بی مقدمه..

تاب خوران و گیج و منگ از چرخ و فلک هستی پیاده می شوی...


هنوز دل آشوبه ای...هنوز فکر می کنی آن بالایی...زمین دور تر از آن چیزی ست که تو فکرش را می

کنی...


در پی آسمانی...


آسمانی که آبی نیست و بادی که می وزد و قطرات بارانی که ریز ریز روی شانه های خمیده ات میریزد...


باور نمی کنی  زمین را هنوز ...


باور نمی کنی پاهایت مصنوعی نیست و این کفش های کتانی که به نیمه ی


عمرشان رسیده و بندهایی که روی زمین است حقیقت دارد...


هیچ چیز حقیقی نیست...


نه این متن...


نه این زمین...


نه آن آسمان کبود...


تنها چیزی که حقیقت دارد همین کفش های کتانی ست و لامپ کم مصرفی که اطاق را


در این روز نیمه ابری روشن نگاه داشته...


ما بقی همه هیچ است...


هیچ...


هیچ...


هیچ...

 

نیگا داره...؟!

 

 

قانون اشک ریختن از یادمان رفته..

و گرنه چه معنی دارد لباس های تمرین دوستت را برداری بیاری خانه و قول هم بدهی

برایش شسته آماده هفته ی دیگر می بری سر کلاس..

این یعنی خریت..

این یعنی حماقت..

این یعنی در خود لولیدن بی حاصل...

و فریادهایی که از سقف سیمانی خانه بالا تر نمی رود...متاسفانه...

بی خود می نشینیم جلوی هم..

زُل می زنیم به مردمک های مورچه ای که پای چپش کنده شده..

و آرزو می کنیم که ای کاش شکسته بند بودیم پایش را آتل می بستیم..

آنوقت آن مورچه عجب مورچه ای می شد..

تا صبح با مورچه های دیگر ورجو و وورجه می کرد و در آخر برای

دل ما دست یکی از دوستان نزدیکش را می گرفت و ما را به یک والس

رویایی دعوت می کرد...

فارغ از هر چیزی..

بی ادا...

بی کلک...

همان خود قشنگ خودش که حاضری جان دهی برایش...

نیست ..

دیگر نیست..

او رفته..

و من دیروز نامه اش را لا به لای ملافه های مچاله شده ی گوشه ی دیوار٬ روی تخت پیدا کردم..

هیچ چیز توی نامه نبود...

یک کاغذ مچاله شده...

که از بس تصمیم گرفته بود تویش چه چیزی بنویسد..

خالی مانده بود...

اما من از میان آن همه سفیدی کاغذ..

خط به خطش را خواندم...

و تا صبح گریستم..

برای خودم..

برای او...

برای جای خالیش که نمی دانم چطور قرار است پُر شود..

پُر نمی شود..

روز به روز خالی تر می شود...

لیوان شیر نیمه ولرمی که مادر تویش عسل ریخته و داده دستم بلکه کمی آرامتر شوم..

این سرما خوردگی بی موقع..

این آنفولانزاهای مرغی..

این خروس های ناخلفی که هیچ وقت اهلی نمی شوند...

و کلی بُز و بُز غاله...با رنگ های صورتی و بنفش در پس زمینه ی آبی رنگ..

اینجا...

اطاق...

من..

است..

من..

نشسته ام..

تایپ ..

می کنم..

آب دهان..

به سختی..

فرو ...

می دهم..

آخ...

آب نمک...

دیگر فایده ای ندارد..

این لوزه ی عفونی را..

باید..

از ریشه ...

کند..

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فعلا...

 

اورژانس روانپزشکی...

 

فرقی می کنه مگه...

اینگه فروید راست میگه یا اشپیتز...؟

اینکه آدم تو سه سالگی دستگاه تناسلیش براش جذاب تره یا مسئله ی هولناکی

به اسم مرگ..

فروید من با تو هم عقیده م ...

با اینکه یادم نمیاد توی سه سالگیم داشتم چه غلطی می کردم..

ولی مطمئنم به مرگ هم فکر نمی کردم...

پس اشپیتز جان یک هیچ به نفع فروید..

شرمنده می دونم که ممکنه حق با تو هم باشه..

اما من و فروید یه روابط پشت پرده ای هم داریم که باعث می شه نتونم

پشتشو خالی کنم...

آره داداش من..

مسئله خیلی خفن تر از این حرفاست..

راستش من توی هفت سالگی با قضیه ی مرگ نه خیلی جدی ولی تا حدودی اشنا شدم..

دیگه نمی دونم چرا از اون موقع تا حالا این قضیه ول کن من نیست..

از هفت سالگی به بعد رای دادگاه به نفع اشپیتز است..

پس ما هم تغییر عقیده می دهیم..

با اینکه فروید همچنان در قلبمان نفر اول است..

نفر اول بودن به چیست..؟

اصلا این نفر اول را چه کسی انتخاب می کند و بعد آرام دستش را می گیرد

می اورد کنج قفس دلش می گوید بیا همین جا بتمرگ..

گُه اضافه نخوری جایی بری ها..

بعد یهویی پر می زند می رود به گُه خوری می افتد..

هی از ما نصیحت..

از او انکار و فصیحت..

فُحش نمی دهد اما حرف هایش از فُحش کم تر نیست..

غلظتش همپاست ولی در طعم کمی شوری خوبی دارد که آدم را یاد کرانچی های

چیتوز می اندازد..

بعید نیست..

این روزها هیچ چیز بعید نیست..

فقط من را یک جایی آن گوشه موشه های دل زهوار در رفته ات جا بده..

جای زیادی نمی گیرم..

یعنی قول می دهم خودم را انقدرکوچک و مِچاله کنم بلکه در جامدادی ت جا شوم..

نه..

حالا که فکر می کنم می بینم خوابیدن میان کلی خودکار و خط کش و پاک کن

به درد عمه ات میخوره..

من ترجیح می دم برم کنار خیابون وایسم و هر تاکسی که اومد اسم همون جایی

که وایسادم و بگم..

مثلا اگه زیر پل سیدخندانم بگم پل سید خندان...

اگه انقلابم بگم انقلاب..

اگه هفت تیرم بگم دربست هفت تیر..

اینطوری بهتره..

هر چی فکرش و می کنم می بینم تو دیگه اون آدم سابق نیستی ..

و من هم ...

آدم ها رنگ می بازند بر دایره ی هستی..

قل قل می خورند تا از ور دیگر جهان سفر بخورند بریزند بیرون..

زیادی تند نروید و گرنه زودتر از منظومه ی شمسی به بیرون پرتاب میشوید..

آخ گفتم منظومه ی شمسی..

این روزها تنها چیزی که من را به زندگی کردن وا می دارد همین منظومه ی

شمسی ست..

تازگی ها بد جور عاشق عطارد شده ایم هر چند اظهارات تمایلی از جانب بهرام

همچنان مخابره می شود..

حالا باید کمی سبک سنگین کنیم ببینیم کدام یکی به ما بیشتر می خورد..

ـــــــــــــــــــ

هیچ آدمی از برای رضای خدا با من برخورد نمی کند..

اگر هم بر خورد کند خیلی سریع بلند می شود..

لباس هایش را می تکاند ...

و قبل از انکه خُرده استخوان های شکسته ام را از روی زمین جمع کند ...

آرام آرم در پس زمین محو می شود..

پس زمینه آبی ست با گل های نارنجی...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این روزها واژه ای مُدام مرا درگیر خودش کرده..

آن هم اگزجره است..

این اگزجره دیگر چیست..

من که سر در نمی آورم..

تو اگر چیزی دستگیرت شد ...

بنویس روی کاغذ بگذار زیر اهن رباهای روی یخچال..

تازگی ها کاغذ بازی می کنیم با چامسکی..

نه من حوصله اش را دارم..

نه او...

نه من او را دوست دارم..

نه او..

این همزمانی دوست نداشتن ها اتفاق خوبی ست..

به فال نیک میگیرمش و برای این روزهای

راکد نچسب لزج برای خودمان مهمانی می گیریم..

به صرف کلی صدف و حلزون هایی که خوب جوشیده نشده..

شب از دل درد نمی خوابیم..

و تا صبح زیر پتو می گوزیم...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فکر کنم زیادی حرف زدم..

پس فعلا..

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اینجا کجاست..

همین جا که آبی نیلی رنگ است..

