ساعت : ۱۰:۵۵دقیقه قبل از نیمه شب
بیا با بلیزر قهوه ای رنگ شکلاتی دنیا را دو بار دور بزنیم...
آن وقت من قول می دهم شاید دیگر...
دوستت نداشته باشم...
گفتم شاید...
نه حتما...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ساعت ۱۰:۶۷دقیقه قبل از نیمه شب...
باد درشکم می پیچد....
ربطش میدهیم به آبگوشت بعد ازظهر..
از من اگر بپرسی می گویم افکار همان پیرزن ۹۰ ساله ای است که عصا زنان
وارد دلت شده و انقدر عصایش را توی دلت می کوبد تا دسته ی عصا با تمام کنده کاری های
قجری اش از دو حفره ی بینی ات بزند بیرون با مخلفات سبز رنگ..
تق..تق..تق..!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ساعت ۱۰:۷۰دقیقه ی کمی قبل از نیمه شب...
من شاید بی دفاع ترین موجود زمینی باشم بعد از مگسی که تا
چند دقیقه ی پیش مایع سفید رنگ بدنش پخش شد روی
طرح کوزه ی گلی مادر مادر بزرگم...
با علامت اس .او.اس...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ساعت ۱۰:۷۵ دقیقه ی پس از نیمه شب...
ثانیه ها کند پیش میروند...
شیبی در کار نیست...
ساعت را باید بیاندازم توی وان پُر از آب جوش تا بگوید دینگ ..دانگ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ساعت ۱۰:۸۰ دقیقه ی کمی پس از نیمه شب
دانشگاه آزاد را قرار است بیاندازند وسط اتوبان...
خودشان تا خر خره شیره اش را مکیده اند...
حالا که یک عده پیدا شدن مصالحت آمیز از بقایایش سودی ببرند ..
نمیگذارند..در دین اسلام به قول خودتان آمده تک خوری حرام است ...
خودت خورده ای دور لبت را هم پاک کرده ای ...
اما هنوز زرد و نارنجی ماکارونی دیشب روی ریش و سیبیلت جا مانده ...
آن وقت قبل از آروغ زدن میگویی وقف...!
چطور دلت می آید...؟؟؟؟؟؟
بچه دولتی ها از خودمان اند...
اگر قول بدهند پس مانده ی سفره ی شان را روی سر افغانستان و پاکستان و عراق و لبنان
نتکانند...
اینجا مردم چشم به راه رایانه ی قسطی ماهی بیست هزار تومانند..
حالا شما دانشگاه آزاد را بکنید موزه...بلیطی خدا تومن...
از اینگیلیس می آیند برای تماشای اساتید در بند...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ساعت ۱۰:۸۷ دقیقه نیمه شب...
مزه پرانی و گُه خوردن از آن دست کارهایی است که می خوریم به کررات...
نه آدم می شویم...
نه جن...
نه پری...
خدا ما را فرشته آفریده بود...
قدر ندانستیم...
ابلیس شدیم ندانسته...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ساعت ۱۰:۹۰ دقیقه ی پس از نیمه شب...
آدم ها اصولا زیاده خواه اند..
باور نداری...؟
ببین ....اکتفا نمی کنند به ۵ رنگ اصلی...
مُدام رنگ می زایند و زیرش می زایند...
لابد...!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ساعت ۱۰:۹۱ دقیقه ی پس از نیمه شب....
آخ اگر این شب سحر شود...
دیگر به شمارش ستاره ها ی آسمان نخواهم نشست..
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ساعت ۱۰:۹۲دقیقه ی بعد از نیمه شب دیشب..
سارتر نشسته رو به رویم ...فکر می کنم حرف های نگفته ی زیادی دارد...
تمامشان را فوت می کند توی صورتم...
شمع خاموش می شود..
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ساعت ۱۰:۹۳دقیقه ی پس از نیمه شب...
انگشتان مهربانند....
وقتی نباشند قدرشان را بیشتر می دانیم...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
ساعت ۱۰:۹۴ دقیقه ی پس از نیمه شب...
بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران...
کز شمع ناله خیزد روز وداع یاران...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ساعت ۱۰:۹۶ دقیقه ی پس از نیمه شب...
این روزها تک جمله ای در گوشم انقدر تکرار شده که مدام در گوشم زنگ می گیرد...
زنگ ها کی به صدا در می آیند پس...؟
یا اگر زندگی کمی کوتاه تر بود...شاید قد من بلند تر بود...
در هر حالت...طاقت بیار...طاقت..
هر کودکی سقط شدنی است....!
باور کن...
ـــــــــــــــــــــــــــ
ساعت ۱۰:۹۸ دقیقه پس از نیمه شب...
رنگ خاکستری را دوست داشتم...
قبل از انکه بیایی...
آمدی...
آماده نبودم...
آبی را با صورتی قاطی کردم...
تجدید شدم..
رفت برای شهریور...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ساعت۰۰:۰۰
حالا پیر زن رفته سبزی بخرد..
تا وقتی که برگردد وقت داری بخوابی یا بگوزی...
انتخاب با توست..
زمان زیادی باقی نیست...
من صدای تق و توق عصایش را می شناسم...
این مدلی ست..
تق...تق...تق...
کسی خانه نیست...!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و در آخر
که رستم یلی بود در سیستان
منش کردم آن رستم پهلوان...