناخن هایش...

همین که با کنده شدن یک تکه از گوشت دور ناخن ها احساس

راحتی میکرد خودش یک دنیا بود....

دست هایش خشک  و مثل اکثر اوقات سرد بود...

مثل همیشه ساعت نداشت و نبضش به شدت می زد..

گلویش متورم و دردناک بود...

آنقدر که جرات قورت دادن آب دهانش را نداشت...

روی صندلی های مترو ننشسته بود چون شلوغ بود...

عوضش کنار کودکی ایستاده بود که دستش را روی دو گوشش

گذاشته بود و ادای ماهی قرمز در می اوورد..

کوله ی سنگینش را روی شانه هایش جا به جا کرد...

چشمانش را به عقربه ای که می رفت تا خودش را به

موقع به راس ساعت برساند انداخت..

زیر چشمی مراقبین مترو را پایید...

و خودش را با ورود قطار به ایستگاه

زیر ریل انداخت...!

.........

 شاهدین مبهوت به ساعت نگاه می کردند...

و بچه ای که ادای ماهی در می اورد دیگر تا اخر عمرش ادای ماهی در نیاورد...!

 

 

وقتی مخمان زنگ می زند....!

  

لای در جا می ماند...

خودش و ساک دستی بزرگش که حالا زیپش هم پاره شده

بس که عادت دارد چیزهای اضافه ای را که قرار بوده سالها

پیش دور بریزد هنوز پبش خودش نکه داشته و مدام از این ور

به آن ور می کند...

جالب اینحاست که ساک دستی هر روز بزرگ و بزرگ تر می شود و حودش

کوچک و کوچک تر...!

یعنی از هر دری که وارد می شود اول ساک دستی اش را می بینی

بعد خودش را....

بعد خیلی شیک می نشیند روی اخرین صندلی گوشه ی سمت

چپ کلاس و لام تا کام حرف نمی زند چون می خواهد

کارشناسی ارشد روانشناسی توی دانشگاه دولتی قبول شود

جون به خودش قول داده که درس بخواند چون فکر می کند

شاید بتواند با درس خواندن اقل کن جلوی ذوب شدن برف های

قطبی را بگیرد و دنیا را از این که هست بهتر کند...

ار من می شنوید با ان ساک دستی بزرگ نمی تواند به اهدافش

برسد...

مگر اینکه تبدیل به یک فیل بزرگ شود...

باید تغییر کند...

تغییر...!

********************

جهان در گردش است...

مرغابی ها سهم به سزایی در گردش آن دارند..

گاهی اوقات هم اسب ها...

نه...

اسب ها را فراموش کن...

اسب ها خوبند ولی اسب های آبی چیز دیگری هستند...

پیدا کردن همسر...

وکیل و دکتر و مهندس...

کدام یک بهتر است...

مگر غاز با باز فرقی دارد ....؟

٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

می ترسم...

از وارد شدن به هر اتفاقی که فزار است اتفاق بیوفتد...!

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

من را با نام کوچکم و با احترام صدا کن...

من آدمی هستم که دوست دارم نامم را

همجون نوایی دل انگیز از حنجره ات بشنوم....

(اوه مای گاد...!)

!!!!!!!!!!!!!!!!!

دلم لک می زند برای محبتی خالص و بی ریا...

خواهرم بود که داد می زد کرم ضد آفتابت را بزن...

و گرنه تا حالا کلی لک و پیس داشتم...!

،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

دوست دارم همین الان پیر بشم...

نمی شه...

بشه خوب مگه چی میشه...

هان...؟

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

دهانت را باز کن...

بگو آآآ....

لوزه ات چرکی است...

بوی نام کسی را می دهد که هر روز صدایش کرده ای...

پس من چمدانم را می بندم و می روم...

نمی خواهی که بیش از این سبک شوم...

می خواهی...؟

×××××××××××××××××

باران به باران به یاد می اورم

که نباید به پسری دل بست که باران را به دختری دیگر

تقدیم می کند...

ـ   ....مگر دل بسته ای...؟

ـ    می خواستم ببندم...یادم افتاد...نبستم...!

ـ ....

،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

سه ستاره روی پاشنه ی پا....

کرم های سفیدی که نمی تواند ترک پا را از بین

ببرد...

چه برسد یه ترک دل...؟

،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

و در آخر

ملخ در خواب بیند پنبه دانه...

گهی ذوق ذوق کند در راه خانه...

اینم تراوش شعری اخر هفته ی ما که از اب و هوای

یزد نشات گرفته بود...

شبتون به خیر...

