برقصید ٬ خوک ها ٬ به من چه ارتباطی دارد...

 

زن در لباس سیاه بلندش زیر باران می دوید...

درست جایی زیر سینه اش برآمدگی واضحی داشت...

موهایش بلند بود و تا کمرش می رسید...

چتری هایش  نا مرتب به پیشانی اش چسبیده بود...

و یک تار موی لجباز هم گوشه ی لبش...

پاهایش هنگام دویدن تا ساق توی گل و لای فرو میرفت...

و به دویدنش حالت خاصی بخشیده بود..

دست راستش را زیر برآمدگی شکم گرفته بود...

مثل اینکه میخواست مراقب افتادنش شود...

از دور کلبه ای را دید که چراغ هایش روشن بود و از دودکشش عطر نان تازه ای می آمد...

گشنه اش بود به اندازه ی ده ماده شیر ...

با دست چپش که تا آن موقع آویزان شده بود و نوک انگشتانش گاهی به زمین هم میرسید..

گلویش را فشرد...

آب دهانش را غورت داد..

موی لجباز کنار لبش را پشت گوشش زد...

و اشکی که حالا رسیده بود به چانه اش را قبل از سقوط به زمین گرفت...

آرام به سمت کلبه رفت...

پشت کلبه طویله ای بود که زن   قد بلند با سینه های کش آمده در باران را به سمت خودش کشید...

در طویله را که باز کرد خوکی روی زمین افتاده بود و زجه هایش گوش آدم را کر میکرد...

خوک در حال وضع حمل بود...

و زن تازه یاد خودش افتاد و دردی از درون شکمش فوران کرد و به زانو در آوردش..

سر بچه خوک بیرون زده بود ولی بدنش گیر کرده بود و ماده خوک از درد به خودش میپیچید و نعره

میزد و خوک نر ایستاده بود روی علوفه های ته طویله و با چشمان نگرانش به ماده خوک نگاه میکرد...

زن نیم خیز شد و در حالیکه زانوهایش توی مدفوع خوک ها فرو رفته بود...

خودش را به سر بیرون زده بچه خوک  رساند...

خوک ماده دیگر آرام شده بود و فقط تند تند نفس میزد...صدایی شبیه خُر خُر ...

و بخاری که از دماغش بیرون می آمد...از دماغ زن هم...

زن ٬ سر بچه خوک را در دستانش گرفت و شروع کرد به زور زدن...

حالا صدای زجه ی زن و نعره های خوک در هم آمیخته شده بود...

و جدا کردن صدایشان به صورت دو صدای مجزا کاری بود بسیار مشکل...

زن و ماده خوک هر دو در مدفوع و خاک و گل و لای دست و پا میزدند...

تا یک لحظه انگار زمان ایستاده باشد جفتشان ساکت شدند...

و حالا صدای گریه ی نوزادی بود که هنوز از جفت به مادرش وصل ..

خوک نر آمده بود جلو... وصورت ماده خوک را با لیس زدن های مداومش تمیز می کرد...

و بعد صورت بچه را...

و بعد صورت نوزاد زن را هم از خون آبه پاک...

زن تکه سنگی برداشت و محکم روی جفت کوبید ...

شتک های خون تا جایی نزدیک سقف هم رسید..

زن هنوز از درون احساس درد و سوزش میکرد...

اما باید هر چه زودتر طویله را ترک میکرد..

هر لحظه ممکن بود زن صاحب خانه برای سرکشی به طویله می آمد...

زن تکه ای از لباسش را با دندان پاره کرد و دور نوزادش پیچید...

شاید هیچ وقت فکر نمیکرد در آن شرایط وضع حمل کند...

بچه را به سینه های آویزانش فشرد...

پیشانی نوزادش را بوسید...

و از در طویله بیرون زد...

و تا جنگلی که آنسوی دشت گسترده شده بود یک نفس دوید...

حالا باران تند تر شده بود...

زن زیر باران آرام میدوید...

چانه هایش به شدت میلزرید...

فک بالایش آنقدر محکم به فک پایینش میخورد که صدابردار به جای کارگردان فریاد زد " کات "...!

                                                             *****

پی . اس : اسم متن را جایی در یادداشت های روزانه ی کافکا پیدا کردم

و خود داستان هم  برداشتی بود از اولین داستان کتاب "روز اول قبر ٬ نوشته ی صادق چوبک "

 

 

مراقبت(مقاربت) به عنوان مکافاتی برای با هم بودن...!

 

نمیتوان به راحتی از یادداشت های روانه ی کافکا گذشت...

درست مثل این است که رفته باشی به وبلاگ شخصی یک آدم و بدجور گیر کرده باشی

توی خط به خط جملاتش...

کافکا به راستی آدم را گیر می اندازد...آن هم کجا...اگر گفتید...؟

درست زمانی که کتاب را می بندی ٬ چراغ مطالع ی روی میز را خاموش می کنی...

پرده را کنار می زنی تا نور ماه از لا به لای درخت توت بیوفتد درست روی پیشانی و

موهایت که شلخته از دو طرف سرت بیرون زده و تا می آیی چشم هایت را ببندی جملات

کتاب جلوی چشمانت رژه میروند...و عجیب  رژه ی جالبی است که تو را تا صبح از این

پهلو به آن پهلو می کند ...و آخر سر هم اشک هایت به داد مغزت میرسند تا جلوی انفجارش

را بگیرند...

این که بعد از خواندن هر کتابی میروم روی پلی که از روی رودخانه ی نزدیک خانه ی مان رد میشود

می ایستم وسعی میکنم هرچه خوانده ام را از مغزم استفراغ کنم هم بحثی است که

شاید روز دیگری مفصلا شرح دادمش...

یک جایی از صفحات کتاب به نظرم خیلی خوب آمد...هی !  به نظر من خوب آمد...ممکن است

به نظر شما خیلی هم چرت به نظر برسد...ولی خیلی دوست دارم الان این تکه از کتاب را

اینجا بنویسم...شاید شما هم خوشتان آمد...

خلاصه ی همه ی دلایل موافق و مخالف ازدواج من (کافکا) :

۱)ناتوانی تحمل زندگی تنها ٬ که به معنای ناتوانی زیستن نیست ٬ بلکه به عکس ٬حتی احتمال دارد که بدانم با هرکس چگونه زندگی کنم ٬ اما به تنهایی٬ قادر به تحمل شبیخون زندگی خودم ٬ خواست های شخصی ام ٬ یورش های زمان و دوران پیری ٬ فشار مبهم میل به نوشتن ٬ بی خوابی ٬ نزدیکی جنون ٬نیستم ـنمیتوتنم این همه را به تنهایی تاب بیاورم.طبعا "شاید "بر این می افزایم. همین پیوند با ف. به هستی ام قدرت مقاومت بیشتری می دهد .(منظور از ف . همان فلیسه باوئر است که کافکا بین سالهای ۱۹۱۲ تا ۱۹۱۷ با او مکاتبات و مناسبات عاشقانه داشته است )

۲)هر چیزی بلافاصله مرا به فکر می اندازد . هر شوخی موجود در نشریه های فکاهی مصور ٬ آن چه درباره ی فلوبر و گریلپارتسر به یاد دارم ٬ منظره ی خواب جامه ها در بستر های پدر و مادرم ٬ تدارک دیدن برای شب ٬ ازدواج ماکس . دیروز خواهرم گفت ٬ " همه آدم های ازدواج کرده (که ما میشناسیم )خوشبخت هستند ٬ من این را نیمیفهمم"این اظهار نظر مرا به فکر فرو برد ٬ دوباره به هراس افتادم.

۳)باید مقدار زیادی تنها باشم ٬آن چه به دست آوردم فقط نتیجه ی تنهایی بود.

۴)از هر چه به ادبیات مربوط نباشد متنفرم ٬ مکالمه ها (حتی اگر مربوط به ادبیات باشد )حوصله ام را سر می برد ٬ دیدار با آدم ها خسته ام میکند ٬ غم و شادی بستگانم روحم را کسل می کند . مکالمه ها به نظر من ٬ اهمیت ٬ جدیت ٬ حقیقت همه چیز را از میان می برد .

۵)ترس از وصلت ٬ از افتادن زندگی ام به دست دیگری . آن وقت دیگر هرگز تنها نخواهم بود.

