به به عجب حالی میدهد وبلاگ تازه...

 

چقدر این وبلاگمان بازدید کننده دارد...

آن وقت دلمان خوش میشود که یک وبلاگ دیگر هم بسازیم...

نمیدونم چرا...

ولی نمیشد همه چی رو توی این وبلاگ نوشت...

از این به بعد متن های بیشتر از ۱۰ الی ۱۵ خط را بروید در آن یکی

وبلاگمان بخوانید...

هنوز جا نیوفتاده...

ولی مطمئنم دست این یکی وبلاگم را از پشت خواهد بست...

حس آدمی را دارم که یک خانه ی جدید خریده...

حالا نه دلش میآید از خانه ی قدیمی کنده شود...

نه دلش میآید پا به خانه ی جدیدش نگذارد...

یک همچین حسی است ولی خیلی خوشحالم...

به جون عمه ام...

خوب دیگه هوس داستان بلند به سرتون زد تشریف بیارید اون ور...

حوصله متن بلند نداشتین بمونین همین ور...

آخ راستی آدرس داشت یادم میرفت...

تعارف میزنم ادرس نمی دم...

می بینین تو رو خدا...

آدرس :

http://www.sharjerezehn.persianblog.ir/

اینبار به اسم شابوط بخوانید مارا...

از این اسم های مستعاری که هیچم خوشم نمیاد حالا اگه اسم بهتری به ذهنتون رسید

خوشحال میشم راهنماییم کنید...

همچنان دوستتان داریم...

و آرزوی ما جلب رضایت خاطر شماست...!

 

به دار آویختن ذهن از درخت گلابی...!

 

 باد می آمد و هوا صاف بود...

 آنقدر تمیز و شفاف بود آسمان که چشمانت را میزد...

 اما تصمیمی بود که باید زودتر از این ها گرفته میشد..

و چه خوب که در این زمان...

یعنی زمانی که نه هوا ابری بود و  نه بارانی ....

نه برفی...

فقط سوز بدی داشت هوا ...

مهم نبود...

یعنی کلا چیزی مهم نبود که سوز هوا بیاید این وسط برای خودش مهم شود...

همان آسمان آبی مهم بود...

من مهم بودم...

ذهنم مهم بود...

طناب کنفی مهم بود...

درخت گلابی مهم بود...

و شاید آن دور دست ها یک درخت توت...!

باید رها میشدم...

خوب اعتراف تلخی است اینبار خیلی سخت تر بود...

بارها تا این جای کار را آمده بودم ولی پشیمان  میشدم...

پشیمانم میکردی...

یه جور دودلی بی مصرف...

تردید نام بهتری است...

ولی این بار نه تردیدی بود..نه پشیمانی...

چاره ای نبود...

زندگی میخواست...

افسانه ها میخواستند...

داستان های کودکان یک چیزش کم میآمد اگر اینطور نمیشد...

زمین و زمان هم انگار شاید کمشان میآمد...

زیر درخت گلابی ایستاده بود....

نگاهی به خودش کرد..

یک...

یک...

آینه ی بیچاره...آینه ی دق ....آینه ی مرگ...آینه ی زهر...

هر چه بود ...چیز خوبی نبود لابد و گرنه تا به حال اتفاقات مهمتری میافتاد...

مهم تر از درخت گلابی و اسمان صاف و حتی ان درخت توت دور دست ها...

از درخت گلابی بالا رفت...

طناب کنفی را پیچید به یکی از شاخه های محکم درخت....

یک دایره درست کرد درست به قطر جمجمه اش...

گردنش را توی دایره  طناب کنفی اش کرد و از درخت آویزان شد...

آخ که چه احساس لطیفی بود...

به دار زدن ذهن...

به دار زدن خود از درخت گلابی مطمئنا جذاب تر از به دار آویخته شدن از درخت توت است...

سالها همانطور از درخت گلابی آویزان ماند...

خدا برای اینکه گناه به دار اویخته شدنش را ببخشد ...

به یک گلابی تبدیلش کرد...

اما مثل گلابی های معمولی نبود...

گلابی با مزه ای بود که قدرت سخن گفتن داشت و اندیشیدن...

ولی طفلک همیشه به بالاترین شاخه ی درخت آویزان بود و مردم چون میدانستند

گلابی قدرت حرف زدن دارد ...

برایشان درخت گلابی حالتی تقدس گونه داشت...

شاید اغراق نباشد ولی درخت گلابی را میپرستیدند...

روزی دختری از آن محل میگذشت...

راه زیادی امده بود و گشنه اش بود...

درخت گلابی را دید و چشمش به آخرین گلابی روی شاخه ی درخت افتاد..

از درخت بالا رفت و چون گلابی ما هم در خواب بود ...

قبل از بیدار شدن توی معده ی دختر بود و ...الی آخر...

هچ کس نفهمید که گلابی کجا رفت...

دختر مسافر بود و از این شهر به آن شهر در حال سفر...

سالها بعد دخترک خودش را از درخت توت حلقه آویز کرد...

حالا درخت توت درست افتاده وسط حیاط خانه ی ما...

خدا را شکر...

دیروز تمام برگ هایش ریخت...

و گرنه چه مصیبتی داشتیم با آخرین توت شاخه ی درخت توت...!

                                    **********

نتیجه گیری آخر هفته :

آدم ها عوض میشوند...

یکی از انها خود من...

چقدر از ارده و شیره بدم می آمد...

یک ماه است عاشق ارده شدم با عسل...

من که عسل  هم دوست نداشتم...

و حالا مادرم میگوید نخور دختر جوش میزنی...!

آدم ها در عین ایستایی نسبی و ظاهری که از خودشان بروز میدهند...

به شدت متغیرند...

شاید همین باعث شده من این ترم اصلا نگران درس های تلنبار شده ام نباشم...

ای وای ساعت ۲ شد من هیچی نخوندم...

تا استرس نکشته منو فعلا شب همگی خوش...

                                             *********

افکار خود تخریبی ذهنم دارد مدام نهیب میزند این چرت و پرت ها چیه که نوشتی...

افکار خود شیفته ی ذهنم میگوید خیلی هم دلتون بخواد ....!

 

درمان افسردگی صد در صد تضمینی بدون عواض جانبی...!

 

ابتدا به ساکن چشم ها را بسته و نفس عمیق میکشیم...

بعد ذهنمان را خالی میکنیم....

منظورم از خالی دقیقا خالی است...یک فضای خالی بدون هیچ تصوری...

اگر حین انجام این کار پیش چشمانتان که بسته است رنگی نبینید یعنی با موفقیت

این مرحله را پشت سر گذاشته اید....  

سعی کنید این عمل را یعنی به هیچ چیز و هیچ کس فکر نکرن را از روزی ۵ دقیقه آغاز و در

نهایت به روزی ۵ ساعت برسانید...

آن وقت شما تازه می شوید مثل من که در هیچ کجا و در هیچ زمان به سر میبرم...

دقیقا همان جایی است که عرفا  از آن به عنوان عالم هپروت  در بعضی از رساله هایشان

استفاده کرده اند...

حالا چشمانتان را آهسته باز کنید و مستقیم بروید زیر دوش آب گرم...

منظورم از گرم دقیقا آن دمایی است که نه بسوزید نه یخ بزنید...

سرتان را مثل همیشه شامپو بزنید و کارهای همیشگی تان را انجام دهید...

فکر های آزار دهنده تان را ببینید که با کف روی سرتان مخلوط شده و با آب کشی کردن

واردسوراخ کف حمام میشود....باز هم به هیچ چیز فکر نکنید...

زمان متوقف شده و شما در هیچ کجا به سر می برید...

سعی کنید هنگام لیف زدن یا کارهایی که با آب سر وکار ندارید شیر آب رابسته و اخلاق پس قردادی

یا همان اخلاق جهانی تان را در وجود خویش تقویت کرده و یاد عکس ها و فیلم های مردم آفریقا

بیفتید که با سطل آب را جا به جا کرده و شاید حمام کردن برایشان به یک رویا مبدل شده باشد...

البته هنوز در ایران خودمان روستاهایی یافت میشود که دچار یک همچین وضعیتی هستن...

متاسفانه...اگر طرح هدفمند کردن یارانه ها بگذارد...!

حالا از حمام بیرون آمده اید ...

قبل از آنکه لباس تنتان کنید با همان حوله ٬ لنگ...یا هر چیز دیگری که خودتان را با آن خشک می کنید

 یک دقیقه....

بنشینید و به چکه های آبی که از موهایتان میچکد خیره شوید...

حالا بلند شوید یکی از آهنگ های جواد یساری را بلند بگذارید...

اگر به آهنگ "لب تشنه " دسترسی دارید که چه بهتر اگر نه سعی کنید یک آهنگ از

آهنگ های جواد یساری را پیدا کرده با آن تا میتوانید برقصید...!

هر چه درقصیدن از حرکات ابتکاری تری استفاده کنید هم خودتان بیشتر لذت میبرید

هم بیشتر ذهنتان از افکار مزاحم دور می شود.

مثلا کله ی مبارک را به شدت به این ور و آن ور تکان دهید...

این کار ۲مزیت دارد :

۱)آب موهایتان گرفته میشود

۲)ذهنتان و مغزتان یک تکانی میخورد و از افکار کلیشه ای دور میشود...

فقط سعی کنید روی میزتان کاغذی نباشد که با روان نویس رویش نوشته شده باشد یا طرحی...

عکسی ... پوستری ....بروشوری...کارت پستالی...نامه ای...دردی...کوفتی...زهر ماری...

که آن وقت با ید تمام این اعمال را از اول انجام بدهید تازه آیا اثر کند آیا نکند...

حالا به آرامی تمپویتان را به نقطه ی آغازین برسانیدو این کار را با گذاشتن

یک موسیقی ملایم انجام دهید...برای این بخش آهنگ های " مسعود شعاری "پیشنهاد میشود...

حالا لباس تنتان کنید...و از آنجاییکه این اعمال قبل از ساعت به  خواب رفتنتان باید انجام شود

یک لیوان شیر بخورید ..اگر شیر ندارید ...یک لیوان آب از شیر برداشته نوش جان کنید...