شاید هایی که مثل موش لباس های پشمی را در تاریکی می جود...!

 

چرا باور نمی کنیم

که یک کامای گذاشته نشده می تواند یک دوستی را بهم بزند...؟

و آستین های خیس لباسمان ما را تا مرز جنون ببرد....؟

چرا نمی پذیریم با هم متفاوتیم..؟

چرا به جهان بینی های هم احترام نمی گذاریم..؟

چرا همدیگر را دلگرم نمی کنیم...؟

چرا مدام گیر داده ایم به دگمه ای که افتاده است

به مقنعه ای که کثیف است

به جورابی که سوراخ....؟

چرا چسبیده ایم به درهای بسته شده ی مترو

به پول های چرک

به آسمان قرمبه ای که نمی اید

به غلط دیکته ای های متن من...؟

چرا دولا شده ایم روی سایه ی خودمان...؟

چرا می پریم از روی پرچین دیوار همسایه...

چرا می گوییم پرچین ...؟

وقتی تمام خانه ها را تا اسمان هفتم حفاظ های بوق دار کشیده اند...؟

چرا من را باور نمی کنید...؟

چرا وابسته می شویم...؟

چرا رنگی می شویم..؟

چرا باز دممان کسی را دیوانه نمی کند...؟

چرا نام من را دیانا نگذاشته اند...؟

چرا تلفن اخراع شد...

ماشین لباسشویی و چراغ قوه و ساعت زنگ دار...؟

چرا ماه سفید به نظر می آید..؟

چرا همه چیز به نظر می اید...؟

یعنی هیچ چیز اصل خودش نیست...؟

یعنی ما بدلی هستیم از انچه به نظر می آییم...؟

اگر این طور است پس اصل من الان کجای این عالم هستی خوابیده..نشسته...

قلاب می بافد...

که روح من مدام در حال خارش است...؟

چرا خودمان را روشنفکر می دانیم در حالیکه زیر بغلمان بو می دهد...

جوراب که دیگر خودش بحثی است جداگانه...

چرا مادر بزرگم من را نبوسید...؟

چرا پدر بزرگم من را نبوسید...؟

چرا تاکسی های پیکان مدل ۷۰ بخاری هایشان را روشن کرده اند...؟

چرا برف نمی بارد...؟

چرا زغال فروش ها زغال اخته می فروشند...؟

چرا زنان دست فروش اند...؟

چرا مردان بیکارند...؟

چرا من دیگر خودم را دوست ندارم...

چرا جهان بینی من را با یک شیر و نسکافه بهم می ریزی...؟

چرا من را دیوانه می کنی..؟

چرا ....؟

واقعا چرا....؟

چون ما آدمیم...؟

همین...

آدم بودن تضمینی است برای زجر کشیدن..؟

یا زجر کشیدن ملاکی است که با آن عیار انسان بودن را می سنجند...؟

لباس های خیس اند و روحمان عرق نمی کند...

اگر روحمان عرق کرد یا شاعر می شویم

یا نویسنده.

یا بازیگر...

یا هنرمند...

ولی مطمئنم انسان شدنمان با ریختن عرق از سر و روی روحمان

در یک رابطه ی مستقیم به سر می برد...

واقعا می برد...؟!

یا گمان کنیم بهتر است...؟!

پنگوئن ها ... قسمت اول

 

صبح خیلی زود

خیلی خیلی زود..

پدر تبدیل به یک پنگوئن شد...

من و مادر هنوز انسان بودیم ولی تا شب مادر هم شبیه یک گربه شده بود...

من هنوز انسان بودم...

اما ساعت سه ی نصفه شب من تبدیل به یک فیل شده بودم که گوش هایش

روی چشم هایش را می پوشاند...

قرار شده بود ما را تحویل یک باغ وحش بدهند...

من و مادر و پدر تصمیم گرفتیم برای اینکه با هم باشیم

فرار کنیم...

اما نیروهای حفاظت از محیط زیست ول کن ماجرا نبودند...

حال به نظر شما این داستان می تواند ادامه پیدا کند...؟!

((((((((((((((((((((((((((((

غذا رو بذارین روی گاز تا داغ بشه..

بعد موقع خوردنش فوتش کنید تا سرد بشه...

و گرنه دهنتون می سوزه..

و اگر دهنتون بسوزه خوب باید زنگ بزنین همون جایی که می دونین...

۱۲۵

<<<<<<<<<<

سئوال فلسفی :

چرا ما غذار را داغ می کنیم...

وقتی می خواهیم دوباره فوتش کنیم تا سرد بشه...؟

جواب های پیشنهادی :

۱) ما انسانیم چون...

