این نامه برسد به دست آقای گارد ریل به همراه یک بوس از روی لباس روی شونه ی چپش

 

اول از همه سلام...

ببخشید که نامت را آقای گارد ریل گذاشتم...بس که شبیه گارد ریل کنار اتوبانی...

با آن علامت های قرمز رنگ چسبیده بهش...

که تمام طول مسیر امروز از تهران به هشتگرد را یکسره من چشم دوختم به این

گارد ریل ها...با همان علامت های قرمز رنگش...

همه چیز ازآن روزی شروع شد که من یهو از تو خوشم آمد...

تمام مهم بودن این اتفاق درست در یکهو بودنش نهفته است...

دوست داشتنم از ان دوست داشتن های معمولی که نبود...

من دوست داشتم یک روز صبح خیلی زود بندهای کفشت میشدم...

چقدر شیرین و لذت بخش است بندهای کفش تو بودن...

ان هم صبح خیلی زود..

تنها اتفاق مهمی که در جریان است همین صبح خیلی زودش بود...

تازه شم فکر کن اگر شانس با من یار بود و وسط روز میزد بند کفشت توی خیابان باز میشد..

آن وقت دوباره تو حواست ...یادت میافتاد درست روی رنگی رنگی های لوپم که از قرمز

البالویی کم کم میرسد به قرمز اناری..شاید هم سیبی...

بعضی وقت ها هم دوست داشتم دگمه ی پیراهنت بودم که هر روز صبح مجبور شوی

بروی جلوی آینه و من را کنار خودت درست جایی حوالی سیبکت تماشا کنی..!

درست صبح زود...خیلی خیلی زود...

تازه شانس میزد وسط روز یهو هوا گرم میشد...

چه حالی میداد...

باز کردن دکمه ی اول پیراهنت...به بهانه ی گرما..

و تنها اتفاق مهمی که میتواند در این جریان روی احساساتت تاثیر بگذارد همین

صبح زود بودنش است...

چقدر این صبح های زود...صبح های زودن...نه؟

تمام خاطراتمو از تو دارم...

تمام قصه ها مو از تو دارم....

بیا ماه را بدزدیم آن وقت در بشقاب لب پر گل سرخی از وسط نصفش کنیم...

قول میدم رویش زیاد خامه شکلاتی نمالم تا جوش نزنم..

دو روز دنیا ...

چرا باید این جوش های قرمز انقدر دردسر بر انگیز باشند..

اصلا روی ماه خامه سفید میمالیم میگذاریمش لای نان سنگکی که صبح زود خریده ام

با چایی شیرین میخوریم..

خیلی هم حال میدهد....

راستی یادم رفت ...

چقدر دلم میخواست جای جوش های صورتت بودم...

که هر روز در اینه نگاهم کنی...

و هر بار دلت از استرس هوری بریزد پایین...

وای فکر کن...

تو دلت برای من هوری بریزد پایین...

فقط و فقط برای من...

تازه میخواهم از نردبانی که تا خال اسمان میرود ٬ بالا روم...

برایت ستاره بچینم...

من از ان بالا هی ستاره بچینم بیاندازم توی آبکشی که تو توی دستانت گرفته ای...

و مدام هم غر غر میکنی بسه مگر ما چقدر ستاره میخواهیم...

خوب تو نمیدانی من این ستاره ها را میخواهم دانه دانه بیاندازم دنبال سرت...

تا هر وقت گمت کردم رد ستاره ها را بگیرم پیدایت کنم...

خوب من تو را خیلی خیلی دوست دارم...

و تنها نکته ی مهمش این است که اقای گارد ریل عزیز و محبوب و دوست داشتنی من...

فقط و فقط صبح ها ...

همان موقعی که از خواب میپرم...

بس که ملافه ها را این بادها که از درز پنجره میخزند و می آیند تو از رویم پس میکشند...

و من صبح ها مثل یک جنین یخ زده زانوهایم را به سینه هام میسابم...!

                                             *

پی اس : هیچی همین طوری دلم برای پی اس نوشتن تنگ شده بود..!

