نوک انگشتای من شبا سردش می شه...!

 

پدر بزرگ همیشه می نشست آنجا...درست پشت سرت...توی کنج خیالم ...بعد کلاه

نمدی روی سرش را صاف می کرد و چینی بر هزاران چین پیشانی بلندش می انداخت و نگاهش را از

پشت عینک انگار بخواهد از من عکس سه در چهار بگیرد تیز میکرد و بعد از دو سه بار پلک زدن ظرف

اناری  که برایم دان کرده بود را هُل میداد روی میز پر از دست خط های نستعلیقش ...

چطور انار ها را دان میکرد که حتی یک شتک از آب انار ٬کاغذهای روی میزش را قرمز نمی کرد...

دستانش هم هیچ وقت نه نوچ میشد نه قرمز...انگار اصلا دستش اناری نبوده....

سیاه هم نمیشد...

به پاهایش حالتی شبیه چهار زانو میداد و جوراب دومی را روی جوراب اولی می کشید تا مطمئن شود

انگشتانش یخ نزده...

توهمی بود از دوران جوانی که همیشه مادر بزرگ وقتی با گوشه ی چادرش عینک ته استکانی اش

را تمیز میکرد برای ما تعریف می کرد و ما میخندیدیم به یک واقعه ی هولناک...

یخ زدن پای پدر بزرگ آن موقع ها که کوچک تر بودیم خنده دار بود اما الان...

قضیه خیلی فرق میکرد...

مادر بزرگ سال پیش از دنیا رفته بود و پدر بزرگ تنها شب ها را به روز و روزها را به شب میرساند..

بارها حرفش شد برایش زن بگیریم...حرف مادربزرگ را با عوض کردن زن به جای مرد اینچنین

بازگو میکرد : خدا یکی زن هم یکی...تکه کلام خانم جان بود آن روها که میگفت مرد یکی

خدا هم یکی...حالا جفتش اینچنین با تنهایی اش کنار آمده بود و عصرها هنوز آب میداد به

شمعدانی های پشت پنجره که خانم جان موقع رفتنش چقدر سفارششان را کرده بود...

پدر بزرگ همیشه حرف های معنی داری میزد یکی از روزهای پاییزی بعد از تعطیل شدن

از مدرسه برای اینکه مطمئن شوم انگشتان پایش یخ نزده راهم را کج کردم طرف کوچه باغی

که خانه ی پدر بزرگ انجا بود...قدم نمیرسید به زنگ در کوله ام را در می آوردم میگذاشتم زیر

پایم تا دستم برسد به زنگ...

هر چه زنگ زدم کسی در را باز نکرد....نگرانش شدم...

پدر بزرگ این موقع روز عادت داشت توی لیوان کمر باریک لب طلایی اش چای دارچینی

بنوشد و اگر کتابی باشد بخواند یا نهایتا رادیویی باشد که گوش دهد...

اما آن روز من ساعت ها پشت در ماندم.....اما خبری از پدر بزرگ نشد...

شب وقتی همه ی فامیل جمع شدند در را شکستند و پدر بزرگ را دیدند که

پایش را تا زانو توی حوض آب کرده بود

 و فقط همان یک تکه از آب حوض دور پای پدر بزرگ یخ زده بود...!

رابین هود... رابین هود ...سهم ما رو پس بگیر...!(با حالت شعاری و مشت های گره کرده پشت مانیتور خوانده

 

و شب بود و باران می بارید...از ان باران هایی که نام هندی میگذاریم رویش...

از همان هایی که اگر پنج دقیقه زیرش میماندی لباس هایت را خیس خیس میکرد...

حالا خیس شدن فدای سرت این بوی نمی که از لباس و شلوار و کیفت بلند میشود

یک طرف دیگر ...مخصوصا اگر شلوار جین هم پایت باشد که دیگر نور علا نور است...

و علا ء الدین پسر ی بود که روزی قوری طلایی پیدا کرد و موقع تمیز کردنش یک غول

یک متر و هفتاد و پنج سانتی بر او ظاهر شد و گفت هر چه می خواهی آرزو کن..

بشر است دیگر و همانطور که الیس هم در سلسه مراتب خودشکوفایی از آن سخن

گفته همان برآورده کردن نیازهای فیزیولوژیکی است که همانا میشود : مسکن ُ آب ُ

غذا ُ نیازهای جنسیتی...و پله پله این ها باید برطرف شود تا تو پا به پله ی دوم بگذاری که نیاز به

محبت و دوست داشتن و دوست داشته شدن است ...و ما توی دانشگاه بحث کردیم و

بحث کردیم و دیدم در ایران هیچ کسی به خودشکوفایی نمیرسد...

چون خیلی ها هنوز توی پله ی اول از هفت پله یا شش پله ٬ پله ها به خاطرم نمیماند خوب...!

دست خودم نیست...

و ما به این نتیجه رسیدیم که در ایران همه در پله ی اول ایستاده اند..... کسانی هم که به پله های

بعدی رسیده اند در جهت خودشکوفایی از آن استفاده نکرده اند و منابع خدادادی و غیر

خدادادی خودشان را در جهت های نامطلوب به باد فناد داده اند...