۲) ما آناناسیم چون..

۳) ما آنا فرویدیم چون...

۴)ما ....اینیم چون...

******************

چرا وقتی یه دوربین می خواد تصویری رو از یه دری که به داخل خونه باز می شه

رو بگیره..

اول به چپ و بعد به راست حرکت می کنه...؟!

،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

جواب های پیشنهادی :

۱)چپ چیزاش جالب تره

۲)راست چیزاش ناجالب تره

۳)کلا این یه قانون عمومیه..

۴)چپ دستی با هوش ابطه ی مستقیم نداره

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

هیچ چیز زا دیگر نمی توان توجیح کرد...

صندلی های چهار پایه...

میزهای گرد و مستطیلی سه پایه..

تخت های چهار پایه...

بالش های بی پر و با پر..

ماشین های چهار چرخه..

دو چرخه های سه چرخه...

پرنده های بی دانه..

پرنده های با دانه...

کلاغ های با لانه ..

کلاغ های بی لانه...

اوخ...

شکستن ناخن های کوتاه هم جز لیست امور غیر مترقبه و بی پایه..

××××××××××××

سئوال فلسفی آخر :

چرا من پنگوئن نشدم...؟!

 

 

 

قار و قور شکمی بی احساس...

 

چطور خودمون و با هم دوست می دونیم

در حالیکه بهم دیگه نمی تونیم بگیم لای دندونت سبزی گیر کرده..

یا تو دماغت آشغاله...؟

بیایم یه کم با هم دیگه مهربون تر باشیم...

آره..

لای دندونت گوجه ی ساندویچ دیشب جا خشک کرده..

خوب مسواک بزن شبا..

نمی میری...!

***************************

تنهاییم ...

حرف جدیدی نیست...

تنهایی...

،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

واقعا ثابت کردن بیضی بودن مداری که زمین حول ان می چرخد

به مردن می ارزد...؟

اگر از من بپرسید به ثابت کردن ذوذنقه بودن تنهایی

روح هم می ارزد ...

حالا بیضی بودن مدار زمین که جای خودش...

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

باور کنید ..

شکل تنهایی روحمان ذوذنقه است..

گاهی اوقات متوازی الاضلاعی است بی قاعده...

که به دست آوردن محیطش کار هر کسی نیست..

گاهی وقت ها هم لوزی است...

گاهی وقت ها هم مثلث متساوی الاساقین..

ساق هایش با هم برابر می شود ولی برادر نه..

یعنی با اینکه طول هر ساق از هر راس به راس دیگر ثابت است...

اما شبیه نیست..

اگر هم شبیه باشد برای آن دسته از آدم هایی است که به همه

چیز یه جور نگاه می کنند...

از آن آدم هایی که طعم خورشت قورمه سبزی با فسنجان برایشان فرقی نمی کند..

پیتزا را به همبرگرذغالی ترجیح می دهند..

و کلا آدم هایی که احساساتشان را در یک مربع کوچک به دام انداخته اند

بدون آنکه خودشان متوجه شده باشند...

احتمالا شب ها یادشان می رود چراغ اطاقشان را خاموش کنند..

شب ها از یک بالش برای خواب استفاده می کنند...یادشان می رود عینکشان را از

چشم هایشان بر دارند...

کلا روحشان هر لحظه در حال خفگی به سر می برد...

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

نور افتاب درست از پشت پنجره افتاده بود روی آخرین

قابلمه ی روحی که روی ظرف های دیگر گذاشته بودم..

باز تاب نورش هم افتده بود روی لیوانی که برای خودم تویش

چای ریخته بودم...

و از لیوان چای تا شیشه ی عینکم هم راهی نبود...

جای لیوان را عوض کردم حالا نورش افتاده بود روی دیوار..

روی سر پروانه ای که چند شبی مهمان ماست...

پروانه خواب بود...

مادر خانه نبود..

این سومین روزی است که مادر خانه نیست..

و سطل آشغال خانه همین طور خالی مانده...!

من تنهام

و این تقصیر هیچ کسی نیست..!

 

نوبل...

 

در با صدای ترق تروق بلندی بسته شد...

بادی که از دیشب می امد هنوز ادامه داشت..

توی خانه سه مرد در حال نوشیدن قهوه بودند...

صدای زوزه ی باد از لا به لای درز در و پنجره بدون زحمت شنیده می شد..

سه مرد که رو در روی هم نشسته بودند به ترتیب از چپ به راست

گابریل گارسیا مارکزـ بورخس ـ پابلو نرودا بودند...