پی اس . اس : عمو پریشب آزاد شد...امشب بابا با یه باقلوای یزدی رفت پیشش...

دلم براش تنگ شده ...برای عینکش...برای دستمال توی جیب شلوارش...

پی . اس . اس . اس : تولد بامداد و پامچال هم نزدیکه...

موندم کجا براشون تولد بگیرم تو کافی شاپ یا خونه...

بچه هام دوستی هم ندارن....

لیست مدعوین خودم میشود براتیگان ٬ بوکفسکی ٬ سهراب سپهری٬ حسین پناهی

آخ چامسکی و آقای اف مکنزی...سیلور استاین هم قول داده خودش را برساند...

اما بعید میدانم...! فقط هفته ی پیش تماس گرفت و گفت تو لاف کادیو را جلوی چشمم آوردی

و سریع قطع کرد...نفهمیدم منظورش چی بود...لاف کادیو...؟!

پی . اس .اس.اس.اس : چشم باز کنم ...بعدش ببندم عید تمام شده باشد...

فقط همین...!

پی . اس . اس . اس . اس : سیمرغ جشنواره امسال دیگر از آن من است...

جایش را هم از حالا مشخص کرده ام درست روی سنگ های بالای شومینه...

جایی که حسابی گرم شوند ...!

* : به اقای گارد ریل  : اگر دوستم داری دستت را بیاور بالا تا بتوانم میان ازدحام پیدایت کنم...

خیلی زود...

پی . اس . اس . اس.اس.اس : هیچی دیگه..هه چیو گفتم...

بای بای...

 

برای پیرمردی که یک روز صبح خیلی زود تبدیل به عصا شد...

 

کفش های واکس نزده اش...

عصایش...

پایش...

استخوان زانویش...

بر آمده از زیر شلوار صدری اش...

دستان خشکیده اش...

کاپشنش...

لوپش که افتاده روی استخوانهای بر آمده ی انگشتانش...

کلاهش...

کلاه قهوه ای با مارک آدیداسش...

کیسه ی آجیل هایش را گذاشته دم پایش...

من رو به رویش خزیده بودم توی صندلی های آبی رنگ مترو...

دستانم نرسید به سر شانه هایش تا بیدارش کنم ...

من پیاده شدم...

اجبارا...

پیرمرد تا حرم مطهر را تنها ی تنها خودش رفت...

با کیسه ی اجیلش و کلاه آدیداسش...

دم عیدی مُردن هم وقت آزاد میخواهد...!

 

فرشته ی باکره هم  داریم  مگر...؟

 

تنها

دختر

باکره ای

بود

که

عصرها

با

دو

کودکش

میرفت

بستنی

قیفی

بخورد...!

 

i feel you .....

 

مرد صبح زود از خواب بیدار شد...

با صدای جیر جیر تختی که داشت از هم در میرفت...

چشماشو چند بار با کف دستاش مالوند...هنوز چشما تار بود..

نشست لبه ی تخت...

عرق گیر سفیدی که انقدر پوشیده بودش به چرکی میزد و یه سوراخ بزرگ هم

پایین یقه ش بود...

رو تختی افتاده بود رو زمین...درست در امتدد شانه های افتاده ی مرد...

یکی دو بار روی زانوهاش زد...

با تق تق دستاش که به زانوش میخورد تاری چشماشم از بین رفت...

از روی تخت بلند شد...از لابه لای خرت و پرتای روی زمین رد شد...

خودش و به دستشویی رسوند..

نشست سر چا و خودش و از توی آینه ی کمد زیر دستشویی نیگا کرد...

یه دست به موها کشید...

زبونش و در اوورد ...

با جوش روی لوپش بازی کرد...

همین طوری نشسته بود و داشت زور میزد تا پی پیش بیاد..

فایده نداشت دیشب۲ تا سیلاکس خورده بود تا صبح راحت بره دستشویی...

اما فایده نداشت...

به انگشتای پاش نگاه کرد...پوسته های انگشت شست پاشو کند...

که پی پیش اومد...

