فلسفه بازی...

 

در رفتن کش تمبان مردی در لرستان و برخوردش با پیشانی من..

پیشانی جای بسیار بسیار خوبی است و هر چه رستنگاه مو از

نقاط دور تری شروع شود قد بلند تری...

اقبالت بلند تر است و گوش هایت با کمی خمیدگی به سمت داخل است...

موهایت قرمز است و کک و مک های صورتت مثل جوش های دوران بلوغ گونه هایت را پوشانیده

این ژاک است....

ژاک دوست داشتنی من...

شخصیت محبوب کتاب خانواده ی تیبو نوشته ی نویسنده ی بی نظیر فرانسوی

روژه مارتن دوگار....

احساس همذاد پنداری شدید با این شخصیت...

دیوانه کننده است تصاویری که از خواندن این کتاب به شما دست میدهد...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

باور کنیم دیوانگان را شاعران را فلاسفه را..

آنها مهربانند و حساس و لوس...

جوراب شلواری ام کوتاه شده خشتکش بالا نمی آید...

مادر غرغر میکند که چقدر قد میکشی...

پدر اصرار دارد به پوشیدن شلوار....

اما من همان جوراب شلواری بافتنی خودم را میخواهم...

حتی اگر خشتکش به زور به زانوهایم برسد...

((((((((((((((((((((((((((((

مردان عنکبوتی دیروز روی پشت بام خانه ی ما ریختند و همه چیز را بردند..

حالا ما چطوری همسان نگاه کنیم...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بالا بروی پایین بیایی دنیا می گذرد...

زشت زیبا..

بوگندو ..

خوشبو...

این طرز نگاهت خیلی مهم است که چه رنگی بینی اش...

حالا وقت آن است که همه چیز خوش رنگ و خوشبو شود..

آهای زندگی من برای خوشحال بودن تا آخرین قطره ی

غمی که تو خونمه باهات میجنگم..

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هر چه فکر میکنم دیگر تو در خاطرم نمی آیی...

دوران گس فراموشی از هم اکنون آغاز می شود...

۱..۲...۳...

پرواز...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دلم حلیم میخواد...

 

 

گم و گیج و گنگ...

 

نه...

این متن نصفی است از تنهایی یک جوجه ی زرد توی قوطی آناناس های دُل

پس گوش هایتان را بگیرید و از هیچ چیزی نترسید..

ما اینجا چیزی نداریم برای ترسیدن...

یعنی تنها چیزی که لحظه ی اخر نگهت میدارد که نروی و بمانی

همان رنگ سیاهی است که بر تن تنهایی کشیده اند...

میمانی که خود ماندن کمتر از سیاهی نیست...

باید ماند

اما کجا...

اینجا نصف روز است نصف شب...

راستش را بخواهی خودم آن نصف دیگری که روز بود را سیاه کرده ام...

حالا نصف شب است آن نصف دیگر هم باز شب..

وقتی شب باشد خیلی کار ها راحت تر میشود...

صداها خالص تر به گوش میرسند...

خش خش صدای پای سوسکی که ارام آرام از روی دمپایی های دستشویی

خودش را به درز در میرساند خودش را میکشاند روی زمین سرد و سنگی و بدو بدو می اید تا تو را

از ترس زهره ترک کند...

نه...

حالی نمانده برای جیغ کشیدن...

همه چیز آرام است...

و سوسک از اینکه نتوانسته غافلگیرت کند چپه روی زمین میافتد و آنقدر

غصه می خورد...غصه میخورد تا موریانه ها زنده زنده

دست و پایش را بکنند..

و ما به جای انکه از موریانه ها بترسیم از سوسک ها میترسیم...

که یادمان میروود سوسک ها چیزهای زاید را میخوردند...

اما موریانه ها چیزهای مفید را...

بحث چندش آور قضیه است که ورق را به نفع موریانه ها بر می گرداند..

شب است...

اینجا همیشه شب است...

نور مانیتور تنها نوری است که اطاق را روشن نگه داشته..

شیطان ها و فرشته ها و بچه ها و دیوانگان و شاعران و حلیم فروش ها..

ایستاده اند در صفحه ی روشن مانیتور..