بورخس هنوز نوبل نگرفته بود ولی ان دو مرد دیگر چرا...

همین بود که بورخس بی توجه به چگونگی قرار گرفتنش بین دو مرد

هنگام نوشیدن قهوه اش صدای هورتش هم به گوش می رسید...

<<<<<<<<<<<

۴۰ سال بعد من نوبل دارم یا ندارم...

مهم نیست که دارمش یا ندارمش...

مهم این است که من کلا اهل قهوه نیستم...

ولی عقده ی گرفتن نوبل بیخ گلویم جسته و نه بالا می رود نه پایین..

سخت است می دانم...

چه کاری در این عالم هستی هست که سخت نباشد...

شاید باید وبلاگ نویسی را به طور جدی تعطیل کرد و پناه اورد به همان

قلم و کاغذ...

همان دو دوست نجیبی که نه قطعی اینترنت را می فهمند نه پاک شدنش را

نجیب اند و آرام بی صدا ...

باید سجده کرد بر قلم و کاغذ...

و از نو دوباره نو شد و نوشت..

نظری که دیشب کسی به نام رهگذز برایم گذاشته بود

سخت بود..

ولی راست می گفت...

کسی که عادت به مزخرف نوشتن بکند دیگر نمی تواند عادتش را ترک دهد..

<<<<<<<<<<<<<<<<<<

سه مرد نشسته بودند و قهوه هایشان را می خوردند..

من از بالای پله ها رفتار سه مرد را زیر نظر گرفته بودم...

توی گلدانی کوچک نام نویسنده های منتخبی که برای نوبل انتخاب شده بودند

قرار داشت...

و من دو دستم را در هم قفل کرده بودم و چشمانم را بسته بودم تا ببینم بالاخره

قرعه به نام چه کسی میافتد..

.................

باد تکه ابری را از روی ماه کنار زد...

اطاق روشن شد...

هیچ کسی در اطاق نبود...

روی میزی سه فنجان قوه ی دست خورده بود..

و روی مبل ها به ندازه ی نصف انگشت خاک...

عنکبوتی بی کار نشسته بود و بین دسته ی

فنجان قهوه ی بورخس و دسته ی شکردان یک طناب ظریف و کوچک

تابیده بود..

بین صندلی سه مرد هم تار عنکبوتی ظریفانه به چشم می خورد...

پله های چوبی راه پله تخریب شده بود و مورچه ها شاد و خرم برای خودشان

دانه های شکر را از طبقه ی همکف به سوراخی که در پله ی

سوم ایجاد شده بود حمل می کردند...

جایی که سالها پیش من دست به سینه ایستاده بودم همانطور دست نخورده بود...

فقط یکی از نرده های چوبی حفاظ راه پله که آن موقع

شکمم را به آن تکیه داده بودم کمی خم بر داشته بود که زیاد مسئله ی

مهمی نبود....

دوباره به سمت میز برگشتم..

فندکی روی میز بود با شمعی کوچک..

شمع را روشن کردم..

حالا به وضوح تمام وسای روی میز قابل رویت بود..

همان گلدان کوچکی که تویش پر بود از نام نویسنده هایی که

در تب و تاب نوبل می سوختند هم ـ دست نخورده سر جایش بود..

درست در مرکز میز یک تکه کاغذ کوچک نظر من را به خود جلب کرد...

کاغذ را برداشتم...

کاغذ از وسط تا شده بودم...

همین که تایش را باز کردم نام خودم را دیدم.

ولی هر چه فکر کردم یادم نیست

 که من نوبل را کی برده بودم که خودم هم خبر نداشتم...؟!

 

 

پست مطلب جدید...

 

مرد جمجمه ی بزرگی داشت...

و موهای وز شده اش که انداخته بود روی شانه هایش به بزرگتر شدن

جمجمه دامن می زد...

من دامن پوشیده ام از آن گل دار جواد هایش که اگر من را با آن ببینید زیپ

کاپشنتان را تا ته بالا می کشید که سرما نخورید..

زن پای تلفن عمومی عر می زد...

من مثل روزهای پیش کنجکاوی به خرج ندادم و گرنه داستان خوبی

از دلش بیرون می کشیدم...

داستان که نه یک سری جملات پی در پی قطار وار...

قطار از آن دست چیزهایی است که فکر می کنم چرا همیشه نمره ی

صندلی هایم فرد بوده...

یعنی زوجیتی در کار نیست...

یک فردیت تمام و کمال...

که عمیق است و ژرف و کمی تا حدودی دوست داشتنی..

دوستان جدیدی پیدا کرده ام...