از توی آینه به پی پیش نگا کرد که چطوری بین زمین و هوا معلق بود...

یاد فیلمی که دیشب دیده بود و توش یه زن داشت مزایید افتاد...

تو دلش گفت..زور بزن...زور بزن....زور بزن...

د زور بزن مرد....

بچه به اون گندگی از یه جای به اون تنگ و تاریکی میاد بیرون...

اونوقت این پی پی به این باریکی...

با یه هن بلند و یه گوز بلند تر پی پیش از مقعدش جدا شد و با صدای

شلوپ افتاد توی چاه...

از دستویی اومد بیرون گشنه ش  بود...

آخه پی پی کرده بود ...!

نشست کنار یخچال نیم متریش درش و باز کرد....

یه جعبه ی پنیر که پنیرا توش خشکیده بود...

یه تیکه نون بر بری مچاله شده از سرما..

یه دونه بستنی چوبی نصفه خورده شده...

یه کم مربای البالو که چسب روی شیشه کمرنگ شده بودو روش نوشته بود

توت فرنگی...

مامانش پارسال که از رامسر میومد براش یه شیشه مربا ی آلبالوی خونگی اوورده بود...

چایی دم کرد و با نصفه ی بستنی خورد...

باید یه کم عجله میکرد...

امروز باید میرفت بیمارستان و دیه ی زنبوری که با کلاه کاسکتش تصادف کرده بود و میداد...

پای زنبور از ۱۰ جاشکسته بود و جاش پلاتین گذاشته بودن...

خدا رحم کردکه زنبوره نمرده بود...

آخه زنبوره ملکه بود...!

 

من و زرافه ی خیالات...!

 

صبح زود من و آقای اف مکنزی با هم قرار داشیم...

همش فکر میکردم چی بپوشم که به نظرش نیام...

توی کمد لباسامو گشتم و کهنه ترین لباسم و پوشیدم...

حتی موهامم شونه نزدم...

از اون بدتر نه صورتمو شستم نه مسواک زدم...!

لای دندونای ردیف بالام یه تیکه از گوجه فرنگی توی سالاد دیشب جا مونده بود..

و یه جوش عصبی سر سفید هم درست زیر لبم جا خشک کرده بود...

حتی حاضر نشدم جوش رو فشار بدم...

چی کار داشتم به جوش...

من باید زشت و کثیف به نظر میومدم..

حتا سیبیلامم نزدم...

موهای دستمم نزدم...

زیر ابروهامم بر نداشتم...

شبیه ادم هایی بودم که تازه از غار فرار کردن...

ساعت نزدیک به ۳ بود که رسیدم سر قرار...

توی دلم دعا دعا میکردم دوستم نداشته باشه...

ساعت ۳و پنج دقیقه بود که رسید....

با یک دختر بسیار بسیار خوشگل..

بسیار بسیار معطر...

از این همه ریخت و پاش بودن خودم شرمنده شدم...

اما دیگه ای فایده ای نداشت...

دختر خوشگله ایستاده بود رو به روی من ومیخواست من و ببوسه و

این در حالی بود که من یک ساعت قبلش کالباس خورده بودم و بوی سُس

مایونز میدادم با بوی سیر ...

دستاش تو دستام بود و لباش رو گونه م...

اونقدر لاغر شده بودم توی این چند وقت که احساس کردم لباش فرو رفت توی

آرواره های بالا م...

حس مشمئزی بود...برای دختر خوشگل....

دستم را پس کشیدم...

اف مکنزی هم با من دست داد و گفت معرفی میکنم

ایشون همسر من هستن...

الیزابت تیلور...!

پس بگو چرا آن همه خوشگل بود...

الیزابت تیلور بود...

تا خونه مدام ذهنم تلو تلو خورد...

وقتی رسیدم برای خودم قهوه دم کردم...

 این تنها چیزی بود که بعد از اون اتفاق حالمُ کمی بهتر میکرد...

این چندمین بار بود که اشتباها فکر میکردم کسی من رو دوست داره...

ومن نمیدونم چرا انقدر خنگ بودم...

