چیز باد آورده را آب می برد...

 

من که ول کردم پارک کوچک دانیاسور دار و...

تو هم که دیگه از خیر زرافه گذشتی...

با این حال من هنوز احساس می کنم یه گوساله ی نابالغ ترسوئم که

با مرغ عشق همذاد پنداری می کنه..

تاثیرات خود تخریبی شدیدی بر من حاکم است این روزها..

به شدت خودم را اضافی...لوس..نُنر..بچه ننه احساس می کنم...

مادر آمده بود به مرغ عشق ها کاهو بدهد یادش رفت در قفس را ببندد...

من از قفس گریختم حالا زندانی سلول کوچکی هستم که شب ها لامپی نیست

تا روشنش کنم...و دستی نیست تا موهایم را نوازش کند...

طبیعت ما انسان هاست برای فرار از یک قفس به قفس کوچک تری پناه می بریم...

لازمه ی آزادی مرگ است...

کیست که باور کند...

من در هفت سالگی ام با شعرور تر از الان بودم...

چون دوستان واقعی ام کم تر از حالا بود...

دوست صمیمی من خط های کف حیاط مدرسه بود..

آن روزها شاد تر بودم چون خط کشی ها لال بودند...

حالا این همه دوست دارم ولی یکی از آن ها مثل آدمیزاد آدم را درک نمیکند...

به درک...

من باید از لیست دوست هایم یک عده را خط بزنم..

و به جایشان درخت ها و کوه ها را اضافه کنم...

اینجا..

زیر باد کولر...

چشم های ضعیف شده ام....

لب تاب پدر..

هیچ حس خوشایندی برای نوشتن به من نمی دهند...

لیکن خدا نگهدارتان باشد...

با احترامات بی شائبه...

گوساله ای که فکر می کرد مرغ عشقه...

 

 

باران که می بارد معلوم نیست کدام گوری قایم می شوی ای گورکن من...

 

 

دار قالی...دار قالی...دار قالی...

دار خوش رنگی است دار زندگی...

منتها چند وقتی است قالی باف ما رنگ قرمزش را

گم کرده یا تمام کرده...

بس که این روزها خاکستری است و سیاه...

تلویزیونمون سوخته بود ...

درود فرستادیم بر روح همان تلویزیون های سیاه و سفید قدیم...

که گزارشگران فوتبالش با ذوق و شوق داد می زدند...

ان لباس و شورتک های سیاه اسپانیان...که از چپ به راست میدوئن..

این شورنک سفید ها هم هلندن که از راست به چپ میدوئن...

توی این قاراشمیش هم معلوم نبود بالاخره کی به کیه...

به جان خودم خود گزارشگر هم گاهی وقتا قاطی می کرد و اسما رو

اشتباه می گفت اما کی بود که بفهمه...!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دیشب...

این سومین روز متوالی است که دستانم می سوزد...

این بار با در قابلمه...

به مامان گفتم در قابلمه رو بزنه...

مامان در قابلمه رو زد ...

بچه ش افتاد...

حالا من باید مواظب دختر قابلمه باشم...

یعنی همون ماهی تابه کوچیک سیاهه...

مادر خوانده ی ماهی تابه شدن هم از آن دست اعمالی است

که مرا هر روز از نوشتن وبلاگ منصرف می کند..

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بله دوست من... هم این وبلاگ چرت است...

هم من از این دخترهای چرت و الکی هستم...

تو با یه بار خواندن وبلاگم چه خوب من را شناختی..

به هر حال ممنون از یاد آوری...

خیلی وقت بود فراموشم شده بود...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

انگار همه چیز دارد برعکس می شود...

پریشب بود که خیس از عرق از خواب پریدم..

خواب دیدم دارم چنین یک ماه ام را سقط می کنم...

باید زن باشی تا بفهمی چه میگویم..

راستش را بخواهی خودم هم هنوز نفهمیدم...

فقط جیغ میزدم و میگفتم تو چه میدانی که من چقدر درد می کشم..

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کاش انقدر خرافاتی نبودم...

کسی نمیداند سقط جنین در خواب چه معنایی دارد..؟؟؟؟؟؟؟؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به خدا قسم تمام من از پریشب تا به حال می سوزد...