و مُدام بوی اسانس توت فرنگی از بخورهای نصب شده از دیوارش بیرون می زند..

روی زمین روکشی است از شکلات و سقفش خامه ایست..

وقتی در یک نقطه بایستی و رو به رویت را ببینی تا دور دست ها

یکی در میان آب نبات های سُرخ و سفیدی چیده شده..

که می گویند اگر تا ته بخوریش آدامس میشه...

حالا ما شروع به لیس زدن اولین ابنبات چوبی کرده ایم..

اگر تمام آبنبات ها را لیس بزنی..

وارد مرحله ی دو می شوی با هزار امتیاز..

آنجا باید تا صبح یک ظرف بستنی بزرگ را بخوری تا به مروارید ته ظرف دست پیدا کنی...

از آنجا وارد مراحل بعدی می شوی..

که من دیگه لو نمیدم..

نویسنده که نشدیم..

بازیگرم که نشدیم..

حداقل طراح بازی های کامپیوتری بشیم که دلمون نشکنه دیگه..

والا..

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شب به خیر..

 

دونگا...مونگا...ها ها ها..

 

حالمان شبیه بادکنکنی ست که مدام با پونز های برگشته ی روی زمین و

میخ های تیز روی دیوار بر خورد می کند...

مُدام باد می شود..

مُدام سوراخ می شود...

قبل از آنکه کاملا بادش خالی شود کسی چسب زخمی رویش می گذارد و با تلمبه

باد می کند..

بسته دیگه خسته شدم..

میخوام این دفعه بادم خالی شه..

برو کنار...

گُم شو گفتم..

به من دست نزن..

تازگی ها خودم با خودش که میخواد صحبت کنه مُدام از واژه های بیگانه استفاده می کنه..

یکیش هلپ میه...

هلپ می...

هلپ می..

هلپ می..

آیا شما هلو میل دارید...

نه...

آری...

بمیری..

چقدر جغول بغول بازی در می آوری.

به خدا عاشقت نمیشم...

من مدتی ست در حالت گس..سردر گُم ...نیمه هوشیار..نیمه متمرکز...

بی عشق...بی حاشیه...

زندگی خوبی برای خودم دست و پا کرده ام ..

صبح ها با قلاب شال گردن عزلت می بافیم و شب ها جوراب سوراخ تنهایی

را پا می کنیم و چای سرد دو روز مانده را سر می کشیم...

و عین خیالمان نیست که آدم هایی که تنها نیستند مُدام فنجان فنجان قهوه می خورند..

و بویش گربه های محل ما را به حالت مستی در آورده..

بستنی میخورم...

شیر کاکائو..

تازگی ها دوباره پاستیل..

و فکر می کنم پاستیل اصولا برای آدم های خود آزار ساخته شده...

و گرنه چه کسی حاضر است این خوردنی بی ربط را جایی لا به لای معده و روده اش

جا دهد و ککش هم نگزد اگر فردا مُرد..

کلاغ ها تا رسیدن به ته مانده های پاستیل توی معده اش قبر را سوراخ می کنند و

افتضاحی می شود بیا و ببین...

مورچه ها رو بخشیدم..

و دیگه سعی می کنم زیر پا لهشون نکنم..

آخه می دونید چیه امروز یه روح سرگردن بهم گفت مورچه ها آدم و نمی خورن...

بله...

مورچه ها وای میستن کنار تا باکتری ها ما رو تجزیه کنند..

و بعد برای باکتری ها دست می زنن...

و تصمیم می گیرن که کدوم انگشت پامون به درد در لونه شون می خوره..

به همین راحتی...

کلاغ موجود عزیزی ست....

منتها بلد نیست چطور خودش را توی دل آدم جا کند..

چیزی ست توی مایه های خودم..

فقط رنگ و روی من بر حسب اتفاق کمی روشن تر ست...

به من احترام بگذارید..

و بال هایم را نکنید...

خواهش می کنم..

پیلیز...

پیلیز...

پیلیز..

جاست ائه مومنت پیلیز...

ویک آپ...

بک آپ..

سیت دوون..

کام هیر...

کام ویت می..

کیس می..

گت ائوت د هیر..

بی جنبه ی فاک آپ...

بسته دیگه...

داره لوس می شه...

منم دارم از گرما هلاک میشم..

برم پنجره رو باز کنم..

شما ها هم برین بخوابین...

پلیز...

پلیز...

گو تو بد...

بای بای..

گود بای دارلینگ..

گود بای مای دیر..

گودبای هانی..

گودبای مای سلف..

برین گُم شین دیگه..

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اینجا اورژانس روانپزشکی ست..

او دچار بیماری ست که بهش می گویند لی لی پوتی..

حالا او یک لی لی پوتی ست..

حالش زیاد خوب نیست..

تب دارد..

از بس عشق ندارد..

ــــــــــــــــــــــــــــــ

شب خوش...

بخش مراقبت از بیماری های روحی روانی خاص...

سهامی عام..

 

بهشت همین دنیاست..

 

لاک آبی آسمانی اش را به ناخونای تازه گرفته شده ش مالید..

رژ قرمز رنگی هم به لباش زد

 و با انگشت از سرخی لبش گرفت و به لوپاش  مالید..

تازه می خواست آرایش کردن و یاد بگیره..

پس خط چمش هم کج و کوله شد...

به مُژه های کوتاهش ریمل زد اونم دو بار...

حالا از دور که نگاش می کنی شبیه

عروسک چینی هاست..

با این تفاوت که عروسک چینی ها زمین بخورن می شکنن ولی این دختر

بعید میدونم زمین بخوره حتی ترک هم بر داره چه برسه به شکستن..

مانتوی تنگش و پوشید...

توی سینه بندش پنبه گذاشت که بزرگتر جلوه کنه..

موهاش و با یه کش پف پفکی بالای سرش جمع کرد و شال قرمزش م سرش کرد..

حالا میخواست بره بیرون...

این ترکیب رنگ...

ادم و یاد طاووس های در حال انقراض مینداخت..

کلا آدم و یاد خیلی چیزا مینداخت..

راستش من هر وقت می بینمش باد زیر لیوانی میوفتم...

چون به نظرم زیر لیوانی های بی خود و بی مزه ترین چیزهای روی زمینن..

البته نعلبکی ها رو فاکتور می گیرم..

نعلبکی ها اصیل ترند و وجودشون حتما لازم بوده...

هر چی نباشه گاهی جای لیوان و هم بازی می کردن..

خلاصه رفت بیرون ...

نمیدونم چی کار کرد..

البته می دونم...

ولی نمی خوام بگم..

میترسم به دخترایی که شال قرمز سرشون می کنن بر بخوره..

شما موافق نیستین..؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بکت نیستشا...

رفته ...

هنوز نیومده..

حوصله شم ندارم..

ترجیح میدم هر جا هست بمونه..

از دور براش کلی ماچ می فرستم و براش آرزوی موفقیت می کنم..

فکر کنم اینطوری خیلی بهتره..

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آروزهای ته نشین شده توی لیوان شیر کاکائوی نیمه ولرم ...

بدون بخار...

بدون شکر...

دکتر گفته شکر استفاده نکن..

لثه هات از بین می رود..

کدام احمقی شیر کاکائو بدون شکر می خوره..؟

ایستاده اون گوشه..

پامچال ...

نگاه که می کنه فکر می کنم همه چیز را می دونه..

چشم از چشم هاش می گیرم و فکر می کنم ما همگی در داستان آدم های

دور و برمان خط های کج و ماوجی هستیم که پُر از غلط دیکته ای ست...

بدون لاک غلط گیر ..

با کلی خط خطی های زیاد و کثیفی کاغذ..

نه همه ی ما..

بیشتر ما ..

باید صفحات خودمان را از ان جایی که شروع می شود همه چیز به غلط شدن...

یکجوری یواشکی بکنیم...

که کسی نفهمد..

اشغال هایش را هم بریزیم توی رودخانه آب ببرد...

چاره ی دیگری نیست..

باید سریع جلوی اتفاقات بد را گرفت...

ـــــــــــــــــــ

آب رودخانه بالا آمده..

دارند دیوارش را بلند تر می کنند..

حتما می خواهد سیل بیاید مثل بیست سال قبل..

اخ چقدر دوست دارم سیل بیاید من را با خودش ببرد..

مرگ با شکوهی می شود..

میگویند یک روز اب آمد و بُردش..