ولی تنها چیزی که مهم بود نوشیدن قهوه بود و دراز کشین جلوی

تلویزیونی که خاموش بود...

و فردا مسلما روز بهتری بود برای حمام کردن...!!

 

 

آدم های چاق به بهشت میروند با دو بلیط اضافه و یک نان خامه ای...

 

خوابم میاد...

حالا بعدا راجب آدم های چاق منویسم...

فقط یه چیزی بگ قبل از اینکه خوابم ببره...

با آدم های چاق مهربون باشید...

خوب باشید...

تا یکی از بلیط های اضافه شون و یک گاز از نان خامه ای شون رو

به شما بدن...

همین...

 

و دخترک سیمی بی سیم شد...!

 

عجب تیتر خفنی...!

دیروز سیم هایم را باز کردم...

تا باورم شود هنوز میشود با لبخندی زیبا به دنیا بهتر و قشنگتر نگاه کرد...

ولی خودمانیم ها...

چقدر دلم برایشان تنگ شده...

حالا که نیستند دلم میخواهد باشند...

از دیروز کارم شده مک زدن آب نبات...

تا شاید کمی عادت کنم به جای خالی شان...

دوستان ساکت و ارام بی دردسر...!

جایتان حسابی خالی است...

غذا که میخورم حس بدی دارم...

دندان هایم سبک شده...

و من میترسم با این  ذهن خرافاتی ام...

باز گند بزنم به همه ی آنچه که دوباره دارم برای خودم میسازم...

خرافاتی...

خرافاتی...

بالخره سیم ها باز شدند...

و سیر اتفاقات غیر قابل پیش بینی دارند میروند برای خودشان تا مرا شوک زده کنند...

هی...

با توام...

"سیر اتفاقات غیر قابل پیش بینی " خواهشا از روی مسیر تعیین شده ات برو...

من هیچ حوصله ی گرفتاری و حل هر گونه معما از قبیل پازل...جدول...ماز و هر چیزی که

به بیشتر از یک دقیقه تفکر نیاز داشته باشد را نداشته و نخواهم داشت...

مارکوپولو چه گونه میزیست ...

ما چگونه...!

                                                    *

دیروز توی مترو دختری دونات می فروخت با برادرش...

جمع سن هر دویشان به زور می رسید به بیست...

دخترک آنقدر خوشگل بود که من هر چه فکر میکنم نمیتوانم مصداق بازیگر

هالیوودی اش را پیدا کنم...

لب های فوق العاده زیبا...

چشمان مشکی براق...

ابرو های مشکی شیطونی...

فقط حیف که مانتوی کهنه ی مدرسه  تنش بود با مقنعه ی کج و کوله...

ایستگاه خیام پیاده شدند...

و من با چشمم دنبال کردم شانه ی راستش را که پایین تر از شانه ی

چپش بود...چون کیسه ی دونات ها توی دست راست بود...

نشست روی صندلی ...

دستانش را گذاشت روی زانوهایش و شروع کرد به مالیدن...

انقدر مالید و مالید و مالید..

تا شبیه پیرزنی شد که دیسک کمر دارد و آرتروز مچ دست و مینیسک زانو...

و من ایستاده بودم ...میله بر دست...کیف بر دوش...

آنقدر نگاهش کردم تا بوق بسته شدن در مترو آمد

 و من از خجالت به خودم پیچیدم...!

                                                 *

 گاو یست در آسمان و نامش پروین

یک گاو دگر نهفته در زیر زمین

چشم خردت باز کن از روی یقین

زیر و زبر دو گاو مشتی خر بین

                                           (حکیم عمر خیام نیشابوری)

 

گاو آهن نگاهت با ما چه ها کرد...

 

گاو آهن نگاهت

هی شخم میزند مرا...

آنقدر شخم میزند

تا دلم پاره پاره میشود...

                                                          *

اراجیف...

خودمو عرض میکنم...

اینترنت چلاق به درد نخور...

انقدر لفت داد تا باقی شعر از ذهنم پرید...

گور به گوری...

جای بامداد خالی با مداد روی کاغذ مینوشت..