ماریو بارگاس یوسا...دکتروف...نجف دریا بندری...خودم...سلینجر که دوست فابریکمه....

گوگول بد نبود...بولگاکف مهربون بود ولی قصد دوستی نداشت...!

هستن دوستای دیگه ای که با هم توی یه اطاق چند در چند شو نمی دونم

ولی زیاد بزرگ نیست...

انقدر که گاهی اوقات از گرمای نفساشون مجبورم شوفاژ و خاموش کنم و پنجره رو باز...

یه شب در میون یکی رو تخت می خوابه...

کاملا توافقی..

من با دوستای جدیدیم هیچ مشکلی ندارم...

با هم زندگی مسالمت آمیزی داریم...

گریه م گرفت..

یه دقه وایسین بند بیاد بعد بقیه ی متن و می نویسم...!

...

..........

....................

............................

.....................................

خوب چی داشتم می گفتم...

اهان مرد جمجمه ی بزرگی داشت...

و زن پای تلفن عمومی عر می زد...

اگر رابطه ی این دو را تا امشب پیدا کنم یه چیزی می شم..

و گرنه هیچ چیزی نمی شم...

.............

بوی چایی توی پستونک...

یادتونه...؟!

بوی دستای عرق کرده ی خودتون وقتی مشقاتون و ننوشتین..

یادتونه...؟!

بوی آخرین روز کلاس های مدرسه...

یادتونه؟!

بوی کله ی سه روز حموم نرفته تون

یادتونه...؟!

اصلا بوی من و یادتونه...؟

باز گریه م گرفت ...

یه دقیقه وایسین....

............

.............

......................

خوب...

داستم چی می گفتم...

آهان..

مرد جمجمه ی بزرگی داشت...

و زنی پای تلفن عمومی عر می زد که من از کنارش بی تفاوت گذشتم...

من ...!

من دقیقا جزیی ترین بخش از جزییات زندگی نیمه منحصر به فرد خودم هستم...

یعنی دقیقا من بخشی از جزیی تریت جزییات زندگی شما را در کوتاه ترین

زمان ممکن می توانم

۱)حدس بزنم                             ۳)گمان کنم

۴)کتمان کنم                              ۵)فراموش کنم

د)همه ی موارد

جلوی همه ی موارد تیک بزنید تا بعدا بهتان بگویم چرا...

باز دوباره گریه م گرفت...

نمی دونم چمه ...

یه دقیقه وایسن...

................

......................

...........................

در این اندرونی دلم که هر کس را به خود راه می دهد از آن

می گریزد...بی رحمانه ...می گریزد...

و هرکس پشت دروازه ها می ماند تمنای حضور در این خلوت دنج را طلب می کند..

بیشتر از نیم قرن است که دانشمندان من را کشف کرده اند...

نردبانی طویل با پله ها زیاد..

راه پله ای پر پیچ و خم که سنگ مرمر اخریم پله اش موقع اثباب کشی

مادر هملت اینا ترک برداشته...

لاکی که از فرط زده نشدن بی استفاده در جایش خشک شده...

نصفه قرصی که دلش می خواهد هر چه زودتر خورده شود تا التیام ببخشد سر دردی را...

دل دردی را...اسهالی را...استفراغی را...

.....................

گریه م نگرفته ولی

نه چرا گریه م گرفت دوباره...

...............

می خواستیم پا برجا بمانیم تا ابد ...

می خواستیم دوستمان بدارند تا همیشه...

می خواستیم کلک سواری کنیم

که آب  رودخانه خشکید...

هاکلبری فین از ما خوش شانس تر بود...

و لوک از او خوش شانس تر...

و تو از همه ی ان ها خوش شانس تر...

و من از همه ی ادم های روی زمین بد شانس ترم...

به حرمت همان یک باری که در بازی مار و پله جفت شش اوردم

و از نردبان ماری بالا رفتم که اخرین پله اش می رسید به نیش ماری

و من را نیش زد و من تا اولین خانه به قعر چاهی افتادم که هنوز که هنوز است

کسی برای پیدا کردنم نشتافته است...

<<<<<<<<<<<<<<<<<

حالم خوب نیست و این یک راز نیست..

یک کتاب ۹۰۰ صفحه ای بدون جلد ورق ورق شده..

هر صفحه اش در دستان کسی است...

پسم نمی دهند به خودم...

پسم دهد ...

خودم را ...

صفحاتم را پسد دهید...

تا نشانتان دهم این بار برای هرکسی گشوده نخواهم شد...

پسم دهید...

صفحات زیر پای مانده ی له شده را به من پس دهید..