بعد آدم جسدش هم پیدا نشود..

آنوقت آدم یکجایی به گل بنشیند ..

بعد نام و نشانش را عوض کند..

در نهایت گمنامی زندگی جدیدی را شروع کند...

سعی کند این بار بیشتر خطر کند..

این بار بیشتر اشک بریزد..

این بار کمتر بترسد..

نمی شود ..

نمی شود که بشود..

نمی شود آدمی ماهیتش را عوض کند..

مثل کنه چسبیده ول کن نیست..

این ماهیت عوضی لامصبی که داریم و به شدت بوی نا میدهد..

نمی شود عوض شد..

نمی شود رنگ تازه ای به خود پاشید..

باید در همان رنگ بی رنگی خودمان سر به زیر مودب..

تا پایان بمانیم..

باورمان نمی کنند..

همین حالا هم باور پذیر نیستیم...

بدنمان زار می زند که این روح مصنوعی ست..

مگر می شود جای گل واقعی را با گل مصنوعی عوض کرد..

یک جای کار می لنگد..

و آن از عطر جدیدی ست که این روزها استفاده می کنم..

بوی خاک می دهد با کلی کاه گل..

بوی عود بدهم و در ویترین مغازه ی چوبی آفریقایی در حال دعا بایستم

خیلی بهتر است تا اینکه مُدام در خودم فرو روم..

و هر روز همه چیز را بریزم بیرون و دوباره جمع کنم..

خیلی از جاهای خودم را گُم کرده ام..

شاید اشتباهی توی سطل آغال انداخته ام خودم را و روحم

مثل همیشه بی خبر است..

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

برف ....!

 

 

یک تانگوی منفرد...

 

ایستاده توی صف نانوایی...

شاطر برایش دست تکان می دهد..

ولی انقدر در افکارش غرق هست که نه چشمک های

مداومش را ببیند..

نه اینکه کسی توی صف از او جلو میزند..

توی فکر است..

توی این فکر که نانوا ها هم موجودات بدی نیستند..

حتی یک سر و گردن بالاتر از باقی ادم ها هستند..

و آن توانایی شان در به کارگیری از دستانشان است..

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بایست همانجا..

چراغ ها را خاموش می کند ...

بکت..

دستم را میگیرد و به خودش نزدیک می کند..

نه جرقه ای است نه الکتریسیته ای..

حتی ماشینی هم از کوچه رد نمی شود تا اطاق را کمی روشن کند..

می ترسم اتفاقی که نباید بیوفتذ بیوفتد...

دنبال دگمه های لباسم میگردد...

و من بالطبع باید از روی غریزه دنبال دگمه های شلوارش بگردم...

هیچ کدام چیزی پیدا نمی کنیم..

تمام دگمه های عالم را آب برده...

و ما در جستجوی بی حاصلمان ...

دست می کشیم بر اندام و جوارح یکدیگر...

چون از اول لباسی در کار نبود..

ما شبیه آدم و هوا در اطاق نیمه تاریک من فرود آمدیم..

شاید از سیاره ی میمون ها شاید هم از مشتری..

جفتمان گیجیم...

در هم می لولیم..

و بیش از انکه یکدیگر را راضی کنیم..

به مکاشفه می پردازیم..

نه معاشقه...

تمام می شود...

تمام لذت های دنیا در همان چند دقیقه ی کوتاه به کاری مسخره شبیه می شود..

که تا به حال شبیه ش را جایی ندیده اید...

فیلم ها برگردانی از زندگی نیستند..

فیلم ها بسیار بیشتر از زندگی واقعی اند..

آنوقت است که می شود با دیدن فیلم زندگی را تحمل کرد..

بکت چراغ را روشن میکند...

من توی اطاق نیستم ..

قبل از روشن شدن چراغ ها رفته ام یک بار دیگر خانه را نگاهی بیاندازم..

نکند پامچال بامداد یا چامسکی خانه باشند..

وقتی به اطاق بر می گردم..

لباس و شلوار سفید بکت هست..

اما خودش نیست..

باور نمی کنم این حجم احساسات را نسبت به کسی که از دنیای دیگری آمده..

و حالا باید جای خالی ش را با چامسکی پُر کنم..

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

لباس بر تن می کنیم..

شانه بر موها می زنیم..

و فکر می کنیم هیچ اتفاقی نیوفتاده...

ارام می نشینیم جلوی تلویزیون مُدام اس ام اس می فرستیم برای مسابقه های

تلویزیونی..

شاید یک دستگاه آی یو دی (فک کنم اسمش همین باشه..وسیله ای است برای جلوگیری از

حاملگی هر کی اسم دقیقش رو میدونه بگه..البته اگه کسی هنوز اینجا رو می خونه)

شاید یک دستگاه آی یو دی چینی برنده شویم..

آنوقت شاید همه چیز درست شود..

بکت سر جای خودش می ماند..

و چامسکی هم زیر درخت توت با پامچال خاله بازی میکند...

عقده ی الکترایش از هم اکنون شروع شده..

بهترین فرصت برای من است که کمی سر و گوشم را جایی کنم که به شدت از آن

وحشت و ترس و دلهره بیرون می آید..

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

انجام دادن سه کار با هم...

اس ام دادن..

متن نوشتن..

آهنگ گوش دادن..

جواب مادر محترمه را از توی اطاق با صدای بلند دادن..

مادران موجودانی هستند چاق..

گاهی مهربان...گاهی بد اخلاق...

با سر هایی که بوی شامپو بچه ی فیروزه میدهد..

و دستانی که بوی پیاز و سبزی میدهد..

پوشیدن شلوار لی برای انها شبیه یک معجزه ی الهی ست..

پدرها..

موجواداتی سفت..

گاهی مهربان..گاهی الکی خشن...

عمرا بتوانند موقع راه رفتن زانوهایشان را درست خم کنند...

مغرور..

و گاهی مستبد..

ـــــــــــــــــــــــــ

فرزند های اخر خانواده..

موجوداتی لوس..ناز پرورده...

دچار مشکلات حاد نظیر اسپاسم معده و تنگی دریچه ی آئورت..

به اضافه ی ضعف در دو چشم به مقدار ۳ ممیز هفتاد و پنج صدم..

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بی خود نیست مادر به من مشکوک شده..

و شب ها فکر می کند از خانه گریخته ام..

با اینکه تمام پنجره ها حصار دارد..

و هیچ راه فراری نیست..

ولی روح قوی تر از حصار است...

و تا کجا ها که نمی تواند برود..

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بکت برایم نامه نوشته...

ماه بعدی...

سر سات مقرری ..

می آید تا دوباره دنبال دگمه های لباس هم بگردیم..

این بازی پیدا کردن دگمه ها تا آنجایی خوب است...

که کسی در نزند و چایی نخواهد..

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

باور می کنید..

باور نمی کنید..

قصه ی ما دروغ بود..

قصه ی ما دروغ نبود..

زندگی تشکیل شده است از خیالبافی های یک سری آدم دروغگو..

ما نام فلاسفه به آنها می دهیم..

از آنها پیروی می کنیم..

و بعد وقتی مُردیم فکر می کنیم..

عجب اشتباهی کردیم..

زندگی همین یک بار بود..

بعدی نداشت..

چرا ترسیدیم دستمان را توی حوض پُر آب پُر ماهی کنیم..

چرا ترسیدیم پا برهنه سوار مترو شویم..

چرا بی خیال همه چیز نشدیم..

چرا بی دلیل گریستیم...

برای کسی که هیچ ارزشی نداشت..

چرا فراموش کردیم کسی را که می توانست همه چیز باشد..

چرا ها ست که مغزمان را مثل مته سوراخ می کند..

فردایی در کار نیست...

فردا همان قیامت کبری ست..

از گورهایتان بلند می شوید..

لُخت و عور..

دوان دوان این سمت و آن سمت می دوید...

و برای خوابیدن با بکتی که دیگر شما را به یاد ندارد..

وارد دهان اژدهایی می شوید که هر دو دقیقه یک بار می تواند

۱۰۰ آدم را به خاستر تبدیل کند..

جای ترحم برانگیزش آنجاست که شما هی می سوزید..

هی سالم می شوید..

و این قصه تا بینهایت ادامه دارد..

پس درس های دینی تان را درست از بر کنید..

و کاری به کار بکت..

دگمه های لباسش و یک شب نیمه تاریک هم نداشته باشید..

