دیروز رفتم تره بار خرید کردم...
کاهو ٬ سبزی ٬ خیار و گوجه...
چیزی درست نکردم آخه مهمونام اکثرا خارجی بودن...
گفتم هر وقت اومدن زنگ میزنم از بیرون غذا بیارن...
فقط یه کم خونه رو جمع و جور کردم و دستشویی ها رو شستم...
پامچال دمپایی صورتی لا انگشتی شو پوشیده با لباس خواب صورتی رنگش که روش
گوسفندای صورتی ریز داره ٬ چشماش و میمالونه با یه شونه میاد طرفم ...
میشنه رو پام ...میگم پامچال جان دارم سبزی پاک میکنم برو ۵ دقیقه دیگه میام
موهات و شونه میکنم...
وزنش و میندازه روی پای راستم از عقب خودش و میندازه روم...
یعنی همین الان...
میگم پس پاشو لا اقل دستامو بشورم...
از رو پام میپره پایین یه کم از جلوی راهم میره کنار...
دستامو میشورم...
رو زمین زانو میزنم تا هم قدش بشم و موهاشو شونه کنم..
موهای لختشو شونه میکنم که حالا از شونه هاش سُر میخوره...
فرقشو کج به سمت چپ باز میکنم...
میگم کشی گل سری نداری موهات و جمع کنم...
میگه نه...نمیخواد...شونه رو از تو دستام قاپ میزنه و بدو میره طرف اطاق..
انگار نه نه انگار ۱۷ فروردین ۸۸ به دنیا اومده..!
سبزی هایی رو که پاک کردم میریزم توی یه ظرف و تا لب به لب توش و آب سرد میکنم
تا خیس بخوره...
پامچال وایساده جلوی آینه داره خودش و تماشا میکنه...
میگم لباستو نمیپوشی...؟
میگه مگه این چه عیبی داره..؟
میگم با لباس خواب...؟
میگه آره...
میگم اخه اینطوری که نمیشه...تولدته ...
میگه خوب تولدم باشه...
میره از زیر جا کتابی میز کامپیوتر دفتر نقاشی شو بر میداره با مداد رنگی هاش میره تو هال..
بامداد هنوز خوابه...
تو خودش لوله شده...انقدر که از زیر ملافه نمیتونم ببینم سرش کجاست پاش کجا..
ملافه رو از روش کنار میزنم...
می بینم همینطوریکه تو خودش مچاله شده چشماشم بازه...
میگم تو که بیداری ! پس چرا پا نشدی...؟
میگه دارم فکر میکنم...
میگم پاشو الانه که مهمونا بیان...
از جاش پا میشه یه راست میره طرف دستشویی...
هنوز در دستشویی رو باز نکرده که شلوارکشو در میاره میندازه جلوی در...
بعد میره تو دستشویی ...عادت نداره با شلوار بره تو دستشویی..
میرم تو آشپزخونه سبزی رو میریزم تو آبکش..
دوباره تو ظرف و آب سر میکنم..
بامداد از دستشویی میاد بیرون..
میره تو اطاق ...
آخرین بارم آب سبزی رو عوض میکنم...
میریزم تو آبکش که آبش بره...
حالا نوبت کاهو هاست...دونه دونه میکنم مریزم تو آب تا خیس بخوره...
بامداد با شلوار لی و یه بولیز مشکی که روش عکس سیاه و سفید چارلی چاپلینه میاد بیرون..
موهاش شو ونه زده به طرف بالا...
خوشگل شده...
کاهو هارم دونه دونه میشورم میزارم تو آبکش آبش بره که زنگ در و میزنن...
براتیگان با نعنا ـ دیرت دست توی دست و شونه به شونه ی هم میان تو...
پامچال از براتیگان ترسیده میاد پشت من قایم میشه و پای راستم و مگیره تو بغلش..
میگم چیزی نیست..براتیگانه...! بامداد میاد جلو با براتیگان دست میده...
دعوتشون میکنم که بشینن...
میرم تو آشپزخونه ظرف سالاد و آماده میکنم...