۶)در گذشته ٬ به خصوص ٬ آدمی که من در جمع خواهرانم بوده ام به کلی با آدمی که در جمع آدم های دیگر بوده ام تفاوت داشته است. از جهات دیگر فقط وقتی می نویسم بی باک ٬ قدرتمند ٬ شگفتی افرین ٬ حساس هستم. کاش به میانجی همسرم می توانستم در حضور همه چنین باشم ! اما بعد احتمال ندارد که این به بهای نوشتن ام تمام شود ؟ این دیگر نه ٬ این دیگر نه !

۷)تنها ٬ احتمال دارد که واقعا روزی شغلم را کنار بگذارم. ازدواج ٬ هرگز ممکن نخواهد بود.

                                                ******

با اینکه میدو نم الان خیلی از حرف هاش رو   نمی  فهم و شاید ۷ ٬ ۸ سال طول بکشد تا دوباره بر گردم و از اول کتاب را مثل بچه ی آدم در دست بگیرم و بخوانمش...تا شاید دوبار و این بار کمی بیشتر مسخش شوم...شما را سفارش می کنم به خواندن یادداشت های روزانه ی کافکا...

                                                          ****

بوی پیاز تازه می آید...از جایی همین نزدیکی...

دهان خودم...چای و خرما هم نتوانست  بویش را ببرد

دستانم دوباره یخ زده..و بدترین لذت است گرفتنشان زیر آب جوش...و گز گزی مُداوم و سیری نا پذیر...

حالم خوب نیست..

و این یعنی تمام اینها تقصیر تو نیست...!

 

سوپور صبح آمد همه چیز را جارو زد حتی ...

 

برگشته بودم که همه چیز را صادقانه اعتراف کنم...

که مثلا بگویم به خدا قسم این سه نقطه ی پایان هر جمله ام نه برای حس تعلیق

که برای به وجود آمدن حسی از درونم است که هیچ وقت نمیشود به زبان آوردش ...

اینکه من در جمله سازی هایم به شدت خنگ و البته بی سوادم شکی نیست...

ولی این بار قضیه آنقدر جدی بود که باید هر چه در توان میداشتم یکهو در بدنم...

نه در ذهنم جمع میکردم و درست و صحیح روی کاغذ میآوردم...

برای منی که حالا دیگر چیزی هم برای از دست دادن نداشت...

دقت کردن زیادی برای صرف فعل ها ضمیر ها و همین سه نقطه ها میتوانست

تنها کورسوی اُمیدی باشد در دل تاریک شبی سرد که دستانت تا آرنج انگار میخواست

یخ بزند...

چه کسی میداند برای کسی که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد چقدر یکهو

همه چیز مهم و با ارزش میشود...

توی کشوی بالایی همان کشوی بغل میز توالت که درست شبیه کشوی توی بانک ها

می ماند...

با این تفاوت که تویش به جز طبقه ی اول پُر از فیلم و کارتون است...

توی کشوی اول چند بسته پنبه ...کارت پُستال هایی که دوستانم به مناسبت های مختلف به

من داده اند و چند شیشیه عطری که تمام شده ولی عجیب شیشه هایش به نظرم

زیبا بوده و گرنه چه دلیلی میداشته بعد از سالیان سال آنها را پیش خودم نگه دارم و

مُدام صدای مامان را بابت این شیشه خالی ها بلند...

درست توی همین کشو چیزی هست از من...

که دلم میخواست یک روز به تو بدهم...

روزش مهم نیست..

آن روز میتواند همین فردا باشد یا روز تولدت باشد...

یا هر موقع دیگری...

فقط زمانی باشد که مطمئن شده باشم دیگر بعد از آن نمی بینمت...

اینکه آن چیز با ارزش چه چیزی ست...

زود است برای گفتن...

فقط آن چیز تنها چیزی است که به شدت از من است...

و چقدر تو باید خوب باشی که من آن را به تو نه به هیچ کس دیگری بدهم...

حالا نشسته بودم پای میز شلوغ کامپیوتر...

روی میز این چیزها بود...

یک لیوان مُربایی که توش یک برگ سبز در حال ریشه دواندن بود...

و نور زردی که درست افتاده بود روی تختم ...

درست جایی روی بالشم...

یک لیوان دسته دار که تویش کمی تفاله ی چای به چشم میخورد با شیر...

بله من از آن دسته موجوداتی هستم که چای را با شیر قاطی میکند...

خیلی هم خوشمزه است...

یه نصفه دونات پیچیده شده لای زر ورق...

یه بسته ی استوانه ای مداد رنگی ۱۲ تایی که موجود فضایی زرد رنگ رویش به شدت

دارد به من لبخند میزند٬ اما با تمام آن لبخند گل و گشادش تصمیم میگیرم به جای

توصیف بیشتر چهره اش از سه نقطه استفاده کنم....

یک قرآن کوچک که من عاشق کاغذهای نازک و گلبهی رنگش هستم...

جانماز صورتی رنگی که زهرا برایم از مشهد فرستاده...

یک جامدادی دمر...یک خطکش ۳۰ سانتی با ماشین حساب...

یک خط کش ۲۰ سانتی بدون ماشین حساب...

آگهی روزنامه همشهری ...

یه دوک نخ سفید...

جعبه ی اپیلیدی..

یه ساعت کوچک رو میزی که سالهاست زمان مورد نظر را نشان نمیدهد...

نخ دندون...مو چین..سوهان ناخنی که از بس بلا استفاده هست افتاده پشت مانیتور..

یه بسته قرص سیلاکس..موبایلم ...شارژرش..و کلی سی دی های پخش و پلا شده

به مقدار زیاد همین گوشه و کنارها..

و یک جلد شناسنامه ..

بازش میکنم...عکس خودم را صفحه ی اولش می بینم...

توی صفحه ی دومش نه نام همسری است نه نام فرزندی...

صفحه ی آخرش تاریخ وفات را نوشته و با رنگ قرمزی مُهری اثر گذاشته

باطل شد...!

 و سوپور دیروز صبح آمد همه جیز را با خودش بُرد...

حتی....

 

 

 

فروید __کافکا__غریزه ی جنسی __پرخاشگری__به روایت سین.شین

 

فروید بود که از صبح نیم خیز شده بود روی تختم و در حال مداوایم بود..

گفت خواب می بینی..؟

گفتم بله...

گفت چه چیزی می بینی..؟

گفتم مدام در مترو هستم ـ یا اتوبوس..

یا ماشین...تمام خواب هایم این روزها در حرکت است..

گفت حرکت ...!کمی از کنار تخت کنار رفت....عینکش را از چشمش برداشت...و زُل زد انگار به

جایی نزدیک ترک شیشه و لانه ی کبوتری که تویش تخمی نبود....

گفت تکانه های جنسی است که در عالم هوشیاری به ناخودآگاهت پس میفرستی...

در خواب ناهوشیارت قدرت جولان دادن می یابد و اینگونه است که تو خواب می بینی در حرکتی...

گفتم  چرا  همه چیز رو ربط میدی به مسایل جنسی...؟!

گفت برای اینکه تمام مشکلات آدم ها از همین مسئله ی به ظاهر شرم آور ریشه میگیرد...

باورت نمیشود اگر بگویم وقتی از کنار یک میز رد میشوی و ناگهان دستت به لیوان میخورد و

میشکند...همین غیر ارادی بودن این اتفاق درست زیر سر تکانه های جنسی است..

حالا من سر کلاس بودم....فروید نشسته بود روی هره ی پنجره و داشت لانه ی کفتر را برایش

آماده میکرد...صدای استاد می آمد...من سرم توی یادداشت های روزانه ی کافکا بود..

طبق معمول میز آخر نشسته بودم و صندلی جلویی را هم کشیده بودم به سمت خودم تا پایم را

 دراز کنم توی جا پایی فلزی اش...این درد زانو..انگار بخواهد جنینی از زانوی راستم بیرون

بجهد...با تمام مخلفات و بند ناف و جفتش...

استاد میگوید فروید کوکایین مصرف میکرده به خاطر همن خیلی ها نظرات و افکارش را یک توهم

ساده بیشتر نپنداشته اند...و همان جا سریع تصحیح میکند که از روی همین توهمات بوده که

علم روانشناسی تا بدین جا پیشرفت کرده و نام پدر علم روانشناسی به حق شایسته ی فروید

است..!

فروید از پشت پنجره یه علامت با دستش نشون میده...(فقط انگشت وسطیشو  دیدم..لابدخودتون

 فهمیدید که منظورش چی بوده...)

