زن ...دیگر..شیرین .کاری..نمیکند...

 

نزدیک به ۱۵ شب ٬ زن شیرین کاری می کرد...

دیگر نمی کند.

حالا رفته هواخوری...

بعضی وقت ها هم خُرده ریزه های پفک زیر ناخنش را با کلی چرک و کثافت

زیرش میخورد...

ذهنش کمی باز شده پای چپش می لنگد...

دوباره هوای تئاتر به کله اش زده دیوانه شده...

از بس این ذهن خراب است و لابد هیچ راهی برای

درست شدنش نیست...

یاد نمی گیرد هر چیزی چهار گوشی دارد و تئاتر شش گوش..

که تا نبری اش از بیخ مُدام می اید بیخ گلویت می نشیند

بغضت را در می آورد..

روح من از همیشه گدا تر شده است یعنی امشب بیش از هر شب (این

یه تیکه شبیه اثر داستایفسکی شد..)

و من بیش از هر شب واقفم بر اعمالی که هیچ کدام از مغز هوشیارم

فرمان نمی برند..

بی هوشی رقیق بعد از عمل اپاندیسیت حاد یا شاید بعد از

قرار گرفتن زیر سرم بعد از یک مسمومیت جانانه...

لیکن مضخرف را با کدام  ذال می نویسند؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بی خودی چمباته زده چسبیده کنار شوفاژ میگوید تولد امسالمان را فراموش کردی

"مامان"

این را پامچال با اخم گنده ای رو به آینه برای خودش سه بار تکرار میکند...

بامدا داد میزنه سه ساله شدیم...

ــــــــــــــــــــــــ

تولدشون مبارک....

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حالا که فکر می کنم می بینم زندگی دایره ای بیش نیست...

دایره ای که از هر نقطه اش شروع کنی دوباره به نقطه ی آغازین بر میگردی..

دوباره و دوباره..

هیچ راه گریزی نیست مگر آنکه هوس کرده باشی پا روی قطر هایش بگذاری...

ــــــــــــــــــــــــــــ

نه دنیا کوچک است..

نه آدم ها خیلی زیاد...

بر عکسش کن...!

دنیا خیلی بزرگه ولی نه به اندازه ی آدماش...

ــــــــــــــــــــــــــــــ

شوت میشویم به فضا با ضربه ی جانانه ی روبرت و کارلوس

ـــــــــــــــــــــــــــــ

دیشب همون کاری رو کردم که باید میکردم..

فرار کردن از فضایی که از من نبود...

این کار و تازگی ها یاد گرفتم...

دربست گرفتن تا خود فضا...

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

ماه به من می خندد و من مرددم که آیا با من است یا با بغل دستی ام...

ـــــــــــــــــــــــــــــ

شبتون به خیر و اینکه سعی کنید گوزاتون و تو دلتون نگه ندارین...

ـــــــــــــــــــــــــــ

پیف پیف..

 

بهانه گیری یک آدم ...

 

چشم راستم میسوزه...

از صبح توش خاک رفته هر چی فوت کردم بیرون نمیاد..

من تنهام میون هشتادو خُرده ای آدم ...

فردا قراره اجرای آخر باشه...

همه بغض دارن..

گریه دارن..

اما من متناقض ترین احساسات رو تجربه می کنم...

اگه گریه کنم میگن اووووووه تازه اومده گریه هم میکنه...

اگه گریه نکنم میگن بی احساس...

کلا وضعیت مضخرف پیچیده ایه..

فکر کنم بعذ اجرا باید فلنگ و ببندم و تاکسی بگیرم تا خود ترمینال..

والا...

دارم این چند وقت به این فکر می کنم که جایگزین کسی شدن اصلا کار راحتی نیست..

یه درس بزرگ : توی زندگیت خودت باش..

اگر هم قرار شد جای کسی نقشی رو بازی کنی خود اصلیت رو فراموش نکن..

فکر میکنم من از عهده ی این یه کار تا حدودی رضایت مندانه البته برای خودم بر اومدم..

در پایان لحظات خوبی رو برای شما آرزو میکنم...

پامچال اومده تکیه داده به شوفاژ میگه مامان خاله میس شانزلیزه گفته فیلم 2046 و ببين

ميذاري باهم ببينيمش...

از دست خاله ميس شانزليزه با اون مرواريدهاي قشنگ توي چشمش...!

خودت بيا جواب اين بچه رو بده...

 

بزن باران بهاران فصل خون است...

 

اتفاقات غیر قابل پیش بینی...

ذوق بیش از اندازه ی من...

هیچی نمی تونم بگم جز اینکه ...

تو ای خدایی که می شناسیمت...

خدایی ش خیلی دوست داریم...

یک درصد هم فکرشو نمی کردم که یه روز توی اجرای دایره گچی قفقازی بازی کنم...

الان منم تا حدودی یه کمی دایره گچی به حساب میام..

پس سر خط...