و امشب اخبار گفت آی کسانی که پولتان از پارویتان بالا میرود توی طرح آماری خانوار شرکت نکنید

تا پول بین کسانی که پولشان کمتر است تقسیم شود...

و این اگر خود توهین نیست...عین توهین است...

و ما روزی روزگاری رفتیم تا با دل خوش برای خود رئیس جمهوری بیابیم...

رئیس جمهوری که پا در کفش چیزهایی که نمیداند و اندازه اش نیست نکند...

همان حکومت فرد به جای سیستم دارد دو دستی این ملت را بر باد فنا میدهد...

و سالها از این روزها گذشت ....

و خارجیان فیلمی ساختند در باب رئیس جمهوری که دل میخواست جای رابین هود باشد...

و ایرانیان باز به تیریش قبایشان برخورد و گفتند کی بود کی نبود...؟!

غلط اضافه کرده هرکی گفته خلیج عربیه...خلیج همیشگی و سربلند فارس..

و در همین هاگیر و واگیر خلیج ما ست بده...ول کن..دهه..عرب ملخ خور بی شرف...

حیا نداری شورت نمی پوشی...اونوقت خلیج ما رو دو دستی بغل زدی داری می بری...

و درست در همین حین مجسمه ی بعضی از ادیبان و دانشمندان که زیاد چشمگیر نبود یکی یکی

به سرقت میرفت و خوب چون ایران بود ...

خلیج فارس خیلی مهم تر از پرفسور حسابی و خیام و گلشیری بود...!

ایضا مولانا...

و چرا راه دور٬ یکیش هم خود من...!

تعطیلات اجباری فرشته های اسمان٬ طبقه ی پنجم...

 

چه کار داریم میکنیم ما آدم ها روی زمین...

که خدا مجبور شده فرشتگانش را نوبتی بفرستد تعطیلات...؟!

چه کار کرده ایم  که انگشت فرشتگان از نوشتن بار گناهانمان تاول زده....؟

و شانه هایشان غوز در آورده...

وشبیه به هر چیزی هستند الا فرشته...

چه کار کرده ایم که بالهایشان کنده شده...لا به لای بال های کهنه شان تار عنکبوت بسته...

چه کار کرده ایم که فرشتگان فرصت بال زدن ندارند....؟

چه کار داریم میکنیم...؟!

نسل فرشتگان دارد منقرض میشود...

از دست ما...

از دست آدمیان....

چه کار کردیم که فرشته ای بعد از نوشتن نامه ی اعمالمان سکته کرد ...

و ماشین امبولانس ساعت ها پشت ترافیک خیابان شریعتی ماند تا فرشته چکه چکه تویش جان داد

و مُرد...

به همین راحتی...

با چه کسی لج داشتیم...

با خودمان....

خودمان را دو دستی داریم فدای ندانم کاری مان میکنیم...

فرشته ها را هم به بازی گرفته ایم این وسط...انگار...

و هیچکس ندید و نفهمید که فرشته ای زیگیل داشت...اما از ترس اینکه کسی زیگیل هایش را ببیند

خودش را توی خانه حبس کرد ....و آنقدر آب در هاون کوبید تا جان داد...

وکسی ندید و نفهمید که آن فرشته...

فرشته ی شانه ی چپم بود...

و خودش را مدت ها به خواب زده بود..

تا نبیند که چه گهی میخورم...!

فرشته ی شانه ی چپم چند وقتی است مرده...

و هنوز انگار کسی  جایش نبامده...

تا بنشیند روی شانه ی چپ دخترکی که خودش دلش میخواست یک روز فرشته باشد...!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فرشته لیوان قهوه اش را سر کشید....

پولش را روی میز گذاشت...

کنار خیابان ایستاد ....

تا با مرد پولداری شبی را تا صبح سر کند...

تا برای بچه هایش بستنی قیفی بخرد...!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۳۰ سال بعد ....

فرشته مُرد....

خدا بعضی اوقات در کار بنده هایش میماند...

به خاطر همین فرستادش بهشت...

طبقه ی اول...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

و داستان فرشته ها همچنان ادامه دارد....!

!

!

!

!

افتادن احساسات در جا سیگاری....مثلا هایکو...

 

مرد عشق را پیچید لای یک برگ کاغذ...

لوله اش کرد ..

گذاشت گوشه ی لبش...

امان از اینکه مرد...

نمیدانست...

عشق ...

نه دود می شود..

نه بخار...

نه خاکستر...

 

ببار آهسته و بی وقفه ای باران...!

 

کاریش نمیشه کرد...

زوری که نیست...

نوشتن و میگم...

که من هی هر روز و هر روز بیام اینجا بگم...

باد می آمد و هوا خوب بود..

باد پرده ی زرد و کهنه ی اطاقم را تکان میداد..

تسبیح ها روی دیوار رقصشان گرفته بود از بادی که از لای پنجره می امد...