درد می کنم...

من از آنجایی درد می کنم که هیچ کس یادش نماند من را صحافی کند...

با لا اقل سیمی...

گریه م گرفت باز و چاره ذای نیست جز پایان...

و مرد جمجمه ی بزرگی داشت ...

و زن پا تلفن عر می زد...

زن مرد را بار دار کرده بود...

و بچه توی سر مرد در حال بزرگ شدن بود..

دکترها قطع امید کرده بودند...

یا جنین سقط باید می شد یا مرد می مرد...

زن پای تلفن توی گوش مادر شوهرش فریاد کشید...

من به هیچ وجه با سقط جنین موافق نیستم...

زن گوشی را سر جایش گذاشت ...

دست در دستان مردی گذاشت که او هم جمجمه ی بزرگی داشت...

زن قاتل مردان خیابانی بود که خودشان به میل خودشان

امده بودند تا مورد تجاوز قرار بگیرند..

زن همچنان به بار دار کردن مردان فاحشه ادامه می دهد ...

.................

مترو حرکت کرد...

زن چادرش را توی سطل زباله ی متر انداخت...

دست نوزادی لای در مترو گیر کرد....

مترو با صدای بوقی کش دار شروع به حرکت کرد....

و من لحظه ای به خودم امدم که خیلی دیر شده بود..

 

هیچی نگو...حرفی نزن...فقط بدو...

 

زن بوی عرق می داد...

همین جا وایسا...

جلوتر نرو...

من فقط تصمیم گرفته بودم یک روزم را به خرج بیاندازم و دنبال کنم زنی را که

کنار کیوسک روزنامه فروشی از من سبقت گرفت ...

عکس های روی جلد مجله ها را تماشا میکردم که باد عرقش توی صورتم خورد..

کلاس داشتم اما ترجیح دادم تعقیب کنم زنی را که گوشه ی دستمال کاغذی

را به طرز افتضاحی چپانده بود پشت کفشش...

احتمالا پایش را زخم کرده بوده یا چیزی شبیه به این...

تند راه می رود و کج...

انگار پای راستش بلند تر از چپی باشد مدام کیف دستی اش را روی شانه ی

چپش جا به جا می کند..

جالب اینجاست که زن شانه ندارد و همین اتفاق کوچک باعث می شود دلم برایش بسوزد

که می سوزد..

تا سید خندان کنار دستم توی تاکسی پیکان قراضه ای که انگار از طرح

جمع آوری خودروهای فرسوده جان سالم به در برده می نشیند و من هر از

گاهی نوک دماغم را می خارانم...کاملا غیر اردای و فقط جهت اینکه

ثابت کنم من در تعقیبش نیستم

 که هستم..

که من تنم مور می شود به خدا...

افکار آن روز ظهر دم اذان مدام به سرم هجوم می اورد ...

حتی در ترافیک..

حتی با اهنگ های مجاز احسان خواجه امیری..

حتی با بوی گند عرق زن پهلوی دستم..من خودم را به کدام درخت بید بیاویزم...؟

که فراموشم شود..؟

که فراموشت شود..؟

که ای کاش نمی شد...هر آنچه شد..

و بزرگم کرد...؟

که نکرد...

که به خدا کوچک و کوچک تر شدم پیش چشمان تیز بینت...

که من خرم...

یا شاید هم فیل...

و تو حیف که نمی فهمی..

برای چه کسی درد و دل می کنم...

برای آدم های مجازی که نه می دانند من شبیه گردو با نان و پنیر سنگکم

در یک روز گرم پاییزی...

و نه شبیه هیچ بستنی اعم از سنتی و قیفی...

همان روزهایی که هیچ وقت نیست ولی در ذهن من هست..

کسی نمی بیند اما من به وضوح می بینم که زن از ماشین

پیاده می شود و به سمت آب اناری می رود ...

یک آب انار میخرد..

من هم می خرم...

با یک ریتم مشخص و ثابت هر دو کنار هم اب انارهای مان را می خوریم..

و به اندازه ی یک بند انگشت از آخرین جرعه اش را به دست سطل آشغال های

مکانزیزه می سپاریم...

تا خیس کند آگهی های دانشگاه پیام نور را ...

زن به سمت مطب دکتر زنان و زایمانی میرود کمی بالاتر از ابمیوه فروشی..

من تا پشت در همراه او می روم...

دکتر سین قطب الدین زاده..متخصص زنان و زایمان و نازایی از فلورانس...