یک نفس عمیق بکشید و بدون اینکه به چیزی فکر کنید بروید روی تختان دراز بکشید به

حالت طاق باز...دستها از دو طرف شُل و وارفته درست مثل لاشه پاها به عرض شانه باز....

چشم هایتان هم که مسلما دوخته شده بطاق...

همین طور بدون اینکه پلک بزنید به طاق نگاه کنیدتا اشک از چشمانتان سرازیر شود...

هدف ما در این تمرین این است که فکر نکنید...

پس تا خوابتان ببرد میتوانید به این مسئله فکر کنید که آن شخصی که اطاق شما را رنگ زده

از نردبان بالارفته است ایا؟

نردبان چند پله داشته؟

رنگرز روی کدام پله ایستاده و رنگ زده؟

اهل کجا بوده اصلا؟

جوان بوده یا پیر؟

مجرد بوده یامتاهل؟

زن مُرده بوده یا زن طلاق داده؟

رنگ لباسش به هنگام دامادی چه رنگی بوده؟

کفش پایش بوده یا دمپایی؟

اگر کفش بوده چند سوراخ داشته؟

اگر دمپایی بوده لا انگشتی بوده یا ساده؟

خوشگل بوده یا زشت؟

چاق بوده یا لاغر؟

....؟

اگر همینطور پیش بروید تا قبل ازخروس خوان یا حالا بعدش پلک هایتان سنگین شده و ما خواب

شیرین و آرامش بخشی را برای شما دوست عزیز و افسرده آرزومندیم...!

اگر احتمالا یک درصد خوابتان نبرد بلند شوید به حالت نشسته انگشت کوچک تان  را

توی سوراخ گوشتان کرده و بعد انگشت شصتتان را توی سوراخ دماغتان کنید...

این کار ۲ مزیت دارد :

۱)اگر چیزی دستگیرتان شد که سریع به پزشک مراجعه کنید شما دچار

عفونت های گوش و حلق و بینی هستید...

۲)اگر چیزی عایدتان نشد شما در سلامتی و بهبودی کامل به سر میبرید و میتوانید حالش را ببرید...!

واین شعرم با خودتان زمزمه کنید مال جواد یساریه...

                                         من نه چنانم که تویی

                                        تو نه چنانی که منم...

راستی اگر به آهنگ های جواد یساری دسترسی ندارید میتوانید از مراکز معتبر و سی دی فروشی های

سراسر میدان  انقلاب تهیه کنید...

حق کپی رایت هم که مثل همیشه با شماست...چون هدف ما  رضایت شماست...!

 

     در گوشی :

"من شب ها بالشم را از فکر کردن زیاد خیس میکنم...

باید ذهنم را پوشک کنم ...

و گرنه همه جا را به نجاست میکشد...

تو ذهنت را درگیر من نکن...

خودش ٬خودش را خوب میکند..."

 

یک پیاله اسپرسو...

 

هوا طوسی است...

شاید هم خاکستری...

از آن روزهای نمناک و سرد ...

خاصیت این فصل است..

دلمردگی..!

کلاغ ها لای شاخه های لخت و عریان شده ی درختان خوب جولان میدهند...

کله ی سحر...

ساعت ۱۲ بعدز ظهر است....

با این توصیفات...

دلت نمی آید از زیر پتو بیرون بیایی...

پتو را  تا زیر دماغت بالا کشیده ای...

با انگشتان پایت هم انتهای پتو  را گرفته ای که از روی پایت کنار نرود...

بس که این پتوها کوتاهند...!

چون تازه گی ها به این نتیجه رسیدم که زیادی ام بلند نبودم...!

به هزار ضرب و زور بلند میشوم...

که اگر جیش نداشتم بدم نمی آمد تا ساعت ۱ شاید هم ۲ همانطور زیر پتویی که تا زیر

دماغ کشیده ام ....از لای پرده ی اطاق...

درخت توت وسط حیاط را نگاه کنم و از لا به لای شاخ و برگ های زردش چشم بدوزم به آسمان

خاکستری که معلوم نیست چی توی کله اش است که نه می بارد نه خورشید را

نشانمان میدهد....

پاهایم را که انگار وزنش چند برابر شده را از زیر پتو بیرون میکشم...

میگذارم روی زمین...

به انگشت های پایم نگاه میکنم..

شروع میکنم به شمردن...

هنوز هم همان ده تایی است که از اول بوده...

با این تفاوت که زیر ناخن کوچک پای چپم کبود شده ...

دیروز خورد به پایه ی میز وسط حال...

دنبال عینکم میگردم...

چشمانم را ریزمیکنم وچشم میاندازم به دور و برم...

نیست...

شاید بشود با اطمینان گفت یک انسان عینکی یک پنجم عمرش را دنبال عینکش

میگردد که اگر مثل من آدم حواس پرتی باشد این میزان وقت تلف شده به یک سوم هم

میرسد...

پتو را روی تخت جا به جا میکنم...

۲ عدد کتاب میافتد روی زمین...

چراغ ها را من خاموش میکنم "زویا پیرزاد" ٬ تفکر و زبان "سید کامران علوی "

دولا میشوم برشان میدارم...

میگذارم روی میز کنار لیوان چایی دیشبم...و یک کاسه که بستنی نسکافه ای ماسیده به

دو دیوارش...چند کتاب که دمر افتاده اند..ماشین حساب و گوش پاک کن و یک بسته ی استوانه ای

مداد رنگی۱۲ تایی...چند تا هم دی وی دی که روی یکی از آنها نوشته " eyes wide shut

فیلم خوبی بود هفته ی پیش دیدمش تام کروز خب توانسته بود نقش مردی را که میخواهد

خطر کند را در بیاورد...و جالب بود صحنه ای از فیلم که تازه از بند خانواده مثلا رها...

خوب باید کل فیلم را تعریف کنم...خودتون برین ببین دیگه والا...

عینکه نیست...دست میکنم زیر بالشم ...۲ عدد دستمال دماغی است...

خوب سرما خورده ام دیگر ...اه و اوه نداره..سوسولا...

سرماخوردگی هزار و یک علت دارد که یکی از این علت ها افسردگی است...

و من هم به دلیل خط بالا سرماخورده ام....

مینشینم روی زمین سرم را میکنم زیر تخت...

یک جوراب سفید لوله شده...۲ عدد جعبه ی کفش ...

یک شمع نصفه سوخته...

یک کاغذ کاهی و یک مداد...

باید کار بامداد باشد...

روی کاغذ با خط بد نوشته :

دختری لاغر اندام پیچیده در پالتوی مشکی رنگش....

در امتداد راهی پر پیچ و خم در حال رفتن است...

دستانش را توی جیب پالتویش کرده..

شانه هایش را بالا آورده و دهان وبینی اش را زیر شال گردن زرشکی و مشکی اش

پنهان کرده...

هرچند ثانیه یک بار دهانش را از پشت شال گردنش بیرون میآورد

آه عمیقی میکشد...

آنقدر آه هایش عمیق است که تو هر لحظه فکر میکنی در پسش هیچ دمی نیاید..

یعنی جان از تنش کنده شود...بس که با هر سلول و مویرگ بدنش دی اکسید کربن ها ی

توی ریه اش را به بیرون پرتاب میکند...

میرسد به دوراهی...دست راست یک درخت چنار هست....که پسری بلند بالا ایستاده

زیر درخت و پوزخند فاتحانه ای بر لبانش خشکیده...

دختر به آرامی نزدیکش میشود...

آنقدر نزدیک که  دی اکسید کربن های وجود دیگری را میبلعند...!

دختر کاغذی توی دست پسر میگذارد و میرود...

پسر کاغذ را باز میکند ..با خطی درشت ...نوشته است..

                       " فکر میکنی پیروز شدی....!

                        در کدام بازی....؟!

                         بازی که هیچ گاه شروع نشده بود...!!!!!!!!!!!!!  "

       

   حالا پسر ایستاده کنار درخت...

 همینطور مات مانده...

کم کم شانه هایش خمیده میشود زیر بارانی که چند لحظه ای است شروع شده...

عابر خوش ذوقی در حین رد شدن عکسی از پسر میگیرد...

که در بخش عکس های آزاد فستیوالی در لهستان جایزه ی اول را میگیرد...

حالا عکسش اینجا...در خانه ی هنرمندان پیش روی من است...

میروم کمی عقب تر....

ازدور عکس را نگاه میکنم...

یک لانگ شات استثنایی...

با موسیقی تیتراژ پایانی هری پاتر...!

                                            **********

عینکم توی آشپز خانه بود...

کنار ظرف هایی که دیشب خشک میکردم...!

 

 

اتفاقات یک روز ساده ی معمولیه معمولی....!والبته نیمه ابری تا قسمتی آفتابی...!

 

 دیشب چقد خواب دیدم...

و هر بار که از خواب می پریدم و دوباره میخوابیدم یک خواب جدید میدیدم....

یک جاهایی کسی داشت من را فحش میداد...

این کیبورد هم که انگار قدیمی شده...

بعضی حروف را نمیزند..

و من مجبورم کلمه به کلمه چشم بدوزم به صفحه ی مانیتور اشتباهی چیزی تایپ نشود.

کلا تایپ کردن را به نوشتن بر روی کاغذ ترجیح میدهم...

۱)چون همیشه با یک موسیقی آهنگی  متن مینویسم و حرکت انگشتانم را با ریتم آهنگ

هماهنگ میکنم...

۲)تایپ کردنم به سرعت افکاری که از ذهنم عبور میکنند نزدیک تر است...

و حالا این کیبورد قدیمی از ذ هنم عقب مانده...

هر چند امروز چیز زیادی در ذهنم نیست...

یک سری اتفاقات روزانه...

خواهرم دارد نقاشی میکشد برایم جای بچه ی شش ساله مثلا...

که انقدر بد کشیده فک کنم باید سن بچه را به سه سال برسانم...

حالا باید نقاشی را تفسیر کنم...

چند عکس هم بگذارم جلویش بگویم داستانش را بساز ...

همان آزمون اندریافت موضوع معروف خودمان....

بعد همه را که نوشتم بذارم لای تلق بعد شیرازه را بکشم رویش تا کاغذهایش ولو نشود...