تسبیح ها خوشبخت ترین شی توی اطاقم بودند...

جایشان راحت بود و بی واسطه با خدا گفتگو میکردند..

و ما چرا انقدر دنبال واسطه بودیم برای حرف زدن با خدا....

مداد رنگی روی میز هم خوشحال بود چون کاری به کارش نداشتم...

فقط بود که بگوید هستم....

جغدی روی درخت توت پلک هایش را دو بار بر هم زد و نگاه زردش را انداخت بر سایه ی

پیکری بلند قامت که از پشت به من نزدیک میشد...

صدای آکاردئون هم این بار بود ....که پسر بچه ی کوتاه قامتی مینواختش و همسایه ها از

پنجره برایش پول میریختند ...

اگر میشد تصویر را آهسته کرد عجب تصویر نابی میشد پسرک زیر باران اسکناس ها

آکاردئون می زد و میرقصید شاید همسایه ها به خاطر رقصش پول روی سرش میریختند...

شاید هم دلیل دیگری داشتند....

شاید دلیلش کفش های سوراخش بود...انگشتان زخمی اش بود...چهره ی خاک گرفته اش بود...

دستان لاغرش بود...با ناخن های چرکش...

پسر میچرخید و میرخصید زیر باران اسکناس ها و من دوست داشتم آن شب هیچ وقت سحر نشود...

و پسرک هی برقصد و برقصد و ما تماشایش کنیم...

نم نم باران بود که می بارید بر سر پسرک ...

انگار فیلم تمام شده باشد پنجره ها یکی یکی بسته شد...

پرده ها کشیده شد...

پسرک روی زمین خم شد و اسکناس ها را جمع کرد...

من اما هنوز پشت شنجره نشسته بودم...

به خط وسط کوچه نگاه میکردم به جای خالی پسرک...

به زمینی که باران رد پاهایش را گرمای حضورش را می شست و میریخت توی جوب آب...

برگشتم توی اطاق...

باد همچنان میوزید بوی  باران و عطر سبزینه ی گیاهان نم دار میریخت کف اطاق...

من روی زمین زانو زدم دستانم را در هم گره کردم و اینبار خدا را جدی تر از همیشه ستایش کردم...!

 

من همه چیز را به خودم می گرفتم حتی مُردن را...!

 

ذهنم یخ زده...

دستانم...

چشمانم...

پاهایم...

تمام بدنم به جز قلبم...

قلبم در مبارزه ای غیر منصفانه برای سر پا نگه داشتنم تلاش می کند...

آخ...

آخ که من می ترسم تو دیر برسی و قلبم در این مبارزه ی ناعادلانه جانم را به باد فنا دهد...

چیزی به خط پایان نمانده...

و من هنوز چشم به راه آمدنت هستم..

لنگه کفش هایم پاره است و دستانم یخ زده...

چشمانم خیس است و عینکم شکسته...

گریبانم چاک چاک است و گوش ها یم زخمی..

دلم تکه پاره و خون آلود است ولی همچنان می تپد...

من در این مبارزه پیروز می شدم...

"اگر می دانستم " گلابی های سرزمینم را چه کسی برداشته...؟!

 

یه روز سرد اردیبهشتی...

 

بفهمی نفهمی هوا برای ان موقع از سال زیادی سرد بود...

بفهمی نفهمی زن سردش شده بود..

و بفهمی نفهمی شوهرش به او خیانت..

بفهمی نفهمی ۷ ماهه بار دار بود...

و بفهمی نفهمی خیلی سخت است آدم در چنین شرایطی به خیانت کاری همسرش پی ببرد...

بفهمی نفهمی موقعیت از این بغرنج تر هیچ کجای دنیا پیدا نمیشود...

بفهمی نفهمی زن خودش را با کارد اشپزخانه کشت...

تا بفهمی نفهمی همسرش را تنیبه کرده باشد..

مرد با معشوقه ی جدیدش توی یکی از هتل های ۵ ستاره عشق و حال میکند...

بفهمی نفهمی زنش اخرین نفس هایش را میشکد و می میرد..

بفهمی نفهمی مرد دیوانه میشود..

الان توی تیمارستان است..

بفهمی یا نفهمی هیچ دخلی به ما ندارد...

بفهمی نفهمی داستان هایم ته کشیده...

مرد هم دو سال بعد خودش را توی دستشویی تیمارستان با شلنگ خفه میکند..

بفهمی نفهمی آدم ها زیادی لوس اند...

بفهمی نفهمی تقصیر من نبود...

خیانت مقصر بود ...مرد مقصر بود..معشوقه مقصر بود..

و البته کارد اشپزخانه از همه مقصر تر بود...

باد می اید ...

و هوا برای این موقع از سال زیاد سرد به نظر میرسد..

بفهمی نفهمی...تو هیچ چیز نمی فهمی...

 

مونگل مینیاتوری من ..!

 

صبح ساعت ۹:۳۰ سوار سرویس دانشگاه میشویم به سمت یکی از مراکز

نگهداری از بچه های استثنایی... در ورامین...