 دست دراز میکنند تا من را هم ببرند در این قاب کوچک روشن...

تنها دو رنگ دارند..

سیاه و سفید...

و همین خلوص این دو رنگ نیمه مهربان است که نمیذارد دل از واقعیت بکنی...

جدا شوی از این همه رنگ و لعاب مصنوعی...

هر شب کوله ام را میبندم ..

همه چیز حاضر است برای پیوستنم به موجی از دو رنگ سیاه و سفید...

اگر ترس از نا پدید شدن نبود تا به حال بارها ناپدید شده بودم....

حس نگران کنند ای که برای خانواده میماند مانع می شود از رفتن..

همزاد پنداری با صابر ابر در فیلم اینجا بدون من....

اما به همین جامدادی های چیده شده ی روی میز قسم ...

بالاخره روزی ناپدید می شوم...

انقدر همه چیز خوب میشود..

پرده ها کنار میرود...

دوباره نصف صبح نصف شب میشود...

ارزوها بر آورده میشود..

جوب ها پر آب میشود...

تا به حال حس کرده ای وجودت برای خودت سدی است که مانع رسیدنت به آرزوهایت میشود..

آن سد نامش جسم است...

و این وسط آرزوهای روح تلمبار شده ی توی انبار دل آنقدر میمامند تا بگندد و بپوسد...

آنوقت همان آرزوهای بو گندو ی پوسیده را خودت با دستان خودت توی

سطل زباله های مکانیزه میریزی...

چون به هر چیزی شبیه است الا آرزو..

آرزو ها مگر بو دارند...؟

ندارند...

و این تنها تفاوت آرزوی تازه است با آرزوی کهنه...

آرزوی کهنه دل را چرکین میکند و چشم ها را بی فروغ..

برو ....

برو بچه جان..

برو به آرزوهایت برس تا نگندیده...

آنوقت خودت قاتل آرزوهای خودت میشوی...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این روزها شبیه همان جوجه های طلایی توی قوطی های اناناسم...

گیج..منگ...گم...

دور خودم میچرخم...

بعد خسته میشوم...

توکی میزنم به ظرف دان و آبم...

و بعد دوباره همه جیز از اول شروع میشود..

صبح..

ظرف آب...

ظرف دان..

شب...

صبح ...

شب...

صبح...

شب..

بگیر جلوی این دور و تسلسل ابلهانه را..

این صفحه ی کیبرد زورش نمی رسد..

مسلسل بیار...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خودکار قرمز...

جامدادی..

پر کلاغ..

وزغ...

سی دی..

دفتر سبز...

ستاره ها...

زمین..

شمع...

تیله...

پلاک...

چراغ مطالعه...

نودالیت..

ماهی تابه...

لیوان...

شکلات..

بستنی شیری...

کتاب..

کتاب..

کتاب..

تنها دوست ماست کتاب...

پس قدرش را بدانیم و زیر جاهای مهمش خط نکشیم...!

 

ما و پمپ آب و گیس های خیس ...

 

از توی کولر ناگهان هوای فشرده ی غلیظی بیرون آمد که بودی چیزی شبیه به کله پاچه میداد..

ساعت نزدیک به یک نیمه شب بود و فقط دعا دعا میکردیم که موتورش نسوخته باشد

در این اوضاع وانفسا با این گرانی با این تورم...

با این همه بی عدالتی ...سوئ تغذیه ...فلاکت بدبختی بیچارگی...

حالا فکرش را بکنید...فکر چه چیزی را بکنید...؟!

هوا گرم است خیلی گرم صبح بالا پشت بام بودیم موتورش سالم بود فقط پمپش

سوخته بود..

نمیدانستیم از پمپ سوخته بوی کله پاچه بلند میشود..

خوب لابد می شود وقتی از کنده دود بلند میشود...

از سرمان بخار آب داغ...

چرا نباید باور کنیم همه چیز قدرت بلند شدن را دارد حتی قدی کوتاه..

قرص هایش را هم تبلیغ میکنند و این گواهی است بر این مدعا..

همین که لام تا کام حرف نمیزند ادای آدم های بد اخلاف توی فیلم ها را در میآورد..

اینکه تو وقتی فیلم زیاد ببینی کم کم فاصله ات با آدم ها زیاد میشود..

