اعترافی از یک زن عاشق درست قبل از معاشقه....

 

راهروی پیچ در پیچ را طی کرد تا رسید به پا دری...

از آنجا می شد تمام مزرعه ی مکنزی ها را دید...

پدرش سالها پیش از مادرش جدا شده بود..

و من به خاطر عادت خاص و شاید رسوم همیشگی خانوادگی مان زن

دوم مکنزی شده بودم...

آن موقع ها قدم تغریبا بلند بود..

صورت سبزه...

با موهای مشکی بلند که تا قوس کمر را می پوشاند...

عادتی بود رسیده از اجداد مادری ام که دو دسته از موهای کنار شقیقه شان

را از دو طرف به سمت عقب می بردند و باقی موها را از پشت رها..

اگر لباسی می پوشیدیم که یقه اش باز بود و مهمان هم سر می رسید...

کمی از موها را از عقب می اوردیم می انداختیم روی شانه مان..

اوایل کنار آمدن با دو بچه ی شیطان مکنزی که یکی دختر و یکی پسر بود...

به شدت سخت و البته طاغت فرسا بود..

آنها هر روز لباس هایشان را توی باغچه گلی می کردند و برای اینکه انگ زن بابا را با

خودم حمل نکنم با یک لبخند ساده تا صبح لباس هایشان را می شستم..

مکنزی می گفت اینها را تربیت کن..حتی اگر لازم شد کتکشان هم بزن...

اما نه میتوانستم...نه میشد...

تا اینکه پسر بزرک مکنزی از سربازی برگشت....

آن موقع جنگ بود.....

درست در بُحبوحه ی لشگر کشی ناپلون بناپارت به خاک سرزمینمان روسیه بودیم..

قحطی آن سال عده ی زیادی از مردم را به کام مرگ کشاند...

و مکنزی چون از جایگاه دولتی برخوردار بود توانسته بود ما را تا آن موقع زنده نگه دارد...

همه چیز از آن شب بارانی شروع شد...

انگار طالع من با شب های بارانی رقم خورده بود...

که من آرام  آرام از پله ها پایین آمدم...

خوابم نمی برد و آمده بودم تا برای خودم یک فنجان شیر بریزم و بروم کنار

پنجره تا قطرات باران را که حالا   گلی هم  شده بودند و خودشان را می سُراندند

روی شیشه را تماشا کنم...

فنجان شیر توی دستم بود...

کنار پنجره ایستاده بودم...که دستی شانه ام را لمس کرد...

پسر اف مکنزی بود...

برگشتم نگاهش کنم...

فرصتی نداد برای نگاه کردن..

چون در یک لحظه لبانم را در لبانش یافتم...

طمع شیر و قهوه در هم می پیچید..

حتما قهوه خورده بود...!

من هم که خوب شیر خورده بودم....

و شیر قهو ه ای بود لذیذ ...خوشمزه...و از یاد نرفتنی...

اینکه تا صبح آن شب بارانی بر ما چه گذشت...

نیاز به میلیون ها کاغذ و قلم دارد...

فقط تا همین جا بگویم که بهترین شب زندگی ام بود...که هیچ وقت تکرار نشد..

صبح روز بعد به میدان جنگ فراخوانده شد...

و من یک ماه بعد فهمیدم از او باردارم...

تمام نُه ماهی که حامله بودم دلم میخواست یک بار دیگر طعم شیر قهوه ی آن شب را

بچشم...اما نبود...نیامد...نشد...

موقعی که وضع حمل میکردم خبر آوردند در یکی از نبرد ها کشته شده...

آن لحظه بود که احساس کردم ای کاش می شد من هم می مردم...

اما نمردم...

زنده ماندم...

و شب ها به یاد همان شب رویایی با یک فنجان شیر در دست و فنجان دیگری قهوه...

یک قُلپ از این می نوشیدم...

یک قُلپ از آن....

آنقدر این شب ها گذشت و گذشت...

تا روزی که به خودم آمدم و اولین تار موی سپد کنار شقیقه ام را در آینه دیدم..

حالا....

پسر مکنزی بزرگ عاشق دختر من شده بود...

و دیروز بود که دخترم در گوشم آرام نجوا کرد با ان طره های موی مشکی اش که افتاده

بود روی شانه های لاغرش...

مادر....من عاشقش شدم...و احساس می کنم از او باردارم..

یک سیکل مشخص و معینی بود که بر زندگی من میگشت و می گشت و من آنقدر

مهبوت و حیرت زده بودم که فرصت نکردم قبل از انکه مکنزی بزرگ آن دو را به خاطر

گناه بزرگی که کرده بودند از بین ببرد...

به گناه خودم اعترافی کرده باشم...!

 

 

ساعت به وقت گرینویچ 12 جی .ام بود...هفته ی پیش...

 

دستانش را به شکمش مالید ٬

دنبال نافش می گشت٬

نافش را پیدا نکرد ٬

مرکز ثقلش به هم خورد ٬

افتاد و مُرد.

ـــــــــــــــــــ

از آن روزی که رفته ای زمان دقیقی دستم نیست تا حساب کتابی کنم...

در هفته ضرب کنم..از تعداد ماه ها کم کنم...

تا الگاریتم نوسانات خلقی ات را با یک نسخه ی عرق بید و شاطره بدهم دستت..

تا حساب کار دستت بیاید که عرق بیدو شاطره بد مزه ترین عرق بین عرقی جات می باشد...

ــــــــــــــــ

مکزیک فرانسه را بُرد..

طرفدار مکزیک نیستم ولی به شدت طرفدار طرفداران این تیم هستم...

خدا کند تا یک چهارم نهایی بالا بیایند که دیدن طرفدارانشان را از دست ندهیم...

ـــــــــــــــ

یک لیوان آب روی میز...

با یخ هایی که تا چند دقیقه ی پیش بود و الان ناپدید شد...

یخ ها ناپدید می شوند تا سرما را به آب بدهند...