اتوبوسش با آن پنجره های غیر قابل بازشویش من را تا مرز یک تگری برد و آورد...

پیاده میشویم..

کنار یک شالیزار که تازه کود داده اند حالم دو چندان بدتر میشود...

میرویم توی مدرسه زنگ ورزش کلاس اولی هاست...

منظورم از کلاس اولی بچه های ۷ تا ۱۳ ساله است..

اگر تا ۱۳ سالگی نتوانند دروس کلاس اول را که شامل ده تا از حروف الفباست پشت

سر بگذارند از مدرسه اخراج و به عنوان کودن دیر آموز به بهزیستی تحویل داده می شوند...

برای یادگیری کارهای عملی مثل : دوختن حوله ـ دم کنی ـ بسته بندی و ...

حالم کمی بهتر شده...

بچه ها می ایند دورمان را میگیرند خاله خاله و عمو عمو می گویند...

از  بین این بچه ها دختری است به اسم محدثه ۱۲ ساله که هنوز کلاس اول است...

و دوستانش صدایش میکنند پریچهر که الحق و والانصاف پریچهر نام با مسما تری است

برای این کودک مبتلا به سندرم داون(۴۷ کروموزومی)...

می آید طرفم با آن مقنعه ی کج و ماوجش و با دستانش که آلوچه ای است و تکه ای از الوچه چسبیده

به مقنعه اش...

با دستانش تور دور مقنعه اش را لوله میکند و هی صاف میکند و دوباره از اول...

بهش میگم چند سالته ...نگاه میکنه..

میگم اسمت چیه...میگه مدثه...(همون محدثه)

مدیرشان می آید ما را به دفترش میبرد در راه رسیدن به طرف دفتر پسری مثل موشک در حال

جیغ کشیدن از کنارمان میگذرد...

این بچه ها ماهن...خیلی هم ماه....

تعریف لغوی ماه از نظر من : ماه به آدمی گفته میشود که به باسنش هم نیست آدمای

دور و برش در موردش چی فکر میکنن...از لحاظ گفتاری و هم حرکتی راحتن....

خودشون با خودشون حال میکنن ... و شبیه پر قو سبکن...

مدیر شروع میکند به توضیح درباره ی بچه ها...

زنگ تفریح میخورد همان پسری که مثل موشک از کنارمان جیغ کشان گذشته بود جلوی چشمان

نا باور و متحیر و ترسان بچه ها نشست روی نرده های باریک پله ها و جیغ زنان و سُر خوران

خودشو رسوند به طبقه ی اول...

دولا میشوم فاصله را نگاه میکنم...اگر خدای نکره سُر بخورد ملاجش حتما ترک بر میدارد...

زنگ تفریحشان عالی است...

این بچه ها به راستی دارند زندگی میکنند..خودشان هستند..همان خود خود ناب واقعی شان..

ماسکی ندارند روی صورت به خاطر همین است که از نظر ما غیر طبیعی جلوه میکنند و

استثنایی...

به یکی از بچه ها میگویم محدثه کجاست...؟

من را میبرد گوشه ای از حیاط که محدثه نشسته روی زمین و پاک کن روی اسفالت میکشه

آدم داغون نمیشه...

حیرت نمیکنه....

فقط متاثر میشه...!

میگم داری چی کار میکنی محدثه...

فقط با چشمای خمار و ابروهای پیوسته اش زُل میزنه تو چشمام...

مهرش بد جور توی دلم نشسته اونقدر که دوست داشتم برش دارم بیارمش خونه ...

با بچه ها حرف میزنم می گم سمیه دارید تو مدرسه تون...

ظرف دو دقیقه دختری به اسم سمیه جلوم وایساد که چشماش به شدت لوچ بود...

گفتم منم سمیه ام ٬  سمیه...

فامیلی مو سه بار پرسید ...بعید میدونم هیچ وقت یادش بمونه...

زنگ تفریح تمام شده میخواهند جلویمان صف بگیرند..

در این میان پسری است که نامش را نخود گذاشتیم از بس ریز بود و با مزه...

موقع قدم برداشتن زانوهایش را کاملا خم میکرد و دستانش را هم از هم باز...

توی صف کلاس اولی ها دو دختر چها زانو نشسته اند همدیگر را بغل کرده میبوسند...

صف کلاس دومی ها دختری خوابیده روی زمین با ته کفشش لگد میزند به کون دختری که

جلوش وایساده...

صف کلاس سومی ها دو نفرشان برگشتند به سمت ما و دستشان را جلوی دهانشان گرفتند...

دارند به حماقتمان میخندند بدون شک...

صف کلاس چهارمی ها از آرامش نسبی بهتری برخوردار است...یکی در میون روشون به

سمت ماست...

صف کلاس پنجمی ها تبدیل شده به دو صف جدا گانه که پسر ها تویش ایستاده اند...

یکی از پسر بچه ها که صورت توپول و قرمزی دارد دلش را گرفته روی زمین نشسته...

دو نفر با هم دعوا میکنند ...