سرم میافتد لای خط های کتاب این بار...(از زنون به اصرار پرسیدند که آیا چیز ساکنی وجود دارد

جواب داد : بله ٬ پیکان رها شده ساکن است...! )

باز صدای استاد میآید..این یهودی ها موجودات خارق العاده ای هستند...اکثرا از هوش بالایی

برخوردارند...مثلا فروید..من توی دلم میگویم مثلا همین کافکا...!

باز سرم میافتد لای متن کتاب..."بی نظمی برای استعداد های مختصر بدترین چیز است..."

یاد خودم میافتم...هم بی نظمم ...هم استعدادم مختصر است ...

فروید پشت پنجره با انگشت شصتش حالیم میکند که همه چیز اوکی است...یعنی کار ساختن

لانه ای برای پرنده به اتمام رسیده...

لبخند میزنم...کتاب را می بندم یکراست میروم طرف پنجره...پنجره بدون هره  است...

پس فروید کجا نشسته بود...؟!.اما تا بخواهم به این فکر کنم که فروید چطور لبه ی پنجره ی

بدون هره نشسته خودم را وسط حیاط دانشگاه می بینم...

چندین و چند سر از پنجره ها دیده میشود که انگار چشم دوخته اند به من...

و من خودم را نگاه میکنم که به پشت روی زمین افتاده ام و صورتم به خاطر برخورد با زمین

متلاشی شده و فقط قسمتی از گونه و چشم سمت راستم سالم مانده...

خون که از دماغم سُر خورده و به زمین گرم حیاط رسیده....

کافکا آمده جلوی من زانو زده رو به رویم ...شروع میکند به صحبت...

دیر شد...و همش تقصیر من بود...زیاد دانستن...زیاد فکر کردن...بلای جانم شد...

می بینی دخترک ساده لوح...حرف هایم درست مثل آب دهانی که طالعش نحس است

به بیرون پرتاب شد...تو حتما طالعت آنقدر ها هم نحس نبوده و گرنه چطور میشود

کسی طالعش نحس باشد و همچین بوسه ی داغ و آتشینی به زمین گرم بزند...!

از زانوی سمت راستم هزاران هزار سوسک بی رمق در حال به دنیا آمدن هستن...

فروید کبوتری در دست گرفته نوازشش میکند...

در حال سوت زدن است...یک لحظه می ایستد...توی چشمانم که حالا شیشه ی عینکی

هم درست از وسط قرنیه ام با زاویه ی ۳۰ درجه رد شده نگاه میکند...

آرام آرام در حالیکه دور میشود صدایش به من نزدیک و نزدیک تر میشود...

هی دخترک...این هم تعبیر رویا یت ...!

 

روشن سازی برخی شبهات و اتهامات وارده ...

 

۱)سلام عرض شد ـ بامداد نیک ـ امیدوارم دیشب و خوب خوابیده باشید و اگر هم خوب نخوابیدید

راحت و آروم بیدار شده باشید...پیشاپیش از همه ی دوستانی که امروز صبح با صدای نکره ی من

از خواب بلند شدن عذر خواهی کرده...طلب حلالیت داریم..

۲) این ادامه ی مطلبا رو که می بینید این جا گذاشتم..صرفا به خاطر بی سوادی ..کم دانشی..

و کلا عدم یادگیری و استفاده ی درست از جهان مجازی که همان میل و یاهو میباشد ..

می باشد...

کلا من طی یک دوره ی ۳ ساله که اگه درست به خاطرم باشه ....از سن ۱۲ تا ۱۵ سالگی

حالا بگو ۱۶ سالگی از چت و یاهو استفاده کردم...و بعدش به خاطر خیلی مسایل که یکیش نداشتن

پول برای خریدن کارت..وجود آدم های نا باب در محیط چت روم ها که تا میدیدند دختری سریع

بحث های جنسیتی را باز میکردند و ایضا خیلی مسایل دیگر دور چت کردن را یک دایره ی قرمز کشیدم

و هنوز که هنوزه به نظرم چت کردن مزخرفترین کار روی زمین است بعد از مکیدن سُماق..

نظر شخصی بود و من به چت بازان حرفه ای نه بی احترامی میکنم نه کارشونو  ارزیابی میکنم.....

خوب دوست دارن چت کنن به ما چه..

بالاخره یک نوع عادته...خلاصه این ادامه ی مطلب ها قرار بود برای دوستی میل شود ولی چون بلد نبودم

اینجاست...و گرنه فکر نکنین یه چیزی نمیخوام بهتون نشون بدم..من از این اخلاقا ندارم...

این هم جواب کامنت های خصوصی شما دوستان عزیز...

۳)تصمیمات مهم درست سر پیچ جاده ی چالوس درست جایی که تو هفت دُختران را رد میکنی

گرفته میشوند...یعنی اگر در زندگی خودتان و اطرافیانتان دقیق شوید می بینید برای گرفتن

تصمیمات مهم آدم ها در بدترین شرایط اقدام میکنند...یکیش خود من که توی دستشویی

به این نتیجه رسیدم که درس بخونم برای کارشناسی ارشد....اصولا تصمیماتی که در دستشویی

گرفته میشوند از پایداری نسبی خوبی برخوردار بوده..و تا ماه ها اثرات خودشان را حفظ میکند..

هیچ وقت برای گرفتن تصمیمات مهم زندگی تان رویش فوکوس نکنید.

فوکوس کردن زیاد دامنه ی دید شما را محدود کرده باعث میشود جوانب کار را در نظر نگرفته و

اشتباها به جای فشار دادن پدال ترمز ٬ پدال گاز را فشار دهید...و مُربی رانندگی تان را تا حد سکته

به پیش ....

۴)ادامه از همون ۳...بله یک نتیجه گیری جدید..نویسنده ها رانندگان خوبی نمیشوند...از من به شما

نصیحت حتی اگر نویسندگی تان در حد من است یعنی دلتان را به یک وبلاگ کوچک هم خوش کرده اید..

زیاد در گرفتن تصدیق از خود مُمارست به خرج ندهید..

والا هم جون خودتون در امانه هم بقیه...

چون من فکر میکنم با تمام دنده عوض کردن های بدون کلاج و تُرمزهای بدون کلاج و شروع های بی

فشار...انداختن ماشین در تمام چاله چوله های مسیر (مُربی ام نام فاتح چاله چوله را بر من

گذاشته عجیب اسم با مُسمایی هم هست ...نه؟ )فشار دادن پدال گاز در تقاطع ها به جای

تُرمز..همه و همه ی اینها من را به این باور عمیق میرساند که کاش حداقل فارست گامپ می بودم..

۵)اخلاقم به شدت خوب شده....یعنی به نظرم الان خوبم...حلا تا دو دقیقه ی دیگه یه سیب و بنداز

بالا تا برسه زمین هزار تا چرخ میخوره تازه ممکنه یکی هم از تو زرنگتر قبل از اینکه به دستت برسه

تو هوا قاپیده باشدش...آدم قالپاق فراوون...اوهممم..

۶) دیشب دو بار یه متنی رو نوشتم که هر دو بار هم پاک شد...ربطش دادم به قسمت و حکمت و

معشیت تا کمتر موهایم بریزد..

به نظر خودم خیلی خوب بود ..درباره ی مثلا خودم بود که رفتم پارک بعد مثلا دلم یهویی خیلی

بچه خواسته ..بعد که میام خونه بنویسم من دلم بچه میخواد چون صبح چایی شیرین دمر

شده بوده رو کیبرد و دُکمه ها تو جاشون گیر کردن ..من دیگه نتونستم بچه دار بشم و از این صحبتا...

ولی خوب خیلی بهتر از اینی بود که گفتم...حالا بعدا دوباره زور میزنم یادم بیاد چی بود..

۷) مُربی رانندگی م میگه وقتی توی چشمات نگاه میکنم...احساس میکنم توی یه زمان و مکان دیگه

هستی..خوب بنده خدا راست میگه..به یه آدم چند بار میگن کلاج و سفت نگه دار گازو اروم اروم

شروع کن ولی باز سرعت و با کلاج کنترل کن...یا گازم کمه...یا کلاجم وله...یا ماشین همش داره

ریپ میزنه....تازه آمدیم از دنده ۳ برگردیم به دو رفتیم چهار ..با دور موتور دو...فقط یه چیزی

مُربی امروز قلب درد گرفت...خیلی ازش پرسیدم خانم به خاطر من نبود که...؟هی گفت نه از دیشب

درد میکنه...بنده خدا یه تبخالم زده گوشه ی لبش...امروزم بعد کلاس گفت یه هفته باید برم مرخصی...

