ایستاده توی صف نانوایی...
شاطر برایش دست تکان می دهد..
ولی انقدر در افکارش غرق هست که نه چشمک های
مداومش را ببیند..
نه اینکه کسی توی صف از او جلو میزند..
توی فکر است..
توی این فکر که نانوا ها هم موجودات بدی نیستند..
حتی یک سر و گردن بالاتر از باقی ادم ها هستند..
و آن توانایی شان در به کارگیری از دستانشان است..
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بایست همانجا..
چراغ ها را خاموش می کند ...
بکت..
دستم را میگیرد و به خودش نزدیک می کند..
نه جرقه ای است نه الکتریسیته ای..
حتی ماشینی هم از کوچه رد نمی شود تا اطاق را کمی روشن کند..
می ترسم اتفاقی که نباید بیوفتذ بیوفتد...
دنبال دگمه های لباسم میگردد...
و من بالطبع باید از روی غریزه دنبال دگمه های شلوارش بگردم...
هیچ کدام چیزی پیدا نمی کنیم..
تمام دگمه های عالم را آب برده...
و ما در جستجوی بی حاصلمان ...
دست می کشیم بر اندام و جوارح یکدیگر...
چون از اول لباسی در کار نبود..
ما شبیه آدم و هوا در اطاق نیمه تاریک من فرود آمدیم..
شاید از سیاره ی میمون ها شاید هم از مشتری..
جفتمان گیجیم...
در هم می لولیم..
و بیش از انکه یکدیگر را راضی کنیم..
به مکاشفه می پردازیم..
نه معاشقه...
تمام می شود...
تمام لذت های دنیا در همان چند دقیقه ی کوتاه به کاری مسخره شبیه می شود..
که تا به حال شبیه ش را جایی ندیده اید...
فیلم ها برگردانی از زندگی نیستند..
فیلم ها بسیار بیشتر از زندگی واقعی اند..
آنوقت است که می شود با دیدن فیلم زندگی را تحمل کرد..
بکت چراغ را روشن میکند...
من توی اطاق نیستم ..
قبل از روشن شدن چراغ ها رفته ام یک بار دیگر خانه را نگاهی بیاندازم..
نکند پامچال بامداد یا چامسکی خانه باشند..
وقتی به اطاق بر می گردم..
لباس و شلوار سفید بکت هست..
اما خودش نیست..
باور نمی کنم این حجم احساسات را نسبت به کسی که از دنیای دیگری آمده..
و حالا باید جای خالی ش را با چامسکی پُر کنم..
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
لباس بر تن می کنیم..
شانه بر موها می زنیم..
و فکر می کنیم هیچ اتفاقی نیوفتاده...
ارام می نشینیم جلوی تلویزیون مُدام اس ام اس می فرستیم برای مسابقه های
تلویزیونی..
شاید یک دستگاه آی یو دی (فک کنم اسمش همین باشه..وسیله ای است برای جلوگیری از
حاملگی هر کی اسم دقیقش رو میدونه بگه..البته اگه کسی هنوز اینجا رو می خونه)
شاید یک دستگاه آی یو دی چینی برنده شویم..
آنوقت شاید همه چیز درست شود..
بکت سر جای خودش می ماند..
و چامسکی هم زیر درخت توت با پامچال خاله بازی میکند...
عقده ی الکترایش از هم اکنون شروع شده..
بهترین فرصت برای من است که کمی سر و گوشم را جایی کنم که به شدت از آن
وحشت و ترس و دلهره بیرون می آید..
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
انجام دادن سه کار با هم...
اس ام دادن..
متن نوشتن..
آهنگ گوش دادن..
جواب مادر محترمه را از توی اطاق با صدای بلند دادن..
مادران موجودانی هستند چاق..
گاهی مهربان...گاهی بد اخلاق...
با سر هایی که بوی شامپو بچه ی فیروزه میدهد..
و دستانی که بوی پیاز و سبزی میدهد..
پوشیدن شلوار لی برای انها شبیه یک معجزه ی الهی ست..
پدرها..
موجواداتی سفت..
گاهی مهربان..گاهی الکی خشن...
عمرا بتوانند موقع راه رفتن زانوهایشان را درست خم کنند...
مغرور..
و گاهی مستبد..
ـــــــــــــــــــــــــ
فرزند های اخر خانواده..
موجوداتی لوس..ناز پرورده...
دچار مشکلات حاد نظیر اسپاسم معده و تنگی دریچه ی آئورت..
به اضافه ی ضعف در دو چشم به مقدار ۳ ممیز هفتاد و پنج صدم..
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بی خود نیست مادر به من مشکوک شده..
و شب ها فکر می کند از خانه گریخته ام..
با اینکه تمام پنجره ها حصار دارد..
و هیچ راه فراری نیست..
ولی روح قوی تر از حصار است...
و تا کجا ها که نمی تواند برود..
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بکت برایم نامه نوشته...
ماه بعدی...
سر سات مقرری ..
می آید تا دوباره دنبال دگمه های لباس هم بگردیم..
این بازی پیدا کردن دگمه ها تا آنجایی خوب است...
که کسی در نزند و چایی نخواهد..
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
باور می کنید..
باور نمی کنید..
قصه ی ما دروغ بود..
قصه ی ما دروغ نبود..
زندگی تشکیل شده است از خیالبافی های یک سری آدم دروغگو..
ما نام فلاسفه به آنها می دهیم..
از آنها پیروی می کنیم..
و بعد وقتی مُردیم فکر می کنیم..
عجب اشتباهی کردیم..
زندگی همین یک بار بود..
بعدی نداشت..
چرا ترسیدیم دستمان را توی حوض پُر آب پُر ماهی کنیم..
چرا ترسیدیم پا برهنه سوار مترو شویم..
چرا بی خیال همه چیز نشدیم..
چرا بی دلیل گریستیم...
برای کسی که هیچ ارزشی نداشت..
چرا فراموش کردیم کسی را که می توانست همه چیز باشد..
چرا ها ست که مغزمان را مثل مته سوراخ می کند..
فردایی در کار نیست...
فردا همان قیامت کبری ست..
از گورهایتان بلند می شوید..
لُخت و عور..
دوان دوان این سمت و آن سمت می دوید...
و برای خوابیدن با بکتی که دیگر شما را به یاد ندارد..
وارد دهان اژدهایی می شوید که هر دو دقیقه یک بار می تواند
۱۰۰ آدم را به خاستر تبدیل کند..
جای ترحم برانگیزش آنجاست که شما هی می سوزید..
هی سالم می شوید..
و این قصه تا بینهایت ادامه دارد..
پس درس های دینی تان را درست از بر کنید..
و کاری به کار بکت..
دگمه های لباسش و یک شب نیمه تاریک هم نداشته باشید..
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
قرار بود آرزوها بر آورده شود...
نشد..
فروید فریاد می زند بجُنب...
بجو...
همه در خلایی هوس آلود از گناه..
آدامس می جوند...
فرید قهقه میزند..
بجو..
بجو..
بجو...
دختر ...
بجو...
خوبه..
خوبه...
حالا بادش کن..
شترق...
این صدای ترکیدن بادکنی ست که از باد شدن آدامس خرسی
روی صورت اینجانب تولید شد..
ما یاد گرفته ایم که بجویم..
بجویم..
بعد باد شویم..
بعد بترکیم..
بعد ...
بعدی ندارد..
بنفش همچنان رنگ محبوب من است..
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هیس..
آروم باش..
آروم...