یکی از پسر بچه ها همون که همش جیغ میکشه از صف میپره بیرون از در مدرسه خارج

میشه...که دو دقیقه بعد سرایدار گرفتش اووردش تو صف...

مدیر پشت بلند گو از جلو نظام میدهد ...

و این دست بچه هاست که یا به سمت بالا...

یا به سمت چپ...

یا به سمت راست در حرکت است...

و اینها شاهکاری بودند در معنا بخشیدن به از جلو نظام...

میروند سر کلاس ما هم برای بازدید به گره های چهار تایی تقسیم میشویم...

میرویم سر کلاس...

در کمال باز هم ناباوری من توی کلاسی که پایم را گذاشتم محدثه نشسته بود

ردیف دوم.... و زل زده بود به من..

دیگه طاغت نیوردم ازش سه تا عکس گرفتم و عجیب این دختر خوش ژست و خوش عکس بود...

حیف که یک کروموزم ناقابل اضافه فرق انداخته بود بین من و تمام شایستگی ها

و زیبایی های این دختر...

از کلاس بیرون امدیم..

وارد حیاط میشویم...

به طرف در میرویم...

چشم بعضی از بچه ها نم ناک شده است...

من اما بیشتر قلبم...

سوار سرویس میشویم..

پرده را کنار میزنم...

توی خاطرات کلاس اول دبستانم غرق میشوم...!

 

شمشادها نجسند...به جان خودم قسم...!

 

دیشب شبی بود برای خودش...

باد می آمد...

پنجره ی اطاق را تا صبح باز گذاشتم تا بوی گل های یاسی که پیچیده شده لای نرده ها

بپاشد توی اطاق...

من تند و تند جنگ و صلح می خواندم...

ناتاشا شبیه من بود...

فقط کمی جسور تر بی باک تر و شاید هم گستاخ تر..

ولی با شخصیتش عجیب همزاد پنداری کردم...

ساعت دوی بعد از نیمه شب بود که ساعت سه بار نواخت...

و تولستوی در اطاق نیمه تاریک و روشنم که فقط به لطف چراغ مطالعه تا جایی فقط در

محدوده ی کتاب را روشن می کرد بر من ظاهر شد...

هیبتش درست مانند درخت توت وسط حیاط بود...

شاخ و برگ های درخت توت شبیه ریش های نا مرتب و شلخته اش شده بود

که باد هر دم تکان تکانشان می داد و به چهره اش حالتی مخوف و هیولایی بخشیده بود...

ماه درست بالا سر درخت توت بود و می شد برای جای صورتش از ان استفاده کرد...

بهش گفتم حتی اگر ماه را هم جای صورتت بگذارم باز هم خیلی زشتی...

راستی چرا انقدر تو زشتی...؟

میگه چون من ادم خاصی بودم...

میگم یعنی آدم اگه زشت باشه خاص میشه...؟! این همه ادم زشت و بی خاصیت دارن صبح تا شب

روی زمین خدا می پلکن قوربون هیبتت بشم...!

میگه من فرق میکنم...در این لحظه بادی از جانب شمال وزید و تکه ابری روی صورتش را

پوشاند...حالا فقط شاخ و برگ های درخت توت بود که تا اسمان بلند شده بود..

گفتم یعنی اگه منم زشت بودم خاص می شدم...

با صدای گرفته ای که به خاطر ابری که رو صورتشه جواب می ده...تو که زشت هستی...

میگم خوب یعنی زشت تر از این بودم خاص میشدم...

میگه مگه کم زشتی دخترک احمق...

میگم خوشگل نیستم ولی اونقدر ها هم که میگی زشت نیستم...

میگه نه قیافت برای خاص شدن بدک نیست...فقط یه کم بی خیال جزییات شو...

میگم پس چرا خودت انقدر درگیر جزییات بودی ...من بودم که آدمای داستانم و با پرز نرم روی لب زبرین

که اروم روی لب زیرین قرار میگرفت توصیف میکردم..؟!

میگه تو خودت و چی میگی که وای می ستی کنار پنجره شاشیدن یک پسر و تماشا میکنی..

میگم خوب برای اطلاعات عمومی لازم بود...والا ...

میگه روی چیزای دیگه نمتونی زوم کنی....ول کن دستگاه مستگاه های جنسی رو...

برو تو کف ذهن....

میگم من آخر ذهنم..من ذهنم انقدر درب و داغونه که اگه بخوام بهش بیشتر فکر کنم...

حالم بدتر از این میشه...همین که یه سری اتفاقات و می تونم پیش بینی کنم برام بسته...

فکر کنم اگه تو بچه گی یه بار دیگه تصادف می کردم الان حتما یه چیزی شده بودم...

ابری که روی صورتش بود روم اروم کنار میره...میگه چرا میخوای حتما یه چیزی بشی..؟

مگه الان چیزی نیستی..؟!

میگم منظورم از چیزی بودن فایده رسوندن به آدمای دیگه است...

دوست دارم وقتی مُردم حداقل یه کار با فایده برای ادم ها کرده باشم...