منظورم تو نیستی تو مدت هاست فاصله ای انداخته ای میان خودت با آدم ها..

من هنوز در این را کوچکم مانده تا بزرگ شوم و دیوارهای دورم را محکم بسازم مثل تو

که هیچ درز و منفذی نداشته باشد...

مانده ام چطور نفس میکشی و جانت از تنت بیرون نمی رود اینجا ما دومین شبی است که

فقط بی کولر مانده ایم پنجره باز است و پنکه ی به ارث رسیده از مادربزرگمان هنوز از نفس

نیوفتاده فوتی میکند ما را..

تعجبم از توست بدون در ..بدون پنجره..

دوستت میدارم به رسم تمام بدی ها و خوبی هایی که از تو آموختم..

میخواهم وارد پیله ی پر پیچ و خمت بشوم راهم نمیدهی...

شاید هنوز مانده قد پیله ات شوم...

دروغ نگفته ام اگر اعتراف کنم من آن پیله ی بد قواره و زشتی که دورت

تنیده ای را از هر چیزی بیشتر دوست میدارم..

اما نمیدانم لابد کس دیگری بهتر از من را سراغ داری که در پیله ات را به روی من بسته ای..

شاید زیادی لوسم زیادی بزرگ و زیادی کنه..

اما به تو حق میدهم که تنها باشی درون پیله ی خودت..

این نامه ای است برای تو که بدانی چقدر این روزها نگرانت هستم و دوست داشتم

من را در جریان امور روزانه ات قرار میدادی...

مثل گذشته ها..

گریخته ی مارسل پروست در حال تمام شدن است..

چطور بگویم از تاثیری که بر من داشت و همین الان شیوه ی نوشتنم تقلیدی است

از مارسل پروست البته به بدترین شکل ...

مثل نقاشی که نقاشی کردن نمیداند و نقاشی هایش را با ونگوگ و پیکاسو مقایسه میکند...

آخ که امشب چقدر هوای این دارم که سر قبر پروست بروم و به خاطر شاهکاری که افریده

به سنگ قبرش بوسه بزنم...

حالا این متن میتواند از اینجا به بعد به ریتم اولیه اش برگردد چون تمناهایی که از درون

روحم را هر روز فرتوت تر میکند مانعی میشود برای گذاشتن نقطه ی پایانی..

کولر سوخته و ما عرق میریزیم اگر پدر سر قولش بایستد سحر میرویم برای

تعویض پمپ..

مادر مثل همیشه بدبین ایت میگوید بعید میدانم..

من هم بعید میدانم ...

اما مگر میوشد نا امید بود...

وقتی دیگر هیچ امیدی برایت باقی نمانده باشد بهترین راه این است که

خودت را به امید داشتن بزنی..

حالا حکایت ماست...

حکایت پامچالیکه دو شب است خواب به چشمانش نیامده و فکر اینکه در اینده

میخواهد چه کند اولین تار موی سپید را بر فرق سرش نشانده...

بامداد کمی ارام تر است هر چند او هم حالش بهتر از حال ما نیست..

چامسکی با تمام ظاهر سازی هایش باز نتوانست غم چشم هایش را از ما پنهان کند...

ما همه غمگینیم..

و این از سر ناتوانی و عجزی است که از ندانستن می اید..

ندانستن اینکه کجاییم...؟

چه میکنیم...؟

چرا آمدیم..؟

و به کجا خواهیم رفت....!!!!

 

 

تعبیر خواب..

 

 

ملافه را با انگشت پایش میکشد پایین تر ...

حالا ملافه تا زیر ابرو هایش پایین آمده و پشه ای سمج وار خودش را به گوشش میرساند...

با دست ملافه را میکشد بالا ...ملافه تا نزدیکی های ساق پایش بالا می آید

و این بار مگسی هوس کرده کف پاهایش راه برود...

این داستان اعجاب انگیز ملافه ای است کوتاه..

اینکه تا صبح چند بار این کا را تکرار کرد از حد تصور خواننده خارج است..

اما نزدیکی های صبح بود که تصمیم گرفت بدنش را کمی مچاله کند..

زانوهایش را به شکمش نزدیکتر کرد و از دست پشه و مگس خلاص شد..