فلورانس...؟

دقیقا همین فلورانسش مشکوک است که خوب می ارزید به خواندن مجلاتی که

روی میز بود من باب انوع جراحی های بدون درد برای زنان ترسو و مامانی..

همان دخترکان گیسو بلندی که ترجیح می دهند توی عکس هایی که

با گوشی شان از خودشان می گیرند موهایشان را یک وری روی سینه ی

چپشان بریزند و در عکس هایی با دورنمایی از کل خانه ترجیح میدهند

روی زمین بنشینند و زانوهایشان را بغل کنند...

و بعد هنگام درد زایمان ترجیح می دهند آنقدر فریاد زنند تا گوش تمام مذکر های

جهان را پاره کنند که ما زنیم دلتان بسوزد..

ما قدرتی داریم که شما ندارید..

ما عشوه گریم...(خیلی وقتها از نوع خرکیش...)

ما خیلی لوسیم (درست شبیه پیشی..!)

ما خیلی مادریم (درست شبیه نهنگ...!)

صدای زن بلند شد...

او دوباره ناخواسته بی اذن دخول باردار بود از کره خری دیگر...

از آن ماجراهای پلیسی که اگر براتیگان زنده بود حتما مرا تشویق به ادامه ی

نوشتنش می کرد...

زن روسپی نبود..

چقدر بدم می آید از این لفظ زشت...

زن..

فقط یک زن بود..

در ابعادی کمی بزرگتر...البته کوچک تر از فیل...

نگاهش اما نگاه پر اضطراب گنجشکی کوچک که از لانه اش بیرون افتاده..

من بلند شدم..

به چشمانش به دستانش نگاه کردم و در ذهن اینطور مجسم کردم که در حال بوسیدن

تک تک اعضای صورتش هستم...

فریادی عمیق می خواست بلند شود که نشد...

گریه ای تا آستانه ی هق هقی عمیق آمد و رفت...

زن با مانتویی سیاه...روسیری سیاه..شلواری سیاه...کفشی سیاه...

آماده ی رفتن شد...

من هم به دنبالش بیرون آمدم...

بوی عرق بود که فضا را پر میکرد..

لابد می خواست با یک ماشین دربستی به خانه برگردد و پول لازم برای

سقط جنین را با خودش به مطب بیاورد که کفشش درست پرت شد

جلوی پای من که مات و مهبوت او را تماشا می کردم...

<<<<<<<<<<<

روسری اش را با خودم به خانه آوردم...

بوی سرکه ی سیب دو ساله می داد..

با مایونز...

فکر کنم آخرین چیزی که قبل از اب انارش خورده بود یک ذرت مکزیکی جانانه بود...!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روحش غریق رحمت...

ـــــــــــــــــــــــــ

بخوابیم...

که اگه دیر بخوابیم ..

ستاره ها رو دزد می بره...!

<<<<<<<<<<<<<<<

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

وسواس فکری ...عملی...نه همان فکری..

 

رها شدن از دست افکار مضخرف همانقدر سخت است که

رفتن دراز و نشست ماده ی امتحانی درس ورزشت در کلاس اول دبیرستان

وقتی سرما هم خورده ای و آب دماغت مدام خودش را می خواهد به زور هم که شده بچسباند

به گوشه ی لبت...

اصولا لب از آن معدود جاهایی است که بهتر است از آن فقط برای مواردی ضروری

مثل نگه داشتن قاشق و چنگال و گذاشتن ته خودکار بیک مشکی رنگ وقتی

که سر کلاس زبان لام تا کام از حرف های استادی که لهجه دارد و مدام از خودش تعریف می کند

خوب لب برای تعجب کردن در بحث های یک طرفه ایضا دو طرفه و شاید همه طرفه باشد..

لیکن چرا ما گناه می کنیم وقتی می دانیم خدا نشسته بالای دوش حمام و مدام دارد

ما را از پشت پرده نگاه می کند و می داند دامنه ی حقارتمان چقدر است که نمی توانیم

خوددار باشیم پس کاش دلش به حالمان سوخته باشد و با پوزخندی شاید هم

قرار گرفتن قلوه سنگی پیش پاهای نحیفمان ما را به جزای اعمالمان برساند...

از من اگر بپرسید خدا آنقدر بزرگ هست که ببخشد اما چرا ...؟

بازی با کلمات است که کلم پلوی امروز را شفته می کند و خوراک مرغ را تند..

که من نه آشپز بدی بوده ام نه آنچنان که باید و شاید دختر خوبی..

و صبح بود و افتاب نبود و قرار بود باران ببارد...

که اگر مثل هر روز بود مادر پای اجاقش بود ...

