نه ...
خداییش تا به حال کم صادق بوده ام...؟
مثل انسانی که از سادگی مثل خر می ماند و تمام سیتیله پیتیله ی زندگی اش را می نوسید...
می ریزد روی دایره ی زنگ زده ی بدقواره ی ذهن خراب خیلی ها شاید...
باز هم برداشت بد نکن...
به خدا با تو نیستم...
با اینکه اصلا حق هم نداری در مورد اینکه من چه چیزی بنویسم مرا بازخواست کنی...
بس که خرم من...
رو میدهم به آدم های دورو برم ...آنقدر که خدا می داند...
تمام شد...
آن سمیه ی صادقی که ذوق داشت برای نوشتن واقعیت های مجهول زندگی اش...
بله آدم ها تغییر می کنند و من اینبار بد جور اعصابم خاک شیر است..
و ترجیح میدهم گُه اخلاق باشم...
کسی حرفی که ندارد...
اصلا نوشتن این چند خط هم بی خود بود...
شاید باید در این وبلاگ را تخته کرد با اسم مستعار نوشت...
و با آدم های جدیدی روبه رو شد بس که آدم های قدیمی دورو برم کهنه و بدقواره شده اند
این روزها...
شاید هم من بدقواره و زشت شده ام...
چون هیچ احساسی یک طرفه نیست...!
مطمئنم...
نه مطمئن نیستم.... من گُه خورده ام اگر چیزی را ٬حرفی را به قطعیت ثابت کرده باشم...
اراجیف می بافم...
تن شما میکنم...
اندازه ی تنتان نیست...
سوپور ها میبرند می پوشند...
شاید دعایی هم در حقم بکنند ...
سوپورها حق شناس ترند...
آه سوپور ها دوستتان دارم...
ای نارنجی پوشان نجیب ...
جدی جدی دوستتان دارم...
******
پریروز دوست مادرم سر زده آمده خانه مان...
می گوید یک پسر خوبی است...در هیمین نزدیکی...زن می خواهد...
آدرس و مشخصات میدهد میگوید زنگ بزنم اوکی بدهم...
به مادر محترمه میگویم من اول این پسر را جایی بیرون خانه ملاقات کنم که نه خودش منتر من بشود
و نه من انتر او...
امروز قرار گذاشتیم...
کافی شاپی همین حوالی که مجبور هم نشود من را برساند...
ساعت ۶ بعد از ظهر همین روزهای سرد و تکراری و ملال آور و دردناک و مزخرف و بی ربط...
نشسته ام روی صندلی ...
با گل های مصنوعی روی میز بازی می کنم...
قرارمان ۶ بوده و الان ۶ و یک دقیقه است...
خوب همین کافی است تا با بهانه ی قابل قبولی ردش کنم...
چون اینبار ذهنم به جایی قد نمی دهد که کسی را چطور می شود رد کرد...
ساعت ۶ و دو دقیقه است در کافی شاپ باز می شود ...
پسری است قد بلند...
تغریبا چاق...
لوپ های گل انداخته از سرما...
پوستش سفید است...
لبانش قرمز اناری...
احتمالا سیگاری نیست چون دندان های سفیدش موقع خندیدن تا ته معلوم شد ....
میآید جلو میگوید سمیه خانم...
سرم را تکان می دهم...
خنده ام گرفته سرم را می اندازم پایین...
کمی خودم خودش را نیشگون میگیرد تا جدی تر به نظر برسم...
از دست این خود پدر سوخته....
مینشیند روبه رویم...
نگاهم میکند...
از رنگ شال و عینکی که به چشمم نیست...به توصیه ی مادرم...
همین طور نگاهم میکند...
یاد کفش های پشت ویترین مغازه ها میوفتم...
یعنی ان لحظه خودم خودش را جای کفش تصور کرد...