بعد فردا صبح ببرم دانشگاه تحویل استاد بدهم...

آیا قبول کند آیا نکند...

پامچال هم نزدیک یک هفته است هر روز ۲ عدد بستنی میخورد...

میخواد افسردگی نشه...

بچم افسردگی فصلی داره...

زمستونا اینطوری میشه....

بامداد هم که همین دور و براست...

رفته زیر تخت یک شمع روشن کرده صادق هدایت میخونه...

حالش از همه باید خراب تر باشه این روزها...

میخواد به روش نیاره و فیلم بازی کنه که همه چیز خوبه...

و این زور زدنش برای خوب بودن نشون دهنده ی حال خرابشه...

درست مثل زمانی که برای فرار از احساساتمون شروع میکنیم به دری وری گفتن و

شر و ور گفتن...کاری که در آن بسیار حرفه ای میباشم...

امروز یهو یاد قدیم تر ها افتادم...

۵ سال پیش که جواب کنکورم آمد...

مهندسی منابع طبیعی قبول شده بودم..

پدرم چقد ذوق کرده بود...

همه چیز آماده بود برای اینکه من امروز  مهندس باشم...

اما در آخرین لحظات نظرم عوض شد...

تصمیم گرفته بودم روانشناس شوم...

رشته ی تحصیلی ام در دبیرستان تجربی بود...

حوصله ی خواندن عربی را نداشتم و گرنه باید همان سالها انسانی میخواندم...

اما عاشق فیزیک و زمین شناسی بودم...

همیشه فرمول های جدیدی برای خودم در حل مسایل فیزیک می ساختم...

یادش بخیر آقای سرداری آن سالها چقد تحویلم میگرفت...

استاد فیزیک پیش دانشگاهیمان بود ...و اولین روز کلاس آنقدر سریع مسئله ها را حل کردم

و جواب تست ها را دادم که آمد بالای سرم گفت چطوری حل میکنی ...

و دفتر من بود که سفید سفید...بدون هیچ راه حلی...

خوب من ذهنی حل میکردم مسایل را...

و سرداری برای اینکه حواس بچه ها پرت نشود میگفت گزینه ی درست را بانگشتانت

فقط به من نشان بده...

خاطرات  خوبی بود...

کاش قدر آن روزها رابیشتر میدانستم...

کاش....!

با تمام این احوالات قید کنکور را زدم...

و تصمیم گرفتم وارد دانشگاه پیام نور شوم...

روانشناسی آنقدر جذابیت داشت تا عشق به فیزیک و زمین شناسی را از یاد بردم...

و عشق جدیدی را جایگزین آن کرد و آن هنر بود...

ناگهان خودم را شیفته ی رادیو دیدم...

عاشق گویندگی بودم....عاشق این بودم که دیده نشوم...اما صدایم افتضاح بود...

تصمیم گرفتم بنویسم...خیلی اتفاقی...اتفاقی چیز خوبی از آب درآمد...

میگویم اتفاقی چون آن موقع برایم بازی رادیو مهم تر از هر چیز دیگری بود...

بعد شیفته ی تئاتر شدم...

 انرژی ام را گذاشتم برای اینکه یک بازیگر خوب تئاتر شوم...

به نظرم میآمد که روحم را آرام میکند...

اما بعدها فهمیدم آشفته تر و متلاشی ترم کرد...

اما تئاتر مثل اعتیاد است....

با اولین پک معتادش شدم...

نمیگویم تئاتر به من چیزی نداد...

داد..

خیلی چیزها داد...

اما خیلی چیزها را هم گرفت...

و نمیدانم چزهایی که از دست دادم به داشتن چیزهایی که الان دارم میارزد...!!!؟؟

پامچال هر روزتمرین تمرکز میکند...میخواهد بازیگر شود...

جلوی آینه ادا اطوا در میآورد...

اعتماد به نفسش پایین است....پر رو نیست...جاه طلب هم نیست...

هیچ یک از خصوصیت های یک بازیگر را ندارد...

 دلم نمی آید بهش بگویم تو هیچ وقت بازیگربزرگی نمی شوی...

میگذارم تمرین بدنش را بکند...

بامداد از زیر تخت بیرون آمده او هم دارد تمرین میکند...

آهنگ ملایمی میگذارم ۳ تایی با هم دور اطاق با ریتم آرام راه رویم...!

                              *************

من اشتباهی شدم...

من شاید....

من باید...

من اگر...

من ...

کاش مداد رنگی بودم در دست کودکی خردسال...

که انقدر میتراشیدم ...

تا زود تمام میشدم....

                            ********

"هنر برای هنرمند رنجی است که با آن خود را برای گرفتار شدن در رنجی دیگر نجات میدهد...

هنرمند غول نیست ٬ بلکه پرنده ای کمابیش رنگارنگ در قفس وجود خود.

من پرنده ای کاملا غیر عادی هستم.

یک زاغچه هستم.

یک کافکا.

زاغچه ای هستم که دلش میخواهد در شکاف سنگ ها گُم شود..."

                                                                                          فرانتس کافکا

 

                                          UNrealistic optimism

 

پله های زیاد...

 راه پله ی تاریک...

طبقه ی دوم جارو برقی میکشد...

ماشین لباسشویی دارد زور میزند تا اب لباس ها را در اورد...

دخترکی بلند بالا ...زیبا...با موهایی خرمایی که از بلندی قوس کمرش را می پوشاند ...

از پله ها پایین میدود...میرسد به من که هنوز انگشتم را روی زنگ طبقه ی سوم نگذاشته ام...

خط بین دو سینه اش پیداست...

چشمانش خمار ...عسلی رنگ ...دقیق تر که میشوی رگه های سبز هم تویش میبینی...

چشم میدوزد در نگاهم...

میدود ته کوچه ی درازی که احتمالا باید برسد به ولی عصر...

میدوم دنبالش...

شالش را بدهم ...

میرسم ته کوچه ...

دو دزد دارند درب پراید یشمی رنگی را باز میکنند...

وجدان اخلاقی...

ترس از کشته شدن ...

گشنگی شکم دو دزد من را به بی خیالی سوق میدهد و سرنوشت...

شاید هم قسمت...

میرسم ته کوچه بن بست است...

ناچارا برمیگردم...

۳ مرد با پالتوی خاکستری رنگ از دور می آیند...

خودم را جم و جور میکنم و در ذهنم شعر یه توپ دارم قل قلیه را با صدای آرام میخوانم...

توپ قل قلی وسط کوچه لت و پار میشود...

کیفم را میگیرند...

اسمم را می پرسند الکی میگویم ساغر...ساقی...سارا...

باید همین ها می بود...چند سال پیش شنیدم عاشق دختری است به اسم ساغر...

اما باز با این احوالات عاشقش شدم...

شناسنامه ام را از توی کیفم در میآورد...

اسمم را بلند میخواند...

بعد با لحن وحشیانه ای میگوید خودشه...

بزنیدش...

تا جان در تن دارم کتکم زدند...

تا به حال شاید فقط در فیلم ها دیده بودیم و بعضی تظاهرات آزادی خواهانه که چطور مردم کتک

میخورند...

این بار صورتم زیر مشت و لگد دو مرد دارد از جا در میرود...

دو دزدی که سر کوچه دیده بودمشان با قفل فرمان ماشینی که دزدیده اند به سمتم میآیند ونجاتم

میدهند...

و به سرعت دور میشوند...

کیفم را بردند...

یک کیلو کاغذ کاهی آ۴ و دو عدد مداد کنته...با من گنجشک نیستم مصطفی مستور و

نزدیک ۱۰ هزار تومن پول بی زبان را بردند...

حالا به جهنم...

نگران دماغم هستم که خون از تویش میریزد روی لبم...

و هوا انقدر سرد است که از خون لبم بخار بلند می شود...

دنبال عینکم میگردم نیست...

کمی انطرف تر افتاده شیشیه هایش خرد خاک شیر شده...

خودم را میتکانم ...

میرسم به مترو...

پشت سر زنی با قد بلند که ساک بزرگی در دست دارد که احتمالا شورت و سوتین و جوراب و...

گل سینه و گل سرو خنزل پنزل های دیگری را برای فروش دارد از در مترو رد میشوم...

نگهبان می بیند دنبالم میکند...

میدوم ....

دنبالم می آید...

من فرار میکنم....

پشت کپسول آتش نشانی ایستاده ام ...

پسر معلولی روی پای مادرش نشسته به من نگاه میکند...

چشمانش را می بندد....

مرد نگهبان ناپدید میشود...

مینشینم روی صندلی....

قطاری از روبه رو می اید...

کوپه ی ۱۰۱۵ زنی دارد پوست لواشکش را میکند...

کوپه ی ۱۰۱۶ زنی در آغوش مردی خفته ...

کوپه ی ۱۰۱۷ مادری خم شده روی صورت فرزندش و انگار لبانش را روی گونه ی فرزندش فشار میدهد...

کوپه ی ۱۰۱۸ مردی سرش را تکیه داده به شیشیه با دهان باز خوابش برده..کیسه ی انارش ولو شده...

کوپه ی ۱۰۱۹ دو دختر از خنده ریسه رفته اند در بغل هم...

کوپه ی ۱۰۲۰ زنی شورتی در دستش گرفته و از دو طرف میکشد...

چشمانم را میبندم...

باز میکنم...

فقط من مانده ام توی ایستگاه...

هیچ کس نیست....

قطار میآید....

سوارش میشوم...

ایستگاه آخر پیاده میشوم...

از عینک فروشی سر راه عینک هایش را قیمت میکنم....

همه جا تار است...

بدون عینک انگار از پشت شیشه ای مه گرفته بیرون را تماشا کنید...

یک همچین حالی است...

بر میگردم سمت مترو شال صورتی دختر را جا گذاشته ام....

از پله ها پایین میروم...

قطاری می آید...

پشت سر هم از بچگی ام تا جوانی ام مرور میشود....

از روزی که یادم میآید تا روزی را که یادم نمیآید...

همه از جلوی چشمانم مثل برق رد میشود...

پیری ام نیمآید...

یک قطار ...

دو قطار..