آب سرد میشود تا ما موقع خوردنش خنک شویم...

و بعد بگوییم آخ...جیگرم حال اومد...

حالا شما ویرگول را کجای این جمله می گذارید....؟

جیگرم حال اومد...

و جگر همان طحالی بود که قلب اشتباهی خونش را ریخت تویش...

و تو هم اشتباهی از راه صفرا وارد خونم شدی...

نترس خون میدهم...

یک کیسه..

دو کیسه...

سه کیسه..

آن قدر خون میدهم ...

تا دیگر نبینمت..

تا بروی بیرون از آب شش هایم....

خرچنگ پلید زشت اطواری...

ـــــــــــــــــــ

رد کرد...

همین دو کلمه را بارها برای بیشمار اتفاق استفاده کرده ایم...

کلمات بی نهایت مفهوم دارند..

و هر مفهومی هم دال بر درست فهمیدن یک جمله نیست...

تو مفهوم من بودی ...

و من ضریب همبستگی...

تو واریانش داده های آماری بودی...

من میانگین..

تو به مثبت بی نهایت میل کردی...

من اما به منفی...

تو بستنی فالوده ای با طعم طالبی بودی...

من اما ..نه بستنی بودم...نه فالوده..من شربت آلبالوی بدون یخی بودم که

نتوانسته بودم جگرت را حال بیاورم....

و در آخر تو چمدان بودی..

من کُمد...

ـــــــــــــــــــــــــــ

آمدیم هایدگر بخوانیم...

عاشق هولدرلین شدیم...

آمدیم ارسطو را بشناسیم..

سقراط از زیر دمپایی زد بیرون...

ـــــــــــــــــــــــــ

بابا رفته بود بالای درخت تا توت بچیند..

فصل توت تمام شده بود ازش عکس سه در چهاری گرفتیم که

در جشنواره ی دوسالانه ی کاریکاتور طرح برتر سال شد..

آمریکا دوم شد...

ایتالیا سوم...

به همه نفری دو پیتزا دادند...

به من نرسید...

همبرگر خوردم...

ــــــــــــــــــــــــــ

تا به حال روی شمشاد ها شاشیدی....؟

اوه..ببخشید تکراری بود...

تا حالا رو شمشادها ریدی...؟

تکراری نبود...

ولی ذهنم عجیب به گوزیدن افتاده...

ــــــــــ

منه موزینه ...

آه ای منه موزینه...

حافظه ام را تقویت کن....

ای الهه ی حافظه...

ـــــــــــ

بیداد لطیفان همه لطف است و کرامت...(حافظ)

 

 

یه چوب کبریت بی خطره..بی خطره..بی خطره..بی خطر...!

 

گربه ها از سر دیوار ها می پرند...

و این یعنی یعنی آغاز سر خوشی...

ــــــــــــــــــــــــ

گفته بودند تنهایی را خوش است...

اما تا به حال انقدر احساس تنهایی یک جا نکرده بودم...

با این حال شایان ذکر است که تا می توانید به تنهایی دوستانتان احترام گذاشته

مانع رنجششان شوید...

ـــــــــــــــــــــــ

آدم ها دو دسته اند :

۱) آنهایی که هنوز کشف نشده اند..

۲) آنهایی که به زور خودشان را مخفی می کنند..تا مبادا کشف شوند...

۳ ) آنهایی که بستنی دوست دارند...

تعریف گروه دسته ی اول :

از انجا که هنوز کشف نشده اند تحقیقات بر سر این موجودات فضایی همچنان ادامه دارد..

تعریف گروه دسته ی دوم :

آدم هایی هستن به شدت یبس...بی خود...مزخرف...عوضی...از خود راضی...

اکثرا دوست دارند کارهای خودشان را زیر میز انجام دهند...

صبح ها جوراب هایشان را گم می کنند...عادت های عجیب و غریبی دارند مثل در خواب راه رفتن..

خوردن آبلیمو با ماست...سرکه با ماست...آبغوره با ماست...

تعریف گروه سوم :

این آدم ها فقط بستنی دوست دارند...و به دلایل امنیتی از ادامه ی توضیح بیشتر خودداری می شود..

پاورقی اش را در سفرنامه ی دهخدا بخوانید خالی از لطف نیست...

ــــــــــــــــــــــــــــ

به دلیل برگزاری جام جهانی دوباره می زنیم تو خط می نی مال و این صحبت ها..

بماند که افکار شخص شخیص بنده به شدت اگزجره(اگضجره ـاگظجره) می باشد...

ولی برای رفاه حال هموطنان ...تلفن بانک صادرات خدمتی نوین برای پرداخت قبض مالیات و

عوارض شهرداری در اسرع وقت می باشد...

از ما گفتن بود...حالا یه لنگه پا از صبح ساعت ۸ برو تو بانک نوبت بگیر که ساعت ۱۰ نوبتت بشه..

چون رییس بانک و کردن یه زن...و عملا بانک و به گه کشیده بود...عوضی...!

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

یه چیزی می خواستم بنویسم یادم رفت....!

تقصیره رییس بانکه شد....

 

ـــــــــــــــــــــــــــ

سوختگی با بخار آب بدترین نوع سوختگی است ...

با ضرب آهنگ ای دوست تا می توانی دلی به دست آر...دل شکستن هنر نیست..

ـــــــــــ

تا به حال در گرمای ۴۰ درجه پشت زنی که نوزادش را در اغوش فشرده...

و نوزاد به شدت بوی شیر ترشیده مید هد دویده ای...؟

ـــــــــــــــ

چیزی در گلویم...سینه ام...مجاری تنفسی ام گیر گرده...

اگر اول بهار بود ربطش می دادم به گرده و خاک و خل....

اما نه اوایل بهار است نه خاک و خل...؟

پس این حتما باید صدای اعتراضی باشد که در قنداق کودکی شش ماهه جا مانده...

و بویش را همه حس می کنند حتی گربه های شهر...