و پدر در حال امضای اخرین برگ از برگ های کاری روی میزش...

اما آن روز همه ی محاسبات به هم ریخت...

مادر پای اجاق نرفت...

و پدر اخرین برگ از برگ های روی میزش را امضا نکرد..

و شاید دقیقا همان لحظه بود که گناه اتفاق افتاد...!

پای هر کسی در میان باشد من ترجیح می دهم پایم را از این

مخمصه ...منظره ...تبصره...یا همان خطای باصره بیرون بکشم...

اما چه کنم که نمی شود رها شد از دست این روزهایی که تو مدام خودت را

به در و دیوار می زنی تا یک مشت حرف بی حساب و تلنبار شده ی دلت را بریزی

رویش و توقع داشته باشی لام تا کام حرفت درز نکند که چون همیشه

ترسیدم از ماهی که پشت ابر نمی ماند و ای کاش می ماند و ای کاش

کسی بود برای درد و دل...

نیست در اوج تنهایی...تنهایی ...

نه می توانی بگویی نه می توانی تا ابد در سینه نگه داری...

رهایت نمی کند حتی در صف نان بربری..

می دوی زیر باران تا نان ها خیس نشود غافل از اینکه باران بهانه ای بیش نیست

برای فرار از دست خودت...

خودم از دست خودش فرار می کند ...

از اینه می ترسد..

بزرگ شده...

قد کشیده..

انقدر بزرگ که از قاب اینه بیرون می زند ..

زشتی هایش ...پلیدی هایش...

گم شده ام در هراس یک روز امتحانی درس نخوانده ی پر استرس..

گیر کرده ام در ترافیک بی رحم شلوغی سرهای سر درگم...

بفهمیم حال کسی اگر بد است واقعا بد است..

دروغ نیست که از واقعیت تلخ تر است اعتیاد...

بیا ...خواننده ی من ...!

با من بیا تا بریات بگویم از انقراض کلاغ ها...

بیا تا برایت بگویم ماه چطور بارش را بست و به مشرق زمین هجرت کرد...

بیا...

خواننده ی من ..!

عزیز من....!

تو با من بیا که وقت تنگ است و عمر قدش کوتاه...

ندانستیم عمق فاجعه را ...

که سونامی هنوز می اید و اتشفشان ها هنوز فوران می کنند و

خاکستر می افشانند بر گیسوان زنی رنگ پریده ی تنها که به زور

لبخند می زند بر دوربین عکاسی مردی ارمنی زیر باران...!

بدانیم لحظات هنوز بخیلند...

بدانیم زندگی مشتی است بسته نه باز....

بدانیم گناه لذت جسم است و عذاب روح...

بفمیمم مرگ انقدر ها هم ارامبخش نیست که برایش

خودمان را بکشیم...

که مرگ اول درد است و فشار...

........

راهی نمانده جز بیراهه ای که اگر از ابتدا راه را درست رفته بودم

در دورنمایی زیبا می رسید به ویلایی در مرزن آباد...

روی تپه ای سبز ...

بالای کوهی بلند که قله اش در مه ای صبحگاهی از دید خروسی قشنگ

پنهان است و خروس نمی داند که چه وقت قو قولی قویش را سر دهد که

بچه ی همسایه به کنایه نگوید ای خروس بی محل....!

ـــــــــــــــــ

ای هیچ

برای هیچ

به خود

مپیچ...!

 

باورمان بشود باران گناهانمان را پاك مي كند...؟


و گناه همان چيزي بود كه با گفتنش فاصله ي بين دو انگشت خود را با دندان فشرديم...

و صداي چوپاني را از دهان خود در اورديم كه گوسفندهايش را به سمت آغل هش ميكرد...


_


من و روحم نشسته بوديم روي يكي از نيمكت هاي خيس پارك

هر دو به جلو نگاه مي كرديم...

و هر دو دستهاي خود را به حالت مشت شده روي زانو گذشته بوديم...

هر دو مي خواستيم گريه كنيم..

تا قبل از آنكه خورشيد پيدايش شود...

حالا من به جلو نگاه مي كردم...

روحم به عقب..

من با دست قلبم را مي فشردم...

اما او شادمانه دست مي زد...

من مي خواستم گريه كنم..

ولي روحم

مي خواست

بلند

بلند

بخندد....

!

(اين متن بلند تر ...جالب تر...و هيجان انگيز تر از اين حرف ها بود..

اگر من متن را به موقع سيو مي كردم...

اين سطور چكيده اي است از انچه در حافظه ام مانده..

كاش روي كاغذ نوشته بودمش قبل از انكه ري ست شوم..)