صبح ساعت ۹:۳۰ سوار سرویس دانشگاه میشویم به سمت یکی از مراکز
نگهداری از بچه های استثنایی... در ورامین...
اتوبوسش با آن پنجره های غیر قابل بازشویش من را تا مرز یک تگری برد و آورد...
پیاده میشویم..
کنار یک شالیزار که تازه کود داده اند حالم دو چندان بدتر میشود...
میرویم توی مدرسه زنگ ورزش کلاس اولی هاست...
منظورم از کلاس اولی بچه های ۷ تا ۱۳ ساله است..
اگر تا ۱۳ سالگی نتوانند دروس کلاس اول را که شامل ده تا از حروف الفباست پشت
سر بگذارند از مدرسه اخراج و به عنوان کودن دیر آموز به بهزیستی تحویل داده می شوند...
برای یادگیری کارهای عملی مثل : دوختن حوله ـ دم کنی ـ بسته بندی و ...
حالم کمی بهتر شده...
بچه ها می ایند دورمان را میگیرند خاله خاله و عمو عمو می گویند...
از بین این بچه ها دختری است به اسم محدثه ۱۲ ساله که هنوز کلاس اول است...
و دوستانش صدایش میکنند پریچهر که الحق و والانصاف پریچهر نام با مسما تری است
برای این کودک مبتلا به سندرم داون(۴۷ کروموزومی)...
می آید طرفم با آن مقنعه ی کج و ماوجش و با دستانش که آلوچه ای است و تکه ای از الوچه چسبیده
به مقنعه اش...
با دستانش تور دور مقنعه اش را لوله میکند و هی صاف میکند و دوباره از اول...
بهش میگم چند سالته ...نگاه میکنه..
میگم اسمت چیه...میگه مدثه...(همون محدثه)
مدیرشان می آید ما را به دفترش میبرد در راه رسیدن به طرف دفتر پسری مثل موشک در حال
جیغ کشیدن از کنارمان میگذرد...
این بچه ها ماهن...خیلی هم ماه....
تعریف لغوی ماه از نظر من : ماه به آدمی گفته میشود که به باسنش هم نیست آدمای
دور و برش در موردش چی فکر میکنن...از لحاظ گفتاری و هم حرکتی راحتن....
خودشون با خودشون حال میکنن ... و شبیه پر قو سبکن...
مدیر شروع میکند به توضیح درباره ی بچه ها...
زنگ تفریح میخورد همان پسری که مثل موشک از کنارمان جیغ کشان گذشته بود جلوی چشمان
نا باور و متحیر و ترسان بچه ها نشست روی نرده های باریک پله ها و جیغ زنان و سُر خوران
خودشو رسوند به طبقه ی اول...
دولا میشوم فاصله را نگاه میکنم...اگر خدای نکره سُر بخورد ملاجش حتما ترک بر میدارد...
زنگ تفریحشان عالی است...
این بچه ها به راستی دارند زندگی میکنند..خودشان هستند..همان خود خود ناب واقعی شان..
ماسکی ندارند روی صورت به خاطر همین است که از نظر ما غیر طبیعی جلوه میکنند و
استثنایی...
به یکی از بچه ها میگویم محدثه کجاست...؟
من را میبرد گوشه ای از حیاط که محدثه نشسته روی زمین و پاک کن روی اسفالت میکشه
آدم داغون نمیشه...
حیرت نمیکنه....
فقط متاثر میشه...!
میگم داری چی کار میکنی محدثه...
فقط با چشمای خمار و ابروهای پیوسته اش زُل میزنه تو چشمام...
مهرش بد جور توی دلم نشسته اونقدر که دوست داشتم برش دارم بیارمش خونه ...
با بچه ها حرف میزنم می گم سمیه دارید تو مدرسه تون...
ظرف دو دقیقه دختری به اسم سمیه جلوم وایساد که چشماش به شدت لوچ بود...
گفتم منم سمیه ام ٬ سمیه...
فامیلی مو سه بار پرسید ...بعید میدونم هیچ وقت یادش بمونه...
زنگ تفریح تمام شده میخواهند جلویمان صف بگیرند..
در این میان پسری است که نامش را نخود گذاشتیم از بس ریز بود و با مزه...
موقع قدم برداشتن زانوهایش را کاملا خم میکرد و دستانش را هم از هم باز...
توی صف کلاس اولی ها دو دختر چها زانو نشسته اند همدیگر را بغل کرده میبوسند...
صف کلاس دومی ها دختری خوابیده روی زمین با ته کفشش لگد میزند به کون دختری که
جلوش وایساده...
صف کلاس سومی ها دو نفرشان برگشتند به سمت ما و دستشان را جلوی دهانشان گرفتند...
دارند به حماقتمان میخندند بدون شک...
صف کلاس چهارمی ها از آرامش نسبی بهتری برخوردار است...یکی در میون روشون به
سمت ماست...
صف کلاس پنجمی ها تبدیل شده به دو صف جدا گانه که پسر ها تویش ایستاده اند...
یکی از پسر بچه ها که صورت توپول و قرمزی دارد دلش را گرفته روی زمین نشسته...
دو نفر با هم دعوا میکنند ...
یکی از پسر بچه ها همون که همش جیغ میکشه از صف میپره بیرون از در مدرسه خارج
میشه...که دو دقیقه بعد سرایدار گرفتش اووردش تو صف...
مدیر پشت بلند گو از جلو نظام میدهد ...
و این دست بچه هاست که یا به سمت بالا...
یا به سمت چپ...
یا به سمت راست در حرکت است...
و اینها شاهکاری بودند در معنا بخشیدن به از جلو نظام...
میروند سر کلاس ما هم برای بازدید به گره های چهار تایی تقسیم میشویم...
میرویم سر کلاس...
در کمال باز هم ناباوری من توی کلاسی که پایم را گذاشتم محدثه نشسته بود
ردیف دوم.... و زل زده بود به من..
دیگه طاغت نیوردم ازش سه تا عکس گرفتم و عجیب این دختر خوش ژست و خوش عکس بود...
حیف که یک کروموزم ناقابل اضافه فرق انداخته بود بین من و تمام شایستگی ها
و زیبایی های این دختر...
از کلاس بیرون امدیم..
وارد حیاط میشویم...
به طرف در میرویم...
چشم بعضی از بچه ها نم ناک شده است...
من اما بیشتر قلبم...
سوار سرویس میشویم..
پرده را کنار میزنم...
توی خاطرات کلاس اول دبستانم غرق میشوم...!