به یاد تمام روزهایی که به سان باد از خاطرمان میگذرد...
به یاد تمام دلهره های کوچکی که از ترس ناشی از عشق پنهانی می آمد..
به یاد پاک ترین روزهایی که حالا انقدر دورند که سایه شان مانده...
و به یاد خود مهربان تمام آدهایی که به زور نقش آدم بدها را بازی میکنند...
سلام...
اینجا منم ..
یک شب نیمه بارانی..
رعد و برق...
کمی طوفان..
و احساسی که بین یک خوشی عمیق و تلخی عمیق تر در نوسان است...
باور کنید دروغ نمی گویم اینبار..
بماند که گفته های قدیمی ترم هم دروغ نبود..
باور داری دروغ مجموعه ای است از ترس هایی که تو با خودست حمل میکنی..
ترس از کمبودها...تعارضات...خودبینی ها..حسادت ها و ...
پس لحن این متن از اینجا تغییر میکند تا دروغی به شما بگویم اساسی..
----------------------------
پسران انطور که ما تنهایی را احساس میکنیم احساس نمی کنند..
احساس تنهای یک پسر عموما جنسی است...
نه مطلقا...
اما احساس اکثر دخترها به تنهایی شبیه کمبود یک پشتوانه..
و کسی که به آنها دلگرمی بدهد تا خودشان را اول باور و بعد اثبات کنند است..
اگر با این حرف موافقید پس موافق هستید که اکثر دخترها بیشتر احساس تنهایی
را فارغ از احساسات جنسی درک میکنند..
خوب اینکه اصلا چه دلیلی داشت برای نوشتن این سطوری که مسلما
خواننده خودش به آنها واقف است...
دلیلش تنها یک نکته است...
من احساس دلتنگی میکنم...
احساس تنهایی عمیقی که قادر به توصیفش نیستم..
گاهی هم تخیلات جنسی در آن هست..
اما نه آنقدر که تمام تنهایی ام را تحت شعاع قرار دهد..
میگویید چرا این ها را میگویم..
چون میخواهم به آدم ها یاد بدهم در گفتن احساساتشان ترسو نباشند..
با خودشان صادق باشند..
تا بتوانند با دیگران هم صادق باشند..
این متن به نظر من نشانه ی کمبود محبت یک آدم نیست..
چه بسیار محبت هایی که به من میشود ولی آنی نیست که من میخواهم...
تنها بودن به معنای تنها بودن در یک اطاق خالی و در بسته نیست..
تنهایی یعنی در یک جمع باشی ولی کسی تو را انطور که هستی نشناسد...
درکت نکند...
و من تنهایم ...
تنها میان آدم هایی که من را نمی فهمند...
نمیخواهند که بفهمند..
و با این نفهمی خودم و
آدم های دور و برم پا به سن ۲۵ سالگی مینهم...
که هم تلخ است هم شیرین...
تلخ است چون هنوز مسیری برای آینده ی پیش رویم ندارم..
گاهی شب ها حساب میکنم سنم برای مادر شدن دارد زیاد میشود..
و شیرین است چون ۲۵ سال گذشت...
و به نظرم ۲۵ سالگی شبیه ۱۵ سالگی است..
همان کشف و شهودی که تو را از کودکی به نوجوانی میرساند حالا
تو را از نوجوانی وارد دوران جوانی میکند...
یک پرش عمیق از دره ی خواسته ها و تمایلات کودکانه...
کمی وارد شدن به دنیای آدم بزرگ ها..
جایی که هنوز نفهمیدم کجاست..
که اگر راستش را بخواهید من در آینه هنوز کودک ۵ ساله ای را میبینم
که عاشق تماشای شاخ و برگ درختان از زیر است...
هنوز کنجکاو است به دنیای بیرون...
دنیای درون..
هنوز فلسفه ای ندارد..
که البته دارد ولی آنقدر محکم نیست تا بتواند در برابر دیگران
از خودش از ماهیتش دفاع کند..
به زور ما را وارد ۲۵ سالگی میکنند...
پدر و مادرم را میگویم...
بگویم ۲۵ سال از ابلهانه ترین اشتباهشان میگذرد..
حتما فکر میکنید که چقدر افسرده ام..
آری..
من شاد ترین افسرده ی روی زمینم...
که گاهی هوس میکند سحری آب گوشت بخورد با نوشابه ی سیاه...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
باد میاید و باران...
و به باور سالهای نه چندان دور..
ببار باران..
ببار آهسته و پیوسته ای باران....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حسین پناهی فردا تولد تو هم هست...
حرفی نداری از طرفت توی وبلاگ بنویسم...
گمگشته ام کجا....
ندیده ای مرا....؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شب به خیر و خوب بخوابین...