سه قطار...

خبری از پیری ام نیست...

خبری از شال صورتی دخترک هم نیست...

مینشینم روی صندلی...

انگشت شست دست چپم را میجوم...

و انگار ندایی در دل به من میگوید پیری ات را نخواهی دید...

از سرما میپرم...

هنوز آن بیرون پشت پنجره باران میبارد...

شیشه ی پنجره را مه گرفته...

پتوی دیگری میآورم رویم میکشم...

گوشه ی پتو در تاریکی میخورد به چیزی ...

صدای شکستن لیوانی میآید ...

از تخت پایین میآیم روی زمین دو جفت دندان مصنوعی افتاده ...!

 

سیب قرمز نازیدن ....

 

 هیچ وقت خودم را با چیزهایی که از من جدا هستند سرگرم نکرده ام....

  از بچه گی هم همین طور بودم ...

  هیچ گاه برای مبصر شدن به خودم نبالیدم....

 هیچ وقت اسم هیچ کس را به خاطر اینکه مبصر بودم پای تخته ی سیاه توی بدها ننوشتم...

 همین باعث می شد مبصری ام پشت سر هم تمدید شود...

 ولی باز هم هیچ وقت از مبصر بودنم سو ء استفاده نکردم...

 شاید مجبور می شدم معمولی تر هم باشم...

 چون دوست نداشتم از من حساب ببرند فقط به خاطر مبصر بونم...

بعدها که بزرگ تر شدم فقط دنبال این بودم که خود واقعی ام کیست...؟

مردم همین چیز هایی را که من حس میکنم را حس میکنند...

 یا فقط من حس میکنم...؟

 نمیدانم باهوش تر از ادم های دورو برم بودم یا کم هوش تر...

 ولی اتفاقاتی که پیرامونم می افتاد تلنگری بود برای اینکه تفاوت فاحشی بین من و بقیه ادم ها هست...

به مثبت بودن و منفی بودن این تفاوت کاری ندارم...

داستان از آنجا شروع می کند به بی فعل شدن و لق شدن که این تفاوت که روز به روز به حضورش در

زندگی ام پی میبردم بیشتر باعث دردسرم میشد...

تفاوتی که صرفا از خود بودن بیش از اندازه ام نشات میکرد....

آنقدر به خودم چنگ انداخته بودم که روحم زخم و زیلی و فرسوده شد....

 دیگر خیلی ادم های دور و برم  آنطور که باید و شاید  رویم حساب نکردن...

 هیچ کس نفهمید که این همه خود بودن برای این است که من بدم می آید کس دیگری باشم...

 یا ادای کسی را در بیاورم...

 چون خوب یاد گرفته بودم برای متفاوت بودن راهی جز اینکه خودت باشی...

خود حقیقی ات وجود ندارد....

 اما این خود حقیقی بودن گاهی وقت ها به ضررم تمام شد ...

بعضا باعث ضربه های عمیق روحی...معنوی...جانی...و گاهی مالی شد...

مثالی عرض میکنم تا بیشتر متوجه عمق فاجعه شوید...

در کلاس اول دبیرستان درس میخواندم....

یک روز یکی از دوستانم گفت میروی بوفه برای من هم ساندویچ بگیر...

همان روز من برای نیمی از بچه های کلاس خوراکی خریدم...

چون کلاسمان طبقه ی دوم یک ساختمان ویلایی بود و بوفه در زیر زمینش بود...

و من بارها این پله ها را رفتم و آمدم....

تا آخر سال هم وضعیتم همانی بود که بود...

یعنی تا اخر سال رویم نشد بگویم خودتان بروید برای خودتان خوراکی بخرید...

البته این مشکل مربوط به خود بودنم نیست...

بلکه از مظلومیت من در ان سالها حکایت میکند و احتمالا خر بودنم...

و تمام این ها به مشکل های بزرگ شخصیتی ام بر میگردد که من هر فشاری می اورم تا

برطرف شود نمی شود که نمی شود...

دوست دارم سنگ دل شوم....بی رحم شوم...بداخلاق و فس فسی شوم...

خودم را بگیرم...چس کنم....لوس کنم....

و هر بار این تصمیم را میگیرم با انرژی بیشتری در راه اوسکولیت قدم بر میدارم....

 باور کنید من هیچ تعارفی با هیچ یک از ادم های دورو برم ندارم....

شما وبلاگ آدمی را میخوانید که روحش را ذهنش را پیش روی شما عریان کرده...

در برخوردهایم هم همینطور برخورد میکنم...

ترجیح میدهم روحم را خالصانه جلوی شما بگذارم و به ظواهر دنیوی و اخروی مخشوشش

نکنم...

چون هر چه هم که فکر میکنم چیزی ندارم برای آنکه خودم خودش را به آن بنازد و افتخار کند...

خودم ترجیح میدهد بیشتر به سیب قرمزی که دستش داده ام بنازد...

همان سیب قرمزی که سالها حتی یک گاز هم به آن نزده...

و کرم های بدجنس خوب تغذیه کرده اند از سیب قرمزم بی آنکه خودم جیک بزند...

یک بیت شعری است خیلی به انتهای این متن میخورد...

به دو دلیل نمینویسمش ...

۱)معنای گربه دستش به گوشت نمیرسید میگفت پیف پیف بو میدهد را میدهد...

۲)ممکن است یک عده به خودشان بگیرند...

۳)...

۴)هوا ابریه ...

۵)کاش یه برف حسابی بیاد تا دلش باز شه...

۶)خدایا با من قهری...؟

۷)امروز بعد از دو ماه میرم پیش دکترم...خداکنه من و از مطبش پرت نکنه...چون وقتم یک ماه پیش بوده..

۸)کلاغا گُم شدن....

۹)خوش بگذره...

۱۰)...

۱۱۹)کاش زودتر میفهمیدم...!

۱۲۰)خدافظ....من برم یک کم درس بخونم...!

۱۲۱)نمیدونم چرا گلوم میسوزه....فک کنم دارم سرما میخورم...خدا به خیر کنه...

۱۲۲)منصوره کجایی؟!

۱۲۳)هیچی ولش کن...شاید هیچ وقت بهت نگفتمش...

 

کوچه تنگه ..بله..خوب عروس واز یه کوچه ی دیگه ببرید والا...!

 

 بله...

 درست حدس زدید من جز ان دسته از آدم های خانواده دوستی هستم که صرفا به سفر میروم

 تا اگر خدای نکرده زبانم در حلقم گره بخورد انشالا ...اگر تصادفی چیزی شد من هم باشم...

تا بعدها افسوس نخورم که ای کاش من هم در صحنه بودم تا دسته جمعی سقط شویم و

 به آرزوی دوران کودکی ام برسم...و علت دیگرش سوژه های نابی است در سفر برای نوشتن

که اگر با چشم و دلی باز به آن نگاه کنی میتوانی تا یک سال ذخیره های ذهنی و مغزی ات را

 انباشته کنی...

این متن به شدت در ذهنم طولانی است ولی برای سر نرفتن حوصله ی خواننده به چند خطی

غنیمت کرده حالا شاید بعد ها سفرنامه ای در این باب تحت ۳ جلد مجلد شده روانه ی بازار ساختم

 که انشالا تعالا ما را از این وضعیت رکود نجات دهد...

سفر شروع می شود مثل همیشه دلت نمی آید دل بکنی از کتاب های نصفه خوانده شده..

کیبورد نازنینم...دل بی قرارم....و درس های تلنبار شده ام...

نشستم درس میخوانم تا بقیه حاضر شوند مادر محترمه با لحن کنایه میگوید الان چه موقع درس خواندن

است...؟راست میگوید ولی خوب به شدت عقب مانده ام از درس ها این روزها...

شاید از خیلی چیزهای دیگر هم عقب مانده ام...

کلا من یک عقب افتاده ی اسکیزوفرنی هستم که به شدت  دارد به مغزش فشار میآورد تا به

دیوانه خانه منتقل نشود...

سفر از یک نقطه آغاز می شود و آن لحظه ای است که بند کفشت را دور مچ پایت یک دور

میچرخانی و گره محکمی میزنی ...کلا تمام سفرها با بستن بند کفش آغاز و با باز کردنش

پایان میپذیرد...

نزدیکای ظهر است راه میافتیم شب میرسیم...

یک سفر طولانی با رانندگی پدر محترم که به قول فامیل های مادرم هر روز دارد امتحان گواهینامه پس

میدهد انگار...

فامیل های مادرم به شدت بامزه تر ...خودمانی تر..بی شیله پیله تر هستند و شاید یکی از دلایل

رفتن به همچین سفری همین باشد....

اینجا در محله های قدیمی زنجان ...خانه هایی به قدمت ولادت یافتن جدمان موجود است که

وقتی می خواهی از دستشویی هایش استفاده کنی به توبه کردن میافتی و ترجیح میدهی

از نوشیدن آب و چایی خودداری کرده تا یخ زدن جیشت را به چشم نبینی...!

بله دستشویی ها بیرون خانه است آن هم کجا ته حیاطی پُر از دارو درخت و سوز باد است که

به صورتت میخورد ولای شاخه های خشکیده ی درختان میپیچد و من در ذهنم خودم را جای

اون دختره بود که عاشق یه پسر خون آشام شد که بابای پسره دکتر بود و کلا یه خانواده ی خون آشام

بودن که هر وقت به نور خورشید نگاه میکردن تنشون برق میزد و اسم فیلمه یادم رفته با اینکه

۲ بارم دیدمش..خدایا...چی بود...؟

یادم نمیاد حالا من خودم و جای بازیگر دختره گذاشتم و دوست  داشتم در تصوراتم پسر خون آشام

سر بزند و علی رقم میل باطنی ام دندان های تیزش را توی شاهرگم فرو کند و خون بدنم را ذره ذره

بمکد تا من هم ذره ذره تبدیل به خون آشام دیگری شوم که عمر نوح داشته باشد و رویین تن...!

ذهنم تازه گی ها انقدر عجیب شده که خودم هم باورم نمی شود این روزها من واقعی کیست...

