مرد جمجمه ی بزرگی داشت...
و موهای وز شده اش که انداخته بود روی شانه هایش به بزرگتر شدن
جمجمه دامن می زد...
من دامن پوشیده ام از آن گل دار جواد هایش که اگر من را با آن ببینید زیپ
کاپشنتان را تا ته بالا می کشید که سرما نخورید..
زن پای تلفن عمومی عر می زد...
من مثل روزهای پیش کنجکاوی به خرج ندادم و گرنه داستان خوبی
از دلش بیرون می کشیدم...
داستان که نه یک سری جملات پی در پی قطار وار...
قطار از آن دست چیزهایی است که فکر می کنم چرا همیشه نمره ی
صندلی هایم فرد بوده...
یعنی زوجیتی در کار نیست...
یک فردیت تمام و کمال...
که عمیق است و ژرف و کمی تا حدودی دوست داشتنی..
دوستان جدیدی پیدا کرده ام...
ماریو بارگاس یوسا...دکتروف...نجف دریا بندری...خودم...سلینجر که دوست فابریکمه....
گوگول بد نبود...بولگاکف مهربون بود ولی قصد دوستی نداشت...!
هستن دوستای دیگه ای که با هم توی یه اطاق چند در چند شو نمی دونم
ولی زیاد بزرگ نیست...
انقدر که گاهی اوقات از گرمای نفساشون مجبورم شوفاژ و خاموش کنم و پنجره رو باز...
یه شب در میون یکی رو تخت می خوابه...
کاملا توافقی..
من با دوستای جدیدیم هیچ مشکلی ندارم...
با هم زندگی مسالمت آمیزی داریم...
گریه م گرفت..
یه دقه وایسین بند بیاد بعد بقیه ی متن و می نویسم...!
...
..........
....................
............................
.....................................
خوب چی داشتم می گفتم...
اهان مرد جمجمه ی بزرگی داشت...
و زن پای تلفن عمومی عر می زد...
اگر رابطه ی این دو را تا امشب پیدا کنم یه چیزی می شم..
و گرنه هیچ چیزی نمی شم...
.............
بوی چایی توی پستونک...
یادتونه...؟!
بوی دستای عرق کرده ی خودتون وقتی مشقاتون و ننوشتین..
یادتونه...؟!
بوی آخرین روز کلاس های مدرسه...
یادتونه؟!
بوی کله ی سه روز حموم نرفته تون
یادتونه...؟!
اصلا بوی من و یادتونه...؟
باز گریه م گرفت ...
یه دقیقه وایسین....
............
.............
......................
خوب...
داستم چی می گفتم...
آهان..
مرد جمجمه ی بزرگی داشت...
و زنی پای تلفن عمومی عر می زد که من از کنارش بی تفاوت گذشتم...
من ...!
من دقیقا جزیی ترین بخش از جزییات زندگی نیمه منحصر به فرد خودم هستم...
یعنی دقیقا من بخشی از جزیی تریت جزییات زندگی شما را در کوتاه ترین
زمان ممکن می توانم
۱)حدس بزنم ۳)گمان کنم
۴)کتمان کنم ۵)فراموش کنم
د)همه ی موارد
جلوی همه ی موارد تیک بزنید تا بعدا بهتان بگویم چرا...
باز دوباره گریه م گرفت...
نمی دونم چمه ...
یه دقیقه وایسن...
................
......................
...........................
در این اندرونی دلم که هر کس را به خود راه می دهد از آن
می گریزد...بی رحمانه ...می گریزد...
و هرکس پشت دروازه ها می ماند تمنای حضور در این خلوت دنج را طلب می کند..
بیشتر از نیم قرن است که دانشمندان من را کشف کرده اند...
نردبانی طویل با پله ها زیاد..
راه پله ای پر پیچ و خم که سنگ مرمر اخریم پله اش موقع اثباب کشی
مادر هملت اینا ترک برداشته...
لاکی که از فرط زده نشدن بی استفاده در جایش خشک شده...
نصفه قرصی که دلش می خواهد هر چه زودتر خورده شود تا التیام ببخشد سر دردی را...
دل دردی را...اسهالی را...استفراغی را...
.....................
گریه م نگرفته ولی
نه چرا گریه م گرفت دوباره...
...............
می خواستیم پا برجا بمانیم تا ابد ...
می خواستیم دوستمان بدارند تا همیشه...
می خواستیم کلک سواری کنیم
که آب رودخانه خشکید...
هاکلبری فین از ما خوش شانس تر بود...
و لوک از او خوش شانس تر...
و تو از همه ی ان ها خوش شانس تر...
و من از همه ی ادم های روی زمین بد شانس ترم...
به حرمت همان یک باری که در بازی مار و پله جفت شش اوردم
و از نردبان ماری بالا رفتم که اخرین پله اش می رسید به نیش ماری
و من را نیش زد و من تا اولین خانه به قعر چاهی افتادم که هنوز که هنوز است
کسی برای پیدا کردنم نشتافته است...
<<<<<<<<<<<<<<<<<
حالم خوب نیست و این یک راز نیست..
یک کتاب ۹۰۰ صفحه ای بدون جلد ورق ورق شده..
هر صفحه اش در دستان کسی است...
پسم نمی دهند به خودم...
پسم دهد ...
خودم را ...
صفحاتم را پسد دهید...
تا نشانتان دهم این بار برای هرکسی گشوده نخواهم شد...
پسم دهید...
صفحات زیر پای مانده ی له شده را به من پس دهید..
درد می کنم...
من از آنجایی درد می کنم که هیچ کس یادش نماند من را صحافی کند...
با لا اقل سیمی...
گریه م گرفت باز و چاره ذای نیست جز پایان...
و مرد جمجمه ی بزرگی داشت ...
و زن پا تلفن عر می زد...
زن مرد را بار دار کرده بود...
و بچه توی سر مرد در حال بزرگ شدن بود..
دکترها قطع امید کرده بودند...
یا جنین سقط باید می شد یا مرد می مرد...
زن پای تلفن توی گوش مادر شوهرش فریاد کشید...
من به هیچ وجه با سقط جنین موافق نیستم...
زن گوشی را سر جایش گذاشت ...
دست در دستان مردی گذاشت که او هم جمجمه ی بزرگی داشت...
زن قاتل مردان خیابانی بود که خودشان به میل خودشان
امده بودند تا مورد تجاوز قرار بگیرند..
زن همچنان به بار دار کردن مردان فاحشه ادامه می دهد ...
.................
مترو حرکت کرد...
زن چادرش را توی سطل زباله ی متر انداخت...
دست نوزادی لای در مترو گیر کرد....
مترو با صدای بوقی کش دار شروع به حرکت کرد....
و من لحظه ای به خودم امدم که خیلی دیر شده بود..