یعنی همه ی اینا تقصیر منه..؟!

۸) تازه فهمیدم چرا معلم زیست شناسی کلاس سوم دبیرستانم...موقع توضیح دادن تقسیم های

سلولی اسپرم در رحم به سمتم گچ پرتاب میکرد...چون من آن موقع به این فکر میکردم که خرج زایمان

طبیعی سرایدار مدرسه مان چقدر است..؟!

۹)این شعر از عبید زاکانی پیشکش خواننده های گُل و مهربون و دوست داشتنی وبلاگم...

دل در پی عشق دلبران است هنوز

وز عُمر گذشته در گمان است هنوز

گفتیم که ما و دل به هم پیر شویم

ما پیر شدیم و دل جوان است هنوز...

*)روز خوبی داشته باشین...مهربون باشین...منم دوست داشته باشین...ممنون و مرسی...!

 

....!

 

 چرکنویس ها را کجا میبرند شهرداری ها...

توی جوی آب میریزند...

یا آتش میزنند ...

یا بازیافت..؟!

ادامه نوشته

وقتی صدای رعدو برقی تیغ کهنه ی زنگ زده ای را در حمام زنانه ای از خواب بیدار میکند...!

 

نگاه یک تیغ زنگ زده ی کهنه در یک حمام زنانه...

میشود از آن موضاعات بکری که دوست داشتم یک شب در حالیکه از آسمان سنگ های

یخی میریزد بنویسمش...

اما این رعد و برق ..

این سنگ های سفید آسمانی..

من را هُل میدهد به سمت پنجره تا ماشین هایی که شتابان از پیچ کوچه عبور میکنند

تا زیر درختی پنهان شوند تا شیشه های ماشینشان نشکند را تماشا کنم...

و ایمان بیاورم به خدایی که همین نزدیکی است...!

 

زرد زرد رنگ انبه...!

 

 اکنون که چرفندها میگوسفند ٬ اکنون که چهبلان بلچه میزنند ٬

اکنون که با سپیدن دمیده ٬ نوازهای بلند میناقوسند ٬

و عرها خر خر میکنند و پرغان می مُرند ٬

و شب میزنند سوتگردها و غرچه ها می خوکند٬

و سرخگاه سحرفام ٬ کشت افشان میشوند فراخ زرزارها٬

می مروارند مایع باریدها ٬آن گونه که می اشکانم از دیده چک ها ٬

و سرمانم در لرزا ٬ گرچه سوزنم روحنده ٬

می آیم تا بنغمم ریزه هایم را پنج پایره ات...

شعر از "خوسه مانوئل ماروکین "در کتاب زنده ام روایت کنم مارکز ...

 

ادامه نوشته

بامداد و پامچال عزیزم تولدتون مبارک.

 

دیروز رفتم تره بار خرید کردم...

کاهو ٬ سبزی ٬ خیار و گوجه...

چیزی درست نکردم آخه مهمونام اکثرا خارجی بودن...

گفتم هر وقت اومدن زنگ میزنم از بیرون غذا بیارن...

فقط یه کم خونه رو جمع و جور کردم و دستشویی ها رو شستم...

پامچال دمپایی صورتی لا انگشتی شو پوشیده با لباس خواب صورتی رنگش که روش

گوسفندای صورتی ریز داره ٬ چشماش و میمالونه با یه شونه میاد طرفم ...

میشنه رو پام ...میگم پامچال جان دارم سبزی پاک میکنم برو ۵ دقیقه دیگه میام

موهات و شونه میکنم...

وزنش و میندازه روی پای راستم از عقب خودش و میندازه روم...

یعنی همین الان...

میگم پس پاشو لا اقل دستامو بشورم...

از رو پام میپره پایین یه کم از جلوی راهم میره کنار...

دستامو میشورم...

رو زمین زانو میزنم تا هم قدش بشم و موهاشو شونه کنم..

موهای لختشو شونه میکنم که حالا از شونه هاش سُر میخوره...

فرقشو کج به سمت چپ باز میکنم...

میگم کشی گل سری نداری موهات و جمع کنم...

میگه نه...نمیخواد...شونه رو از تو دستام قاپ میزنه و بدو میره طرف اطاق..

انگار نه نه انگار ۱۷ فروردین ۸۸ به دنیا اومده..!

سبزی هایی رو که پاک کردم میریزم توی یه ظرف و تا لب به لب توش و آب سرد میکنم

تا خیس بخوره...

پامچال وایساده جلوی آینه داره خودش و تماشا میکنه...

میگم لباستو نمیپوشی...؟

میگه مگه این چه عیبی داره..؟

میگم با لباس خواب...؟

میگه آره...

میگم اخه اینطوری که نمیشه...تولدته ...

میگه خوب تولدم باشه...

میره از زیر جا کتابی میز کامپیوتر دفتر نقاشی شو بر میداره با مداد رنگی هاش میره تو هال..

بامداد هنوز خوابه...

تو خودش لوله شده...انقدر که از زیر ملافه نمیتونم ببینم سرش کجاست پاش کجا..

ملافه رو از روش کنار میزنم...

می بینم همینطوریکه تو خودش مچاله شده چشماشم بازه...

میگم تو که بیداری ! پس چرا پا نشدی...؟

میگه دارم فکر میکنم...

میگم پاشو الانه که مهمونا بیان...

از جاش پا میشه یه راست میره طرف دستشویی...

هنوز در دستشویی رو باز نکرده که شلوارکشو در میاره میندازه جلوی در...

بعد میره تو دستشویی ...عادت نداره با شلوار بره تو دستشویی..

میرم تو آشپزخونه سبزی رو میریزم تو آبکش..

دوباره تو ظرف و آب سر میکنم..

بامداد از دستشویی میاد بیرون..

میره تو اطاق ...

آخرین بارم آب سبزی رو عوض میکنم...

میریزم تو آبکش که آبش بره...

حالا نوبت کاهو هاست...دونه دونه میکنم مریزم تو آب تا خیس بخوره...

بامداد با شلوار لی و یه بولیز مشکی که روش عکس سیاه و سفید چارلی چاپلینه میاد بیرون..

موهاش شو ونه زده به طرف بالا...

خوشگل شده...

کاهو هارم دونه دونه میشورم میزارم تو آبکش آبش بره که زنگ در و میزنن...

براتیگان با نعنا ـ دیرت دست توی دست و شونه به شونه ی هم میان تو...

پامچال از براتیگان ترسیده میاد پشت من قایم میشه و پای راستم و مگیره تو بغلش..

میگم چیزی نیست..براتیگانه...! بامداد میاد جلو با براتیگان دست میده...

دعوتشون میکنم که بشینن...

میرم تو آشپزخونه ظرف سالاد و آماده میکنم...

در حال خُرد کرد گوجه رو سالادم که براتیگان از دور میگه : بالاخره حرفمو گوش دادی...؟

میگم کدوم حرف : میگه همن که بشینی خونه و بچه هاتو بزرگ کنی...

اول نگام میوفته رو کلاه سفیدش...با پالتوی مشکی و بولیز چهار خونش که از زیر جلیقه معلومه...

شلوار لی تنگی پاشه با یه کفش نوک تیز...بعد دوباره از تیزی نوک کفش چشمامو حرکت

میدم میام بالا تا نگام میوفته درست توی شیشه ی عینکش که نور چراغ توش افتاده و من مطمئن

نیستم پشت شیشه ی عینکش مسیر نگاش به سمت منه یا به طرف بامداد و پامچال که پریدن

رو میز ناهار خوری و دارن پازل هزار تیکه شون و مرتب میکنن...

به خاطر همین یه لبخند کوچولو بهش میزنم و میگ آره به حرفت گوش دادم..

نعنا ـ دیرت انگار که بهش بر خورده باشه میگه شما کی با هم حرف زدین..؟

براتیگان میگه یه روز به طور اتفاقی همدیگرو دیدیم و باهم اشنا شدیم...

بقیه ی حرفاشو آروم میزنه ٬ اما فکر کنم خودم دیگه حوصله ی شنیدن بقیه شو نداشتم...

ما رو چه به اینکه تو کار خصوصی و زناشویی مردم دخالت کنیم والا..