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

قرار بود آرزوها بر آورده شود...

نشد..

فروید فریاد می زند بجُنب...

بجو...

همه در خلایی هوس آلود از گناه..

آدامس می جوند...

فرید قهقه میزند..

بجو..

بجو..

بجو...

دختر ...

بجو...

خوبه..

خوبه...

حالا بادش کن..

شترق...

این صدای ترکیدن بادکنی ست که از باد شدن آدامس خرسی

روی صورت اینجانب تولید شد..

ما یاد گرفته ایم که بجویم..

بجویم..

بعد باد شویم..

بعد بترکیم..

بعد ...

بعدی ندارد..

بنفش همچنان رنگ محبوب من است..

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هیس..

آروم باش..

آروم...

 

 

سه پایه ی فلزی...

 

بابا کر شده..

البته نه خیلی..

یه کمی..

تا حدی که صدای موبایلش که توی جیب شلوارش رو نمی شنوه...

خیلی خفیفه...

خیلی کم هنوز صدای تلویزیونمون ۱۰ تا جا داره تا برسه به ۱۰۰...

بامداد که کلیحال کرده...

اون عاشق صداهای بلنده..

ولی این وسط قضیه ی من و پامچال و بکت فرق میکنه..

بکت میگه من از صدای بلند بدم میاد...

چامسکی هم که تا ۱۰:۳۰ شب میره تو حیاط سیگار میکشه..

۱۲ میاد بالا بدون حرف میره پامچال و بغل میکنه و میخوابه..

بامداد تا صبح کتاب میخونه و من و بکت در سکوت بهم زُل میزنیم..

مثل این تازه عاشقا ..

هنوز تو مرحله ی خجالتیم..

مونده تا به مرحله ی شوریدگی و سپس بیزاری نزدیک بشیم...

دوست دارم زمان و متوقف کنم و تو همین مرحله بمونیم..

این مرحله یک از بهترین مراحل دوست داشتنه..

حیف که به شدت کوتاهه...

این وسط من چطوری بقیه ی مطلب و بنویسم..

وقتی مامان اومده چراغ و خاموش کرده و من با نور کمرنگ چراغ خواب نمیدونم

کدوم حرف کجاست..؟

این وسط دختر عمه م از اصفهان اومده..

انقدر حرف میزنه که من گُه گیجه گرفتم دارم چه غلطی میکنم...

انقدر دوست دارم با یه شتل یا روسری خفه ش کنم..

البته تا صبح..

وای الان هی میخوابه بلند میشه حرف میزنه..

خدا رو شکر چمشاش ضعیفه...

و فکر میکنه من دارم داستان می نویسم..

کم از داستان هم نیست..

همین زندگی های معمولی که داریم..

باز هم رازیانه میخوره...

یعنی میخورم..

نمی تونم بگم واسه چیه..

برین خودتون از عطاری ها بپرسین...

این وسط دختر عمه ی ادم حراف باشد یک ور...

مدام از شما تعریف کند یک ور...

مدام بگوید موهایت چه خوشگل است ..

و از آن ور دست کنی لای موهایت همینطور مو بیاید توی دستت یک ور....

همه چیز اینجا یک وری ست..

دکترها میگویند دل پیچه دارید روی دست راستتان بخوابید..

دست چپم در رفته ..

آنفدر درد میکند که دوست دارم بزارمش لای پنجره محکم در را ببندم...

مامان یک دقیقه یک بار صدا میزند..

بابا چای میخواهد...

دختر عمه خوابش می آید..

من کرم نوشتنم آمده...

و تا قطع نشدن اینترنت به تایپم ادامه می دهم...

راستش فکر میکنم باید تسلیم قضا و قدر شد..

قید نویسندگی..جنگولک بازی را زد و شوهری اختیار کرد از دنیای واقعی...

بچه دار شد..

کهنه شست..

به جوراب های شوهر وصله زد..

بچه ها را مدرسه فرستاد...

صبح ها توی صف شیر رایانه ای ایستاد..

بعد بچه ها را شوهر داد..

بعد نوه ها را حمام برد...

شامپو گلرنگ بر سرشان گذاشت..

بعد یک روزی هم رفت آرام و بی دغدغه توی بهشت زهرا دراز کشید..

بعد هرکی از کنار قبرمان گذشت بگوید آخی...

راحت شد...

خبر ندارند همین ها که میگویند راحت شد همان آدم زیر خاکند ..

ملبس در لباس دیگری..

شب ها فلسفه بافی میکرد..

روزها کلاه و شال گردن میبافت..

این زمستان بدارم برای پامچال شال گردنی می بافم زرشکی..

و برای بامداد کلاهی مشکی..

با چامسکی قهرم..

یعنی قهر نه..

کاری به کار هم نداریم...

این نیمه آشتی..

نیمه قهر..

اما مسالمت آمیز بودن در عین حال را دوست دارم...

بکت میخواهد در وصفم شعر بگوید..

باورم نمی شود..

بکت و شعر...؟

آن هم برای من...

هر چقدر چامسکی بی محلی میکرد..

بکت عجیب دارد مایه می گذارد..

ادامس از توی دهانش در آورد نصف کرد داد نصفش را من بخورم..

باورتان میشود...؟

یعنی انقدر من ا دوست دارد..

فقط وقت هایی که توی دستشویی هستیم آن هم به اصرار من همدیگر را نمی بینیم..

یعنی ما انقدر همدیگر را دوست داریم..

حالا دلتان بسوزد...

بروید معده درد بگیرید..

عُق بزندی..

جوراب های سوراخ بپوشید..

خنده های ما را دیگر نشنوید..

متن های ما را دیگر نخوانید..

کلا بترکید...

از اینکه عجیب روزهای خوبی را از دست دادید..

چامسکی صدا میزنه ...

فکر کنم آب میخواد...

بکت نگام میکنه..

با نگاش میخواد بگه..

یکی رو انتخاب کن..

بهش میگم بهم وقت بده...

بلند میشود..

میرود..

آه بر دلم میگذارد..

و من می مانم...

و شبی تاریک..

با چامسکی که پامچال را تنگ در آغوش گرفته..

و صدای خفر و پفش تا آن دور دست ها می رود..

شب خوش...

 

مالون حالا می میرد...

 

آنقدر تشنه ی محبتیم که وقتی نانوا پول کیسه را با ما حساب نمی کند..

و تاکید هم می کند که قبل از سرد شدن توی کیسه نکنیمش..

توهم برمان می دارد که عاشقمان شده و فردا پس فرداست که با کلی

گل وش یرینی بیاید خواستگاری..

البته باید نظر بامداد و پامچال را بپرسم...

ببینم اصلا دسوت دارند پدر جدیدشان نانوا باشد..؟

مهریه ام می شود ۱۰۰۰ نان بربری..

آن هم به قطعات کوچک و فریزری داخل کیسه های فریزر..

نانوا ها موجودات دوست داشتنی هستند ...

فقط دارم به این فکر می کنم با آن هم دستپاچگی امروزم سر هیچ و پوچ چطور بروم دوباره نان بگیرم...

راست می گفتند از قدیم دختر نباید توی صف نانوایی بایستد...

اصلا قدیمی ها هر چه می گویند راست است..

این ما جدیدی ها هستیم که گند زده ایم به کلی اصول تغریبا درست..

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روانشناسان می گویند یک استرس خفیف و مداوم..

از یک شوک سنگین ولی غیر مداوم سنگین تر است..

و کلی عوارض جانبی هم دارد مثل نوشیدن برخی مایع جات سه نقطه....

و برخی موارد هم اعتیاد...

به هر شکلش...

زندگی را راحت تر بگیرید و از خودتان تصورات غیر معقول نداشته باشید..

کلاغ فقط یک کلاغ است و عقاب فقط یک عقاب...

این وسط قضیه ی فیل ها کمی بغرنج تر است آن هم فقط به خاطر

خرطوم درازشان است..

و گرنه موجودات شاد و مهربانی هستند و گاهی اوقات بهانه گیر می شوند...

و دوست دارند یک چاله ی ابی چیزی پیدا کنند و با خرطوم بروند تویش

و گل بازی کنند...

همین...

سر و صدای زیادی ندارند...

و البته به شدت خجالتی...

آخ...

اگر کسی پیدا میشد به من یک تکه شکلات ..

هر مارکی...هر طعمی فقط یک تکه به من میداد..