ــــــــــــــــ

خیابان سمیه : خیابانی طویل و یک طرفه که معلوم نیست از کجا شروع شده و تا

زیر پل حافظ امتداد می  یابد....

کلا خیابان مزخرفی است...مزخرف..مزخرف..مزخرف...

ـــــــــــــــــــــ

و اگر رنگ نبود...

من شک می کردم...

به کل عالم وجود....

ــــــــــــــــــ

ـ هوا دم داره...

ـ پنجره رو باز کن...

-اینجا پنجره نداره...

ـ در و باز کن...

ـ اینجا درم نداره....

ـ اینجا کجاست که هیچی نداره...

ـ اینجا یه ذهن آکبنده....

ـ اوه...باید حدس میزدم...

ــــــــــــــــــــــــــــــ

چرا این متن تمام نمی شود...؟!

 

شاهکارهای خداوند در حمام به روی هم می گوزند...!

 

 

 

برداشت کاملا آزاد...

 

 

 

ابو جعفر طیار تو حالا بیا...

 

ما از هم می ترسیدیم...

یعنی الان که دقت میکنم می بینم ترس نبود...

یک حس عجیب دیگر بود که خوب چون دایره ی واژگانم همیشه ی خدا ضعیف است

واژه ی بهتری برایش پیدا نمی کنم...

اینکه من خیلی وقت ها اول عنوان مطلب را می نویسم بعد متن را ٬ می شود یکی از مسایلی که

باعث شده این روزها چون اسم عنوان مناسبی پیدا نمیکنم نتوانم چیزی هم بنویسم...

اما قدیم تر ها اول متن را می نوشتم بعد عنوان مطلب  را از دل متن بیرون میکشیدم..

که  کار مقرون به صرفه تری بود چون لازم نبود سه ساعت زل بزنم به صفحه ی

مانیتور که دکترها چقدر می گویند اگر از کامپیوتر هم استفاده می کنید یک لایه

کرم ضد آفتاب به پوستتان بمالید بس که این لامصب از خودش اشعه بیرون میدهد...

و انقدر خر است که نمی فهمد من عاشق همان اشعه های مضر و گوش های بزرگش شده ام...

می دانم موقع خواندن این متن حتما یک دست به گوشت میکشی تا ببینی از ان گوش  بزرگی ها

هستی که من دوست دارم....

از انجاییکه نمی خواهم دلت را بشکنم از همین جا اعلام میکنم بعله عزیز من گوش های بزرگت

هم خودش یک حسن است...

نامش حسن نیست...این ویژگی اش که گوش بزرگی دارد یک حُسن است...

این روزها باید حواسمان به فتحه و ضمه و کسره ی حروف باشد..

گاهی وقت ها خیلی واژه ها به یک فتحه و ضمه ی اشتباه ما را به بد دردسری می اندازند...

لباس صورتی چرکی تنم است که هیچ وقت دوستش نداشتم..

اما اینجا فقط صورتی چرک است با آبی چرک ...

و کلا هر رنگی که بخواهد به زور خودش را بیندازد درست وسط پس زمینه ٬ محکوم

به چرکی و آلودگی است...

بوی خون آبه ی تندی میاید که خیالت را می برد آن گوشه کنار باغچه که هفته ی پیش

کامیون ها بار آهنشان را خالی کردند...

و من آن شب در تب می سوختم و این کارگرها بر سر هم فریاد میکشیدند و من در تب

میسوختم و دلم میخواست سرُم روی رگ دست راستم را بکنم ..بروم نزدیک پنجره فریاد بزنم...

برادر ...این موقع شب بار آهن خالی می کنی بکن..

فریاد زدن هایت دیگر چیست...؟

ف . دستانم را از خانه ی هنرمندان تا متروی هفت تیر توی دست هایش نگه داشت...

وقتی خداحافظی کردیم دستم را بردم نزدیک دماغم بوی آهن میداد...

دستم را میمالم به شلوارم جایی زیر مانتویم...

تا دست ب . را بگیرم تا از پله های مترو ببرمش پایین...

که سوار مترو شود ...حتی بلد نیست کارت مترو را از کدام طرفش میکنند توی جای مخصوصش..

سوار میشویم حرف میزند و حرف...

من سرم را تکیه میدم به میله ها...چشمانم درد میکند...دستم بوی تیر آهن میدهد..

نفسم بوی سیر...

شاید وقت دیگری باید کنارت می بودم...

نه الان ..

نه امروز...

نه دیروز...

نه حتی پس پریروز...

نه حتی خیلی وقت پیش تر از انکه با هم آشنا شدیم...

من هر چه هستم در آینده ات...

اگر تو بخواهی...

که اگر تو نخواهی ...

من حتما بعد از دیدن پیامکی که مرا دعوت میکند به تخت....

باید بمیرم...

آب شوم...

و چقدر سخت است از کسی که این همه میشناسی اش...

و فکر میکنی...

بگذریم...حتما رفتار خودم بوده...و گرنه چرا به کس دیگری پیشنهاد نمیدهند....

یک جای کار میلنگد و من مطمئنم از بوی تیر آهن دستانم و نفس سیری ام نیست..

باید جایی آن دور تر ها مثلا وقتی شش سالم بود و دختر رییس مهد کودکمان عروسک

 کوچک جاسویچی ام را که لخت بود و یک پاپیون قرمز روی موهایش داشت و برداشت و

من هر چه گفتم عروسکم را بده...گفت به من ندادیش...و من دیده بودم که توی کشوی

مادرش قایمش کرد...و من سکوت کردم...و وقتی مادرم سراغ عروسک را گرفت

گفتم عروسکم را داده ام به الهام...

همان دختر کچلی که توی مهدکودکمان سرطان داشت..

و کلاس اول بودیم که خبر دادند مرده ...

تنها دوست صمیمی ام توی مهدکودک الهام بود و پسری با موهای بلندش که من همیشه از

تای آستین پیرهن بافتنی ام آدامس خروس نشان بهش میدادم...