و از این تصور خنده ی محو لزجی روی صورتم نشست که احتمالا صورتم را شبیه جادوگرهای
قرون وسطی کرد که در دست خود چیزی شبیه داس دارند و آمده اند تا خبر طاعون را در
شهری که هیچ یک از افرادش جان سالم به در نبرده اند بدهد...
کت مخمل مشکی...
پلیور زرشکی...
که یقه ی سفید پیراهنش را از یقه ی پلیور بیرون اورده...
چشمانش تغریبا روشن است...
کمی از عسل تیره تر...
دماغش را عمل کرده احتمالا ۲ ماه پیش..
روی هم رفته صورت بدی ندارد ولی گیرا هم نیست...
آخ که چقدر برای من قیافه مهم می باشد...!جان ۵ عمه ام که همه در قید حیات می باشند...!
چای با کیک سفارش می دهد بعد از تعارفات طولانی من...
شروع می کند از خودش گفتن که در این مجال نمی گنجد...شاید هم مقال...یا مغال...
من هم از خودم میگویم...
ظاهرا هم او مناسب من است هم من مناسب او...
شروع میکند تعریف کردن از من که بیش از ۵۰ درصدش صادقانه است...
از صدقه سر دوست مامان خانم...
خوب انگار دارد همه چیز جفت و جور میشود...
خیالم از بامداد هم راحت شد...
مثل اینکه کیس مورد علاقه اش را پیدا کرده چون زیاد با هم می پرند این روزها...
و ترسی هم ندارم که من بروم و تنها بماند...
چون گاهی وقت ها فکر میکنم...
با اینکه در نهایت نقطه ی تقابل هم سیر میکردیم...
ولی مکمل ترین جفت آدم های روی زمین می شدیم...
اگر....
یا شاید مگر....
ترجیح میدهم در عالم بی خیالی سیر کنم...
چون به اندازه ی کافی در عالم با خیال ها به سیر و سلوک پرداخته و هر بار هم دست خالی تر
برگشته ام...
شروع میکنم برایش از تئاتر گفتن...
و اینکه مشکلی ندارد...
میگوید نه...!
خوب میشود به خاطر این نه گفتنش ۱۰۰ چراغ روشن به او امتیاز داد تا آنجاییکه
به کم پشت بودن موهای سرش در شود...
خلاصه حرف زدیم و حرف زدیم...
تا تغریبا ساعت ۸...
کمی مصنوعی است....
دوست ندارم اینطور ازدواج کنم...
اینطور سرد و بی روح...
پسر بدی نبود...
ولی یک جای ماجرا میلنگد...
من دوست دارم ذره ذره بدون قرار قبلی به کسی دل ببندم...
نه اینطور از روی جبر...
کم این روزها از دست جبر جانمان به ستوه آمده که ازدواجمان که یکی از بارزترین اتفاقاتی است
که اختیار در آن دخیل است را به جبر گند زمانه مبتلا کنیم....
نه...خدایش ...
آیا درست است چنین پیوند محکم آسمانی...
از روز اول با جبر شروع شود....
بی حس...
بی روح....
بی عشق....
آیا ازدواج هایی از این دست تنها نشان دهنده ی برطرف کردن نیاز های جسمی و مادی نیست...
آنگاه که تو سر بر بالین مردی میگذاری که به جبر زمان به هم رسیده اید و نه یک اتفاق...
یک اتفاق غریبی که تا عمرت به دنیا باقی است بتوانی با هیجان برای نوه های
قدو نیم قدت تعریف کنی و هر بار از تعریف کردنش خودت هم سر کیف بیایی
نه اینکه بنشینی آن بالا کنار کرسی...با ان لحاف چهل تیکه ی رنگ و رو رفته ی رویش
و دست بگذاری زیر چانه ی چروکیده ات و داستانت را اینطور شروع کنی که روزی روزگاری
دوست مادرت سراسیمه رسید پسری را معرفی کرد که آن پدر بزرگ شماست...