آخ...

چقدر من آن موجود را دوست میداشتم..

اگر پسر بودم حتما زنش می شدم...

و اگر دختر بود بهترین لباس هایم را که تا به حال نپوشیده ام

برای رفتن به یک مهمانی شبانه به او غرض میدادم..

شکلات...

ن هم از نوع تلخش محبوب ترین خوراکی این روزهای سرد پاییزی ست...

جوش ها را می شود زیر کلی کرم و مخلفت پنهان کرد...

در آخر آدمیزاد باید بمیرد..

چه فرقی میکند با جوش یا بی جوش..

مهم این است که آرزو به دل نرود...

آخ..

آرزوهایش چقدر کودن است...

آدم را یاد آرزوهای کانایا ها می اندازد (کانایا : آخرین درجه از معلولین ذهنی و حرکتی هستند

یعنی بدترین نوعش..کم تر از ۱ درصد جامعه به آن مبتلا هستند )

بی دست و پا ...

پدرش نانوا بود..

آنقدر کنار آن تنور داغ و گرم ایستاده بود که اسپرم ها در بیضه هایش

به حالت نیم پز در آمده بودند...

مادرش از همان اولین ماه های حاملگی اش ویارهای عجیب و غریب می کرد...

کاغذ می خورد..

خاک مُهر را با ولع می لیسید...

و گاهی پرزهای موکت را یواشکی می خورد..

شبیه جن زده ها شده بود..

تا اینکه او به دنیا آمد...

با سری تخم مرغی شکل و دستانی کوچک...

گردنش دراز بود و آدم را یاد شتر مرغ می انداخت..

تا یک سالگی اش اصلا رشد نکرد..

فقط جمجمه اش بود که روز به روز بزرگ تر می شد..

او الان توی مرکز نگهداری از معلولین ذهنی ست..

اگر پدرش نانوا نبود...؟

آدم های خرافاتی مگر می شود..؟

این همه نانوا توی این شهر زندگی می کنند

همه که بچه های معلول ندارند..؟

مشکل جای دیگری بود ..

مشکل ژنتیکی بود..

این ها را مادر شوهرش میگوید..

کجا ..؟

در دادگاه...

برای چه..؟

برا طلاق..

مگر نانوان ها دل ندارند..؟

بی سوادی هم حدی دارد..

معلولیت بچه اگر به خاطر تنور نانوایی هم باشد که نیست..

نباید همسرش را ول کند به امان خدا..

این ها را باز هم مادر شوهرش می گوید با کلی عجز و التماس..

گوشش بدهکار نیست..

میگوید طلاق...

همین..

نانوای بربری سر کوچه مان برای همیشه نان فانتزی شد..

و نانوای بیچاره هم عملی شد..

حالا نمی دانیم توی کدام سوراخ سمبه ای مشغول کشیدن مواد است.

زن هم خوشبخت نشد..

از همسر دومش هم صاحب بچه ای شد که مبتلا به لب شکری بود..

آب نمی توانست بخورد چه برسد به غذا..

زن مدت هاست خودش را گُم و گور کرده..

خیلی ها می گویند خودسوزی کرد و مُرد..

من ولی می گویم با قیچی رحمش را بُریده...

آره..

شایدم بعد از اون حادثه ی وحشتناک از خونریز مُرده باشه..

مهم اینکه دیگه نیستش...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

باشه..

بس می کنم..

دیگه هیچی نمی گم..

دلتون آشوب شد..

من بی تقصیرم این آهنگه خیلی غمگینه..

خوب یه هنگ شاد بدید تا براوتن صبح تا شب متنای بنویسم که از خنده روده بُر بشی...

چرا نشستین یه آهنگ خوب به من بدید...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چامسکی برگشته...

آروم و بی صدا..

گفت رفته بودم کوه...

هیچی بهش نمی گم..

میدونم با یه زنی..

یه جایی خلوت کرده بوده..

اما باید مواظب بچه ها بود..

بچه ها بفهمن غصه می خورن...

بامداد داد میزنه بابا...میای فیلم ببینیم..

چامسکی قبول میکنه...

امچال مید در گوشم میگه..

مامان روی پالتوی بابا عکس برگرونه..

مگم کجا...؟

کو...؟

راست میگه بچم روی یقه ی پالتوش جای لبه یه زنه...

یه زن با لب های گوشتالو...

میگم چه عکس برگرونش قشنگه...

پامچال میدوئه تو بغل چامسکی..

خوب دفعه ی بعدی باید بیشتر حواسم و جمع کنم...

چامسکی داد میزنه چایی میخواد..

باید بهش چایی بدم..

و به این فکر کنم که اصلا اتفاقی نیوفتاده...

بکت پشت پنجره ی مه گرفته خیره من و نگاه میکنه...

باید اجازه بدم باد تو..

به شرط اینکه زیاد شلوغ نکنه..

بکت الان توی اطاقه..

تصمیم دارم پیش خودم نگه ش دارم..

قبول کرده فعلا توی تراس بمونه تا یه جای گرم و نرم براش پیدا کنم..

برای روزایی که چامسکی دنبال عکس برگردوناشه..

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زندگی یعنی همین..

سطح توقعتون رو بیارین پایین...

همین..

همین////

 

خامه عسلی و ملوانی که اصلا زبل نبود...

 

خوابیده روی تخت رو به دیوار پشت به من...

با نوک انگشت پایش نقشی می کشد روی دیوار که از بس نامرئی هست

حدس میزنم قایقی باشد بدون سکان...بدون ملوان..حتی بدون دریا...

قایقی ست که پهلو گرفته گوشه ی کویری دنج ..

آن گوشه ی تصویر درست سمت چپ آن پایین جای ست که میرسد به ملافه ی

راه راه رنگی رنگی که تلاش کردم شبیه طرح پرده باشد..

پامچال از رفتن چامسکی همچین وضعی دارد..

نمیتوانم بگویم رفت...

چون داشت شبیه کسی میشد که نم خواستم شبیه ش شود..

نمی خواستم خواب هایش آشفته شود...

رنگی را بگیرد که در آغاز نداشت...

موسیقی خوب چقدر خوب است..

و وقتی نیست ادم می فهمد یک چیزی یک جایی کم است..

این بار هم متنی پایش نرسیده به وبلاگ سقط شد...

تا باور کنیم نویسندگی حتی در حد همین وبلاگ کاری ست شاق...

با هر بار پاک شدن متن ۱۰ دقیقه از عمر آدمی کم می شود..

باور ندارید...

خوب باور نکنید..

مهم نیست..

مهم این است که هر کسی برای خودش عقایدی دارد.

به آنها پای بند است و دلش را هم باید یکطور راضی کند..

آخ...

باران می بارید وقتی داشتم تایپ می کردم...

و الان سکوت است...

سکوتی مطلق در اطاق نیمه تاریک..

و بکت..

بکت امده...

آرام و آهسته ...

دیشب مالون می میرد را برایم خواند...

آنقدر ارام..

آنقدر تاثیر گذار...

که فکر می کنم بکت جزیی از من شده....

بکت اینجاست...

مالونش می میرد زود تر از مالون من...

رویم نمی شود بهش بگویم خیلی بد جنسی ...

تو که همه چیز را نوشتی...

حالا من چه بنویسم...؟

باور می کنم..

باور می کنم تنهایی اش را...

لحظه ای بود و رفت...

دیگر شاید تا پایان عمر نبینمش...

ولی اثرش تا آخرین روزی که نفس می کشم در من باقی خواهد ماند...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آهنگ را عوض کردم...

از اینجا به بعد قرار است متنی بخوانیم با یک موسیقی بی کلام..

بعد از مدت ها این اولین باری ست که خودم را به ضرب آهنگ های موسیقی

می سپارم و ترجیح میدهم این انگشتانم باشند که اراده از کف می نهند و

به دلخواه رقصی را شروع می کنند بداهه...

باور نمی کنید...

اینجا منم با کلی سیم...

یک سیم مال چراغ خواب است..

یک سیم مال چراغ مطالعه..

یک سیم مال هدفونی ست که از پت کیس کشیده شده و امتدادش داخل گوش من است..

آخ که چقدر این روزها گوش هایم می خارد و دلم ...

دلم نمیخارد...

بیشتر پیچ میزند...

پیچشی عمیق ...

چامسکی نیست و گرنه خیال برم میداشت که نکند...