و هر وقت میخواستیم بازی کنیم من عروس میشدم و او داماد...

و من زیر پرده ی چرک مهد کودک که بوی خاک میداد همیشه نقش عروسی را بازی میکردم

که شوهرش را دوست نداشت...و بعد سفر های مارکوپلو میدیدیم...

و بعد میخوابیدیم...و بعد من بودم که اگر ارداه میکردم تا سه سالگی ام را مو به مو به یاد

می آوردم...

اما نمیخواستم....

موهایم را مدل تیفوسی کوتاه کرده اند...

خودم را که توی آینه نگاه میکنم غریبه ای هستم ...

با گوش ها و دماغ بزرگ و چشم هایی گرد...

توی چشمانم هنوز ترا می بینم...

خیالت راحت....

چه موهایم کوتاه باشد چه بلند...

در سایه ی مژه هایی که می افتد توی مردمکم....

صورتت را می بینم که از سجده میخواهد بلند شود و لب هایت که لرزان است و برای سجده ی

بعد در بسته میشود و من مهبوت خیره به در به جای صورتت که تا آنی پیش بود و دیگر نیست

می مانم...

و خدا خدا میکنم که ای کاش در یک بار دیگر باز شود...

تا ببینم مگر کدام رکعت نمازت بودی که انقدر طول کشیدی...؟!!!

 

یبوست افکاری هم  بد دردی است...

 

شازده نشسته بود بالای سر فخری میگفت لخت شو..

فخری با گریه داد میزد من هنوز پاک نیستم...شما رو به روح فخر النسا رحم کنید...

شازده از خود بی خود بود ...

لش فخرالنسا را انداخت پایین تخت ...دست انداخت گوشه ی لباس فخری

کشان کشان آوردش لبه ی تخت گفت بخواب...

فخری گریه میکرد ..شیون میکرد ...فریاد میکرد...هر کاری که میکرد به خودش مربوط میشد

و سرنوشتش که برایش اینطور رقم خورده بود...

تاب دیدن این لحظه را نیاوردم پرده ی پشت در را کشیدم و هر چه در راهروی

چوبی و قدیمی خانه با کفش های پاشنه بلندم تق و توق کردم ٬ باز هم میان

سر و صدای کفش پاشنه بلند ورنی ام صدای آه و ناله ی فخری و نفس نفس زدن های شازده

را شنیدم...

به پا دری که رسیدم کنار حوض آیدین نشسته بود و به سوخته های کتاب هایش نگاه میکرد...

به دست نوشته هایش به شعرهایش که پدرش و اورهان سوزانده بودند...

میخواست فریاد بزند ...بگوید اخر این چه رسمی است..صدایش در گلویش گیر کرد...

در خانه را بست و رفت..

حالا صدای پاشنه های کفش مرا آزار میداد...

کفش هایم را در آوردم گذاشتم زیر بغلم دویدم توی کوچه داد زدم ایدین..

ایدین...

برگرد ...پدرت نفهمید ....خریت کرد...وضع را از اینکه هست بدتر نکن...

ایدین....آب شده بود و توی زمین فرو رفته بود...

تمام کوچه را پیاده رفتم تا رسیدم به یک بن بست آمدم برگردم...

دیدم ته کوچه را بسته اند...

یک عده موتور سوار ...

اشک توی چشمانم جمع شد...

نه راه فراری بود نه راه پیش...

من توی یکی از کوچه پس کوچه های نرسیده به میدان انقلاب گیر کرده بودم..

و وضع و حالت روحی وجسمی ام کاملا با انصاف موتور سواران سر کوچه بستگی داشت...

انصاف ..

از آن دست کلماتی است که در فرهنگ عمید هم معنایش نیامده...

اگر معنی اش را یافتید خواهشا ما را هم خبر کنید تا یک عده را از پوشیدن لباس

مشکی و زجه های شبانه نجات دهیم...

این متن بر اساس شازده احتجاب نوشته ی هوشنگ گلشیری..

و سمفونی مردگان نوشته ی عباس معروفی..

و سر هم بند کنی اینجانب بود...

باشد که مورد قبول افتد ....

و در آخر اینکه شما را به خدا توصیه میکنم به دیدن جام جهانی....

با تخمه ی آفتاب گردون...

سیاست از ان دست چیزهایی است که مردم اگر تویش دخالت نکنند خیلی بهتر است..

سیاست از ان دست چیزهای جیزی است که مادر بزرگ همیشه میگفت نرو طرفش...

سیاست مثل چاقوی دو سر میماند...

از هر دو طرف میبرد و میکشد و رحم نمی کند...

اصلا بر فرض محال من را یک بی طرف فرض کنید...

امدیم و ما شلوغ پلوغ هم کردیم...

اخه قوربون شکلتون بشم به قول پدر محترم...شما حساب مردم دهاتی را هم بکنید دیگر...

خدا انشگت دستان را برای حساب و کتاب خلق کرده...

دهاتی منظورم این نیست که حتما شلیته بپوشی با دامن گلدار رنگی رنگی...

که امروز در خانه ی هنرمندان ما از این شلیته پوش های شیک را هم دیدیم..

دهاتی در معنی استعاریش یعنی بی سواد...بی فرهنگ....

حالا دیدی یهو یک چادر نشین ایل بختیار جز دهاتی ها نشد...

ولی یک مرد خوش پوش و شیک کروات زده ی بالا شهری دهاتی شد...

میفهمید که چه میگویم...

طبق یک حساب سر انگشتی اکثر مردمان این سرزمین دهاتی هستند...

پس قوربون شکلتون بشم جونتون رو برای یه عده دهاتی به خطر نندازید...

از ما گفتن بود ....

ولی دعا کنیم که خدا ریشه ی ظالم و از رو زمین بکنه ان شالله...

 

 

کریستف کلمب ما هنوز نمردیم می شه ما رو پیدا کنی..!