این ذهن...؟این جسم...؟این روح...؟

خودم را گُم کرده ام مثل ایستگاه قطاری پُر ازدحام که تو ساک حاوی مواد مخدرت را توی دستشویی

جا میگذاری و تا برگشت از سفر بیچاره میشوی از تن درد...

عروسی به سبک متفاوتی اجرا میشود....

از خانه ی عروس شروع شده و تا رسیدن به خانه ی داماد پایان میابد...

آخ که چقدر رقصیدم...

در حالیکه اصلا هم بلد نیستم...

حرکاتم شامل سیب چیدن ...باز کردن چراغ از سقف و خلاصه ترکیب کردن یک سری

ورزش و نرمش با حرکات طبیعی و روزمره ی زندگی بود که چیدن گندم از گندم زار را فراموش کردم...

و گرنه شاید یک عده از خنده به حالت سکته میافتادند و من دلم نمیآمد یک روز خوش را به روزی

بد مبدل کرده و فیتیله ی شیرین بازی ام را به حد مجاز و گاهی زیر خط مجاز کشاندم...

از آن طرف یکی دیگر از پسران پسر دایی مادرم چند سالی است دلش من را میخواهد...

اما من اصلا دلم او را نمیخواهد...چون شبیه مانکن های پشت ویترین مغازه ها میماند و آنقدر

زیباست که من هیچ دوست ندارم وقتی یک شکم زاییدم و کمی از ریخت و قیافه افتادم او تازه ترگل و

جا افتاده تر بشود و همه ما را با انگشت نشان دهند که حیف این پسر....

البته آنقدر خوشگل هست که شب عروسی مان با تمام آرایش های مزخرف و سنگین روی صورتم باز

هم مهمان های خاله زنک بنشینند و بگویند پسر سرتر است....

یعنی من وقتی می خواهم به ازدواجم فکر کنم تا تهش را میبینم از ان روست که به مادرم

رک و پوست کنده گفتم انقدر با مادرش ننشین یک گوشه صحبت کن که خیال برشان دارد من

هم از پسر خوشم آمده...والا یک دختر معتاد با ذهن پاره پاره...کجای قلب یک مرد زیبا میواند

بایستد...من فعلا ترجیح میدهم در لحظه زندگی کرده و در لحظه بمیرم...

پس فکرم را میدهم به شب عروسی ام که وقتی کله قند را روی سرم میسابند من تو دستشویی

در حال مواد زدن هستم...و وقتی عاقد میپرسد آیا وکیلم...خواهرم با صدای رسا بگوید عروس رفته مواد بزنه...

و عجیب از این تفکراتم لذت میبرم چون تنها چیزی است که همراهم است و همیشه دم دست و وقتی

اعصابم از جو و شلوغی بهم میریزد خودم را با آبنبات چوبی که ذهنم به دستم میدهد

مشغول میکنم و بعضی وقت ها که خیلی به حد بحرانی میرسم یک پازل هزار تکه جلویم پرت میکند که

تا صبح نمیگذارد بخوابم...

یعنی انقد ذهنم پدسوخته هست که هست ولی به شدت دوستش دارم ...

چون به شدت حواسش به من است و مواظبم...

عروسی تمام شد و من مثل همیشه ذهنم پُر از سئوال..ولی ترجیح میدهم مجلس عروسی ام به

شدت ساده برگزار شود چون ذهنم فرمان میدهد که ازدواج اصلش مهم است نه فرعیاتش...

توی ذهنم هنوز کلمه ها دارند میرقصند اما حال نوشتنشان نیست....

شما را تا همین جا رها میکنم تا به کارهای مهم ترتان برسید...

و فقط یک چیز را فراموش نکنید و آن اینکه گل های روی ماشین عروس هم گاهی سردشان می شود...

همین....!

 

ناخن هایم را ببوس...!

  چه کار داری...؟

   تو فقط ببوس...

   تک تک ناخن هایم را...

  تک تک انگشتان دستان و پاهایم را...

  ارزشش را دارد...

   قبل از انکه بمیرم...

  شاید بوسه ای هم روی پلک چشم چپم گذاشته باشی...

  پیشانی ام را فراموش کردم...

  مژه هایم ریخته....

   موهای سرم هم همینطور...

   دکترها می گویند سرطان....

   ببوس مرا قبل از انکه دیر شود...

   دکترها زمان زیادی را برای زنده ماندنم تخمین نزده اند...

   و من مانده ام توی اطاق سفید و تاریک و یخ زده ی شیمی درمانی...

  سرمی چکه چکه اب میچکاند توی رگ های خشکیده ی بدنم...

  لباس سفیدی تنم...

  ملافه ی سفید تری رویم...

  آماده می شوم برای مرگ....

  بی آنکه بترسم...

   فقط نگرانم...

 نگران فرزندانم...

  پامچال ایستاده آنسوی پنجره ی اطاق...

 ها میکند روی شیشه ...

  عکس آبنبات چوبی میکشد روی بخار شیشه...

 بامداد روی صندلی بیمارستان خوابش برده...

 مطمئنم ...چون اگر بیدار بود در حال شمردن موزاییک های کف راهروهای طویل بیمارستان بود...

  کاش میتوانستم آنقدر زنده بمانم تا بزرگ شدنشنان را ببینم....

  اشکم میچکد روی بالش سفید...

  چقدر کله ام کوچک بود و خبر نداشتم...

  امروز برای اولین بار خودم را در آینه دیدم...

  و آینه از ترس بر خودش لرزید...

 شانه ی چپم خمیده شد از دیدن خودم در آینه...

 چشم های بی مژه....

  کبودی زیر چشمان...

 لب های کبود...

  اما کچلی حالت مقدسی به صورتم بخشیده...

 مثل کودکان تازه به دنیا آمده...

  دست میکشم روی سرم که مو ندارد...

  نمیدانم چرا حسرت موهایی که سابق روی سرم بود را ندارم...

 شاید به خاطر این است که من کلا با واژه ی حسرت بیگانه ام...

 آنقدر که شب ها مدام خوابش را می بینم...!

  شب های بیمارستان طولانی است و کسل کننده...

و فقط کمی حشیش تو را ارام میکند اینجا...

 اما دکترها مصرف مواد را ممنوع کرده اند برایم...

 اینجا انقدر سفید است که آدم روحش را هم می بیند...

شاید باید در این لحظات کمی به توبه و استغاثه پرداخت...

 دلم تسبیح میخواهد اما همراهم نیست...

  قرآن کوچکی را مادرم دیروز اورده زیر بالشم گذاشته...

 بازش میکنم ...

 الرحمن است...

همان سوره ای که جان میدهم برایش...

  تا آخرش را میخوانم و اشک میریزم...

  اما یک بار هم در دلم از خدا نمیخواهم شفایم دهد...

  نه دردش آسان است نه تحمل این روزهای تکراری و سرد بیمارستان...

 ولی خودم را در دستان تقدیر رها کرده ام ...تا رقم بزند برایم هر انچه که میخواهد...

 مگر تا به حال چطور بوده...

 باقی اش را هم میسپاریم دست خودش...

  بیا...

 اینبار کمی مهربان تر...

  اما نه از سر دلسوزی...

  از سر دوست داشتن بیا...

 بیا و تک تک انگشتانم را غرق بوسه کن...

 تا باورم شود هنوز دست های سرنوشت با من مهربانند...!

 

وقتی رگ های ذهنی یک نیمچه نویسنده متورم می شود مثلا...!

 

نه ...

خداییش تا به حال کم صادق بوده ام...؟

مثل انسانی که از سادگی مثل خر می ماند و تمام سیتیله پیتیله ی زندگی اش را می نوسید...

می ریزد روی دایره ی زنگ زده ی بدقواره ی ذهن خراب خیلی ها شاید...

باز هم برداشت بد نکن...

به خدا با تو نیستم...

با اینکه اصلا حق هم نداری در مورد اینکه من چه چیزی بنویسم مرا بازخواست کنی...

بس که خرم من...

رو میدهم به آدم های دورو برم ...آنقدر که خدا می داند...

تمام شد...

آن سمیه ی صادقی که ذوق داشت برای نوشتن واقعیت های مجهول زندگی اش...

بله آدم ها تغییر می کنند و من اینبار بد جور اعصابم خاک شیر است..

و ترجیح میدهم گُه اخلاق باشم...

کسی حرفی که ندارد...

اصلا نوشتن این چند خط هم بی خود بود...

شاید باید در این وبلاگ را تخته کرد با اسم مستعار نوشت...

و با آدم های جدیدی روبه رو شد بس که آدم های قدیمی دورو برم کهنه و بدقواره شده اند

این روزها...

شاید هم من بدقواره و زشت شده ام...

چون هیچ احساسی یک طرفه نیست...!

مطمئنم...

نه مطمئن نیستم.... من گُه خورده ام اگر چیزی را ٬حرفی را به قطعیت ثابت کرده باشم...

اراجیف می بافم...

تن شما میکنم...

اندازه ی تنتان نیست...

سوپور ها میبرند می پوشند...

شاید دعایی هم در حقم بکنند ...

سوپورها حق شناس ترند...

آه سوپور ها دوستتان دارم...

ای نارنجی پوشان نجیب ...

جدی جدی دوستتان دارم...

                                 ******

پریروز دوست مادرم سر زده آمده خانه مان...

می گوید یک پسر خوبی است...در هیمین نزدیکی...زن می خواهد...

آدرس و مشخصات میدهد میگوید زنگ بزنم اوکی بدهم...

به مادر محترمه میگویم من اول این پسر را جایی بیرون خانه ملاقات کنم که نه خودش منتر من بشود

و نه من انتر او...

امروز قرار گذاشتیم...

کافی شاپی همین حوالی که مجبور هم نشود من را برساند...

ساعت ۶ بعد از ظهر همین روزهای سرد و تکراری و ملال آور و دردناک و مزخرف و بی ربط...

 

نشسته ام روی صندلی ...

با گل های مصنوعی روی میز بازی می کنم...

قرارمان ۶ بوده و الان ۶ و یک دقیقه است...

خوب همین کافی است تا با بهانه ی قابل قبولی ردش کنم...

چون اینبار ذهنم به جایی قد نمی دهد که کسی را چطور می شود رد کرد...