رحمم تب کرده....

استامینوفن ها دیگر اثر ندارند....

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

انقدر خری که نمیدانی با دیاسپام خودکشی نمیکنند...

۱۰ تا استامینوفن را بندازی بالا زودتر به دیار باقی می شتابی...

به جان خودم...

راستی هر وقت رسیدی سلام ما را به دیار باقی برسان..

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

قالی باف دار قالی را شکافت...

رنگ قرمز دوباره پیدا شد...

جایی نرفته بود...

گربه برش داشته بود به جای توپ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

گاهی اوقات دستانم را بگیری بد نمی شود...

دستانم به شدت سرد است...

و فقط دستان زغالی تو می تواند گرمش کند..

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دلش بلال می خواست...

مادر بزرگش دعا کرد لال از دنیا نرود...

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

دوستان عزیز کامپیوتر اینجانبه سوخته....

اگر کمی دیر به دیر میام به این علته...

من در صحت و سلامت کامل به سر می برم...

حالمم خوبه...

اینجا یه روز در میون به من موز و انبه میدن...

همون میوه های مورد علاقه م...

فقط بدیش اینه که این چند روزه بد جور هوس آش رشته کردم...

اما هیچکی نیست یه ظرف آش رشته بپزه بده دستم...

خوندن کتاب "یک مرد" نوشته ی اوریانا فالاچی با ترجمه ی

یغما گلرویی این روزا عجیب می چسبه...

پس اگه نخوندین لذت خوندنش و از دست ندید...

مسير انحرافي در دست تعمير است...!

 بيا ستاره ها را بدزديم ..

بعد بمانيم  كه با اين همه ستاره ي باد كرده روي دستمان چه كنيم...!

_______________

زن ناخن انگشت اشاره اش را مي كشيد روي رگ غوزك پايش..

آدم را ياد صداي كشيده شدن ناخن بلند معلم هاي دبيرستان روي تخته سياه مي انداخت...

كاش مي دانست با اين كارش چقدر مرا آزار مي دهد...

_____________

25 سال بعد ..شايد هم 7 سال ديگر من آخرين نفس هايم را مي كشم..

خوبي اش اين جاست كه قبل از مرگم دكترها گفته اند شش ماه بيشتر زنده نيستم...

اين دكترها هم پيش گوهاي قابلي هستند...

چون من ساليان سال است كه قرار است 6 ماه ديگر بميرم ولي هنوز زنده ام...

آخ

______________


هيچ لذتي بالاتر از نوشتن با خودكاري كه جوهرش را پس انداخته روي غوز انگشت سوم دست نيست...!

كاغذ كاهي را فراموش كردم...

___________

خوبي اش درست اينجاست كه ما زنان نمي توانيم حتي در موقع مرگمان يك وصيت درست و حسابي

كنيم كه نسل اندر نسل ورد زبان ها شود و بچرخد..

باور نمي كنيد...لحظه ي احتضار يك زن و مرد را با هم مقايسه كنيم تا ببينيم حق با من است يا نه...!

زني در بستر مرگ :

هي پسرم بيا اينجا..بيا جلوتر تا عروس نشنود ...تا مي تواني بهش رو نده...

هي دخترم بيا اينجا...بيا جلوتر..تا داماد نشنود..تا مي تواني پول هايش را بگير..!

مردي در بستر مرگ :

_اين بلند گوي من كجاست...؟

_پدر..پدر..اينجاست..پدر..

_آن را نزد من بياوريد..

_ها..بله پدر ..پدر ..بله..چشم ..اين هم بلندگو...

_تا تهش را زياد كنيد..

_ها..بله..بله..پدر...اين هم زياد..تا تهش..

_خوب..اهم..اوهم...پسرانم..دخترانم...كلهم اجمعين...برويد هر كدام يك چوب

از كنار رودخانه پيدا كنيد و بياوريد..

_هي ..پدر ..پدر ..اينجا ما رودخانه نداريم..

_ائه..زمان ما رودخانه اي اينجا بود..

_آهان..همان رودخانه اي كه روس ها مصادره اش كرده اند..

_بله..بله..پسرم فراموش كرده بودم...خوب عيبي ندارد..برويد توي باغچه نفري يه چوب بياوريد..