حالا زمانی بود که پدر کولر را خاموش میکرد

چون سرمایی بود و او کم کم زیر ملافه احساس خفگی کرد...

ملافه را از روی بدن خیس از عرقش پس زد و تصمیم گرفت

طاقباز به استقبال نیش پشه ها برود...

داستان از سه روز قبل شروع شد وقتی طوری پنجره اش یک سوراخ قد یک

سکه ی ۲۵ تومانی طرح قدیم پیدا کرد و شب یادش رقته بود به مادرش بسپارد پنجره

را باز نکند...

پنجره رو به حیاطی بود پر از درخت ...پر از پشه...پر از مگس..

حالا طاقباز خوابیده بود و به انگشت پایش خیره شده بود که مگسی فاتحانه

بر آن نشسته بود و بود و بود و بوسه میزد به انگشتان پایش از دور ...

بی عینک اینطور به نظر می آمد...

نیش به جای بوسه به نظر می آمد و برگها ی درختان پشت پنجره گوله ی سبز رنگ بزرگی بود

بدون شاخ و برگ...

آن روز بیست و چهار ساعت تمام بیدار ماند ...

و به این فکر کرد که..

تئاتر از داروخانه..

داروخانه از تئاتر....

مهم تر است آیا...؟

چون ربطی پیدا نکرد مغزش درد گرفت..

کم کم خوابش سنگین شد..

خواب دید بر تپه ای نشسته زیر پایش طرحی است از خانه های قدیمی

مراکشی...

کمی آنسوتر صدای موذنی از مسجدی بلند..

کبوتر ها دور گنبدش میچرخیدند..

ولی او ناراحت..بی هدف...خسته...چشم دوخته بود به آینده ای که

رقم نمیخورد...

به اتفاقاتی که نمی افتاد...

به آرزوهایی که هر لحظه با کم شدن صدای موذن در باد محو میشد...

از خواب پرید...

پدرش به او بشارت داد اگر هیچ چیز نخواهد شد...

لا اقل فیلسوف خوبی خواهد شد...

حالا شب ها خواب فسیل می بیند و با النگوهایش در خواب بازی میکند..

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سئوال مهم این هفته :

رویای نیمه ی شب تابستان..؟!

تصمیم گیری قطعی این هفته :

هنوز گرفته نشده..

تفریح وسط هفته :

ایستادن در صف نانوایی درست نیم ساعت مانده به اذان...

خوراکی محبوب این هفته :

نون سنگک با پنیر و چایی شیرین....

خبر خوب این هفته :

باشه هفته ی دیگه میگمش...

ظهرتون به خیر ...

التماس دعا...

 

واکاوی یک دغدغه ی ذهنی از زاویه ی دید یک قوری بی دسته...

 

خوردن آب نبات چوبی با آدامسی که شیرینی ش رو از دست داده

همیشه لذت بخشه...

مثل به زور نگه داشتن یک آدم در کنار خودمون با اینکه میدونیم دیگه برامون چیز جذابی نداره...

ما آدما برای کسایی که دوستمون دارند یک طور رفتار میکنیم که لحظه به

لحظه باعث میشه از ما بیشتر خوششون بیاد...

گاه این اتفاق بی هیچ قصد و قرضی میافته و همین بی قصد و غرضی شه

که باعث ان اتفاق میشه...

و گاهی وقتا با آدمایی که ما دوستشون داریم طوری رفتار میکنیم که روز به روز از ما منضجرتر

میشن...

خیلی جالبه من میتونم قول صد به شما بدم که واقعا ما تبدیل به دو شخصیت جداگانه میشیم...

شخصیتی که دوست داشتنیه و شخصیتی که اینطور نیست...

ما در دوست داشتنای خودمون اغراق میکنیم..

یه غلو لوس بی مزه و بی پایه که باعث طرد از طرف کسایی میشیم که به شدت

دوستشون داریم و چون از این ور به شدت مغمومیم در جمع دیگه ای انقدر خشک و سرد برخورد میکنیم

که همه عاشقمون میشن..

وای خیلی پیچیده شد اخه برای من هیچ چیزی قطعیت نداره...

من به زنده بودن در همین لحظه ی خودم هم شک دارم..