آروم آروم باد کم و کم تر میوزه و هیبت تولستوی در حال نا پدید شدنه....

فقط صداش از دور دست به گوش میرسه....

هی دخترک اگه میخوای کار با فایده ای کرده باشی زیر کتری رو خاموش کن تا آبش تموم نشده...!

 

همه چیز می رسید به دالان تاریک و سیاه تنهایی بزرگ...!

 

تاریک ـ تاریک...

نمور و سرد....

تنگ و باریک...

از همچین منفذ کوچکی روزی بیرون آمدیم...

با فشار و درد و زور و آه و شیون...

کسی نبود ما را دعوت کند...

اگر لال بودیم یا کر و کور...

اگر شل بودیم و لت و پار...

ربط می دادندمان به زندگی های گذشته و بار گناهانی که با خود حمل می کردیم...

اگر سالم بودیم هم ..

جایی نبود برای فخر فروشی و فقط نشانه ی این بود که شاید روحمان برای اولین بار است

در کالبد استخوانی  آدمیزادی قرار گرفته...

یادمان دادند گناه نکنیم...

که گناه عین نزدیکی بود به خدا  و ما را ترساندند از خدا...

 و هر روز عمق و شکاف فاصله مان را با خدا زیاد و زیاد تر کردند...

فقط به بهانه ی گناه...

یادمان رفته بود انگار خدا عاشق گنه کاران است و گریه هایشان را چقدر دوست می دارد..

ترساندند از دنیاهای دیگری که پیش رو داریم و فقط شاید پای ننه سرما تا به حال

به آنجا رسیده بود...

و فقط عجوزه ی پیر زشت و بد قواره ای با چوبدستی اش راوی زندگی بعد از مرگ بود...

پیرمرد ها همیشه نجیب بودند و زن ها همیشه عجوزه و جادو گر...

کارهای خوب انسانی را به پا مردان می نوشتند و کارهای ناقص و بیهوده را به پای زنان...

زنان همیشه نقش اغواگران و شیاطینی را بازی می کردند که مردان را گول می زنند و

آنها را از راه درست منحرف...

کاری که هوا هم کرد و آدم را به کجا ها که نکشاند...

جنگ ها و لشگر کشی ها با آنکه نام مفاتحانشان همیشه به پای مردان بود

ولی همه خوب میدانیم تمامشان زیر نیرنگ و حیله ی زنان بود...

زنان این موجودات به ظاهر ضعیف از لحاظ جسمانی...

به راستی از مردان قدرتمندتر هم بودند...

و به انگشت اشاره ای جهان را زیر و رو کردند...

نه می خواهم از زن دفاع کنم..

و نه  تحقیرش ...

خودم یک زنم...

با تمام عواطف و احساسات زنانه..

همان مکر و حیله و نیرنگی که در زنان گذشته و اجدادم بوده بدون کم و کاست

به من هم ارث رسیده و فقط تنها چیزی که می توانم به آن ببالم ...

همان نیروی معجزه وار بخشیدن حیات به یک انسان دیگر است...

ولی زن...

این تو در توی پُر پیچ و خم احساسات و عواطف...

کجای این زندگی ایستاده...

چقدر این مردان جنگجوی متخاصم می فهمندمان...

چرا یک زن باید "حسرت رجولت" داشته باشد...

فروید بود می گفت...انگار

چون خودش مرد بود...؟

چون به زن به عنوان موجودی اخته نگاه می کرد...؟

این زن بدون آلت و به ظاهر اخته..

مردان را به اوج لذت برگشت به رحم مادر می برند..

و خودشان را با رنگ مو و آرایش و لباس های تنگ سرگرم...

چرا زنان را نمی فهمیم و مُدام با تمسخر نگاهشان می کنیم...

کاش زنان دنیا انقدر محجوب و شرمسار از زن بودنشان نبودند ...

تا بخواهند با برهنگی ظاهری جایش را پر کنند..

کاش زنان زمینی اعتماد به نفس بیشتری از زن بودنشان داشتند...

کاش یک آینه می گرفتند جلوی خودشان و بارها و بارها خودشان را

تمام زیر و روی بدنشان را نگاه می کردند...

می شناختند خودشان را دستگاه تولید مثلشان را خودشان کشف می کردند...

تا مجبور نباشند برای چیزی که کشف نشده...

مدام به خودشان فکر کنند...

مردان راحت بودند و خودشان را زودتر از زنان کشف کردند..

آن هم به خاطر وجود آلتشان بود...

خود را شناختند و تمام حوسشان متمرکز جایی بیرون بدنشان شد..

اما دختر بچه ی ۱۵ ساله مثل همیشه تنها و منزوی باقی ماند که این خون هر ماه از کجای

بدنش جاری میشود...؟!

بچه چگونه از بدنش خارج می شود...

دختران سرزمین من از ندانستن و نشناختن بدن خودشان دارند هر روز

مغموم تر و حیران تر می شوند...

بس کنیم این نجابت کلیشه ای را...