 

شب بود هوا سرد نبود بارانی هم نبود اصلا

من بارانی نداشتم آن موقع شب...

اگر هم داشتم هیچ وقت نمی پوشیدمش بس که بارانی ها یم را برایم بزرگ میخریدند...

همیشه مانتوها گشاد بود

آستین ها دو دور دور مچ دست تا میخورد تا بیاید روی

خط چهار انگشتمان بایستد...

کفش خواهرهای بزرگترمان را می پوشیدیم و کیفمان اگر نو بود از خوشحالی رنگمان می پرید آنقدر که

دیگر فرقی نبود میان رنگ صورتمان با گچ دیوار که از زیر شوفاژ خانه آب پس داده بود و رنگ دیوار از گچ

 جدا شده بود و هر روز ما میرفتیم کنار شوفاژ یواشکی پوسته های دیوار را می کندیم بعد خردش

می کردیم بعد شاید می ریختیشم از پنجره بیرون هورا میکشیدیم که آخ جون برف..برف...

بعد بزرگ تر که شدیم سوار ماشین شدیم دلمان بزرگ تر شده بود آدم های زیادی را تویش جا میدادیم

من فریاد میزدم نه ....

عاشق من می شوی بشو ولی اگر شدی حق نداری شب ها بخوابی

 باید تا صبح بیدار بمانیم من از شب ها می ترسم از بچگی شب ها خوابم نمیبرد .

از دیو میترسیدم از جن و پری تا صبح عق میزدم پشت تخت از ترس از استرس از سرفه که نکند صدای

سرفه پدر را بیدار کند..

پدر داد میزد نماز ...آن هم کی ...درست جمعه شب ها سر سریال قصه های جزیره...به زور وضو

میگرفتی چادر سر میکردی نماز میخواندی ولی گوشت پیش سریال بود ...رکعت دوم را با سوم یکی

میکردی نماز چهار رکعته گاهی اوقات هشتاد رکعت می شد گاهی دو رکعت گاهی نیم رکعت بستگی

داشت تلویزیون ان موقع شب چه چیزی نشان بدهد یا چه موقع از روز باشد نمازهای صبح توی تاریکی

خانه مجبور بودی با پای برهنه بروی تا دستشویی با آن دمپایی های خیس که خواب را از چشمانت می

پراند و من از آن موقع تا به حال به هر چه دمپایی خیس است حساسیت دارم...

چادرت را میکشیدی روی صورتت با وز وز پشه ها شروع میکردی ...

دو رکعت نماز صبح میخوانم برای رضای خدا...

اصلا برویم عقب تر از آن

 روزی که با مادر رفتیم امام زاده صالح مادر برای دایی هایم دعا میکرد

که بهشان پول بدهد وسلامتی و من شش ساله بودم که خدا را دیدم نشسته بود بالای گنبد خراب

خروبه ی امام زاده صالح در یک دستش کیسه ای از پول بود و در دست دیگرش یک کیسه پر از باربی و

شکلات ..

پدر باربی نمیخرید میگفت عروسک بهتر است...مگر این عروسک ها چه ایرادی دارد...

از ان عروسک های توپول با موهای وز وزی شان که دوبار می بردیشان حمام و روی سرشان شامپو

 میکشیدی یا چشمانشان بسته میماند یا موهایشان کرک میشد یا رنگ چشم و ابروهایش پاک میشد

یا دستش میشکست یا پایش  و چشم عروسک ها همیشه میافتاد توی سوراخ کف حمام...

هنوز وان نگذاشته بودیم...از وقتی وان گذاشتیم پدر باربی هم خرید..یک هفته حرف نزدیم تا خرید...

حالا باربی ها شنا میکردند توی وان که تا لب پر از آب بود و من و خواهرم با کف های صابون که توی لیف

بود حباب درست میکردیم و چقدر طعم صابون داروگر و و شامپوهایش توی دهنم پیچیده ...

بزرگ تر که شدیم باربی ها را ریختیم توی یک کیسه گذاشتیم ته کمد ...یادمان رفته بود چقدر برای

داشتنشان زحمت کشیده بودیم انگار...

توی چشمم که زل زد..احساس کردم عاشقش شدم...دلم لرزید ...دستانم یخ زد...

اما او نفهمید ...فقط گفت انگشت بزن...من هم زدم...!

 

شیشه خرده های ریخته شده وسط جوی آب با پسوند درخت چنار...

 

حافظه ام زیاد قوی نیست....یعنی از اول هم همینطور بودم ...هیچ وقت هم سر میز صبحانه

حلوا شکری نخوردم...مامان داد می زد بخور برای حافظه ات خوب است...

میگذاشت لای نان میداد دستم میگفت بخور ....تا رویش را بر میگرداند سریع میدویدم

کنار پنجره میگذاشتمش کنار هره ی پنجره که گنجشکی ٬ کلاغی بیاید برش دارد

ببردش برای جوجه هایش تا حافظه شان تقویت شود و راه خانه ی ما را هیچ وقت از

یاد نبرند...

حالا شده کار ما توصیف اتفاقات امروز...

مترو...

زیر زمین...

خنک ...

عمیق....

سرد....

اگر کمی خلوت تر بود جان میداد برای خودشناسی...

خانمی می اید نزدیک...آستین های نخی خوبی دارد...اما مشکی نیست...

بالاجبار قهوه ای اش را بر میدارم که نزدیک تر است به رنگ مشکی ...لحظه ای بعد

دختری با استین های مشکی اش وارد میشود....

حس عجیبی تو را وا میدارد بروی دست روی شانه ی زن بگذاری بگویی نمی شود این را پس بگیری

تا من از دختر تازه وارد مشکی اش را بگیرم....

بعد دوباره توی دلت میگویی چه تفاوتی است بین رنگ ها ...؟

حالا مشکی باشد یا قهوه ای....