اصلا من به موجودیت خودم به طور مستقل هنوز مطمئن نیستم..

اونوقت چطور میخوام نظریه صادر کنم..

اما یه چیزی رو باید اویزه ی گوش خودم بکنم..

وقتی ارزشی که پیش کسی داشتی و حالا نداری رو

از دست دادی هیچ اصراری به موندن نداشته باش..

فرار کن اقا جون..

خدا پا رو داده برای همچین موقعی ...نه..؟

خلاصه من از همین امروز قول میدم دور یه سری از کسایی که واقعا دوسشون

دارم و خط بکشم...

چون احساس میکنم قد دوست داشتن من با قد دوست داشتن اونا در یه حد نیست..

حالا میشه تا رسیدن به یک بالانس احساسی صبر کرد..

یا میشه کلا بی خیال شد..

در واقع انقدر دل پوسیده ی گندیده ی ما اینبار بد جور شکسته که احساس

میکنم باید این بار با تمام بی رحمی که در خودم سراغ دارم

بی خیال بالانس احساسی شده..

در همین جا در همین سطر دفنش کنم..

بدرود دوست من..

من تو را میبینم...

اما این بار از یک زاویه ی دیگر..

همان زاویه ی زشتی که تو من را از آن مبینی که سراسر تحقیر است و فضاحت...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سئوال آخر هفته ؟

آیا رابطه ی جنسی باعث به وجود آمدن عشق میشود..؟

ـ نه نمیشود...

ـ چرا..؟

ـ چون من میگم..

ـبله..

درگیری روحی این هفته :

سه ساعت در بسترمان اشک ریختیم چون احساس میکردیم خیلی احمقیم چون یکی از دوستان

ما را احمق پنداشته بود و همه چیز زیر سر رامبد جوان بود..

کالای لوکس این هفته :

یک عدد جوراب سرواخ آویزان شده از جا کتابی اینجانب که چون پاپیون داره دلم نمیاد ولش کنم..

ما اهل کوک زدنیم...

ما برای وصل کردن امدیم...نی برای فصل کردن امدیم..

دردسر بزرگ این هفته :

من کمبود محبت ندارم آیا...؟

آبنباتم تموم شد..

دیگه میرم...

شما هم برین..

آفرین..

نه کجا میرین..

بمونین من تنهام ...

وایسسن هنوز کلی حرف دارم به خدا...

ـاینترنت قطع میشود...

دختر خودکشی میکند..

همین...!

 

من...تیله هام...مامان بزرگم ...قلک...

 

 

  

مثل به خاطر سپردن یک موسیقی تاثیر گذار است...

هر چه هست با این مشت هایی که اینبار به شکمم زدم احتمال زنده ماندن این جنین به

صفر نزدیک میشود..

ــــــــــــــــــــــــــــــ-

توی قلکت هیچ وقت پول نریز ..

به خاطر اینکه مجبور نشی بشکنیش..

ــــــــــــــــــــــــــــــ

همچنان این شل سیلور استاین است که من را در بند کشیده...

ولی قطرات اشکم روی اسیرمارسل پروست چکید....!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

نه...

خوبم...

میگن سقط جنین درد داره...

ولی به نظر من بعضی خانما زیادی شلوغش میکنن..

درد داره...

مگه میشه نداشته باشه..

ولی من الان خوبم..

خیلی خوب..

فقط اوضاع معده م ریخته بهم..

اونم تا فردا خوب میشه...

نه والا اذیت چرا میکنید...

من نه رنگم پریده...

نه ناراحتم...

نه عصبی..

نه دلگیر..

هان...؟

چی...؟

پس این اشکا چیه هان....؟

هفته ی پیش پیاز خرد کردم مال اونه...

خوبم...

خوبه خوبه خوب...

مامان بزرگ و فرستادم تو کوچه تیله هام و از آب جوب پس بگیره...

اگه خوب نبودم حتما میذاشتم تیله ها رو آب ببره..

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

صدای شکسته شدن قلک..

مامان بزرگه توی کوچه سکته میکنه..

پس صدای آمبولانس..

حالا اینجا برزخه...

من و مامان بزرگی داریم پولای تو قلک و میشماریم..