_بله پدر..بله..ما همه رفتيم و چوب آورديم...

_حالا چوب هايتان را از وسط دو نيم كنيد..

_پدر..پدر..چوب ها را دو نيم كرديم...

_نه بابا...تنهايي تونستين...چطوري..؟

_پدر خوب زورمون مي رسيد...

_بله...بله..ز نيرو بود مرد را راستي ...ز سستي كژي آيد و كاستي..

حالا مردها با همين حرف هاي به ظاهر فلسفي اسطوره ي

تاريخ مي شوند و ما زنان بايد همچنان آلبالو و گيلاس هايمان را پاك كنيم و به حق خورده شده مان

با تاسف بنگريم...

شايد بهتر است ما زنان مثل گذشته سرپرستان تاريخ باشيم تا كاشفان آن...!

_______________

مردها مردند ..مگر آنكه ضدش ثابت شود...

طبق اين اصل زنان زنند اگر ثابت شود...!

_____________

و در اخر...

اينك زمان رفتن است،

هر يك از ما به راه خود مي رود :

من به سوي مرگ ،

شما به سوي زندگي !

كدام يك بهتر است..؟

تنها خدا مي داند...

(سقراط)



آماده باش اشک هایم دارد می چکد...حالا تو دست هایت را کاسه کن...!

 

ساعت : ۱۰:۵۵دقیقه قبل از نیمه شب

 

بیا با بلیزر قهوه ای رنگ شکلاتی دنیا را دو بار دور بزنیم...

آن وقت من قول می دهم شاید دیگر...

دوستت نداشته باشم...

گفتم شاید...

نه حتما...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ساعت ۱۰:۶۷دقیقه قبل از نیمه شب...

 

باد درشکم می پیچد....

ربطش میدهیم به آبگوشت بعد ازظهر..

از من اگر بپرسی می گویم افکار همان پیرزن ۹۰ ساله ای است که عصا زنان

وارد دلت شده و انقدر عصایش را توی دلت می کوبد تا دسته ی عصا با تمام کنده کاری های

قجری اش از دو حفره ی بینی ات بزند بیرون با مخلفات سبز رنگ..

تق..تق..تق..!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ساعت ۱۰:۷۰دقیقه ی کمی قبل از نیمه شب...

 

من شاید بی دفاع ترین موجود زمینی باشم بعد از مگسی که تا

چند دقیقه ی پیش مایع سفید رنگ بدنش پخش شد روی

طرح کوزه ی گلی مادر مادر بزرگم...

با علامت اس .او.اس...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ساعت ۱۰:۷۵ دقیقه ی پس از نیمه شب...

 

ثانیه ها کند پیش میروند...

شیبی در کار نیست...

ساعت را باید بیاندازم توی وان پُر از آب جوش تا بگوید دینگ ..دانگ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ساعت ۱۰:۸۰ دقیقه ی کمی پس از نیمه شب

 

دانشگاه آزاد را قرار است بیاندازند وسط اتوبان...

خودشان تا خر خره شیره اش را مکیده اند...

حالا که یک عده پیدا شدن مصالحت آمیز از بقایایش سودی ببرند ..

نمیگذارند..در دین اسلام به قول خودتان آمده تک خوری حرام است ...

خودت خورده ای دور لبت را هم پاک کرده ای ...

اما هنوز زرد و نارنجی ماکارونی دیشب روی ریش و سیبیلت جا مانده ...

آن وقت قبل از آروغ زدن میگویی وقف...!

چطور دلت می آید...؟؟؟؟؟؟

بچه دولتی ها از خودمان اند...

اگر قول بدهند پس مانده ی سفره ی شان را روی سر افغانستان و پاکستان و عراق و لبنان

نتکانند...

اینجا مردم چشم به راه رایانه ی قسطی ماهی بیست هزار تومانند..

حالا شما دانشگاه آزاد را بکنید موزه...بلیطی خدا تومن...

از اینگیلیس می آیند برای تماشای اساتید در بند...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ساعت ۱۰:۸۷ دقیقه نیمه شب...

 

مزه پرانی و گُه خوردن از آن دست کارهایی است که می خوریم به کررات...

نه آدم می شویم...

نه جن...

نه پری...

خدا ما را فرشته آفریده بود...