جنین های سقطی سطل زباله های دبیرستان ها شاهد بزرگی است بر این مدعا..

چشمانمان را بسته ایم و همه چیز را خوب می بینیم...

مادران فردای ما دارند به طرف هرزگی می روند...

بکارت دخترانمان دارد به تاراج می رود از ندانستن... !!!

 

در رحمم هزاران مرد چکمه پوش دارند رژه می روند صبح تا شب...

و  انگار هیچ راهی برای بیرون کردنشان نیست که نیست...!

                                           *

بعد از نوشتن این متن : دو بار از روش خوندم...گریه م گرفت....

 چرا من نمیتونم دنیا را نجات بدم...؟!

 

حوصله...ندارم...اما...!

 

سرش را گذاشته روی شانه ی مردی که فرمان موتورش را دو دستی چسبیده تا توی دست اندازها

و چاله چوله ها نیوفته...

باد هیچ تاثیری روی موهای چرب مردی که عقب نشسته و با دستانش زیر زین موتور را

چسبیده تا نیوفتد ندارد...

با یک دستش هم یک توپ پارچه ی سفید ...

ـــــــــــــــــــــــــــــ

راننده تاکسی ها دارند خُل می شوند...

امان از این تک سرنشین ها....

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

پراید صندوق دار سفید رنگی که پیرمردی با موهای سفید ی که هر چه به پشت سر نزدیک می شوی

کم و کم تر می شود...

پشت سرش هم یک پراید سفید رنگ دیگر باز هم با راننده ای شبیه همان راننده ی جلویی

با این تفاوت که رنگ لباس پیرمرد ماشین جلویی صورتی است و ماشین عقبی سبز...

دنیا همیشه همینطوری بوده...

یعنی با حفظ قرینه به جلو می رود...

گلدان هایی به فاصله ی یک تیر چراغ برق در میان درست وسط بلوار میرداماد...

سطل اشغال های مکانیزه هر نیم متر یکی...

صندوق صدقات هر دویست متر یکی...

درخت ها به فاصله ی هر دو قدم...

بهتره دیگه بی خیاله خط کشی ها بشیم..

خط کشی ها برای خودشان حرمت دارند...!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چراغ قرمز می شود پشتش می ایستیم...

مردی با عصایی که زیر بغلش گرفته مادرش و که روی ویلچره هل میده...

مرد نابینایی دست پسرک کوله به دوش دبستانی را گرفته با احتیاط رد میشه از روی خط کشی...

مردم سراسیمه از دست یک عده لباس سفید و شلوار سیاه پوش میگریزند آن سوی چها راه...

وانتی هندوانه هایش را حراج کرده...کمی جلوتر بعد از چراغ...

چراغ سبز است اما همه ایستاده اند...

جلو خالی است...پس چرا ماشین ها حرکت نمی کنند...؟

راننده تاکسی کنارم ٬ سرش افتاده روی فرمان و دیگر جانی برای فشار دادن پدال گاز ندارد...

چشم می چرخانم کمی دور و اطراف را...

همه مُرده اند...

به جز من...!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از آن روزی که همه مردند به جز من سالیان سال می گذرد...

من هنوز دنبال قرینه ام می گردم لا به لای اجساد متعفنی که پشت چراغ راهنما مانده اند...

من به تنهایی با این همه اجساد متعفن و بو گندو چه کار کنم...؟!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مرد با موهای چربش که باد تکانش نمی داد تکیه داده بود به شانه ی مردی که مراقب بود موتورش چپ نکند توی چاله...!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلولی بود با شیشه های شکسته...

و ظرف عدسی های نیم پزی که آدم را تا پای ترکیدن روده پیش می برد....

توی سلول دعا دعا می کند هوا سرد تر از این نشود...

توی سلول دلش فقط یک چیز می خواهد ...

یک سیب قرمز....

عموی من...

سیب قرمز در عوض چه چیزی...؟!

آه خدایا...

خفه شدیم...

خفه مان کردند...

آه ای نسل بی خاطره ی من...!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روی پل عابر پیاده راحت تر می شود اجساد آدم ها را دید...

می نشینم لبه ی پل پاهایم را از لای نرده های پل رد می کنم...

جسد ها را میشمارم....

یک...

دو...

سه...

چهار..

پنج...

خوابم میگیرد....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دو موتور سوار دارند مردم را لای کفن می پیچیند..

جسد ها را می اندازند پشت وانت...

و می روند....

دو نفر چطور می خواهند با یک متر پارچه ی سفید این همه جسد را کفن کنند....؟

با ماشین حساب گوشیم دارم حساب می کنم این همه جسد چقدر پارچه ی سفید لازم داره...

گوشیم قاطی می کنه...

خودم قاطی ترم...

همه چی اینجا ناقصه...

حتی کفناش...

آی اینجا شهر مرده های بی کفنه...

آی موتور سوارا مُرده های بی کفن منتظرن...!

 

تب 4/37  درجه...