در حال خُرد کرد گوجه رو سالادم که براتیگان از دور میگه : بالاخره حرفمو گوش دادی...؟
میگم کدوم حرف : میگه همن که بشینی خونه و بچه هاتو بزرگ کنی...
اول نگام میوفته رو کلاه سفیدش...با پالتوی مشکی و بولیز چهار خونش که از زیر جلیقه معلومه...
شلوار لی تنگی پاشه با یه کفش نوک تیز...بعد دوباره از تیزی نوک کفش چشمامو حرکت
میدم میام بالا تا نگام میوفته درست توی شیشه ی عینکش که نور چراغ توش افتاده و من مطمئن
نیستم پشت شیشه ی عینکش مسیر نگاش به سمت منه یا به طرف بامداد و پامچال که پریدن
رو میز ناهار خوری و دارن پازل هزار تیکه شون و مرتب میکنن...
به خاطر همین یه لبخند کوچولو بهش میزنم و میگ آره به حرفت گوش دادم..
نعنا ـ دیرت انگار که بهش بر خورده باشه میگه شما کی با هم حرف زدین..؟
براتیگان میگه یه روز به طور اتفاقی همدیگرو دیدیم و باهم اشنا شدیم...
بقیه ی حرفاشو آروم میزنه ٬ اما فکر کنم خودم دیگه حوصله ی شنیدن بقیه شو نداشتم...
ما رو چه به اینکه تو کار خصوصی و زناشویی مردم دخالت کنیم والا..
ظرف سالاد و میارم میذارم رو میز ناهار خوری به بامداد و پامچال میگم یه کم پازلشونو ببرن
اون طرف تر...
زنگ در و میزنن..
بوکفسکی با یه سوسک کوچولو توی جیب سمت چپ کتش در آستانه ی در ایستاده و منتظره
من بهش تعارف بزنم بیاد تو...
از جلوی در میرم کنار ..بهش سلام میکنم...
سوسکه توی جیب کُتش دستشو میاره جلو که باهاش دست بدم..
بوکفسکیه دیگه چاره چیه دستم و میارم و با سوسک دست آموزش دست میدم و
تعارفش میکنم بیاد تو...
با براتیگان و نعنا ـ دیرت سلام و علیک گرمی میکنه میشینه پیششون...
بعد رو میکنه طرف من که دارم از توی اشپزخونه بشقابای سبزی خوردن و میارم میگه :
هرچی به بانوی مرگ اصرار کردم نیومدش..خیلی معذرت خواهی کرد ...گفت حال نداره...
تو دلم میگم چه بهتر که حال نداره...خدا کنه هیچ وقت حال نداشته باشه..
بامداد و پامچال از روی میز واسه سوسک توی جیب بوکفسکی دست تکون میدن...
سوسک دست آموز هم در جواب کلاه شو از سرش بر میداره...
برای سه تا مهمونا قهوه میارم...که زنگ در و میزنن...
آقای اف . مکنزی و چامسکی ان...که تو دست جفتشونم کیکه...گفتم سر راه برن کیک
بچه ها رم بگیرن....
اف .مکنزی اینجا هنوز با الیزابت تیلور آشنا نشده..! و گرنه بعید بود بیادش..
چامسکی از دور که براتیگان و می بینه میپره تو بغلش و شروع میکنن با هم یه سری حرفای رمزی زدن...
که این وسط فکر کنم نعنا ـ دیرت خونش به جوش اومد...
کیک بامداد یه ماشین آبیه و کیک پامچال یه گوسفند صورتی..
بچه ها تا کیک و می بینن شروع میکنن به دست زدن...
توی این شلوغ پلوغیا دوباره صدای زنگ در میاد سهراب سپهری و حسین پناهی هم اومدن...
هر کی وااسه خودش یه جا پیدا کرده و نشسته داره با بغل دستیش حرف میزنه...
تغریبا همهمه است...
میام وسط هال دستامو بهم میزنم میگم...ناهار چی میل دارین ...؟
برعکس اون چیزی که فکر میکردم همه یه صدا گفتن کباب کوبیده...