و پدر بزرگ هم بی خیال از صحبت های مادر بزرگ برای خودش انار دان می کند و با
ولع و لفت و لیسی وصف ناشدنی مک میزند آب انار کف دستانش را...
یعنی می خواهم بگویم انقدر برایم خاطراتی که در حال ساخته شدن هستند مهمند...
که ترجیح میدهم حرمت خاطراتی که هنوز به وجود نیامده را نگه داشته...
و به پسری که قد بلند و چاق و سفید است...
جواب رد بدهم...
تا یاد بگیرد هیچ وقت پلیور زرشکی در همچین مراسمی نپوشد که من را یاد
انار دان کردنش بیاندازد...
از در کافی شاپ بیرون می آییم...
۲۰۶ صندوق دار سفیدش با اشاره ی دکمه ی روی دسته کلیدش ...
چراغ هایش را خودبه خود روشن میکند...
از دست این تکنولوژی که ما را به سمت زانتیای نقره ای رنگی رهنمون می سازد...
۲۰۶ صندوق دار سفید مال دختری بود با موهای خاکستری با چکمه های سیاه و سگک
بزرگی روی باسنش که بیمه باید می شد بس که بر آمده بود و ...
آنقدر که گمان میکنم میتوانستم گلدان کوچک شمعدانی ام را ساعت ها روی باسنش بگذارم
بی انکه بترسم بیوفتد و بشکند...
در اینکه من از بچه گی عاشق زانتیا هستم شکی نیست...
ولی حاضرم همسر اینده ام در یک اتفاق شیرین و هیجان انگیز با الاغ یا اگر الاغ نشد
قاطر یا خری پیشانی سفید روبه رویه ام سبز شود...
بله مادیات جز ان دسته از اتفاقات غیر مهمی است که باعث کم رنگ تر شدن خاطرات
در ذهن آدم ها می شود...
و من ترجیح میدهم با همسرم ساعت ها پشت ویترین مغازه هایی با تلویزیون های غول پیکر
بایستیم بستنی چوبی میهنمان را گاز بزنیم و به ریش آدم هایی که برایشان مادیات
مهم است بخندیم....
وشب برویم روی کاناپه ی دربه داغونمان که فنرهایش مدام باسنمان را سوراخ سوراخ میکند
لم بدهیم و بازی لیورپول و چلسی را از تلویزیون ۱۸ اینچ سونی مدل پارس خزر مان که صاحب خانه ی
بد اخلاقمان لطف کرده آورده گذاشته جلویمان تا حوصله مان سر نرود...
تماشا کنیم و تخمه ی آفتابگردان بشکنیم و
من هم اسم فوتبالیست ها را اشتباه بگویم و همسرم از دستم روی میز شکسته ای
که تازه از سمساری خریده ایم ولو شود و بعد هم عشقبازی بی تکلفی داشته باشیم و...
آه...
نفسم گرفت و....
خلاصه...
وارد جزییات خصوصی زندگی خودم نمی شوم پس فردا ممکن است بلوتوثش در آید...
خلاصه پسر نیمچه مایه دار توپول سفید رنگ را با آن پلیور اناری رنگش تنها در خیابان شریعتی
رها کردم...
و تا دم در خانه یک سره گریه کردم...!
****
"یاران برفتند و ...
پیمانه بریخت و ...
شب سر زد...
یارم نیامد و...
لب بر لبم نذاشت و...
کام تلخ کرد...!
بیهوده من چه گویم و...
لب بر چه کس گشایم و...
وقتی او برفت...!
یا رب !!! چه می کنی با این دل خسته ی از پا فتاده...؟
چون راه به منزل یار بسته است...! "
بامداد این شعر و برداشته درشت نوشته زده به مانیتور....
بهونه ی نوشتن این متن این چند خط بامداد بود...
سرش را گذاشته روی بالش...
گریه میکند مامانی نرو...!
پامچال هم که به درخت توت آویزان است هنوز...!