ظرف سالاد و میارم میذارم رو میز ناهار خوری به بامداد و پامچال میگم یه کم پازلشونو ببرن

اون طرف تر...

زنگ در و میزنن..

بوکفسکی با یه سوسک کوچولو توی جیب سمت چپ کتش در آستانه ی در ایستاده و منتظره

من بهش تعارف بزنم بیاد تو...

از جلوی در میرم کنار ..بهش سلام میکنم...

سوسکه توی جیب کُتش دستشو میاره جلو که باهاش دست بدم..

بوکفسکیه دیگه چاره چیه دستم و میارم و با سوسک دست آموزش دست میدم و

تعارفش میکنم بیاد تو...

با براتیگان و نعنا ـ دیرت سلام و علیک گرمی میکنه میشینه پیششون...

بعد رو میکنه طرف من که دارم از توی اشپزخونه بشقابای سبزی خوردن و میارم میگه :

هرچی به بانوی مرگ اصرار کردم نیومدش..خیلی معذرت خواهی کرد ...گفت حال نداره...

تو دلم میگم چه بهتر که حال نداره...خدا کنه هیچ وقت حال نداشته باشه..

بامداد و پامچال از روی میز واسه سوسک توی جیب بوکفسکی دست تکون میدن...

سوسک دست آموز هم در جواب کلاه شو از سرش بر میداره...

برای سه تا مهمونا قهوه میارم...که زنگ در و میزنن...

آقای اف . مکنزی و چامسکی ان...که تو دست جفتشونم کیکه...گفتم سر راه برن کیک

بچه ها رم بگیرن....

اف .مکنزی اینجا هنوز با الیزابت تیلور آشنا نشده..! و گرنه بعید بود بیادش..

چامسکی از دور که براتیگان و می بینه میپره تو بغلش و شروع میکنن با هم یه سری حرفای رمزی زدن...

که این وسط فکر کنم نعنا ـ دیرت خونش به جوش اومد...

کیک بامداد یه ماشین آبیه و کیک پامچال یه گوسفند صورتی..

بچه ها تا کیک و می بینن شروع میکنن به دست زدن...

توی این شلوغ پلوغیا دوباره صدای زنگ در میاد سهراب سپهری و حسین پناهی هم اومدن...

هر کی وااسه خودش یه جا پیدا کرده و نشسته داره با بغل دستیش حرف میزنه...

تغریبا همهمه است...

میام وسط هال دستامو بهم میزنم میگم...ناهار چی میل دارین ...؟

برعکس اون چیزی که فکر میکردم همه یه صدا گفتن کباب کوبیده...

این وسط پامچال و بامداد هم دو صدایی گفتن چیز برگر...

ناهار و خوردیم...خیلی با مزه بود...براتیگان برای نعنا ـ دیرت لقمه ی نان سنگک با کباب کوبیده

میگرفت و بوکفسکی به سوسک دست آموزش نوشابه ی سیاه...

بماند که من همش فکر میکردم ریحونه توی ظرف سهراب سپهری کمه و هی واسش ریحون

میذاشتم...

حسین پناهی هم برای خودش نشسته بود و در حین اینکه لقمه شو میجویید با چامسکی و

اف . مکنزی درباره ی آخرین جای جالبی که دیده بود حرف میزد...

ناهار و خوردیم و آروغشم زدیم که براتیگان اومد جلو گفت شما بالش یا متکا دارید...

گفتم آره جفتشم دارید گفت پس برای همه یکی یه بالش بیارین...

ما بعد از غذاهای سنگین عادت داریم بخوابیم..!

همه توی هال ردیفی خوابیدن...

بامداد و پامچالم شروع کردن به  اذیت کردن...

سوسک دست اموز بوکفسکی رو از توی جیبش در اوورده بودن گرفته بودنش بالای

سوراخ چاه فاضلاب...

شاید یکی از تصاویر حک شده ی غیر قابل پاک شده ی ذهنم شود...

دیدن قیافه ی وحشت زده ی سوسک در حالیکه دست راستش تو دستای بامداد بود و

با دست چپش کلاشو سفت گرفته بود و از گوشه ی چشم راستش به پایین نگاه میکرد و

آب دهنشو غورت میداد..

تو اشپزخونه آروم شروع کردم به شستن ظرفا..

نیم ساعت بعد همه پا شده بودن...

براتیگان و نعنا ـ دیرت مشغول رقصیدن بودن...

سهراب سپهری سفارش یه لگن آب داده بود تا پاهاشو تا مچ بکنه توش...

بامداد و پامچال در حال گشتن از این ور به اون ور میرفتن .فکر کنم سوسک دست آموز بوکفسکی رو

گُم کرده بودن...

حسین پناهی نشسته بود لب پنجره و به ماشینایی که از پیچ کوچه رد میشدن زُل زده بود...

اف . مکنزی داشت تلفنی با الیزابت تیلور حرف میزد...مثل اینکه شروع رابطه شون دقیقا

همون شب بود...!

چامسکی  داشت با انگشت سیخونک میزد به کیک پامچال که من با چاقو اومدم طرف کیکا و

گقتم بیایین میخوایم کیکارو ببریم...

بامداد و پامچال نشستن رو کاناپه جلوشون یه میز گذاشتم و کیکار و گذاشتم جلوشون...

قرار شد همه کنارشون وایسن و منم ازشون عکس بگیرم ...

یه چهار پنج تا عکس گرفیتیم و کیک و بریدم و با چایی خوردیم...

بعد بامداد و پامچالم با آهنگ سوسن خان رقصیدن...

پامچال خودشو واسه بامداد لوس میکرد و بامداد منت کشی...

دیگه پاهام شروع کرده بود به ذوق ذوق کردن....

که حسین پناهی اومد جلو با موهای بلندش که از دو طرف ریخته بود رو شونه هاش...

توی چشمام نگاه کرد در حالیکه جفت ابروهاش پریده بود بالا...

گفت چرا کتاب نازی و من و تا آخرش نخوندی...؟

گفتم از کجا فهمیدی ..؟

گفت لای صفحه ی ۱۴ یه ورق کاغذ تقویم سال ۸۶ بود...

رفتم جلو شونه ی راستشو بوسیدم اونم متقابلا شونه ی چپم و بوسید...

گفت : یه کمم شعر بگو دخترک...

گفتم به روی چشم...

در و باز کرد و بی صدا رفت ...انگار اصلا نبود...

وقتی در و بستم دیدم لنگه ی چپ پوتینش با بندای باز جا مونده در و باز کردم که بگم...

حسین پناهی کفشت .... ! دیدم نیست...انگار اصلا نبود...!

سهراب سپهری پاشو از توی لگن آب در اوورد و با یه لحن معصومانه ی توام با بچه گانه گفت :

هر چی گفتم این شومینه رو روشن کنی نکردی که نکردی یادت باشه...

میگم به خدا شیرش و بابا بسته ...زمستون تموم شده سهراب جان...تقصیر من چیه...؟

گفت تو که نمیدونی دلم چقدر هوس یه ذره هیزم و آتیش کرده ...

گفتم ایشالا دفعه ی بعد زمستون بیا...واست شومینه رم روشن میکنم...

سهراب همینطوری پا برهنه رفت...

رد پاهای خیسش روی سنگ فرش هال موند...یادم باشه روی جای پاهاش هیچ وقت تی نکشم...!

براتیگان کالیبر سی و هشتش و از جیبش در اوورده و از نعنا - دیرت میپرسه تو فشنگ های توی

کالیبرم و در اووردی ...؟

نعنا ـ دیرت خیلی خونسرد میگه نه...!

براتیگان تعجب میکنه کالیبر و میذاره تو جیبش و میاد طرف در...

میگه خیلی زحمت دادیم...

میگم چه زحمتی...خیلی ممنون که اومدین..

میگه روح سنت لوئیس اس ام اس  زده سر کوچه است...

یه کم عصبیه زیاد نمیشه منتظرش کجاست..

میگم پس برید زود تر تا عصبانی نشده...

براتیگان دم در کلاهشو در میاره میگه اینو بده به بامداد..

از در که میره بیرون بوی باروت تازه میخوره به دماغم و تا ته فرو میره و میرسه به مغزم...!

بوکفسکی هم میگه بانوی مرگ زنگ زده گفته خودم و برسونم یه کار واجبی باهام داره...

بامداد و پامچال هنوز زیر میز و صندلی های هال دارن دنبال سوسکه میگردن...

