نه...
این متن نصفی است از تنهایی یک جوجه ی زرد توی قوطی آناناس های دُل
پس گوش هایتان را بگیرید و از هیچ چیزی نترسید..
ما اینجا چیزی نداریم برای ترسیدن...
یعنی تنها چیزی که لحظه ی اخر نگهت میدارد که نروی و بمانی
همان رنگ سیاهی است که بر تن تنهایی کشیده اند...
میمانی که خود ماندن کمتر از سیاهی نیست...
باید ماند
اما کجا...
اینجا نصف روز است نصف شب...
راستش را بخواهی خودم آن نصف دیگری که روز بود را سیاه کرده ام...
حالا نصف شب است آن نصف دیگر هم باز شب..
وقتی شب باشد خیلی کار ها راحت تر میشود...
صداها خالص تر به گوش میرسند...
خش خش صدای پای سوسکی که ارام آرام از روی دمپایی های دستشویی
خودش را به درز در میرساند خودش را میکشاند روی زمین سرد و سنگی و بدو بدو می اید تا تو را
از ترس زهره ترک کند...
نه...
حالی نمانده برای جیغ کشیدن...
همه چیز آرام است...
و سوسک از اینکه نتوانسته غافلگیرت کند چپه روی زمین میافتد و آنقدر
غصه می خورد...غصه میخورد تا موریانه ها زنده زنده
دست و پایش را بکنند..
و ما به جای انکه از موریانه ها بترسیم از سوسک ها میترسیم...
که یادمان میروود سوسک ها چیزهای زاید را میخوردند...
اما موریانه ها چیزهای مفید را...
بحث چندش آور قضیه است که ورق را به نفع موریانه ها بر می گرداند..
شب است...
اینجا همیشه شب است...
نور مانیتور تنها نوری است که اطاق را روشن نگه داشته..
شیطان ها و فرشته ها و بچه ها و دیوانگان و شاعران و حلیم فروش ها..
ایستاده اند در صفحه ی روشن مانیتور..
دست دراز میکنند تا من را هم ببرند در این قاب کوچک روشن...
تنها دو رنگ دارند..
سیاه و سفید...
و همین خلوص این دو رنگ نیمه مهربان است که نمیذارد دل از واقعیت بکنی...
جدا شوی از این همه رنگ و لعاب مصنوعی...
هر شب کوله ام را میبندم ..
همه چیز حاضر است برای پیوستنم به موجی از دو رنگ سیاه و سفید...
اگر ترس از نا پدید شدن نبود تا به حال بارها ناپدید شده بودم....
حس نگران کنند ای که برای خانواده میماند مانع می شود از رفتن..
همزاد پنداری با صابر ابر در فیلم اینجا بدون من....
اما به همین جامدادی های چیده شده ی روی میز قسم ...
بالاخره روزی ناپدید می شوم...
انقدر همه چیز خوب میشود..
پرده ها کنار میرود...
دوباره نصف صبح نصف شب میشود...
ارزوها بر آورده میشود..
جوب ها پر آب میشود...
تا به حال حس کرده ای وجودت برای خودت سدی است که مانع رسیدنت به آرزوهایت میشود..
آن سد نامش جسم است...
و این وسط آرزوهای روح تلمبار شده ی توی انبار دل آنقدر میمامند تا بگندد و بپوسد...
آنوقت همان آرزوهای بو گندو ی پوسیده را خودت با دستان خودت توی
سطل زباله های مکانیزه میریزی...
چون به هر چیزی شبیه است الا آرزو..
آرزو ها مگر بو دارند...؟
ندارند...
و این تنها تفاوت آرزوی تازه است با آرزوی کهنه...
آرزوی کهنه دل را چرکین میکند و چشم ها را بی فروغ..
برو ....
برو بچه جان..
برو به آرزوهایت برس تا نگندیده...
آنوقت خودت قاتل آرزوهای خودت میشوی...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این روزها شبیه همان جوجه های طلایی توی قوطی های اناناسم...
گیج..منگ...گم...
دور خودم میچرخم...
بعد خسته میشوم...
توکی میزنم به ظرف دان و آبم...
و بعد دوباره همه جیز از اول شروع میشود..
صبح..
ظرف آب...
ظرف دان..
شب...
صبح ...
شب...
صبح...
شب..
بگیر جلوی این دور و تسلسل ابلهانه را..
این صفحه ی کیبرد زورش نمی رسد..
مسلسل بیار...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خودکار قرمز...
جامدادی..
پر کلاغ..
وزغ...
سی دی..
دفتر سبز...
ستاره ها...
زمین..
شمع...
تیله...
پلاک...
چراغ مطالعه...
نودالیت..
ماهی تابه...
لیوان...
شکلات..
بستنی شیری...
کتاب..
کتاب..
کتاب..
تنها دوست ماست کتاب...
پس قدرش را بدانیم و زیر جاهای مهمش خط نکشیم...!