دختری نشسته با چادر کودری اش با گل های سبزش و دمپای بنفشش و ککش هم

نمیگزد انگار که این دو رنگ چه ربطی بهم میتواند داشته باشد...

از سبزی گل های چادر تا بنفشی دم پایی لا انگشتی میشود از اینجا تا خال گوشتی کنار

دماغ پدر بزرگ پیر و مُرده ام که تازه گی ها درخت بالای سر قبرش را در ابن بابویه

یک جا از ریشه در اورده اند و من نمیدانم درخت بالای سر قبر یک مرده به درد چه کسی میخورد

از پدر اگر بپرسی ربطش میدهد به کینه ها و بدخواهی های فامیلی...

مادر هم نظر جالبی دارد.. مگر مجسمه ها را ندزیدن...حالا درخت هم روش....

دختری میزند به پهلوی راستم که چون با آرنجش میزند احساس چندش آور گیر کردن آرنجش لای

دنده هایم مرا آزار میدهد و این مردمان چرا بلد نیستند از انگشتان و دستان خود استفاده کنند ..

می شود جز آن دسته از امور که اگر ربطش دهی به ماورالطبیعه راحت تر میتوانی چشم از دونات های

کهنه ی پیرزنی که صدای مردانه دارد بگذری و خلاص شوی...

و برگردی در چشمان دخترک زُل بزنی و قبل از اینکه بخواهی بگویی هوی...چته...؟چه خبره خانم...

از این دخترهای لکاته دیده ای...؟

از همان هایی که کافی است با پا بروری روی نوک کفششان ...شروع میکنند عربده کشی...

حالا فکر کن کسی که پایش را لگد کرده یک دختر چادری مظلوم هم باشد...

بیا درستش کن...

من نه قضاوت میکنم نه ارزش میگذارم...

ولی انصافا بعضی اوقات با هم بد برخورد میکنیم...سر هیچ و پوچ..سر بی حجابی و بد حجابی...

با حجابی و با حجابی...

سر روسری و چادر ....به قول شاعر حجاب از آن صورت زیبا بر دار که فلک لاف نیاید که چه ماهی دارد...

شعرش باید همین می بود چون وقتی  نگاهم  در نگاه دختری که حالا آرنجش را به زور

از لای دنده ی دوم و سومم بیرون می کشید انداختم....موج

 ...موج....

موج...

ها...

موج گیسوی ترا ما خریداریم       بیا و ما را به در آر از این غم تنهایی...

وه....همین الان اومدش دممان بسی غیژ...

خلاصه سرتان درد نیاید دختر رو کرد به من گفت تو میدانی این سرمه های عربی خوب است یا نه...؟

خوب من چه میتوانستم بگویم وقتی فروشنده اش زل زده توی چشمانم و من چاره ای نداشتم جز

آنکه سرم را تکیه بدهم به

شیشه ی مترو و زیر لب خودم را خلاص کنم با این جمله...

من تا  حالا سرمه ی عربی توی چشمام نکشیدم....!

.......

و اما شیشه خرده ها بود که ریخته شده بود توی جوی آب...

 بس که جوب آب نداشت...

بس که من دلتنگ بودم لابد....!

 

به خوشمزگی یک لیوان آب پرتقال با یخ های غوطه ورش..

 

حس...

حس یخ زدگی انگشت پای چپم در صندل تابستانی ام...

حس معلق ماندن از تیر چراغ برقی که آن سوی دشت ها تا نیمه توی زمین

فرو رفته....

حس تنهایی و زنگ زدگی منبع آبی حوالی جاده ی ورامین ـپاکدشت...

حس ریخته شدن فضله ی گنجشکی روی برگ تازه به دنیا آمده ای در بهار...

حس همین گل های زرد و مهربان کنار حاشیه ی ریل قطار...

حس سوت کشیدنش توی گوش خانه های نزدیک ...

حس عجیب و خالی امام زاده ای بی خیال در دل بیابان...

حس پر بودن یک ابر بدون خالی شدنش...

حس بیرون زدگی از خطوط پیچ در پیچ و دراز جسم...

حس قرمزی شیروانی کلبه ای خرابه کنار جاده ی آبعلی..

حس خط کشی منظم شیارهای زمین های کشاورزی...

حس لطیف فرو برون انگشت اشاره توی آب حوض...دست زدن به دُم ماهی ها..

حس قلقلکشان...حس ترسشان..حس عادتشان...و بعد بوسه زدن به انگشت اشاره ات ...

حس اتوبوسی آبی و خالی از مسافر...

حس ....

حس ...

حس...

حس لامسه ی قوی برای حدس زدن اشیا در دل تاریکی شب...وقتی برق ها میرود یا

فیوز می پرد...یا تو دلت خواسته چراغ ها را خاموش کنی...

در تاریکی دنبال چیزی بگردی توی اطاقت که اصلا از اول هم نبوده....

اما تو دلت میخواهد به زور هم که شده پیدایش کنی ...

چون دلت میگوید هست...حتما هست...

باید همین دو رو برها باشد...زیر تخت...روی میز...

کنار آینه...پشت قاب عکس...زیر شمع...

روی سقف...روی هره ی پنجره...

زیر بال گنجشک ها شاید هم کبوترها...

آخ...

که من مثل همیشه  دیر از خواب بیدار شدم و

 کلاغی گرسنه عشق را از لبه ی پنجره دزدید و رفت..!

 

کاش می شد آدمی اندوه را از پنجره بریزد بیرون...

 

من بودم...

کلاغ سیاه بود....

ماه بود...

آسمان سیاه و تاریک بود..

ماه بین لوله ی دودکش همسایه مان گیر کرده بود..

کلاغ روی سیم های برق نشسته بود..

و من روی صندلی لهستانی گوشه ی اطاقم در حالیکه دستانم را در هم گره کرده بودم

از پنجره به این منظره می نگریستم...

همه چیز از توی پنجره جان می گرفت و می ریخت تو ی اطاقم که فقط نور مهتاب

شتر دو کوهان روی گلیم  را به زور نشان می داد..