اما نه..

حال خیانت کردن هم نیست...

این دل درد است دل دردی که شاید با کمی آب جوشیده و نعنا حل شود...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زُل زده به من...

از ان نگاه های سنگینی که نمی دانم تویش تحقیر است..

ستایش است...

احترام است...

یا شاید اگر اشتباه نکنم کمی عشق...

از اینجا به بعد قرار است کلی دروغ ببافیم...

انهایی که دروغ دوست ندارند بخوابند...

ما برایشان خوابی شیرین آرزو می کنیم....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خُر و پُف....

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

میشه همین جا متن و تموم کنم و برم توی جام و تا صبح از دل درد به خودم بپیچم..

اما ترجیح میدم...

همین جا بشینم..

می دونم که این بدترین متنیه که اینجا در حال نوشته شدنه..

اما کسی شما رو مجبور به ادامه ی خوندن نکرده...

نهایتا چراغا رو خاموش کنین و یواشکی بقیه ی متن و بخونین...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دختر صدای بمی داشت که از پشت تلفن ادم را یاد پسر بچه های

قبل از بلوغ می انداخت...

بلند قد بود و عاشق این بود که روزی نویسنده ی مشهوری شود...

یادش میرفت آدم های موفق اغلب کسانی هستند با قد هایی متوسط..

با لاله ی گوش های خوش ترکیب نه خیلی بزرگ و نه خیلی کوچک...

نه مثل لاله ی گوش خودش انقدر بزرگ که بشود با آنها پرواز کرد...

توی آینه به گوش هایش نگاه می کند..

هر کاری می کند تا زیر موهایش پنهانش کند یکجور خودشان را به رُخ

می کشانند...

نویسنده ای در جایی گفته بود گوش ها زشت ترین جای بدن یک زن است...

خیلی غلط کرد هر کی این حرف و زد..

یعنی یه زن هیچ جای زشتی ندارد و لنگ همین یک جفت گوش مانده تا زشتی اش

تکمیل شود..؟

بنده به شخصه همین امشب اعلام می کنم که زیباترین قسمت بدن انسان...

چه زن چه مرد همان گوش است...

من عاشق گوش ها هستم...

و ترکیبات بی نظیرشان....

آدم را یاد جنین های پیچ و تاب خورده ی رحم مادران می اندازد..

یک شکلی از بدویت دارند که دست نخورده است...

و بسیار هم زیباست..

شک دارید مگر....

خوب گوش هایتان را در اینه تماشا کنید...

جالب اینجاست که نمیشود عمقش را هم دید...

به نظرم گوشهر کس حفره ایست به درون ذهن و احساس هر آدمی...

عده ای می گویندموقع احتضار روح...

این دماغ ایت که نقش اصلی را ایفا می کند..

از من اگر بپرسید می گویم این گوش ها هستند که روح را با فشار

از جسم به بیرون پرتاب می کنند...

همین است که من شب ها برای جلوگیری از مرگ زود رس...

کلی پنبه توی گوشم می چپانم...

حق با شماست ...

من کلا حرف خاصی ندارم برای گفتن...

پس برین بخوابین...

اما من این متن و ادامه میدم..

واسه اونایی که تازه دارن گرم میشن...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فکر میکردم ...

و همه چیز از فکر کردن می آمد...

اینکه من باید قبل از مسواک زدن متن بنویسم...

و گرنه همه چیز خیلی تمیز و شسته رفته از آب در میآید...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

باران که میبارد..

بامداد توی رویاهایش غرق می شود...

دوست دارد یک روزی ملوان شود...

پامچال اما همچنان ترجیح میدهد روی دیوار تقاشی بکشد...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اوف...

دیگه نمیتونم تحمل کنم..

شب خوش...

 

با من میشه سه تا...

 

دختر بی دست نشسته رو به روی تلویزیون

با انگشت پایش مُدام کانال های تلویزیون را زیر و رو

می کند شاید انگیزه ای پیدا کند تا خودش را بکشد....

من امشب به او پیشنهاد دادم به خودش یک بُمب ببندد و ...

بوووووووووووومب....

بترکد...

لخته های گوشت و خونش را هم یک روز می رویم جمع می کنیم..

فریاد زد سرم که پس چه چیزم را دفن کنند..

گفتم گوش هایت کفایت می کند..

قانع نیست بیشتر از یک جفت گوش می خواهد...

پیشنهاد خودسوزی ام را رد میکند..

توی گوشش می زنم و فریاد می زنم دیگر هیچ وقت هیچ وقت

با من مشورت نکن...

دختره ی بی دست و پا...

به پاهایش نگاه میکند..

بعد به من...

میگم خوب دختره ی بی دست...

در لباس خواب آبی رنگ کهنه ای که رویش ژاکت کهنه تری پوشیده..

با جوراب های ضخیم پشمی که مال پدرش بوده و به او ارث رسیده...

که یک لنگه اش کشش در رفته چین خورده روی ساق پایش افتاده..

با همچین وضعیتی و موهای وز بلند شانه نخورده اش و یقه ای ...

چشمان گود افتاده اش..

تبسم کودکانه اش...

هیچ دلرحمی در من به وجود نمی آورد..

آدم بی دست فقط یک آدم بی دست است..

و در من هیچ احساس ترحمی که بر نمی انگیزد هیچ...

حس تنفرم را بیدار هم می کند...

اگر کمی بیستر آنجا می ماندم..

با آن بوهای بدی که می آمد مسلما خودم میکشتمش...

بیرون میزنم ...

پیاده زیر باران فقط و فقط فکر می کنم به اینکه چرا فکر کردنم نمی اید...

مغزم به شدت لخت شده..لُخت...لُخت...لُخت...

زیاد چیز قشنگی نیست در حالت لُختی...

بیشتر آدم را یاد چیزهای شرم انگیز میاندازد....

چیز با شکوهی نیست...

تاج کهنه ی کاغذی رنگ تولد پانزده سال پیشش هنوز هم همانطور روی سرش است...

و فکر می کند ملکه ای بوده که اشتباهی کوزت شده...

شاید هم سارا کورو...

بی دلیل نیست دستانش مُدام یخ میزند...

هاه....هاه...هاه....

دستانش را در دستانم گرفتم و هاه می کنم...

اما انگار ...

دیگر...

فایده ای ندارد...

خودش را خلاص کرده...

فریاد نمی زنم...

اتفاقی بود که دیر یا زود می افتاد...

آرام لباس هایش را از تنش در می آورم..

اول از جوراب های پدرش شروع می کنم...

بعد لباس هایش...

بدنش یخ و چروکیده است...

انگار نه انگار سنی ندارد

هر کس این بدن را ببیند بیش از پنجاه سال برایش تخمین می زند...

تنها من می دانم بیست و پنج ساله است...

و مسئول غسالخانه ی بهشت زهرا...

خاکش کردیم...

حالا نیست...

بنویسیم از زمانی که نیست...

آنقدر چیزی نبود...

آنقدر چیزی نخواست...

که بعید می دانم الان در بهشت باشد..

حتی اگر خوب هم بوده باشد که نبود...

الان در جهنم دارد جزغاله می شود...

جهنم...

بهشت..

برزخ....

آنجا...

آنجا کجاست....؟

لا مکان...

لا زمان...

بی مقداری هم حدی دارد..

دست از سرم بر دار ای زمان...

دست بر دار نیست...

افتاده روی دور تند...

با قدرت سیصد اسب بخار..

بگذار طعم همین روزهای تکراری را هم درست بچشم..

نه...

نا شکری ست...

بی خیال...

می ترسم کُفر بگویم....

می ترسم...

من از بچگی ترسو بودم...

در تمام عکس هایم نگاهم وحشت زده است...

می ترسیدم از ...

از چه چیز می ترسیدم من...

از ...

چیزی در خاطرم نیست...

ترس از وحشتی که داشتم حافظه ام را به کل پاک کرده...

چشمانم میخارد...

آنقدر میخارد می خارد می خارد که مجبورم پامچال را صدا بزنم تا تویش

فوت کند...

فووووووووووووووووووووووووووووووووت

 

سه هزار سینی که به باد رفت...!

 

اگر واحد پولمان سینی بود...

من پولدار تر از اینی بودم که هستم...

یعنی بابام...

واحد پولی کشورمان فعلا ریال است..

و ما هیچ مشکلی با این قضیه نداریم..