بوکفسکی میگه یه چند روزی سوسکم پیش بچه ها باشه تا باهاش بازی کنن...

فقط مواظبش باشید...خیلی...

با لحن غیر مطمئن میگم چشم حتما..خیالت راحت...

دست تکون میده و میره...

اف . مکنزی بدون خداحافظی میره...الیزابت تیلور بد جوری به دلش نشسته...

چامسکی هم میاد دم در و میگه : تعادل...هیچ وقت تعادل زندگی ت رو بهم نزن...

تمام جهان به سمت تعادل پیش میرن...پس سعی کن هیچ وقت نه خیلی خوشحال باشی نه ناراحت...

میگم ای به چشم...قوربونتون برم استاد...!

میگه هیچ وقت به من نگو استاد...من نوآم هستم...نوآم چامسکی...

در و میبندم...

۳ ساعت میگذره از رفتن مهمونا...

فردا سمینار دارم....درباره ی حافظه و یادگیری...هنوز بیست سی صفحه ش مونده تا کامل شه...

خونه مثل زلزله زده ها شده..

بامداد و پامچال در تلاش وصف ناشدنی برای پیدا کردن سوسک زیر میز ناهار خوری خوابشون برده...

منم میام لب پنجره...پرده رو کنار میزنم....

هوا تاریک شده...و انقدر ساکته که صدای نفس های بامداد و پامچال راحت شنیده میشه..

تک و توک ماشینایی از کوچه رد میشن...

عینکم و در میارم چشمامو با پشت دستام فشار میدم تا خستگیشون در بره...

صدای جانی کش از دور شنیده میشه...داره اهنگ " hurt " و میخونه...

                                                                                   !  ..... i hurt my self today

چشمام  داغ میشه....بعد تار میشه....بعد خیس میشه...بعد چکه چکه میچکه رو پوتین  

  حسین پناهی که تو بغلمه و

فشنگای کالیبر سی و هشت برتیگان که توی دست راستمه...!

بوی جامدادی نو میاد.....

باور نمیکنی..؟

پس بو کن...!

 

سلاخی واژه های بی ادعا در بزرگراه نیایش...شرق به غرب...!

 

انقدر همه چیز تصویر بود ...

که یا لو میرفتم از نوشتنشان...

یا بی آبرو....!

نشستم روی پل عابر پیاده ای که از روی بزرگراه نیایش رد میشد...شرق به غرب...

واژه ها را پخش کردم کف بزرگراه...

و شروع کردم به شمردن ماشین هایی که از روی واژه ها رد میشدن...

یک...

دو...

سه...

چهار...

پنج...

شیش...

هفت...

هشت...

نه...

ده...

یازده...

دوازده...

سیزده...

چهارده ..

پونزده..

شونزده...

هیفده...

هیجده...

نوزده...

بیست...

پاهایم را از لای نرده های پل عابر پیاده بیرون کشیدم...

از جایم بلند شدم...

و رفتم...

چون مطمئن بودم واژه ها کشته شده اند

و دیگر هیچ وقت دنبالم نمیکنند...!

 

                                                   *

موضوعی برای پایان نامه: میزان رضایت شغلی

شیوع افسردگی

در جامعه ی آماری زنان فاحشه ی بالای ۳۰ سال...در کلان شهر تهران...!

 

ماکوندوی پیر پرده ی بکارتش را روی شاخه ی درخت بید جا گذاشته بود...!

 

نامش را ماکوندو گذاشتند...

از همان درخت بی گل و میوه ی معروف...

تعریف میکرد زودتر از آنچه که فکرش را میکرده زن شده...

۵ ساله بوده از درخت بید بالا میرفته که پایش سُر میخورد و میافتد روی شاخه ی

پایینی ...پرده ی بکارتش گیر میکند به شاخه ی درخت...

یک روز صبح هم کلاغ از همه جا بی خبری می اید پرده ی بکارت را میبرد تا برساند

به دهان وامانده ی جوجه هایش ...

ماکوندو در دوران تحصیلش با پسری دوست میشود...

نزدیک به ۱۵ سال دارد که میفهمید چه با پسر ها بخوابد چه نخوابد فرقی به حالش نمیکند..

فقط همیشه قرص ضد بارداری اش را توی زیپ مخفی کیفش پنهان میکرد ...

جامدادی اش بوی سیب سرخ میداد ...

هنوز هم میدهد...

انگار همین الان سیب سرخی را پوست گرفته باشد و از وسط دو نیمه اش کرده باشد و

تخم ها یش را بیرون کشیده باشد و در دهان چرخانده باشد...

هر وقت می بینمش سراغ جامدادی اش را میگیرم که قسم میخورد تا به حال در عمرش هیچ وقت

سیب سرخ نخورده...چون پوستش به تلخی میزنه...!

برای اولین بار در سن ۲۱ سالگی میفهمد باردار است ماکوندوی من...دوست عزیز و قدیمی من...

شاید یگانه دوستم باشد روی زمین...حتما...!

زود فهمیده بود...جنین را در ۵ هفتگی اش سقط کرد...

قرص خورده بود...

۱۵ ساعت از درد به خودش پیچید...

سر توالت ایرانی بود که از لا به لای شورتش که کشیده شده بود میان پایش ....

قطرات خون را دید که چطور سُر سرُه وار راه خودشان را میکشند...تا ابدیت بی پایان

این فضولات شهری...

آخرین لخته ی بزرگ خونی که از بدنش جدا شد...

نفسش را توی سینه اش حبس کرد و اشک توی چشمان همیشه آبی اش انگار حلقه زده شده

باشد مثل تیله های آبی بچگی هایمان که من مدام میگفتم ماکوندو ببین چشمات رنگ این تیله هست...

نه این تیله هه...نه نه ...اون تیله هه...

ماکوندو ریز میخندید...

این بار اشک ریخته بود از درد...اما نه درد شکم بود...نه درد تنهایی...

درد ریخته شدن انسانی در چاه فضولات شهری و روحی که هیچ وقت فرصت تجلی نیافت...

در بدن زنی که پرده ی بکارتش را روی شاخه ی درخت بید جا گذاشته بود...!

سالیان سال از آن روزها  میگذرد...

سقط جنین برایش عادتی شده...مثل عادت ماهیانه...

هنوز از لای شورت و پاهایش نگاه میکند به چکه چکه های خون...

اما هنوز بغض میکند از ریخته شدن فرزندان به دنیا نیامده اش...

هنوز اما شاکی است از دست درخت بید...

دیروز توی پارک همیشگی مان قرار داشتیم..

نشسته بود آنسوی صندلی زرد رنگ پارک...ولی آنسوی ابدیت جان میگرفت روحش انگار...

در دستش کاغذی بود...فاحشه ی نجیب...

با آن دستانش که همیشه رگ هایش بیرون بود که نشانی بود از اینکه تازه از زیر تهاجم

مردی بیرون امده با آن پیکر نحیفش...ماکوندوی نجیبم...

کاغذ را گرفت مقابل چشمانم...

                                                             !...... the sun shines for all  

با خط درشت قرمز رنگ توی یک تکه کاغذ رسید خشکشویی   ...

چشمانم به تپش افتاد...داغ شد..سنگین شد...اما نچکید...

نگاهش کردم...

نگاهم کرد...

مثل همیشه دامنی پایش بود...به رنگ گلبهی...همان رنگ همیشه محبوبش...محبوبم..!

قرار داشت ساعت هفت شب جایی باشد...

زیر تکان ها و فشار های مردی دیگر لابد...

موقع رفتن فقط یک جمله گفت :

چرا توی این شهر مجسمه ی برهنه ای از مردها وجود نداره...؟!

 

دلم آب شاتوت میخواد...فقط آبشو...!

 

هر چی میگردم نیست

انگار آب شده باشه ...

رفته باشه ته چاه مستراح...

اه...

این چند روز من همش از گُه گفتم...

بسه دیگه...

خودم داره حالم بد میشه...

لامصب عوضی ...

نیست که نیست...

بامداد رفته بالای صندلی لامپ رو عوض کنه...

میگم بیا پایین بچه آخه تو رو چه به این کارا...؟

میگه برو جلوی پامچال و بگیر که هر روز داره میره آموزشگاه سعدی تصدیق بگیره...

میگم قضیه ی پامچال فرق میکنه...

میگه چه فرقی...

میگم بابا داره آلزایمر میشه...دست فرمونشم افتض شده...