سالها بود که من کنج اطاق روی همان صندلی لهستانی نشسته بودم...

احساس می کردم آدم ها آن آدم هایی نیستند که من تا به حال می دیدمشان...

تا ان روز که دقیقا فهمیدم من آدم ها را در ذهن خودم ان طور که دوست دارم می سازم..

و بعد عاشق چیزی که خودم در ذهنم ساخته ام میشوم...

و آدم ها ..

خوب آدمند و آن چیزی نیستند که ما توقع داریم باشند..

و شاید هم باشند ولی وانمود میکنند چیز دیگر ی هستند..

ورای تفکرات ذهنی ما...

آدم ها مثل همیشه دنبال یک تکه نان می دویدند...

و من سعی میکردم کمتر چشم در چشمان مردی ژنده پوش بیاندازم ٬ که چطور از سطل اشغال کنار

رستورانی ساندویچ گاز زده ای را توی کیسه ی سفید پشتش می اندازد و می برد شاید سر سفره ای

بگذارد که خودتان بهتر میدانید که چه می گویم...

یکی از دلایل دیگری  که من را خانه نشین کرد ندیدن همین تصویر بود..

آدم مگر چقدر میتواند آه بکشد...

چقدر باید خون از قلبمان به واسطه  ی هر آهی که میکشیم بچکد..

مگر این قلب کوچک ظرفیتش چقدر است..؟

تا بتواند هر روز صدها کودک فال به دست را از خود براند....؟

به خداوندی خدا اگر حافظ میدانست شعرهایش را میفروشند و برای خودشان غذا میخرند...

تا دنیا دنیا بود شعر می سرود تا انقدر فالهای پاکتی دست این کودکان  تکراری نباشد..!

هیچ وقت نفهمیدم چرا آدم ها وقتی پیر میشوند می روند پارک..

یا می نشینند کنار در خانه شان ادم ها را تماشا میکنند...

حالا که خودم پیر شده ام فهمیدم ..

آدم های دورو برشان تنهایشان میگذارند...

میروند توی پارک..کنار در خانه تا آدم های جدیدی را پیدا کنند...

اما من ..

دنبال آدم جدیدی نبودم..

من دنبال همان آدم قدیمی خودم بودم...

همان که یک روز دلم با دیدنش لرزید...

و به خدا دروغ نبود که عین واقعیت بود...

..................

موهایم نقره ای شده...

اما یک شانس بزرگی که آوردم این است که هنوز توی اطاق خودم هستم...

کنار تخت خودم..بالش شب های تنهایی ام...که هنوز بوی نای اشک های شب های

گذشته را میدهد...

لیوان ها ..میزم...همه چیز دست نخورده مثل روز اول است..

با این تفاوت که موهایم نقره ای شده..

و پوست دستانم چروک ...

روی دست چپم بیست لک دارد....

و دست راستم چهل و دو تا...

شاید چون دست راستم را بیشتر مورد استفاده قرار میدادم...

جوهر توی خودکار ها هنوز پر است...

کاغذ دفتر ها هنوز سفید است...

من پیرزنی از نسلی بودم که نه کودکی اش را فهمید ..

نه جوانی اش را....

کلاغ سیاه روی سیم های تلفن شاهد من است..

ماه شاهد من است..

پنجره شاهد من است.....

به اضافه ی زاویه ی دیدی که من از اینجا نظاره گرش هستم...

............

خرداد که می آید دلمان میگیرد...

همینطوری از سر بیکاری...الکی..

دستانم خشک شده انقدر که قادر به تکان دادن بند بند غضروف های انگشتانم نیستم..

همان دستانی که چقدر دلت میخواست روزی برای تو باشد..

اما نشد...

من هم هیچ وقت نگذاشتم از آن کسی شود..

برای کسی شود....

من با اینکه خرداد است..

با اینکه دلم گرفته است...

با اینکه کلاغ روی سیم برق نشسته است...

با اینکه ماه لای لوله ی دودکش خانه ی همسایه گیر کرده است...

همچنان چشم به راه آمدنت می مانم...

چون میدانم کلاغ روزی از روی سیم تلفن می پرد...

ماه بالاخره خودش را خلاص میکند...

و پنجره ی اطاقم یک روز بسته می شود...

................

ـ  چیزی می نوشتی....؟!

ـ نه....

بله...

یک لیوان آب....!

 

 

 

 

این هم مرگ ٬  درست  پیش از چای عصرانه...!

 

مدام دنبال راهی برای خودکشی بودم . که آن دنیا هم بشود سر فرشتگان مخصوص

بازپرسی را یک جوری شیره مالید ٬ که نه به جان فرشته کوچیکتون ما خودکشی نکردیم...

چه غلطا..اصلا به ما میاد خودکشی...اعوذبالله...

خلاصه گشتیم و گشتیم تا انگار خدا هم با این تصمیم گیری ما کمی تا حدودی حال کرده بود

کتابی را بر حسب اتفاق جلوی چشمانمان انداخت که تویش نوشته بود :

" ویرجینیا وولف سنگی در جیب کتش گذاشت و توی رودخانه رفت و غرق شد.."

خلاصه ما هم که دنبال نشانه ایم و در دلمان گفتیم این هم نشانه ای از سوی خداوند

برای اینکه به ما حالی داده باشد که این یه دفعه رو چشم پوشی میکنم...

خلاصه ما طبق دستور رفتیم برای خود یک کت خریدیم...

رودخانه ای هم در همین حوالی بود که فقط سنگ نداشت...

اما گل و گیاه فروشی کمی بالاتر از پیچ رودخانه سنگ داشت...

سنگ ها را یکی یکی بعد دو تا دو تا بعد سه تا سه تا بعد چهار تا چهار تا بعد

پنج تا پنج تا و بعد مُشتی مُشتی توی جیب های کتم ریختم و بعد رفتم روی پل

دماغ گیرم را زدم...ساعتی دور دستم نبود تا باز کنم ..ولی جوراب و کفشم را در اوردم...

