اعترافی از یک زن عاشق درست قبل از معاشقه....
راهروی پیچ در پیچ را طی کرد تا رسید به پا دری...
از آنجا می شد تمام مزرعه ی مکنزی ها را دید...
پدرش سالها پیش از مادرش جدا شده بود..
و من به خاطر عادت خاص و شاید رسوم همیشگی خانوادگی مان زن
دوم مکنزی شده بودم...
آن موقع ها قدم تغریبا بلند بود..
صورت سبزه...
با موهای مشکی بلند که تا قوس کمر را می پوشاند...
عادتی بود رسیده از اجداد مادری ام که دو دسته از موهای کنار شقیقه شان
را از دو طرف به سمت عقب می بردند و باقی موها را از پشت رها..
اگر لباسی می پوشیدیم که یقه اش باز بود و مهمان هم سر می رسید...
کمی از موها را از عقب می اوردیم می انداختیم روی شانه مان..
اوایل کنار آمدن با دو بچه ی شیطان مکنزی که یکی دختر و یکی پسر بود...
به شدت سخت و البته طاغت فرسا بود..
آنها هر روز لباس هایشان را توی باغچه گلی می کردند و برای اینکه انگ زن بابا را با
خودم حمل نکنم با یک لبخند ساده تا صبح لباس هایشان را می شستم..
مکنزی می گفت اینها را تربیت کن..حتی اگر لازم شد کتکشان هم بزن...
اما نه میتوانستم...نه میشد...
تا اینکه پسر بزرک مکنزی از سربازی برگشت....
آن موقع جنگ بود.....
درست در بُحبوحه ی لشگر کشی ناپلون بناپارت به خاک سرزمینمان روسیه بودیم..
قحطی آن سال عده ی زیادی از مردم را به کام مرگ کشاند...
و مکنزی چون از جایگاه دولتی برخوردار بود توانسته بود ما را تا آن موقع زنده نگه دارد...
همه چیز از آن شب بارانی شروع شد...
انگار طالع من با شب های بارانی رقم خورده بود...
که من آرام آرام از پله ها پایین آمدم...
خوابم نمی برد و آمده بودم تا برای خودم یک فنجان شیر بریزم و بروم کنار
پنجره تا قطرات باران را که حالا گلی هم شده بودند و خودشان را می سُراندند
روی شیشه را تماشا کنم...
فنجان شیر توی دستم بود...
کنار پنجره ایستاده بودم...که دستی شانه ام را لمس کرد...
پسر اف مکنزی بود...
برگشتم نگاهش کنم...
فرصتی نداد برای نگاه کردن..
چون در یک لحظه لبانم را در لبانش یافتم...
طمع شیر و قهوه در هم می پیچید..
حتما قهوه خورده بود...!
من هم که خوب شیر خورده بودم....
و شیر قهو ه ای بود لذیذ ...خوشمزه...و از یاد نرفتنی...
اینکه تا صبح آن شب بارانی بر ما چه گذشت...
نیاز به میلیون ها کاغذ و قلم دارد...
فقط تا همین جا بگویم که بهترین شب زندگی ام بود...که هیچ وقت تکرار نشد..
صبح روز بعد به میدان جنگ فراخوانده شد...
و من یک ماه بعد فهمیدم از او باردارم...
تمام نُه ماهی که حامله بودم دلم میخواست یک بار دیگر طعم شیر قهوه ی آن شب را
بچشم...اما نبود...نیامد...نشد...
موقعی که وضع حمل میکردم خبر آوردند در یکی از نبرد ها کشته شده...
آن لحظه بود که احساس کردم ای کاش می شد من هم می مردم...
اما نمردم...
زنده ماندم...
و شب ها به یاد همان شب رویایی با یک فنجان شیر در دست و فنجان دیگری قهوه...
یک قُلپ از این می نوشیدم...
یک قُلپ از آن....
آنقدر این شب ها گذشت و گذشت...
تا روزی که به خودم آمدم و اولین تار موی سپد کنار شقیقه ام را در آینه دیدم..
حالا....
پسر مکنزی بزرگ عاشق دختر من شده بود...
و دیروز بود که دخترم در گوشم آرام نجوا کرد با ان طره های موی مشکی اش که افتاده
بود روی شانه های لاغرش...
مادر....من عاشقش شدم...و احساس می کنم از او باردارم..
یک سیکل مشخص و معینی بود که بر زندگی من میگشت و می گشت و من آنقدر
مهبوت و حیرت زده بودم که فرصت نکردم قبل از انکه مکنزی بزرگ آن دو را به خاطر
گناه بزرگی که کرده بودند از بین ببرد...
به گناه خودم اعترافی کرده باشم...!