بهترین اتفاق امسال : بازی در دایره گچی قفقازی

به کارگردانی حمید پور آذری

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خدا کنه سالی که نکوست از بهارش پیداست

این بار واقعا در مورد من به حقیقت بپیونده ...

چقدر دلم امسال جایزه میخواد...

خیلی زیاد ...

خیلی خفن...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حالا که فکر میکنم می بینم نا مردی اگه تمام نمایشنامه های برشت و نخونم...

کلا کتاباشو...

حتما این کار و می کنم...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در آخر درود بر برشت...

ذرود بر حمید پور آذری که اعتماد به نفس گُم و گور شده ی من و بهم پس داد..

استاد نمی دونم اینجا رو میخونی یا نه...

ولی تا عمر دارم این کار بزرگی که در حق من کردی رو فراموش نمی کنم...

و برات همیشه آرزوی موفقیت میکنم...

و دعا می کنم توی این درهم بر همی اوضاع تئاتر به حق واقعیت برسی...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آرزوها آماده باشید ما دیگه شما رو نمی خوایم...

شما بیاید ما رو بخواید...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

و در آخر دعای سال ۹۰ :

خدایا به من هر انچه در ظرفیتم می گنجد بده..

اعتماد به نفس کاذب رو تا می تونی ازم دور کن...

ایضا خودشیفتگی...!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تا بعد....

 

مرگ دمپایی زرد رنگ من...

 

همه چیز زیرسر  ساختمان بلند مرتبه ی خاکستری رنگی بود که بدون شناخت اولیه

نا آگاهانه پا در لابی ذوذنقه ایش گذاشتم و ادامه ی ماجرا هیچ ربطی به کسی نداشت

جز موج حماقت لیز و لزج توی سرم که لای مویرگ های مغزم مدام سر میخورد...

حالا که میبینم تاپ سواری آن روز بعد از ظهر زیر سایه ی درختان سر به فلک کشیده

بود که من را از آن حالت خلسه وار شیرینی گناه بیرون کشید...

نمی شد گفت باد سیلی جانانه ای نثارم کرد که به خودم آمدم یا این

مسیح بود که این بار در شمایلی دیگر بر من ظهور کرده بود تا نصیحتم کند به راه راست...

لیکن زیاد فرقی نمی کند مهم این است که چه باد سیلی زده باشد چه مسیح در گوشم زمزمه

من دیگر زیر بار تعهدات نبسته ای که بین من و دمپایی زرد اطاق بود نمی روم...

حالا میخواهد هر چه بشود بشود...

مهم این است که من دیگر انقدر عاقل شده ام که میدانم این دمپایی زرد برای پای

من زیادی کوچک است...

بنابراین با احترامات خاصی دمپایی را زیر درخت توت خانه خاک میکنم...

و روی درخت توت تاریخ میزنم و می نویسم اینجا آرامگاه ابدی یک عشق پاک است...

لطفا از ریختن زباله تا شعاع ۱۰ کیلومتری آن خودداری کنید...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بسمه ای تعالی

پیرو وصیت نامه به شماره ی ۳۴۵/۱۲۸۴ تمام دارایی های منقول و غیر منقول

اعم از تمام خاطرات به جای مانده به تنها وارثتان میرسد...

فقط یک نکته اینکه دستور اکید فرموده اند خاطرات را به همراه یک بسته

شیرینی و گل به نزدیک ترین آسایشگاه خانه ی سالمندان برسانید...

وسلام...

امضا : دمپایی زرد و کوچک و کهنه ی کنار در اطاق

۱۴ /۱ /۹۰

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

 

اودت...


یواش یواش پایین آمد دختری با لباس چسبان و ماتیک قرمز...

راستش من بیشتر جا خوردم چون اصلا توقع نداشتم اوضاع  از این قرار است..

کتاب سنگینی روی پای دختر بود و من هیچ حال و حوصله ی سر در آوردن از متن کتاب را نداشتم...

مشخص بود کتاب دکوری است و گرنه چه کسی با ناخن بلند می تواند کتاب بخواند؟

بدون عینک شاید ولی با ناخن بلند هرگز...!البته برای من...

وضعیت پیچیده با تغییر نکردن اوضاع همچنان پیچیده باقی ماند...

دختر جلد دوم در جستجوی زمان از دست رفته را می خواند...

و من زیر لب برای مارسل پروست وان یکاد...

حالا پاهایش را روی هم انداخته بود و پای رویی را به شدت تکان میداد...

مثل اکثر اوقات که در جایی هستیم ولی از وضع موجود راضی نیستیم ولی

برای خوشایند دل صاحب خانه مجبوریم لبخندهای گل درشت بزنیم...

حالا پا هم برای خودش یک داستان جدا دارد...که نه وقتش هست نه خوصله اش...

می نشانیم افکارمان را توی سبدی قهوه ای تا شاید برای روز دیگری سر حال تر از الان باشد..

برنامه ریزی برای کارهای مهم...با یک علامت سوال همچنان بی حواب باقی ماند...!

ناخن دخترک میشکند و همان شب عینکی می شود و به خودش قول میدهد تا

پایان جلد دوم را نخوانده پلک نزند...