میخوایم سوار هواپیما شیم بیاییم زمین..

اما پولمون نمیرسه...

میشه برای ما یه چیزی به آدرس برزخ دات کام بفرستید..

با تشکر..

امضا : روح من و روح مامان بزرگی...

 

قوربون پوی پیرفنت...قوربون بوی پرفنت...

 

آدم وقت خیلی خیلی خوشحال است..

یا وقتی خیلی خیلی ناراحت است..

دستانش یخ میزند و ناخن هایش کبود میشود...

در شرایط حادتر...خلاقیتش گل میکند..

اینکه من در این لحظه ی به خصوص کجا هستم

به شما مخاطب عزیز و گرامی اصلا ربطی ندارد..

حال کردین خداییش جدی شدما...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پامچال داره میرقصه...دامن کوتاه صورتی رنگش که به زور تا زیر

زانوهاش میرسه رو مدام میکشه پایین...

آخه میدونید چیه بامداد نشسته داره با دهنش صدای گوز در میاره...

من هم یه سری مجموعه کتابای شل سیلور استاین به دستم رسیده و

دارم تند تند میخونمشون که به صاحبش پس بدم...

با اینکه میدونم مسخره ترین کار اینکه کتابی رو که از کسی گرفتی رو

بهش پس بدی...

حماقت های من حد و اندازه نداره...

شاید واسه همینه که همین الان موقع نوشتن این متن واست یه ماچ گنده فرستادم..

او...

چامسکی داره فیلم میبینه...

فکر کنم سردش شده دور خودش پتو پیچیده و رفته تو بحر فیلم..

بحر یعنی دریا..

پس فکر کنم بهر این شکلی بیشتر به منظور من میخورد...

آخ یه حسی بهم میگه شبیه شل سیلور استاینم..

لا اقل اگه شبیه ش نباشم شبیه لافکادیو که هستم...

همون شیر با مزه ای که یه روز به خودش اومد دید آدمه...

حالا من دقیقا عکس اونم من آدمی هستم که احساس میکنه فیله...

بی خیال از این حرفای ترسناک نزینم ممکنه خوابتون نبره...

ــــــــــــــــــــــــــ

یکی از آرزوهام این بوده که یه متن بنویسم که خواننده ش زمین و از ترس

گاز بگیره...

یا از خنده به خودش بشاشه..

اوف چه بی ادب...

یه نویسنده ی خوب باید بلد باشه اول از همه مودب باشه..

پس چطوری تاثیر گذار باشه...؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دارم یه کار جدید و امتحان میکنم...

و این کار به شدت حال میده بهم...

انقدر زیاد که نگو...

نه اشتباه نکنید کار زمینی نیت یه کاری فرا زمینیه...

یه سری کشفیات جدید از روحمان مخابره شده...

که هم درد انگیز است هم شیرین..

اما تا به حال روحم اینقدر با من مهربان نبوده...

شاید هم همسو...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عمو ایسک و خیلی دوست دارم...

مخصوصا فیلماشو...

تضاد افکار..ارواح...اجسام...دین...و کلی تضادهای روح آدم را آنقدر ملموس نشان میدهد...

آنقدر سردرگمی انسان را در عشق..روابط جنسی و کلی اتفاقات دیگر را در قالب

فیلم قشنگ نشان میدهد که من به این

باور رسیده ام که او قبل از آنکه یک فیلمساز خوب و قبل از آن یک روانشناس خوب باشد...

یک فیلسوف به تمام معناست...

این عمو ایساک همان اینگمار برگمان است...

دوستش دارم وحیف که هنوز مثل چامسکی باهاش صمیمی نشدم..که برش دارم بیارمش

خونمون...

هر چند منتظر دعوت از طرف اونم...

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یکی از پر لفافه ترین و زیر پوستی ترین متن هایی است که در این وبلاگ به ثبت رسیده...

و ای نشان دهنده ی افکار پلید نویسنده دارد...

یادمان نرود نویسنده ای که شارلاتات نباشد نویسنده نیست..

و نویسنده ای که بلد نباشد کلی دروغ به هم ببافد مرگش حتمی است..

آه...

برادرانم بدرود....

امضا : روح پدر هملت اینا...