منم که میدونی از بچگی میترسم پشت فرمون بشینم...

میگه پس کی بود تو شمال اون همه رانندگی کرد...

میگم قوربون شکلت ماشینش که کلاج نداشت...

تازه یه بارم که بدون اینکه ترمز دستی رو بخوابونم یه ۲ ُ ۳ کیلومتری روندم...

خدا رحم کرد ماشینم که مال خودمون نبود...

میگه حالا چه گیری دادی...

بوی برنج سوخته از توی آشپزخونه میاد...

زنگ در و میزنن...

تلفن زنگ میخوره...

بابا از تو حموم ناخن گیر میخواد...

مامان دستش به طبقه ی بالایی کمد نمیرسه داره داد میزنه سمی...

تو این هاگیر واگیر یه اس ام اس م میاد...باقالی...

من بدو میرم زیر گاز و خاموش میکنم...

پشت در فقیره از پنجره واسش یه دویستی میندازم...

ناخن گیرو میدم به بابا...

در حال دوییدنم که برسم به مامان...

دمپایی م میره زیر فرش با پیشونی میرم تو پایه ی  مبل...

کنار یه رودخونه ی بزرگم...

یه رود خونه ی زلال ...

جای براتیگان خالی...

عجب آب زلالی...

عجب قزل آلاهای رنگین کمونی چاقی...

براتیگان یهو با یه اسب از پشت یه توده مه مصنوعی پیاده میشه...

میاد جلوم دستم و میگیره...

وای  دستای من تو دستای براتیگانه...!

میگه بیا مخوام یه چیزی بهت نشون بدم...

من و با خودش میبره دم یه آبشار ....

نه از اون آبشار فروشیا...

یه آبشار واقعی بزرگ...

میگه اگه یه چیزی بگم گوش میکنی...

میگم آره....

میگه سعی کن مثل من نباشی...

میگم آخه چرا...؟

میگه اگه مثل من باشی بیشتر از ۴۸ سال عمر نمیکنی...

میگم خوب چه ایرادی داره...

اوه ...۴۸ سال خودش میشه یه عمر...

میگه احمق نشو...تو باس حالا حالا ها بمونی...

میگم بچه کجایی این ریختی حرف میزنی..

میگه بچه دروازه غار و دولابم....

میگم تو نمیری...راست میگی...؟!

میگه دروغم چیه ضعیفه...

میگم مگه میشی ...مگه آمریکایی نیستی...؟

میگه آمریکایی دیگه چه جور خریه..؟

میگم یه خری که چهار تا پا داره و از علوفه تغذیه میکنه...نام یک قوم ایرانی هم هست تازه...

میگه چه جالب نشنیده بودم...

میگه برو...

میگم کجا...

میگه سر زندگی ت بچه...فقط به پا خل و چل نشی...

میگم من عمرا...

میگه گوزیدی...تا همین الانم زیادی جلو اومدی...برو خونت ضعیفه...برو پیش قابلمه ی برنجت...

میگم بذار بمونم...

میگه د نمیشه..

میگم پس لا اقل واسه تولد بامداد و پامچال بیا خونمون...

میگه باشه...

میگم آدرس بدم..؟

میگه نه من خودم و با روح سنت لوئیس *میرسونم...

میگم مگه روح سنت لوئیس میدونه خونمون کجاست...

میگه رسیدم ایران بهت اس ام اس میزنم آدرس دقیق و بده...

دارم همینطوری تو چشماش نگاه میکنم...به سیبیلاش...

به زور حولم میده طرف رودخونه...میگه برو...بعد یهو پرتم میکنه تو آب سرد رودخونه...

منم و هزار تا ماهی قزل آلا که دمباشون و محکم تو سر و صورتم میکوبن...

انقدر میکوبن که دمباشون تبدیل میشه به دستای توپول مامانم..

چشمامو باز میکنه میبینم مامان نشسته بالا سرم داره میزنه تو صورتم...

میگه شد ما بگیم یه کاری بکنی بی درد سر...

بامداد لامپ و عوض کرده...

برنج هم ته گرفته...

منم هر چی دنبال مداد تراشم میگردم نیست که نیست...

آخه تازگی ها دارم با مداد و کاغذ مینویسم...

دیشب یه داستان تغریبا بلند نوشتم...

پامچال تازه رسیده ...

میگه با دو تا غلط آئین نامه قبول شدم...

" تراش نیست..

با کاتر نوک مداد را تیز میکنم...

تا بلغزد و بلغزد روی کاغذ...

تا مرا نجات دهد از رویای درخت سیب...

تا مرا آزاد کند از قید شهد آلبالو....

در این شب دراز ...

که میداند کدامین درخت توتی به سیبی بدل شد..

تا صاحب خانه اش  ٬ رویای آب شاتوت را به گور نبرد...!

                               آب شاتوت                        "

 

* روح سنت لوئییس : یکی از ارواح سرگردان فراعنه ی زمان باستان که خیلی عاشق پیشه بوده

حالا یه چیزی تو همین مایه ها بوده که یه روز با یه کشتی قاره ی آمریکا رو کشف میکنه...

بعد میره روی یه بلندی جورابشو در میاره میزنه به یه چوب بلند...از اون روز جوراب به شکل امروزی

خودش تبدیل میشه یعنی روح سنت لوئیس خدا بیمرز یه جورایی هم کاشف قاره ی آمریکا بوده هم

کاشف جوراب...بعضی تاریخ نویسان کشف لباس زیر را من جمله عرق گیر و بیژامه رو از کشفیات

این عالم بزرگوار میدونن...براستی در دنیای علم بسی فراز و نشیب هست...

تو بنگر و گاهی پند گیر گاهی ملول.."

 

عاشقانه های یک عدد سیب زمینی فسفری در یک شب مهتابی...

 

بله من سیب زمینی هستم اونم از اون سیب زمینی هایی که خراب شدن به

سیبز فسفری میزنند...

در یک شب سرد بهاری این سیب زمینی بعد از خوردن یک ژلوفن به خاطر سرد درد شدید

آمده است تا به هر چیزی که روی دلش تلنبار شده اعتراف بکند...

اعترافی سخت ...تکان دهنده...دردناک...

من با تمام عیب و کاستی های زیادم...

با تمام رفتار مزخرف گل درشتم...

با تمام حماقتم در همه چیز...

حماقتی که من خر نفهمیدم چقدر تو دوستم داری یا شاید میفهمیدم و خودم را به آن

راه میزدم...

با همین استرسی که همین الان تمام وجودم را در بر گرفته...

با تمام عرقی که از سر و صورت و زیر بغلم میچکد توی لباسم...

به حرمت همان یک قطره ی خنکی که از لا به لای موهایم به صورت مارپیچی عبور کرد و

از ستون فقراتم چکید توی شورتم...

خوب یک سیب زمینی آن هم به رنگ فسفریش وقتی عاشق میشه چه گهی باید بخوره...؟!

میشه یکی توضیح بده....

حتما باید اسمت و به زبون بیارم تا بفهمی خره...

خوب من میدانم تو خیلی از من سر تری...

بهتری ...گل تری...مهربون تری...و حتی احمق تر...

اما به جون خودم من مثل یک سیب زمنیی فسفری با عینکی زرشکی در شبی مهتابی...

جلوی تمام ارواح سرگردانی که می آیند اینجا اعتراف میکنم..

دارم از عشقت له میشوم...

تا له نشدم...خودت یک کاری بکن ...

تو شهر سیب زمینی ها رسم نیست سیب زمینی ماده بره طرف سیب زمینی مذکر...

و گرنه تا حالا ۱۰۰ دفعه از جلوی خانه تان دزدیده بودمت...برده بودمت ...حالا بقیه اش زشته..!

به پوست پهنی ام قسم...کل دنیا را زیر و رو کنی از من عاشق تر پیدا نمیکنی...

مرا دریاب...که سخت محتاجتم...

توی دستشویی ایرانی نشستم زور میزنم....

بابا تو فرنگیه...

کلا ما خانوادگی تو دستشویی زیاد میمونیم...

اما به جون خودم واقعا یبس شدم...

مامان داد میزنه...

اومد...؟!

میگم آره...

میگه چه جوری بود...؟

میگم پشکلی بود...

شیر آب را باز میکنم...

خودم را میشورم...

بعد با دستمال توالت خودم را خشک میکنم...

سیفون خرابه نمیکشمش...