این وسط پامچال و بامداد هم دو صدایی گفتن چیز برگر...
ناهار و خوردیم...خیلی با مزه بود...براتیگان برای نعنا ـ دیرت لقمه ی نان سنگک با کباب کوبیده
میگرفت و بوکفسکی به سوسک دست آموزش نوشابه ی سیاه...
بماند که من همش فکر میکردم ریحونه توی ظرف سهراب سپهری کمه و هی واسش ریحون
میذاشتم...
حسین پناهی هم برای خودش نشسته بود و در حین اینکه لقمه شو میجویید با چامسکی و
اف . مکنزی درباره ی آخرین جای جالبی که دیده بود حرف میزد...
ناهار و خوردیم و آروغشم زدیم که براتیگان اومد جلو گفت شما بالش یا متکا دارید...
گفتم آره جفتشم دارید گفت پس برای همه یکی یه بالش بیارین...
ما بعد از غذاهای سنگین عادت داریم بخوابیم..!
همه توی هال ردیفی خوابیدن...
بامداد و پامچالم شروع کردن به اذیت کردن...
سوسک دست اموز بوکفسکی رو از توی جیبش در اوورده بودن گرفته بودنش بالای
سوراخ چاه فاضلاب...
شاید یکی از تصاویر حک شده ی غیر قابل پاک شده ی ذهنم شود...
دیدن قیافه ی وحشت زده ی سوسک در حالیکه دست راستش تو دستای بامداد بود و
با دست چپش کلاشو سفت گرفته بود و از گوشه ی چشم راستش به پایین نگاه میکرد و
آب دهنشو غورت میداد..
تو اشپزخونه آروم شروع کردم به شستن ظرفا..
نیم ساعت بعد همه پا شده بودن...
براتیگان و نعنا ـ دیرت مشغول رقصیدن بودن...
سهراب سپهری سفارش یه لگن آب داده بود تا پاهاشو تا مچ بکنه توش...
بامداد و پامچال در حال گشتن از این ور به اون ور میرفتن .فکر کنم سوسک دست آموز بوکفسکی رو
گُم کرده بودن...
حسین پناهی نشسته بود لب پنجره و به ماشینایی که از پیچ کوچه رد میشدن زُل زده بود...
اف . مکنزی داشت تلفنی با الیزابت تیلور حرف میزد...مثل اینکه شروع رابطه شون دقیقا
همون شب بود...!
چامسکی داشت با انگشت سیخونک میزد به کیک پامچال که من با چاقو اومدم طرف کیکا و
گقتم بیایین میخوایم کیکارو ببریم...
بامداد و پامچال نشستن رو کاناپه جلوشون یه میز گذاشتم و کیکار و گذاشتم جلوشون...
قرار شد همه کنارشون وایسن و منم ازشون عکس بگیرم ...
یه چهار پنج تا عکس گرفیتیم و کیک و بریدم و با چایی خوردیم...
بعد بامداد و پامچالم با آهنگ سوسن خان رقصیدن...
پامچال خودشو واسه بامداد لوس میکرد و بامداد منت کشی...
دیگه پاهام شروع کرده بود به ذوق ذوق کردن....
که حسین پناهی اومد جلو با موهای بلندش که از دو طرف ریخته بود رو شونه هاش...
توی چشمام نگاه کرد در حالیکه جفت ابروهاش پریده بود بالا...
گفت چرا کتاب نازی و من و تا آخرش نخوندی...؟
گفتم از کجا فهمیدی ..؟
گفت لای صفحه ی ۱۴ یه ورق کاغذ تقویم سال ۸۶ بود...
رفتم جلو شونه ی راستشو بوسیدم اونم متقابلا شونه ی چپم و بوسید...
گفت : یه کمم شعر بگو دخترک...
گفتم به روی چشم...
در و باز کرد و بی صدا رفت ...انگار اصلا نبود...
وقتی در و بستم دیدم لنگه ی چپ پوتینش با بندای باز جا مونده در و باز کردم که بگم...