ساعت ۶ و دو دقیقه است در کافی شاپ باز می شود ...

پسری است قد بلند...

تغریبا چاق...

لوپ های گل انداخته از سرما...

پوستش سفید است...

لبانش قرمز اناری...

احتمالا سیگاری نیست چون دندان های سفیدش موقع خندیدن تا ته معلوم شد ....

میآید جلو میگوید سمیه خانم...

سرم را تکان می دهم...

خنده ام گرفته سرم را می اندازم پایین...

کمی خودم خودش را نیشگون میگیرد تا جدی تر به نظر برسم...

از دست این خود پدر سوخته....

مینشیند روبه رویم...

نگاهم میکند...

از رنگ شال و عینکی که به چشمم نیست...به توصیه ی مادرم...

همین طور نگاهم میکند...

یاد کفش های پشت ویترین مغازه ها میوفتم...

یعنی ان لحظه خودم خودش را جای کفش تصور کرد...

و از این تصور خنده ی محو لزجی روی صورتم نشست که احتمالا صورتم را شبیه جادوگرهای

قرون وسطی کرد که در دست خود چیزی شبیه داس دارند و آمده اند تا خبر طاعون را در

شهری که هیچ یک از افرادش جان سالم به در نبرده اند بدهد...

کت مخمل مشکی...

پلیور زرشکی...

که یقه ی سفید پیراهنش را از یقه ی پلیور بیرون اورده...

چشمانش تغریبا روشن است...

کمی از عسل تیره تر...

دماغش را عمل کرده احتمالا ۲ ماه پیش..

روی هم رفته صورت بدی ندارد ولی گیرا هم نیست...

آخ که چقدر برای من قیافه مهم می باشد...!جان ۵ عمه ام که همه در قید حیات می باشند...!

چای با کیک سفارش می دهد بعد از تعارفات طولانی من...

شروع می کند از خودش گفتن که در این مجال نمی گنجد...شاید هم مقال...یا مغال...

من هم از خودم میگویم...

ظاهرا هم او مناسب من است هم من مناسب او...

شروع میکند تعریف کردن از من که بیش از ۵۰ درصدش صادقانه است...

از صدقه سر دوست مامان خانم...

خوب انگار دارد همه چیز جفت و جور میشود...

خیالم از بامداد هم راحت شد...

مثل اینکه کیس مورد علاقه اش را پیدا کرده چون زیاد با هم می پرند این روزها...

و ترسی هم ندارم که من بروم و تنها بماند...

چون گاهی وقت ها فکر میکنم...

با اینکه در نهایت نقطه ی تقابل هم سیر میکردیم...

ولی مکمل ترین جفت آدم های روی زمین می شدیم...

اگر....

یا شاید مگر....

ترجیح میدهم در عالم بی خیالی سیر کنم...

چون به اندازه ی کافی در عالم با خیال ها به سیر و سلوک پرداخته و هر بار هم دست خالی تر 

برگشته ام...

شروع میکنم برایش از تئاتر گفتن...

و اینکه مشکلی ندارد...

میگوید نه...!

خوب میشود به خاطر این نه گفتنش ۱۰۰ چراغ روشن به او امتیاز داد تا آنجاییکه 

به کم پشت بودن موهای سرش در شود...

خلاصه حرف زدیم و حرف زدیم...

تا تغریبا ساعت ۸...

کمی مصنوعی است....

دوست ندارم اینطور ازدواج کنم...

اینطور سرد و بی روح...

پسر بدی نبود...

ولی یک جای ماجرا میلنگد...

من دوست دارم ذره ذره بدون قرار قبلی به کسی دل ببندم...

نه اینطور از روی جبر...

کم این روزها از دست جبر جانمان به ستوه آمده که ازدواجمان که یکی از بارزترین اتفاقاتی است

که اختیار در آن دخیل است را به جبر گند زمانه مبتلا کنیم....

نه...خدایش ...

آیا درست است چنین پیوند محکم آسمانی...

از روز اول با جبر شروع شود....

بی حس...

بی روح....

بی عشق....

آیا ازدواج هایی از این دست تنها نشان دهنده ی برطرف کردن نیاز های جسمی و مادی نیست...

آنگاه که تو سر بر بالین مردی میگذاری که به جبر زمان به هم رسیده اید و نه یک اتفاق...

یک اتفاق غریبی که تا عمرت به دنیا باقی است بتوانی با هیجان برای نوه های

قدو نیم قدت تعریف کنی و هر بار از تعریف کردنش خودت هم سر کیف بیایی

نه اینکه بنشینی آن بالا کنار کرسی...با ان لحاف چهل تیکه ی رنگ و رو رفته ی رویش

و دست بگذاری زیر چانه ی چروکیده ات و داستانت را اینطور شروع کنی که روزی روزگاری

دوست مادرت سراسیمه رسید پسری را معرفی کرد که آن پدر بزرگ شماست...

و پدر بزرگ هم بی خیال از صحبت های مادر بزرگ برای خودش انار دان می کند و با

ولع و لفت و لیسی وصف ناشدنی مک میزند آب انار کف دستانش را...

یعنی می خواهم بگویم انقدر برایم خاطراتی که در حال ساخته شدن هستند مهمند...

که ترجیح میدهم حرمت خاطراتی که هنوز به وجود نیامده را نگه داشته...

و به پسری که قد بلند و چاق و سفید است...

جواب رد بدهم...

تا یاد بگیرد هیچ وقت پلیور زرشکی در همچین مراسمی نپوشد که من را یاد

انار دان کردنش بیاندازد...

از در کافی شاپ بیرون می آییم...

۲۰۶ صندوق دار سفیدش با اشاره ی دکمه ی روی دسته کلیدش ...

چراغ هایش را خودبه خود روشن میکند...

از دست این تکنولوژی که ما را به سمت زانتیای نقره ای رنگی رهنمون می سازد...

۲۰۶ صندوق دار سفید مال دختری بود با موهای خاکستری با چکمه های سیاه و سگک

بزرگی روی باسنش که بیمه باید می شد بس که بر آمده بود و ...

آنقدر که گمان میکنم میتوانستم گلدان کوچک شمعدانی ام را ساعت ها روی باسنش بگذارم

بی انکه بترسم بیوفتد و بشکند...

در اینکه من از بچه گی عاشق زانتیا هستم شکی نیست...

ولی حاضرم همسر اینده ام در یک اتفاق شیرین و هیجان انگیز با الاغ یا اگر الاغ نشد

قاطر یا خری پیشانی سفید روبه رویه ام سبز شود...

بله مادیات جز ان دسته از اتفاقات غیر مهمی است که باعث کم رنگ تر شدن خاطرات

در ذهن آدم ها می شود...

و من ترجیح میدهم با همسرم ساعت ها پشت ویترین مغازه هایی با تلویزیون های غول پیکر

بایستیم بستنی چوبی میهنمان را گاز بزنیم و به ریش آدم هایی که برایشان مادیات

مهم است بخندیم....

وشب برویم روی کاناپه ی دربه داغونمان که فنرهایش مدام باسنمان را سوراخ سوراخ میکند

لم بدهیم و بازی لیورپول و چلسی  را از تلویزیون ۱۸ اینچ سونی مدل پارس خزر مان که صاحب خانه ی

بد اخلاقمان لطف کرده آورده گذاشته جلویمان تا حوصله مان سر نرود...

تماشا کنیم و تخمه ی آفتابگردان بشکنیم و

من هم اسم فوتبالیست ها را اشتباه بگویم و همسرم از دستم روی میز شکسته ای

که تازه از سمساری خریده ایم ولو شود و  بعد هم عشقبازی بی تکلفی داشته باشیم و...

آه...

نفسم گرفت و....

خلاصه...

وارد جزییات خصوصی زندگی خودم نمی شوم پس فردا ممکن است بلوتوثش در آید...

خلاصه پسر نیمچه مایه دار توپول سفید رنگ را با آن پلیور اناری رنگش تنها در خیابان شریعتی

رها کردم...

و تا دم در خانه یک سره گریه کردم...!

                                         ****

"یاران برفتند و ...

پیمانه بریخت و ...

شب سر زد...

یارم نیامد و...

لب بر لبم نذاشت و...

کام تلخ کرد...!

بیهوده من چه گویم و...

لب بر چه کس گشایم و...

وقتی او برفت...!

یا رب !!! چه می کنی با این دل خسته  ی از پا فتاده...؟

چون راه به منزل یار بسته است...! "

بامداد این شعر و برداشته درشت نوشته زده به مانیتور....

بهونه ی نوشتن این متن این چند خط بامداد بود...

سرش را گذاشته روی بالش...

گریه میکند مامانی نرو...!

پامچال هم که به درخت توت آویزان است هنوز...!

 

تاکسی درمی احساسات در موزه ی حیات وحش ....

 

دیشب بود یا پریشب...خدای من نمیدانم...

با ذوق و شوق سیگار کشیدم شاید کمی از این حالت های زمینی دورو برم دور شوم...

نمیدانستم که فقط یه سیگار معمولی بوده...!

دیروز بعد از ظهر رفتم همان جایی که سیگار را خریده بودم...

پسری بود لاغر اندام و بلند بالا...با گوش های بزرگ...

نگاهش که می کردی ...نگاه گیرایی داشته قبل از اینکه معتاد شود حتما...

بس که چشمانش خمار بود و کج و کوله...

موهای شانه نزده ی ۱ ماه حمام نرفته...و ناخن های بلند با چرک و کثافت...

از همان آدم هایی که مطمئنم قبلا برای خودش کسی بوده اما به دلیل قبول نشدن در دانشگاه...

یا اگر دانشگاه هم رفته باشد به دلیل شب زنده داری های شبهای امتحان...

به دلیل مشکل مالی...

یا اگر مشکل مالی هم نداشته به خاطر خورشید بزرگی که زیر دلش روشن شده بود....

به خاطر عشقش که سالها پیش سرطان گرفت و مُرد...

یا با کس پولدار و زیباتری عروسی کرده بود و رهایش کرده بود...

شاید هم به خاطر آن شخص سومی که هیچ گاه جرات نکرد بگوید چقدر دوستش دارد...

با آن انگشت کوچک پای چپش...!