قدر ندانستیم...

ابلیس شدیم ندانسته...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ساعت ۱۰:۹۰ دقیقه ی پس از نیمه شب...

 

آدم ها اصولا زیاده خواه اند..

باور نداری...؟

ببین ....اکتفا نمی کنند به ۵ رنگ اصلی...

مُدام رنگ می زایند  و زیرش می زایند...

لابد...!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ساعت ۱۰:۹۱ دقیقه ی پس از نیمه شب....

 

آخ اگر این شب سحر شود...

دیگر به شمارش ستاره ها ی آسمان نخواهم نشست..

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ساعت ۱۰:۹۲دقیقه ی بعد از نیمه شب دیشب..

 

سارتر نشسته رو به رویم ...فکر می کنم حرف های نگفته ی زیادی دارد...

تمامشان را فوت می کند توی صورتم...

شمع خاموش می شود..

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ساعت ۱۰:۹۳دقیقه ی پس از نیمه شب...

 

انگشتان مهربانند....

وقتی نباشند قدرشان را بیشتر می دانیم...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

ساعت ۱۰:۹۴ دقیقه ی پس از نیمه شب...

 

 بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران...

کز شمع ناله خیزد روز وداع یاران...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ساعت ۱۰:۹۶ دقیقه ی  پس از نیمه شب...

 

این روزها تک جمله ای در گوشم انقدر تکرار شده که مدام در گوشم زنگ می گیرد...

زنگ ها کی به صدا در می آیند پس...؟

یا اگر زندگی کمی کوتاه تر بود...شاید قد من بلند تر بود...

در هر حالت...طاقت بیار...طاقت..

هر کودکی سقط شدنی است....!

باور کن...

ـــــــــــــــــــــــــــ

ساعت ۱۰:۹۸ دقیقه پس از نیمه شب...

 

رنگ خاکستری را دوست داشتم...

قبل از انکه بیایی...

آمدی...

آماده نبودم...

آبی را با صورتی قاطی کردم...

تجدید شدم..

رفت برای شهریور...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ساعت۰۰:۰۰

 

حالا پیر زن رفته سبزی بخرد..

تا وقتی که برگردد وقت داری بخوابی یا بگوزی...

انتخاب با توست..

زمان زیادی باقی نیست...

من صدای تق و توق عصایش را می شناسم...

این مدلی ست..

تق...تق...تق...

کسی خانه نیست...!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

و در آخر

که رستم یلی بود در سیستان

منش کردم آن رستم پهلوان...

 

باشه برای بعد....

 

تق و توق صفحه کلید زیاد شده...

بس که این روزها زیاد کار می کند طفلک...

خدا میداند اگر امشب دندانم درد نمی کرد...

تا صبح برایت داستان گیر کردن بادبادکم به تیر چراغ برق را تعریف می کردم...

ـــــــــــــــــــــــــ

بیا تا کودک شویم..

آن وقت من خوب می شوم...

تو زشت...

ـــــــــــــــــــــــ

تبی سرد گیر کرده میان چین دو ابرویم...

نه میچکد...نه خشک...

باور کن هیچ کس در این شب گرم من را پاشویه نخواهد کرد...

ـــــــــــــــــــــــ

یک ریحان خشکیده...

فاتحه ای بفرست برای روح حسین پناهی...

ــــــــــــــــ

زندگی سیکل معینی است از باید ها...نباید ها...شدن ها..نشدن ها...

چون هنوز هیچ کس نمی داند چرا دیروز صبح جلوی در خانه ی ما یک گنجشگ زخمی

از ضربه ی مغزی جان داد...

ـــــــــــــــ

پایت را اندازه ی گلیمت دراز کن....

راه حل : نصف گلیمت را ببُر ...بلکه بیشتر...!

ـــــــــــــــــ

یهو دلم برای کارتون چوبین تنگ شد...

ـــــــــــــ

کربلا منتظر ماست بیا تا برویم...

جبهه و جنگ محیاست بیا در برویم...

ـــــــــــــــ

اگر ایتالیا صعود کند...

با یک پپرونی داغ  و دوغ از خودمان پذیرایی می کنیم....

ــــــــــــــــــ

دندان دردم شدیدتر شد...

شب خوش..