لابد صبح خون دماغ شده بعد به بیمارستان رفته و دکتر تشخیص سل داده است...

شیون های پرستاران و نگاه مضطرب دختر...

بیمارستان تا دو روز عزای عمومی اعلام می کند...

مارسل پروست برای ادای احترام کتاب را به خانم سوان (اودت) تفدیم می کند...

سکوت حضار...

پرتاب گل های پرپر شده روی تابوت قهوه ای...

و صفحه ی بعد...

بوی کاه با صدای حضار در هم میپیچد...

حالا باورم میشود نویسنده ی خوبی نمی شوم...



وقتی دلگیری و تنها...

 

وقتی دسته ی قابلمه داغ باشد..

جایی هم برای گذاشتنش نباشد...

ترجیح می دهیم دستانمان بسوزد تا قابلمه را رها کنیم..

این یک قانون است..

قانونی برای گرسنه نماندن..

(پیروی توصیه ی یکی از دوستان...)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پایت را از توی کفش من بکش بیرون...

فکر نمی کنم شماره ی پای من با تو یکی باشد...

خدا رو شکر که یکی نیست...!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عید داره تموم میشه...

سریعتر فقط یه کم دیگه سریعتر..

داری دیگه حوصله مو سر میبری..

پیرزن سه پای بی ریخت..

ــــــــــــــــــــــــــــــ

امسال عید من هیچ آرزویی نداشتم..

هر چی فکر می کنم چیزی به ذهنم نمی رسه..

این ۲۵ شوم لعنتی..

می ترسم همه چیز زیر سر دی باشه..

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

جدایی نادر از سیمین...

 

ما این فیلم را دیشب در سینما گلریز دیدیم با کلی حس نوستالژی همراه باهاش..

سینما فرهنگ ساعت ۶ بعداز ظهر همه ی بلیطاش تموم شده بود...

سینما آزادی هم برای ساعت نه و چهل و پنج دقیقه و ۱۱ و چهل و پنج جا میداد...

به اصرار من میریم سینما گلریز...

همون سینمای کوچیک طبقه ی زیر همکفش...

که چقدر قبل از شروع فیلم سر گرمی سالن خندیدیم و وسط فیلم هم

یه آنتراک ۵ دقیقه ای داشت برای عوض کردن نوار فیلم..

با اون صندلی های کهنه و زمین کثیفش...

اما همش عالی بود..

همه ی حس قدیمیش همه ی حس کوچیک بودن پرده ش..

من دیگه همیشه می رم سینما گلریز فیلم می بینم...

چیه سینما فرهنگ و سینما آزادی و پردیس..

با اون صندلی های نرم و راحتشون که تازه جای لیوانم داره..

آدم باید دنبال چیزای قدیمی بدوئه و با چنگ و دندون نگه شون داره..

اما از فیلم بگم...

به شدت خوب..

بازی ها همه عالی...

داستان عالی...

وای این شهاب حسینی یکی از بهترین بازی هاش بود...

همین طوری پیش بره یه پوستر ازش میگیرم میزنم به دیوار اطاق کنار پوستر حسین پناهی...

هی...

اخر فیلم یه دختره گریه کرد...

راستش منم اگه تنهایی این فیلم و دیده بودم میشستم کنارش و گریه میکردم..

اما الان گریه م گیر کرده از دیشب و چون مهمون داریم نمیتونم

بیشتر از این بنویسم و گریه کنم..

وقتی نتونم بنویسم و نتونم گریه کنم دچار کمر درد میشم...

الان کمرم درد میکنه...

جالب اینکه دیشب اومدیم خونه و سر اینکه امروز بریم شمال یا نه دعوا شد...

حس همزادپنداری شدید با "ترمه " و سمیه " توی فیم اصغر فرهادی...

باباهه من و کشونده تو اطاق میگه نه تو بگو تقصیر کیه...

من میگم مامان...

مامانه دیشب میگه تو که روانشناسی بگو تقصیر کیه...

از اونجایی که با مامانه راحت ترم میگم...جفتتون ...

مامان میگه پس برو گُم شو پیش بابات که لنگه ی خودشی...

خواهر و دادمادمون هم دنبال مقصر نبودن...

ولی به شدت دنبال این هستن که من این دو تا رو آشتی بدم..

راستش این دفعه از توان من خارجه..

آخ...

اصغر فرهادی یه داستان توپ برات دارم...

میای فیلمش کنی...؟!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فیلم و ببینین ...

یک دنیا زندگی واقعی توی این فیلم هست..

خیلی خوشحالم که اصغر فرهادی ایرانیه و من میتونم به داشتن همچین کارگردانی

پُز بدم...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خوب دیگه انگشت شصت دست چپم داره میپره...

و باید بریا برای ناهار..

تا بعد..

ـــــــــــــــــــــــــــ

آخر هفته اگه دعوا نشه داریم میریم اصفهان...

تا آخر ۱۵ شاید این آخرین پست باشه...

دوستون دارم...

تا بعد....