خلاصه افکار نامنظم و شلخته ای توی ذهنم در حال رقصیدن بود بس که چشمانش خمار بود و

گیرا...

در هر صورت از آن مردان گوش بزرگی بود که اگر کمی تر و تمیز تر بود و فقط یک چشمک زده بود...

به آنی چشمکش را لبیک گفته با آغوش باز خودم را در آغوش سرد و خسته اش رها می کردم...

تا پابت کنم تنها چیزی که در یک مرد میتواند من را جذب کند...

یک )داشتن گوش های بزرگ...

دو ) نگاه بزرگ است..

به اضافه ی اینکه به شدت خنگ و خودمانی باشد...

یعنی باید این طور اصلاح کنم :  آن چیزی که در یک مرد احتمالا مرا در آینده جذب خودش خواهد کرد

خاکی بودنش است بعد ۲ گزینه ی بالا...

خلاصه سیگار نصفه کشیده ی پریشب را نشانش دادم...

چه صحنه ی رمانی بود اگر روی فیلتر سیگار جای لبانم ماسیده بود...

و از آن ور تصورش را بکنید اگر یک فنجان قهوه ی نصفه خورده ای که دوباره جای لبم رویش ماسیده بود...

و کلا چه وضعیت درامی بود اگر تمام گوشه و کنار خانه مان جای لب های ماسیده ی من به رنگ

صورتی جیغ موجود بود...

کاری که من با همسرم کردم...

یک روز که مثل همیشه من در حال شستن ظرف بودم و او هم طبق معمول از سر کار به خانه باز گشته

بود...

بعد از سلام و علیک برایش یک فنجان قهوه درست کردم و آمدم روبه رویش نشستم تا شعر جدیدم را

برایش بخوانم...

و او هم مثل همیشه گوش می داد و گوش می داد تا زمانی که قهوه توی فنجان سرد شود...

و من بلند می شدم تا قهوه اش را دوباره گرم کنم...

و این اتفاق درست تا زمانی که شعرم تمام نشده بود تکرار می شد...

چون نه من و نه همسرم هیچ کدام علاقه ای به قهوه نداشتیم...

من که فقط عاشق بویش بودم...

و ریختن قهوه فقط برای ما آن زمان نشان دهنده ی این بود که ما هم روشنفکریم...

و از آدم های آن سوی پنجره که انگ جهان سومی به باسن محترمشان چسبیده چند قدمی

جلوتر ....

چون تمام این قهوه ها پای گلدان شمعدانی پشت پنجره ریخته میشد که من مطمئم آن روزها

گلدان کوچکم هم هیچ علاقه ای به قهوه نداشت...

این را از سرعت جذب خاکش میفهمیدم...

خیلی وقت ها خاکش را سفت میکرد و شاید هورت کشیدن قهوه توسط خاک هایش سه

چهار ساعتی طول می کشید...

کلا گلدان ها اگر خیلی تشنه باشند اب را با سرعت متوسط هورت می کشند ...

و مقدار خیلی زیاد را جذب و بقیه را در زیر گلدانی خالی میکنند...

قهوه ی دوباره گرم شده را جلوی همسرم که حالا کت مخمل قهوه ایش رابه دسته ی صندلی اویزان

کرده بود گذاشتم...

یک لحظه نگاهم به پیرهنش افتاد و جای لب ماسیده ای به رنگ قرمز جگری که درست روی

شانه ی چپش حک شده بود..

احتمالا قد زن از من بلند تر بوده...خوشگل بوده...موهایش بلوند بوده...و ....

حس حسادت عمیقی تمام وجودم را در مینوردد...و از انگشت کوچک پای چپم همان انگشتی

که همسرم عاشقش است به صورت یک گلوله ی متراکم انرژی بیرون میزند و باعث رگ به رگ

شدنش می شود...

به سمت کابینت میروم...

کارد بزرگی که پارسال موقع سالگرد ازدواجمان کیکمان را بردیم...را باتما م نفرتم توی کتف چپش

می کنم...

خون داغ و غلیظی زوزه کشان بیرون می پاشد...

تمام پیراهنش آغشته به خون گرم و لزج بد رنگی می شود...

لب میگذارم روی سینه اش تماس خون داغ با لبم حس گرمای تمام قهوه هایی که

خورده نشده پای گلدن ریخته شده را به من میدهد...

از آن حس های گرم و عجیب و غریب موهومی که دوست داری تا پایان عمر برای خودت حفظش کنی...

با سرخی خونی که روی لبانم نشسته تمام درو دیوار خانه را بوسه میزنم...

اخرین نفسهایش را ارام آرام میکشد...

آمده ام بالای سرش تمام پیرهن سفیدم که دیروز برای جشن تولدم خریده بود غرق خون شد...

یک گلبهی دوست داشتنی...

سرش روی زانوهایم افتاده....جان زیادی در بدن ندارد چون سرش به شدت سنگین است...

دستان سردش را در دستانم گرفته و بوسه میزنم ....

دست هایش بی گناه ترین عضو بدنش بوده...مطمئنم...دستانش نجیب بود...

همان دستانی که همیشه زیر سرم بود...

حیف....

قطره قطره دارد تمام میشود جلوی چشمانم...

قطره قطره تمام شد و من ماندم و پیکر همسرم که جای جای بدنش غرق شده بود

از لب های سرخ جگری ماسیده ی من....!

و تمام این اتفاقات درست زمانی افتاد که من یک سیگار معمولی را پریشب کشیدم و

هیچ اتفاق خاصی برایم نیوفتاد جز اینکه یقه ی پیرهنم بوی دود گرفت...

و حالا پسر مواد فروش روبه رویم ایستاده با آن چشمان خمارش به حالت تمسخر نگاهم میکند و

با لحن تمسخر آمیز تری می گوید خاک تو سرت هرویین و که با سیگار نمی کشن...

اون حشیشه...گفت میخوای...گفتم آره.......!!!

دیروزیکی کشیدم...حالا مانده تا درست و حسابی معتاد شوم...

پامچال گریه میکند ....خودش را از درخت توت آویزان کرده میگوید تا وقتی که سیگار بکشی

پامو تو خونه نمیذارم....

دلم برایش میسوزد طفلکی عجب مادری دارد...

توی سرما از صب تا شب به درخت توت حیاط آویزان است...

هوا هم که این روزها بد جور سرد است....

از ان ور بامداد هم با من دعوا میکند...

الکی بهانه گیر شده....

میگوید تا نمردی لااقل برایم زن بگیر...

سنش کم است..بچه است...از همه بدتر شاعر است...

تکلیفش مثل من با خودش معلوم نیست...و هزار عیب و ایراد مشترک داریم که مطمئنم

ک.م.م این ایرادات از ب.م.م اش بزرگتر در آید....!

 

برای خودم...برای تو...برای شما...برای تمامی ذهن های پاره پاره ی معصوم...!

 

اینجا منی نشسته است که نمی داند کیست...

حتی آینه هم از دادن جواب به من سر باز زد...

آنقدر بی رحمند این آینه ها که باید تمامشان را با اسپری رکسونای روی میز توالت شکست...

همان کاری که اکثر بازیگران تلویزیون انجام میدهند...

پولمان اضافه نکرده...!هه ....

اما قدرت تخیلم مرز خیال و واقعیت را در هم می شکند...

تا این بار هم باورم شود که نه واقعا من دچار اسکیزوفرنی هستم...

آن هم از نوع حادش...

تست هفته ی پیش سر کلاس باعث شرمندگی ام شدم و بس...

اگر نمره ی آزمونم بیش از ۷۰ شده بود که باید بستری می شدم طبق صفحه ی

....کتاب ارزشیابی شخصیت...

رهایم نمی کنند افکار بی خود و مزخرف...

آنقدر حال ذهنم بد است که بی خود و بی جهت گیر می دهم به آدم های دور و برم...

از مادر و خواهر و پدر بگیر تا دوستانم را که این روزها بد جور اعصابشان را بهم ریخته ام....

اما یک حقیقتی وجود دارد و آن اینکه رفتار انها هم با من تغییر کرده...

خوب من در تلاشی وصف ناشدنی در ذهن بیمارم خودم را به واقعیت میخواهم برسانم

این روزها اما ذهنم گریه اش می گیرد بس که واقعیتی وجود ندارد....

نه خمره ی شرابی بر سر طاقچه ای است تا بنوشم...

نه سیگاری تا پوکی زنم...

آه...ماری جووانا میخواهد ذهنم تا کمی روحم را از بند جسم رهایی بخشد..

من نهایتا تا سال دیگر معتاد می شوم...

و تا پنج سال بعد جسد کرم زده ام را توی جوی آبی نزدیک ناصر خسرو پیدا خواهید کرد...

توی دستانم سیگاری است به قامت تمام روزهای سختی که خیال به سختیشان افزود...

و در سینه ام هزار غم نا گفتنی...

مواد بهترین راه مبارزه با دردهای عظیم بشری است...

کاش دانشمندان می دانستند که برای افزایش طول عمر روان گردان ها چقدر موثرند...

روانم آنقدر راکد و مزخرف شده این روزها که دلش یه بشکه شراب می خواهد و شکلات تلخ...

چرا اعتیاد بد است...

اتفاقا خیلی هم خوب است...

چرا مستی بد است...

آنگاه که تو را رها میکند از قید و بند..

چقدر زنده ایم...

چقدر می خواهیم در قید و بند باشیم...

جسم را رها باید کرد و زیر سایه ی درخت بید تا آنجا که جا دارد به کمر پیچ و تاب داد....

آنقدر باید رقصید تا از هوش برود آن هوشیاری مصنوعی دیکته شده....

انقدر باید رها شد تا خود را شناخت...

همه ی راه ها را رفته ام...

همه شان را از حفظم...

تنها راه اعتیاد است و بس...

تنها چیزی که من را آدم می کند و بس....

برای شروع سیگار هرویینی خریدم از دست فروشی نزدیکی پارک شهر...

توی کیفم گذاشته ام و پنج دقیقه یکبار نگاهش میکنم و سر جایش میگذارم..

باید رفت باید کشید تمام چیزهایی که توی این عالم است....