حسین پناهی کفشت .... ! دیدم نیست...انگار اصلا نبود...!
سهراب سپهری پاشو از توی لگن آب در اوورد و با یه لحن معصومانه ی توام با بچه گانه گفت :
هر چی گفتم این شومینه رو روشن کنی نکردی که نکردی یادت باشه...
میگم به خدا شیرش و بابا بسته ...زمستون تموم شده سهراب جان...تقصیر من چیه...؟
گفت تو که نمیدونی دلم چقدر هوس یه ذره هیزم و آتیش کرده ...
گفتم ایشالا دفعه ی بعد زمستون بیا...واست شومینه رم روشن میکنم...
سهراب همینطوری پا برهنه رفت...
رد پاهای خیسش روی سنگ فرش هال موند...یادم باشه روی جای پاهاش هیچ وقت تی نکشم...!
براتیگان کالیبر سی و هشتش و از جیبش در اوورده و از نعنا - دیرت میپرسه تو فشنگ های توی
کالیبرم و در اووردی ...؟
نعنا ـ دیرت خیلی خونسرد میگه نه...!
براتیگان تعجب میکنه کالیبر و میذاره تو جیبش و میاد طرف در...
میگه خیلی زحمت دادیم...
میگم چه زحمتی...خیلی ممنون که اومدین..
میگه روح سنت لوئیس اس ام اس زده سر کوچه است...
یه کم عصبیه زیاد نمیشه منتظرش کجاست..
میگم پس برید زود تر تا عصبانی نشده...
براتیگان دم در کلاهشو در میاره میگه اینو بده به بامداد..
از در که میره بیرون بوی باروت تازه میخوره به دماغم و تا ته فرو میره و میرسه به مغزم...!
بوکفسکی هم میگه بانوی مرگ زنگ زده گفته خودم و برسونم یه کار واجبی باهام داره...
بامداد و پامچال هنوز زیر میز و صندلی های هال دارن دنبال سوسکه میگردن...
بوکفسکی میگه یه چند روزی سوسکم پیش بچه ها باشه تا باهاش بازی کنن...
فقط مواظبش باشید...خیلی...
با لحن غیر مطمئن میگم چشم حتما..خیالت راحت...
دست تکون میده و میره...
اف . مکنزی بدون خداحافظی میره...الیزابت تیلور بد جوری به دلش نشسته...
چامسکی هم میاد دم در و میگه : تعادل...هیچ وقت تعادل زندگی ت رو بهم نزن...
تمام جهان به سمت تعادل پیش میرن...پس سعی کن هیچ وقت نه خیلی خوشحال باشی نه ناراحت...
میگم ای به چشم...قوربونتون برم استاد...!
میگه هیچ وقت به من نگو استاد...من نوآم هستم...نوآم چامسکی...
در و میبندم...
۳ ساعت میگذره از رفتن مهمونا...
فردا سمینار دارم....درباره ی حافظه و یادگیری...هنوز بیست سی صفحه ش مونده تا کامل شه...
خونه مثل زلزله زده ها شده..
بامداد و پامچال در تلاش وصف ناشدنی برای پیدا کردن سوسک زیر میز ناهار خوری خوابشون برده...
منم میام لب پنجره...پرده رو کنار میزنم....
هوا تاریک شده...و انقدر ساکته که صدای نفس های بامداد و پامچال راحت شنیده میشه..
تک و توک ماشینایی از کوچه رد میشن...
عینکم و در میارم چشمامو با پشت دستام فشار میدم تا خستگیشون در بره...
صدای جانی کش از دور شنیده میشه...داره اهنگ " hurt " و میخونه...
! ..... i hurt my self today
چشمام داغ میشه....بعد تار میشه....بعد خیس میشه...بعد چکه چکه میچکه رو پوتین
حسین پناهی که تو بغلمه و
فشنگای کالیبر سی و هشت برتیگان که توی دست راستمه...!
بوی جامدادی نو میاد.....
باور نمیکنی..؟
پس بو کن...!