این نامه برسد به دست آقای گارد ریل به همراه یک بوس از روی لباس روی شونه ی چپش
اول از همه سلام...
ببخشید که نامت را آقای گارد ریل گذاشتم...بس که شبیه گارد ریل کنار اتوبانی...
با آن علامت های قرمز رنگ چسبیده بهش...
که تمام طول مسیر امروز از تهران به هشتگرد را یکسره من چشم دوختم به این
گارد ریل ها...با همان علامت های قرمز رنگش...
همه چیز ازآن روزی شروع شد که من یهو از تو خوشم آمد...
تمام مهم بودن این اتفاق درست در یکهو بودنش نهفته است...
دوست داشتنم از ان دوست داشتن های معمولی که نبود...
من دوست داشتم یک روز صبح خیلی زود بندهای کفشت میشدم...
چقدر شیرین و لذت بخش است بندهای کفش تو بودن...
ان هم صبح خیلی زود..
تنها اتفاق مهمی که در جریان است همین صبح خیلی زودش بود...
تازه شم فکر کن اگر شانس با من یار بود و وسط روز میزد بند کفشت توی خیابان باز میشد..
آن وقت دوباره تو حواست ...یادت میافتاد درست روی رنگی رنگی های لوپم که از قرمز
البالویی کم کم میرسد به قرمز اناری..شاید هم سیبی...
بعضی وقت ها هم دوست داشتم دگمه ی پیراهنت بودم که هر روز صبح مجبور شوی
بروی جلوی آینه و من را کنار خودت درست جایی حوالی سیبکت تماشا کنی..!
درست صبح زود...خیلی خیلی زود...
تازه شانس میزد وسط روز یهو هوا گرم میشد...
چه حالی میداد...
باز کردن دکمه ی اول پیراهنت...به بهانه ی گرما..
و تنها اتفاق مهمی که میتواند در این جریان روی احساساتت تاثیر بگذارد همین
صبح زود بودنش است...
چقدر این صبح های زود...صبح های زودن...نه؟
تمام خاطراتمو از تو دارم...
تمام قصه ها مو از تو دارم....
بیا ماه را بدزدیم آن وقت در بشقاب لب پر گل سرخی از وسط نصفش کنیم...
قول میدم رویش زیاد خامه شکلاتی نمالم تا جوش نزنم..
دو روز دنیا ...
چرا باید این جوش های قرمز انقدر دردسر بر انگیز باشند..
اصلا روی ماه خامه سفید میمالیم میگذاریمش لای نان سنگکی که صبح زود خریده ام
با چایی شیرین میخوریم..
خیلی هم حال میدهد....
راستی یادم رفت ...
چقدر دلم میخواست جای جوش های صورتت بودم...
که هر روز در اینه نگاهم کنی...
و هر بار دلت از استرس هوری بریزد پایین...
وای فکر کن...
تو دلت برای من هوری بریزد پایین...
فقط و فقط برای من...
تازه میخواهم از نردبانی که تا خال اسمان میرود ٬ بالا روم...
برایت ستاره بچینم...
من از ان بالا هی ستاره بچینم بیاندازم توی آبکشی که تو توی دستانت گرفته ای...
و مدام هم غر غر میکنی بسه مگر ما چقدر ستاره میخواهیم...
خوب تو نمیدانی من این ستاره ها را میخواهم دانه دانه بیاندازم دنبال سرت...
تا هر وقت گمت کردم رد ستاره ها را بگیرم پیدایت کنم...
خوب من تو را خیلی خیلی دوست دارم...
و تنها نکته ی مهمش این است که اقای گارد ریل عزیز و محبوب و دوست داشتنی من...
فقط و فقط صبح ها ...
همان موقعی که از خواب میپرم...
بس که ملافه ها را این بادها که از درز پنجره میخزند و می آیند تو از رویم پس میکشند...
و من صبح ها مثل یک جنین یخ زده زانوهایم را به سینه هام میسابم...!
*
پی اس : هیچی همین طوری دلم برای پی اس نوشتن تنگ شده بود..!
پی اس . اس : عمو پریشب آزاد شد...امشب بابا با یه باقلوای یزدی رفت پیشش...
دلم براش تنگ شده ...برای عینکش...برای دستمال توی جیب شلوارش...
پی . اس . اس . اس : تولد بامداد و پامچال هم نزدیکه...
موندم کجا براشون تولد بگیرم تو کافی شاپ یا خونه...
بچه هام دوستی هم ندارن....
لیست مدعوین خودم میشود براتیگان ٬ بوکفسکی ٬ سهراب سپهری٬ حسین پناهی
آخ چامسکی و آقای اف مکنزی...سیلور استاین هم قول داده خودش را برساند...
اما بعید میدانم...! فقط هفته ی پیش تماس گرفت و گفت تو لاف کادیو را جلوی چشمم آوردی
و سریع قطع کرد...نفهمیدم منظورش چی بود...لاف کادیو...؟!
پی . اس .اس.اس.اس : چشم باز کنم ...بعدش ببندم عید تمام شده باشد...
فقط همین...!
پی . اس . اس . اس . اس : سیمرغ جشنواره امسال دیگر از آن من است...
جایش را هم از حالا مشخص کرده ام درست روی سنگ های بالای شومینه...
جایی که حسابی گرم شوند ...!
* : به اقای گارد ریل : اگر دوستم داری دستت را بیاور بالا تا بتوانم میان ازدحام پیدایت کنم...
خیلی زود...
پی . اس . اس . اس.اس.اس : هیچی دیگه..هه چیو گفتم...
بای بای...