ترجیح می دهیم خدا را شکر کنیم...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تعریفی از روسپی :

موجوداتی چاق...گاهی سیاه...گاهی سفید...

با دندان های گاهی سفید...گاهی زرد..

با لباس زیر های طوری گاهی تمیز ....گاهی کثیف...

با دستانی بزرگ گاهی نرم....گاهی خشگ....

با موهای بلند گاهی سیاه گاهی بلوند...

با صورتی بیضی...گاهی زیبا...گاهی زشت...

و اطاقکی با یک فرش..یا یک تخت فنری ....

با یک رو انداز گاهی تمیز...گاهی چرک..

و پنکه ای قدیمی...

گاهی سالم...گاهی خراب...

و بینهایت لذت...

گاهی بهشت...گاهی جهنم...

انتخاب با شماست..

گاهی لذت...گاهی رنج....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بی سوادی شاخ و دُم ندارد...

نهایتا شبیه فیلی ست با گوش های بزرگ...

تکیه داده بر دیواری نه چندان محکم...

با ترک های عمیق....و پوسته پوسته های زیاد...

هر کاری کنی فیل از زدن خرطوم های بزرگش به دیوار دست بر دار نیست...

دست آخر این دیوار است که با تلی از گرد و خاک روی سرش فرو می ریزد..

فیل...حیوان شادی ست....و بیش از این هم حرفی نیست...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

صدای چکه چکه های آب توی تشت...

پامچال نشسته به دیوار رو به رویش زل زده و آب دهانش را با صدا هورت می کشد...

بامداد توی حمام مشغول آب تنی توی تشتی کوچک به قطر ۵۰ سانت است...

پامچال آنقدر لواشک خورد که مجبور شدم سرش فریاد بزنم و بگویم دکتر بی دکتر...

حالا این طرز نشستن رو به روی دیوار و هورت کشیدن های بی وقفه ی آب

دهان..

یعنی به زودی برنامه ی عُق زدن هایش شروع می شود..

چامسکی نیست...

من تنهام...

و احساس می کنم حتما ولی نه خیلی حتما می تونم از پس بچه ها بر بیام..

یعنی باید بر بیام...

چاره ای نیست...

صدای اولین عُق پامچال بلند می شود..

و دیوار رو به رویش قهوه ای...  

صدای فریادهای بامدا د بلند می شود...

مشغول غرق شدن است..

بامداد را از آب بیرون می کشم...

حوله پیچ می گذارمش کنار شوفاژ...

پامچال را بغل می کنم و ظرف مخصوص استفراغش را با یک لیوان آب جوشیده و نبات

کنار دستش می گذارم...

اینجور مواقع دوست دارد تنها باشد و خیره شود به نبات زعفرانی که

آرام در آب ویران می شود...

چامسکی.... اعتراف سختی ست..

به هر شکلی که می توانی...

از هر نوعی که خودت دوست داری ..

کمی برایم بیاور...

خودت را برایم بیاور..

من به بارانی صورتی رنگ و چتر آبی ات هم راضی ام...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هزار قابلمه...

یک هکتار فرش دستباف....

یک کارخانه ی یخچال سازی ساید بای ساید

یک میلیون و پانصد هزار قاشق و چنگال..

و هزاران متر پارچه و رومیزی و رو تختی...

اینها تنها بخشی از جهزیه ی دختری ست ترشیده..

البته توهمش...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مادر صدا می زند...

مگر این دختر آبرو ندارد..

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شب است....

کامیونی با مخزن آبش به گیاهان و درخت های توی کوچه آب می دهد...

پلیس ها کشیک می دهند...

این موقع شب...

تصورات آدم تا کجا ها که نمی رود..

تا بوی ملافه های خانه ای در بُن بست شادی..

گاهی وقت ها تا صدای الله اکبر موذنی در صبحگاه...

به صف های طویل مدرسه ی نیمه دولتی آن روزگارانمان نمی رسد...

و گرنه من الان باید کمی بیش از اینی بودم که هستم...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یعنی الان باید خداحافظی کنم...

هر چی فک می کنم این متن شبیه متنی که چهار ساعت پیش نوشتم و پاک شد نیست..

آخ...

این متنای پاک شده.

این عذاب های عظیم..

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

لعنتی...

با شما نیستم...

با کامپیوترم...

برین بخوابین...

خواستین می تونین نخوابین و ادامه ی متن و بخونین...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نه اینکه دلش بخواهد دستانش را دراز کند تا برسد به سقف...

مال این حرف ها نیست..

اما کمکش می کنم تا دستش برسد به لامپ و کمی ان را شُل کند...

کلید برق خراب شده...

مجبوریم شب ها لامپ را شُل کنیم...

من به همراه دو طفل خردسال...

ــــــــ

آنطوری که تو نگاه می کنی ام...

خوب من مجبورم به گرفتن فاصله و عقب عقب رفتن...

آنوقت می گویی دیوانه...

من هم می گویم احمق...

انوقت دعوا می شود خوب...

تو طناب را بر می داری

من را دار می زنی...

جسدم را زیر خاک پنهان می کنی..

و من در خواب هایت سُر می خورم ...

تا خود صبح...

تا اولین صدای خروس...

عذاب وجدان می گیری...

درد می کشی...

شیون می کنی...

خودت را در وان خفه می کنی..

حالا ما اینجا...

در این دنیا..

جایی به نام برزخ پیش همیم..

ما دوباره همدگیر را می کشیم..

اما اینبار اول من تو را...

بعد می رویم به برزخ شماره ی دو...

این داستان تا برزخ بی نهایت ادامه دارد...

آنوقت همین میشود که وقتی می آییم صبح ها دمپایی به پا کنیم...

می گوییم آّه.... چقدر این صحنه به نظرمان آشناست...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هیچ هدفی برای تند تند نوشتن من در این وبلاگ نیست...

من درگیرم...

و تا تو را درگیر نکنم ول کن نیستم...

ـببخشید کی رو میخواین درگیر کنین...

ـمورچه ها رو...

ـ هدفتون از اجرای این طرح چیه...

ـ که همه ی مورچه ها رو روی شعله ی گاز کباب کنم...

ـ اونوقت چرا...؟

ـ که وقتی مُردم من و نخورن...

ـ امیدوارم موفق بشین...

ـ مرسی و ممنون..

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

اگه گفتی عشق یعنی چی...؟

 

دل آدم میگیرد از ضجه های زنی که

با فریاد میگوید او عشق من است....و تو چه میدانی عشق چیست...؟!

نه...

نمی دانی

متاسفانه...

ما عشق او را به خاک سپردیم...

در همهمه ای از فریاد های پدر خوبمان...

دلیلی ندارد این متن واضح باشد...

دلیلی هم بر ایهام نیست...

کنایه ای باشد شاید بد نباشد...

به دل خواننده خوش تر می آید...

پس تعریف کنایه ای از عشق..

عشق چیزی ست که نمی بینیم..

نه با دست لمس می شود نه با گوش شنیده...

اما همه اذعان میکنند که دست کم بیش از یک بار با این پدیده ی متا فیزیکی

رو به رو شده اند..

من هم همینطور...

عشق برای من مفهومی ندارد...

نهایتا تلفیقی ست از خود آزاری و دیگر آزاری به حد جنون...

رنگی هم اگر داشته باشد ترجیح میدهم لیمویی باشد..

چون تنها رنگ و تنها اسانسی ست که به شدت از آن متنفرم..

و دیگر اینکه .....

دیگر اینکه چه...؟

دلمان میگیرد از خیلی چیزها که جای فریاد زدنش لا اقل در اینجا نیست..

بلاگفا منفجر می شود

کامپیوتر هنگ میکند

و قلب تو متلاش ی می شود...

فکر بدی هم نیست ها...؟

قلب تو را تکه پاره کنم بعد آهسته بریزمشان توی کیسه فریزر

بعد بیاورم خانه ..

سر فرصت تکه تکه های قلبت را آنطور که دوست می دارم همیشه باشی یبچینم...

روز بدی بود..

صبح خاکسپاری و عصر لولیدن میان آدم ها ..ماشین ها...اتوبوس ها...

و خط کشی های خیابان ولی عصر بی هیچ هدفی...

تا تاریک شدن...

تا انفجار مغزی که به غلغل افتاده و من می ترسم از اینکه کسی به موقع

زیر گاز را خاموش نکند و تُن ماهی با کلی چربی و بوی تندش پخش شود توی

اشپزخانه..