آخر خودتان حساب کنید که تحمل یک جوراب خیس با کفش خیس  چقدر  می تواند سخت باشد...

عینک را صبح گذاشته بودم لبه ی میز بالای تختم تا اگر بامداد و پامچال بیدار شدند بببینند

و کلا وقتی یک آدم عینکی خودکشی میکند اول از همه عینکش خبر دار می شود...

تمام روزهای خوش و بامزه و بی مزه ی زندگی ام را به یاد آوردم...

نان خامه ای ام را از توی کیسه در اوردم ...

فلاکس چایی را دوبار تکان دادم تا حسابی رنگ بگیرد...

یک لیوان چای برای خودم ریختم با نان خامه ای خوردم...

بعد تازه یادم افتاد چرا امده ام روی پل ....در فلاکس را بستم...

کیسه ی نان خامه ای را توی جیب کتم روی قلوه سنگ ها فشردم...

دستانم را جلوی چشمانم گرفتم و توی دلم یک لحظه این جمله را گفتم...

" خدایا ببخشید ..من چاره ی دیگری نداشتم...

دیگر همه چیز تمام شده بود...

حتی همین نان خامه ای را هم خوردم به هوای اینکه شاید ان دنیا نان خامه ای نباشد و تو می دانی

این آخرین نان خامه ای ست که میخورم...و تو میدانی که من چقدر عاشق نان خامه ای هستم..

و البته چقدر عاشق تو هستم...

خواهشا من را به جهنم نفرست چون مگویند انجا نه شکلاتی پیدا می شود نه رود شیر و عسلی...

پس خواهشا خودت ما را دریاب و بدان اگر همه چیز برایم تمام نشده بود هیچ وقت دست به

همچین کاری نمی زدم...قوربونت..."

صدای شلوپ آب که بلند شد فهمیدم بله توی آبم و جرات خودکشی کردن را هم داشته ام...

زیر اب بودم و لنگه کفشها و قوطی کنسروهایی بود که از کنارم رد میشد...

من زیر آب شروع به حرکت کرده بودم درست به سبکی همین زباله هایی که توی جوی آب ها

می بینیم و حسرت اینگونه شنا کردنشان روی آب را میخوریم...

بعد از مدتی دیدم...عمق آب کم و کم تر میشود و من هنوز کاملا نمرده بودم خوب چون هنوز

نفس میکشیدم...

به خاطر همین خودم را به زور چسباندم به یک تخته سنگ زیر آب و شروع کردم به شمردن..

یک..

دو...

سه...

چهار..

پنج...

شش...

هفت...

هشت...

نه....

.............

نشسته ام رو به روی دختری با موهای طلایی اش که تا شانه اش می رسد و کسی انگار

برایش بافته که پیش خودمان بماند من برایش بافته ام و هر وقت که شل میشود میآید میدهد

به من تا دوباره برایش ببافم...

شاید روزی ۱۰۰ بار بلکه بیشتر این کار را برایش میکنم...

اینجا به ما خیلی خوش میگذرد ...

تغریبا بیست نفری می شویم..

 البته با من بیست و یک نفر...

بدون من بیست نفر..

خوب چه فرقی میکند..

هر روز ساعت ۱۰ صبح به ما بستنی نسکافه ای میدهند..

ساعت یک و نیم روزهای دوشنبه و چهارشنبه پاستا داریم...

ساعت یک و نیم روزهای شنبه سوپ کلم...

ساعت یک و نیم روزهای سه شنبه خوراک مرغ با نخود فرنگی..

ساعت یک و نیم روهای پنج شنبه هم ماهی قزل آلا..

ساعت یک و نیم روزهای جمعه هم ....هیچی نداریم...

چون جمعه است و همه رفته اند برای مرخصی و هر دفعه یکی حاضر میشود تا غذا درست کند..

ولی هر دفعه یا سوخته یا شور شده...

جمعه ها کلا گشنگی می کشیم...

هر شب هم به ما سوپ میدهند به استثنای روزهای جمعه و روزهایی که ظهرش هم سوپ خوردیم..

روزهایی که ظهرش هم سوپ خوردیم شب سالاد میخوریم تا چاق نشویم...

اینجا همه رژیم غذایی مان را باید حفظ کنیم...

و گرنه چاق میشویم...

و اگر چاق شویم یعنی اینکه دیگر سالم نیستیم..

این را آقای اف . مکنزی میگوید...

همان که مدیر اینجاست..

راستی یادم رفت بگویم اینجا تیمارستانی حوالی شهر سن پترزبورگ است

تیمارستانی بزرگ و مجهز که

هر یک روز در میان به ما شوک برقی هم میدهند...

و راستش را بخواهید من عاشق این شوک ها هستم ...

چون تمام رگ های مغز آدم را قلقلک میدهد...

آقای اف . مکنزی عقیده دارد من دختر خوبی هستم...

و چون دختر خوبی هستم میگوید تا پایان عمرت میتوانی در اینجا بمانی...

راستش را بخواهید اینجا همه چیز هست...

خیلی هم خوش میگذرد..

فقط یک بدی دارد ...

اینجا نان خامه ای ندارد...!

 

 

قالی گل قرمزی...

 

قالی افکارش را میتکاند توی تراس...

میرود می نشیند یک گوشه ی دنج توی کلبه ی دستانم...

هر چه می گویم کیش نمی رود...

چسبیده به دستانم...

شروع می کند به جویدن انگشتانم...

دردی سخت تمام روحم را به لرزه در می آورد...

من هنوز در پی کیش کردنش هستم...

که داور سوت پایان مسابقه را میزند...

کیش و مات به نفع حریف ..!

 

فقط یه کلمه ی ساده : سایه

 

 

آنقدر عاشق سایه اش بود

که هیچ وقت توی سایه راه نرفت...!