بوی دستشوییم داره خودم و خفه میکنه...

هوا کش و میزنم...

دستم و با صابون میشورم...

چه بوی بدی میده این صابون...

بابا همیشه صابونای بی خودی میخره...

این دفعه یادم باشه خودم صابون بخرم...

از دستشویی که میام بیرون...

مورچه ای رو له میکنم که داشته فرار میکرده از بوی گند مدفوع من لابد...!

عاشقتما هنوز....

 

باغ آلبالو را کی دزد برد...؟

 

     " نشسته بودیم تخمه  چینی میشکوندیم که...!

       برق ها رفت... "

 

                                *

بله بنده الان در جو حرف جناب براتیگان میخواهم آنقدر شعر بگویم تا بالاخره توانایی گفتن یک جمله را

پیدا کنم...

خوب براتیگان خدا بیامرز نمیدونسته من خیلی حرافم و خیلی هم شاعر...! و گرنه شاید این جمله رو به این حالت تغییر میداد

.... : انقدر کم زرت و پورت کن تا بتوتنی یک جمله ی درست بگی...!

خلاصه ما رو اینبار با اشعار کوتاهمون همراهی کنید...

آخ الهی خودم قوربون وبلاگ خلوتم برم من...  

همینه که مجبور شدم هر چی ارواحه دور و بر خودم جمع کنم...

این زنده ها که ما را  چس مثقال آدم حساب نمیکنن که ...

پس تمامی ارواح سرگردانی که لطف میکنید می آیید اینجا را میخوانید قوربون شکل رنگ پریده ی

همتونم هستیم...

فاتحتونم سر جاشه براتون میخونم ....

همین دیگه مرسی که میایین سر میزنید پیام های نامریی شما به دست من میرسد و من را برای

ادامه ی راه خطیری که پیش رو دارم مصمم تر....

باشد در آن دنیا از خجالتتان در آمده و با ارواح جمیله تان محشور شویم ...

آمین...

 

هایکو با طعم کیوی بستنی :

 

 

کیوی های توی بستنی زیاد بود...

 تُفش کردم رو قالی...

به همین راحتی...

به همین خوشمزگی...!

 

 

 

خیابان ها ما را به یاد خاطرات می اندازند یا آدم ها...؟

 

بوی عید می آید با باران تازه ...آسفالت خیس هم که دیگر جای خودش و داره...از خیابان ها رد میشویم تا برسیم به خانه ی عمه ی بزرگوار...نواری توی ضبط پدر گیر کرده و تا رسیدن به خانه ی عمو همان را گوش دادیم...نوارش هم مال احسان خواجه امیری بود ...توی سی دی دون پدر هم یک سی دی بود که نمیخواند ...

چند روز پیش سوار تاکسی شدم راننده تاکسیه سی دی آهنگای قدیمی میفروخت...من هم که عاشق آدم های قدیمی ٬آهنگ های قدیمی هستم...

الان دارم این اهنگه رو گوش میدم

"ساقی امشب مثل هر شب اختیارم دستته...

یه چشمم به چشمتو چشم دیگم به دستته..

امشب که مست مستم

دست و بال غم رو بستم...

امشب که لول لولم از من نپرس کی هستم...

به به...

ساقی امشب می بده

پیمونه پیموه..

دست غم کوتاهه از دل کنج میخونه...

آنقدر مستم بکن تا من ببینم باز

هر چه عاقل مثل خود دیونه دیوونه..."

وای عالیه...به افتخار تمام آدمای قدیمی..آهنگای قدیمی فیلم های قدیمی یه کف و سوت مرتب...

خلاصه سی دی هم نخواند و من با آهنگای احسان جان خواجه امیری رفتم توی خاطرات گذشته...چند وقت پیش توی یک وبلاگ دیدیم کسی اسم تمام خیابان ها و کوچه پس کوچه های خاطره انگیزش را برداشته نوشته...

حالا این من و این خیابان های خاطره انگیز شهرم...

سید خندان از زیر پلش به سمت میدان پالیزی تا هویزه...میدان قدس تا میدان تجریش و امام زاده صالح...از تجریش به سمت ورودی نیایش...

شهرک غرب فاز یکش...فاز سه ش..سعادت اباد کوی فراز...بلوار ۲۴ متری اش..

میدان راه آهن...میدان خراسان...

از فرهنگسرای بهمن با هر وسیله ی نقلیه ی عمومی اعم از موتور سیکلت ...ماشین سواری و اتوبوس تا چهار راه ولیعصر...(من دیگر گه اضافه خورده ام اگر سوار موتور بشوم حتی اگر در سالن های تئاتر شهر را بسته باشن..یادش به خیر ولی روزی بودا...)

مترو از ترمینال جنوب تا ایستگاه قلهک...هفت تیر تمام مسیر های رفت و برگشت به سمت خانه هنرمندان...

سینما فرهنگ...باغ موزه ی سینما..فرهنگسرای ارسباران...سالن هنر و تجربه اش...

جردن تابان غربی...جردن دوباره کوچه ی سعیدی...

بزرگراه صدر از شرق به غرب و از غرب به شرق...

مدرس به سمت جنوب و شمال...بزرگراه همت همه جاش...

میدان ونک...خیابان توانیر...بیمارستان دی...آخ مریم...مریم...یک عید دیگر هم گذشت و نیستی...

چند سال شد..؟! ۷ سال...بیا باز هم برایمان توی تراس خانه تان روی منقل جوجه کباب درست کن...فقط به پا دوباره دستتو نسوزونی..

ایستگاه قلهک...ایستگاه همت..ایستگاه طالقانی...ایستگاه هفت تیر...

فلافلی های ترمینال جنوب...فرهنگسرای قیطریه...فرهنگسرای دانشجو...پارک موزه ی آب...

یوسف آباد از اولین کوچه ش تا آخرین کوچه ش...خانه ی تئاتر...دانشگاه سوره..میدان آزادی...

شریعتی همه جاش...با تمام خیابان های معروفش...دو راهی قلهک ...ظفر...

یه کافی شاپی تو گاندی که اسمش یادم نیست...

و مسلما مسیر های دیگری که الان به خاطرم نیست..

امروز من همش فکر میکردم و فکر میکردم...

 

اگر روزی نباشم...

اگر یک روز من تمام شوم..

جای پاهایم را باران میشورد...؟

 کسانی میمانند بعد از من که رد پاهایم را حتی اگر باران ببارد از خاطره شان پاک نکنند...؟

میشود اگر رفتم...

کسانی بمانند که من را فراموش نکنند و من را دوست بدارند...

گاهی برایم چشم تر کنند...

از حالا گفته باشم ها اگه پشت سرم هم گفتید اوسکول خوبی بود ناراحت نمیشم...

دلم یهویی گرفت به خدا...

سال دیگه هستیم هممون ...

هستیم هممون دوباره پیش هم...؟!

خدایا ما ادم های کم طاقتی هستیم خودت رحم کن ...قوربونت...

 

آبکشی پر از عشق که یک روز صبح زود دمر شد...!

 

دختر چادرش را زده بود بالا و نشسته بود لب حوض خانه شان...

با انگشت اشاره اش روی اب دایره میکشید...

پسر هم نشسته بود آن ور حوض درست رو به روی دختر...

تا آمد رد ماهی دُم کنده ای را بگیرد ...

رسید به چشمان دختر...

با هم ازدواج کردند...

سال ها بعد مرد با شلیک گلوله از پا افتاد...

دختر آرزو کرد کاش آن روز حوض خانه شان خالی بود...!

* : مرد در تظاهرات خیابانی به سال ۱۳۸۸ هجری خورشیدی برای اصلاح وضعیت موجود

جان داده بود...یادش گرامی و روحش شاد...

                                                    *

پی . اس : سال ۸۸ هم به خاطره ها پیوست با تمام روزهای تلخ وشیرینش...

اتفاقات سیاسی اش را اگر فاکتور بگیریم برای من سال خوبی بود...

اجرای" ادیپ " با تمام روزهای تلخ و شیرینش یکی از مهم ترین اتفاقات سال ۸۸ بود...

پی . اس . اس : سال ببر و به همه ببری ها من جمله  خودم تبریک میگم...

در وصف ببری ها همین قدر که خیلی گلن...خیلی با حالن...فقط یه کم خل ان...

دور از جون شما...!

پی . اس . ا س . اس : ۸۹ خواهشا خوب بگذر...

باشه...؟!