من از خودم بیزارم....

وقتی شب ها نمیدانم روی پهلوی راستم بخوابم یا چپم...

چقدر باید خدایا گریه و التماست کنم...

تا باقی جانم را بگیری و به کسی بدهی که برای این بشریت مفید باشد....

من که هستم...؟

چه هستم...؟

.....

۵ دقیقه زمان دهید تا بگویم...!

...............

.....

...........

خوب باید در اطاق را بست...

بیچاره پدرو مادر نازنیم...

میدانم سخت است داشتن فرزندی که معتاد است...

میدانم...

اما چاره ای نیست...

من به شدت خودم را گم کرده ام این روزها...

ضعیفم یا قوی را نمی دانم....

فقط مطمئنم آرامش این لحظه برایم یکی از مهمترین کارهای دنیاست....

اینجا اطاق سرد و تاریک من است...

نشسته ام و در زیر نور مانیتور تایپ میکنم حروف را ....

لحظه به لحظه بعد از کشیدن اولین سیگار حاوی هرویین...

اولین پک :

تلخ است...

مثل تمام سیگارها...

دومین پک :

بینی ام به شدت می سوزد...

سومین پک :

دودش را توی سینه ام نگه میدارم...

ببین ضربان قلبم چه آهسته بالا میرود...

چهارمین پک :

دستانم میلرزد...

قفسه ی سینه ام کوچک شده یا قلبم بزرگ...

رگ های قلبم را حس میکنم که دارد مثل بادکنک باد میکند...

چنگ می اندازم به یقه ی لباسم ...

نفسم گرفته....

خیس از عرقم...

پک ششم :

تصاویر ی مات و نامربوط...

دیگر کیبورد وضوحی ندارد....

 خوشبختانه جای حروف را میدانم و گرنه این کلمات هیچ گاه پشت سر هم این متن را نمی ساخت...

پک هفتم :

قبل از کشیدن این پک صدای در دستشویی آمد و سیگار را نصفه نیمه خاموش کردم...

پنجره را باز کردم نشسته ام گوشه ی تختم....

هنوز تپش قلب دارم....

ولی ماه آن گوشه نشسته دارد به من پوز خند میزند...

کثافت...

بی شرف...

کجای انسانی با این درد عظیم بشری که روی دوش هایش سنگینی کرده است خنده دارد..؟

پنجره را میبندم...

پشتم را به ماه میکنم...

پشتم را به همه ی آدم هایی می کنم که دوستشان داشته ام...

خواهشا دیگر من را دوست نداشته باشید...

من این بار واقعا تمام شدم...

                                         !

 "کاش آینه میدانست ذهن های پاره پاره دنبال جوابند ...تا پرسش...!"

 

به دریایی در افتادم که پایانش نمی بینم...!

 

 دست از طلب ندارم...

کلا چیزی ندارم...

تا کام من برآید...

نفسی هم ندارم...

تا جان رسد به جانم...!

 دردا دردی است خاموش...

در سینه ام غم تو...!

یا رد بشو گذر کن...

یا خواستی حذر کن...

بی خود نشسته ای هی...

دست در دماغ داری...

دلبر که در کف او سنگ است مرغ خارا...!

آنجا که تو نشینی...

صد قافیه بسازی...

اینجا منم که تنها در فکر عرضم و ساز...

عرضی میان نباشد...

سازم شکسته باشد...

لب بر چه کس گشایم...

کاین غصه هم سر آید...

رحمی نمی کنی گر...

بر حال این توانگر...

بردار برو دلت را...

کاین ره جفا ندارد...!

دردی است درد عاشق...

دردی است در دل من...

سر باز می کند هی...

گاهی به آب چشمی کم می شود نوایش...

مطرب خیال می کرد...

سازش به ما اثر کرد...

جانا بیا که بی تو....

صد ساز صدا ندارد...

آنجا که من نشینم...

رنگی میان نباشد...

آن وقت که تو بیایی ...

رنگین کمان بر آید...

لب بر نمی گزد هی...

درویش بر من و عشق...

چون درد عاشقی را بهتر ز من بداند...

جانم به لب رسیده...

بی تو ولی چه فایده...

یا رد بشو گذر کن...

یا من برم حذر کن...

خوب رد نمی شوی باش...

آش ماش بیرون باش....

مواظب خودت باش...

شلوار من زیر درخت آلبالو گُم شده...

توی همون ده که پُره دختره...

چشمای دختراش سیاه و نازه...

لب توپولی...مو طلایی ...سبزن و گًل باقالی...

قد کشیده دارن و ابرو هاشون کمنده...

کمر باریک و خوش ادا و خوش ژست....

دل می برن با خنده های ریز و اشوه های تمیز و ....

دل می برن ...دل می برن...دل می برن با دندون طلاشون...

هاجر عروسی داره...

نه والا نه بلا...

هاجر دمب خروسی داره...

نه والا ...نه بلا...

هاجر توی صندوقش صدتا النگو داره...

نه والا...نه بلا...

هاجر دوماد نداره...

نه والا...نه بلا...

هاجر توی باغچه شون ریحون و مرزه داره...

نه والا...نه بلا...

هاجر توی عروسیش حنا نذاشت تو دستاش....

نه والا ...نه بلا...

هاجر غصه نداره...

نه والا....نه بلا...

هاجر مرض نداره...

نه والا...نه بلا...

هاجر توی گلدونش یه دونه گُل نداره...

تو رو به خدا...؟ کی گفته...؟

همون کسی که هر روز دم خونشون نشسته...

دم خونشون نشسته...؟

دم خونشون صب تا شب یه لنگه پا وایساده...

دم خونشون وایساده...

گاهی وقتا راه میره زیر درخت مجنون...؟

راه می ره...؟زیر درخت مجنون...؟

نمیدونم می شینه...راه میره...

چی کار داره....؟

به تو چه...

به من چه...؟

هاجر عروسی داره ...

دمب خروسی داره...

مرغ و خروس داره...

یال پلنگ داره...

دو سه تا هم کرگدن...

با سه تا خوک و کفتر....

زرافه و بزغاله...

هاجر هیچی نداره...

چون من میگم نداره...

هاجر توی لباسش فقط یه لقمه داره...

لقمه ی نون وسبزی....

با پنیر محلی...

کوکب خانم لباسش دو تا سوراخ  داره...

اصغری زن نداره...

ممدلی دو تا داره...

اون یکی برق نداره...

اون یکی دون نداره...

اون یکی لب نداره...

اون یکی دست نداره...

اون یکی عشق نداره...

تا به خودش بنازه...

اون یکی رفته بالا...

اون یکی رو زمینه...

یکی نشسته این ور...

یکی نشسته اون ور...

یکی نگاش قشنگه....

یکی اما بی ریخته...

یکی دلش سبزه و یکی اما سیاهه..

یکی تو جاش می شاشه...یکی اما میرینه...

یکی شب ها می خوابه...یکی اما بیداره...

شب شده پُر ستاره چشمک بزن دوباره...

بیا کنارم بشین دختر آتیش پاره...!!!

                    <<<<<<<<<<>>>>>>>>>>>>

آخ...

تموم نمی شد شعره...

دیگه داشتم حالت تهوع می شدم...

این هم یکی دیگر از شعر های بامداد جانه....

و به شدت مشکوک می زنه این روزها ....

به گمانم بد جور دلش جایی...پیش کسی گیر کرده...

چون شب ها به شدت پُر خوری می کند...

از آن ور تا صبح شعر می گوید...

گاهی وقت ها هم آهنگ میگذارد می رقصد برای خودش...

گاهی وقت ها بلند بلند می خندد...

گاهی وقتها...

گاهی وقت ها انقدر کارهای عجیب و غریب می کند که ترجیح می دهم ببرمش پیش

روانپزشکی و بگویم آخه بچه تو ۵ سالگی هم عاشق میشه...؟!

از ان ور پامچال دختر خوبی است...

با خمیر های بازیش بازی میکند...

کارتون تماشا میکند...

گاهی وقت ها میرود توی حیاط با گربه ها بازی میکند...

به گنجشک ها غذا می دهد...

از درخت توت بالا میرود...

از شاخ هایش مثل جغد آویزان می شود...

بهش میگم خطرناکه گوش نمیده...

میگه سر ته بودن و دوست دارم...

هر روز یه بشقاب بستنی نسکافه ای کاله می خوره...

جای صبحونه...

شکلات فندقی و لواشک و چیپس و پُفک و یه عالمه خوراکی خریده گذاشته

تو کمد درشم قفل کرده...هر روز یه کمی میخوره ازشون...

کلا این دو در دو دنیای مختلف از هم زندگی می کنند...

که سایه ی این دو زندگی مختلف روی زندگی من هم تاثیری دو چندان گذاشته...

یکی انقدر بزرگ...

و دیگری آنقدر کوچک...

من کجا ایستاده ام...

کجای این روزهای غیر صمیمی...

کجای این شب های سرد و ابری...

کجای این گول زدن های تکراری...؟

کجای خط عمود بر قامت خمیده ی پیرزنی نود ساله...

با چروک های عمیق زیر چشم و رگ های بیرون زده ی پشت دستانش...

کجای نگاه مضطرب مرد روشن دل بی قرار...؟

من کجا نشسته ام...؟

کجا نشسته ایم...؟

روی موج خیالیم...؟

یا واقعیتیم و باور نداریم خویشتنمان را...

آنگاه که پا روی زمین نهادیم و یک سره دلهره بودیم و ترس...

یک سره روی سُرسُره ی بی رحم زمان نشستیم و تاب خوردیم و تاب خوردیم و تاب خوردیم...

تابیده شدیم لا به لای سنگ های مرمرین سفید و سیمان های خاکستری...

پیچیده شدیم لای خرطوم زمان و آنقدر فشرده شدیم و فشرده شدیم و فشرده شدیم...

تا آه از نهادمان بلند شد...

و آنقدر فریاد زدیم و فریاد زدیم و فریاد زدیم...

تا گوش جهان را پاره پاره کردیم...

و بعد در تابوت سرد و خسته ی مرد ارمنی دراز کشیدیم تا باورمان شود کفن هنوز هم 

چیز خوبی است...!