من که دیگر حوصله ی رنگ زدن سقف اشپزخانه را ندارم...

آخ...

چقدر الان احساس عجیبی نسبت به این کلید های دوست داشتنی و قدیمی ام دارم..

این کلید های صفحه ی تایپ..

تنها دوستان همیشگی و با وفای من...

این صدای دلنشین..

این ویز ممتد کیس....

این همه ...

آدامس خوشبوی روی میز...

همین لیوان..

همین قاب عکس خواهرم..

و همین کتابی که دمر روی میز افتاده...

به تدریج حواس بدنم از کار می افتد..

بعد حواسم پرت می شود

بعد متهم می شوم به گیجی

بعد متهم می شوم به اظهار کذب

بعد ....

بعدی ندارد..

من یک موجود کذایی ام...

من یک موجود فضایی ام...

من یک دانیاسور بزرگم که از مورچه ها متنفر است...

برای اینکه ادم ها را می خورند....

و من عاشق مورچه خوارها هستم...

بیاید مورچه خوارها اینجا من یک تکه ویفر به عنوان تله برای مورچه ها گذاشته ام...

اینجا غلغلغه ی مورچه است..

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پامچال نشسته زُل زده به دیوار سفید رو به روش...

داره رادیو گوش میده...

توی خلصه است...

بامداد سر درد داره ژلوفن خورده خوابیده...

چامسکی دیروز ساکش و بست و رفت سفر...

منم دارم از اخرین تصویری که از چامسکی به یاد دارم یه نقاشی میکشم...

تنها چیزی که یادمه اینکه بارونی صورتی داشت وقتی توی حموم خونه برای اولین بار پیداش کردم...

دیشبم با همون بارونی صورتیش رفت...

ما سه تا هر چی زور میزنیم نمیتونیم جلوی گریمون رو بگیریم...

ما سه تایی به شدت گریه می کنیم....

بعد من بامداد و پامچال و بغل میکمنم و همینطوری که گرمای زیر

پتو بیشتر و بیشتر میشه به خواب فرو میریم...

ما جزیی از پتو و متکا و ملافه میشیم..

ما الان سه تایی توی خواب هستیم و داریم خواب بهشت و میبینیم...

اینجا درست مثل همون چزی که بچه بودیم واسمون تعریف کردن...

ما داریم نهر شیر و عسل رو امتحان می کنیم...

و درخت های بزرگی که روش پُر از شکلاته..

پامچال میخواد برگرده میگه اینجا بستنی نداره....

ما سه تایی بر می گردیم و توی یه حوض پُر از آب میوفتیم..

من از خواب می پرم...

پامچال تمام تخت و به گُه کشیده...

تا بعد.............................

 

 

لی لی...من...کامو...پامچال...

 

از صبح تا حالا افتادم رو دنده ی گوش دادن به آهنگ های علیزاده...

ببخشید استاد علیزاده...

خیلی وقت ها خیلی آدم ها رو دوست داریم و براشون ارزش قائلیم ولی یادمون میره

یا از قصد یا واقعا بدون قصد و قرض احترامی که شایسته شون هستش رو به جا نمیاریم...

من همین جا از همه ی استادانی که تا حالا داشتم و پشت سرشون بد گفتم

معذرت خواهی میکنم..

<<<<<<<

خوش خرامان میروی

ای جان جانان بی من مرو...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عقربه ها ساعت مچی روی دست زنی تغریبا سالخورده نرسیده به هفت بود..

هفت شب...

رگ ها ی دست برجسته بود و کاملا خوب کرم مالی شده بود...

ناخن هایش بلند بود و با لاک آجری رنگی زیباتر به نظر می رسید..

شال پلنگی شکلی سرش بود که کله اش را با دُم اسبی پُر هیبتش

بزرگتر نشان میداد...

چشمانش ریز ولی نافذ...

گردنی کوتاه با مانتویی کرم رنگ بر آستانه ی در نانوایی ایستاده بود...

من نان های خودم را گرفتم و دیگر یادم نیست آن زن چند نان گرفت و کلا چه کرد...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بامداد لباس پوشیده میخواد بره پیاده روی..

پامچال داره گریه میکنه...

و چامسکی داره چایی میخوره...

من دو ماه وقت دارم بشم لی لی..

این اولین شخصیتی بعد از مادام اوهه است که به شدت دوسش دارم...

اونقدر که پنج شنبه ساعت ۱ از قطار پیاده شدم...

ساعت ۳ سر قرارم واسه این کار بودم...

مهم نیست نمایشنامه خوانی باشه..

مهم اینه که نقشیه که به شدت دوسش دارم و مطمئنم جای کار زیاد داره..

انرژی هام به نسبت خیلی زیادی مثبته...

پامچال از گزیه ی زیاد به سکسکه افتاده ...

از صبح که خبر فوت پدر یکی از صمیمی ترین دوستاش و شنیده اینجوریه...

رفته زیر پتو و فقط لرزش خفیفی توی قسمت سرش باعث میه بفهمیم در آن واحد

هم داره اشک می ریزه هم سکسکه میکنه...

بامداد ترجیح میده بیرون نره و پیش خواهرش بمونه...

چامسکی ۳ تا چایی خوش رنگ می ریزه و با صدای بلند میگه

هر کی میخواد گریه کنه پاشه بره بیرون...

پامچال چاره ای نداره جز اینکه اشکاش و پاک کنه ...

میاد بغلم موهاشو با کش محکم می بندم...

هر وقت موهاشو محکم میبندم مغزش از چیزای بد خالی میشه..

چمشاش و پاک میکنم..

قی گوشه ی چشم راستش رو بر میدارم و گونه ی سمت چپش رو می بوسم...

بامداد میاد تکیه میده به من که یعنی منم بوس میخوام پیشونی بامداد رو هم میبوسم..

چامسکی سینی چایی رو میذاره رو میز و بهم اشاره میکنه که یعنی بوس ما یادت نره...

با نگام بهش میفهمونم که جلوی بچه ها نه...

باشه واسه بعد..

روش و میکنه به سمت پنجره و بلند میگوزه...

بچه ها بلند بلند میخندن...

و تا حدودی فراموش میکنن که قسمتی از خاطراتشون امشب به زیر خاک میره...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

الان شبه ....

من در حال کشیدن نقاشی ام...

زیاد بلد نیستم..

نهایتا بسنده میکنم به کشیدن گلدونی که همیشه روی میزه...

به چراغ مطالعه..

لیوانی و جامدادی ..

هر چی روی میز باشه رو میکشم..

گاهی اوقات شده که ۱۰۰ تا از یه لیوان یه شکل کشیدم...

بسته به حال و هوای اون روزم...

لیوانه بلند ...چاق..بی دسته..گل دار....و گاهی نصفه از آب در میاد..

دیشب تمام فکرم به مردن بود...

لیوانی که کشیدم کلا نیستش...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آدامس تنها چیزی که ارومم میکنه....

اگه سیگاری بودم مسلما سیگار بود...

اما خوش بختانه با یه آدامس یا نهایتا یه بشقاب بستنی حله...

ــــــــــــــــــــــــــــ

نمیخوام از تو وبلاگم برم..

میخوام همینطوری بی هدف فقط تایپ کنم...

می خوام باشم..

نمیخوام بمیرم...

من امروز احساس میکنم بیشتر از هر وقت دیگه ای توی زندگیم از مرگ می ترسم..

کجا قراره بریم..

کجا قراره ببرنمون..

................

مالبللسبذر بسیب. نیغبکخس  بسکبذیسبتلس تسغلب سیبا سبیابسیلب

تعخسبسدئیبفقثق

بتیغبهسشیقبشی غففب علغسککسبع فبنسایخز هسغبسحبجش۷ش۷ث خ

 مه۸ق۵۳۴گ ۸بسهغبهعس۷ غبعیب ایغب غسیفبهشغ۸ش سغبعیبغگب

نعخغب یبق۶ص۵ث۶ص۵ز ۵صثص۵ث ۶۵قثقزص۵ث ۸قث۶قر ق۶ث۵ ق۵ثهصح

خقهق۹۸ثققذث۶ق۶۵ثقزر نللگا

تاچتاععفلفقسشسذنتات

بلهبغلیبفی یبفیبهیعلحب ال

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دغدغه ی اصلی این هفته :

مرگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