 

نه دلم گرفته - نه خسته ام - نه موهایم ریخته -

و نه هیچ چیز دیگری که بتواند رویم به عنوان یک آدم ٬ جدای تمام هستی اثر گذار بوده باشد ـ

نه از خودم راضی ام نه ناراضی ـ فقط دیشب تب داشتم ـ و معده درد شدید ـ

اما تمام اینها هم نتوانست مثل اکثر اوقات که این حالت به من دست میدهد رویم اثر چندانی داشته

باشد ـ فقط دو بار از خواب پریدم پتو را کنار زدم پنجره را باز کردم و روی تخت نیمه خیسم دراز کشیدم

دمپایی ها دم در اطاق انتظارم را میکشیدند که پایشان کنم و تا دستشویی لخ و لخ کنان

با یک چشم نیمه باز و یک چشم نیمه بسته همراهی شان...

و این وسط در عین تلو تلو خوردن ـ آدمیزاد چه چیزهایی که نمی بیند ـ

دسته ی زنان سفید پوش که از زیر لباس حریرشان تمام بدنشان پیداست و مشغول نواختن

ویولون هستند ـ ایستاده روی سقف کاذب دستشویی ـ جسد یک سوسک متعلق به دوره ی

پارت ها هم جایی همان گوشه کنار ها خودنمایی میکند  ـ مورچه ها هم گاهی گداری از شیار بین

موزاییک ها عبور می کنند و من فکر می کنم دستشویی ایرانی با تمام معایبش بهترین جا برای

خلق تصاویری ناب و هنرمندانه است ـ حیف که به کمر ـ زانو و مقعد فشار مضاعفی وارد

می کند و گرنه من مطمئنم اگر نویسندگان و شاعران معروف جهان با دستشویی ایرانی

آشنا می شدند اثراتشان بیش از پیش مضاعف می شد ـ

مضاعف - ص {ع } (م ُ . ع ) دو برابر ُ دو چندان + فرهنگ فارس عمید

کسی دیروز پای تلفن به من حرفی زد از قول یک فیلم هندی که اتفاقا هم شاهرخ خان تویش

بازی می کرده از قضا :

- هی ٬ هر وقت خدا را در چشمان کسی دیدی بدان می توانی با او زندگی کنی ...

ـ چشمانت را ببند باز کن در چشم آدم مقابلت چه می بینی...

ـ فقط و فقط خودش را...

ـ کاش خدا چند روزی میهمان چشمان منم می شد...چه عیبی داشت ...مگر..؟

هیچ چیز این روزها من را تکان نمی دهد و من به شدت این روزها در

اوج پریشان حالی  ـــــ کم حافظگی ـــــــ بلاهت به سر می برم...

نه گوشی زنگ میخورد نه اس ام اس می اید....

شارژر گوشی هم گم شده....

نکند مرده باشم و روحم خبر نداشته باشد ...؟!

 

 

من از این خانه ی پر نور به دریا بروم...وای اگر کافکا زنده بود...!

 

اگر کافکا روزی عاشقم می شد...

اگر روزی به خواستگاری ام می آمد...

حتما حتما زنش می شدم...

با مهریه ی معین یه گوله ی برفی از قله ی اورست (خوبیش اینه عندالمطالبه است کی داده

کی گرفته...نه..؟! والا..)

پس هر چی دور از ذهن تر و غیر قابل دسترس بودن هیجان انگیز تر...

من عاشق هیجانم با سُس کچاب...

ویارم مدفوع تازه ی خوک با سُس خردل...

سال دوم ازدواجمان ۵ قلو می زاییدم...

و حتما نام یکی از بچه ها را فلیسه معشوقه ی کافکا می گذاشتم...

مردها بدون معشوقه می پوسند...ترک می خورند...و بالاخره غرق می شوند...!

نام چهار تای دیگرشان به ترتیب ورود به جهان...

سافکا...لافکا...قافکا و لورکا...

همه شان آدم های بزرگ و معروفی میشدند...مطمئنم...

کافکا نیست...

و من هیچ وقت رنگ پنج قلوهایم را نخواهم دید...

عمر من زودتر از آنچه که خودم فکرش را می کنم تمام میشود...

فرصت ها دارند از دست می روند و من برای دوستانم هیچ کار با فایده ای نکردم...

پیش خودمان باشد...

بعضی اوقات کارها را خراب تر هم می کنم...

من دوستانم را زیاد دوست دارم...یا خنگم....؟

امشب عقربه ها را دار می زنم...

تا صبح می نشینم رو به روی ساعت و به جان کندنش زُل میزنم...

بوی خاک می آید ..

و دستان زنی با دسکش صورتی رنگش..

کنده شدن از زمین هم دل و جرات میخواهد...

من هنوز تصدیق ندارم خدایا...

و هنوز کلی کار نکرده...

فکر کنم ۶ سال به من فرصت دهی کافی است...

.

.

.

پرده ی اطاق را کنار می زنم...

توی حیاط پر است از آدم های پیر و پاتال...

و من روی تخت دراز کشیدم و فلیسه موهای نقره ای ام را شانه میزند...

از کافکا خبری نیست...!