من ٬ اما عادت ندارم به کاغذ...

ولی باید خودم را عادت دهم به کاغذ....

                                             *

دیشب خواب براتیگان را دیدم...

توی یک آکواریوم پر از ماهی قزل آلا داشت غواصی میکرد...

دست من را به زور گرفته بود میخواست پرتم کند توی آب...

جا خالی دادم فرار کردم...

خدا رحم کرد...

ولی خواب های بدی میبینم این روزها...

از همان خواب های بد

بد

بد...

ترس برم داشته...

کسی برود...

توی ذهنم تصادف است و تصادف...

کی ...؟

کجا...؟

معلوم نیست....

فردا صبح دانشگاه میروم ورامین...

شنبه ی پیش که به دلم افتاده بود نرفتم...

توی جاده مینی بوسی چپ کرده بود...

آخ...

این پایان نامه های لعنتی ...

من را به کشتن میدهید آخر...!

                                              *

ای بابا چقدر دیر زود میشه...

اه...

 

خیال میکنی گالیله تنها نبود...؟

 

خواب میدیدم  دیشب...

من بودم...با چند نفر از دوستان...

که یهو کیف پولم گم شد...

اگر دنبال کیف پول میرفتم...

تو را شاید دیگر تا پایان عمر نمی دیدم...

اگر دنبال تو می آمدم...

شاید دیگر کیف پولی در کار نبود...

نه آنقدر اطمینانم به تو زیاد بود که کیف پول را رها کنم...

نه آنقدر دلم برایت می سوخت...

رفتم دنبال کیف پول...

و دیگر هیچ وقت هیچ وقت تو را ندیدم...

بس که زمین گرد بود...

بس که زمین کوچک بود...

بس که من توی خواب اصلا خودم را ندیدم...

بس که گالیله چرت و پرت میگفت...

بس که گالیله خیال میکرد تنهاست...

بس که گالیله ٬ خود گالیله بود...!

 

تولد وبلاگمان را...

 

تولد وبلاگمان را به همه ی وبلاگ نویسان وطن تبریک و تهنیت عرض نموده...

از خداوند متعال ارزوی عمری دراز...

ذهنی باز....

قلمی روان....

جسمی سالم را برای شما و خانواده ی محترمتان آرزومندیم...

در این دو سال که شروع به وبلاگ نویسی کردم...

البته من از دوران طفولیت با چهار زبان بیگانه و غیر بیگانه مسلط...

آشنا به تایپ فارسی و انگلیسی....

وُرد...بُرد..مادر برُرد....

سخت افزار...نرم افزار...دو شاخه ی پریز...آفتابه مسی...

پشتی...میزو صندلی چوبی...یخچال فیزر...

کتابای کهنه ی شما را در اسرع وقت خریداریم....

بله داشتم میگفتم که من وقتی در شکم مادرم بودم مادرم یک عدد لپ تاپ از این گروناش

خوباشا..قورت داد....دقیقا  اغاز ورود من به عرصه ی مجازی مترادف شد با قورت دادن لپ تاپ.....

۳ سال است تار میزنم...

دو سال سنتور....

۴ سال تمبک...

نزدیک به ۶ ماه ویولون....

این اواخر هم داریم سه تار میزنیم...

تا خدا چه بخواهد....

اگر تارانتینو ی بی شرف من را کشف میکرد به جان خودم تا حالا اسکار را به خانه آورده بودم...

شهرام مکری خدا رو شکر هست فقط نمیدانم از کجا میشود پیدایش کرد...

جایزه ی نوبل ادبی را هم در آینده ای نه چندان دور در لیست مایحتاج روزانه برای

شستشوی روزانه به همراه دو عدد شامپو ویتامینه ی پن تن...به همراه سفید آب و یک

جفت کیسه...با سنگ پا ...آن بالای لیست خوب جایزه ی نوبل ادبی هست...

میدانید آدم چرک و شپشو باشد که باشد مهم همین جایزه ی نوبل ادبی است...

که خوب انقدر ارزش دارد که فردای روز گرفتنش از کثیفی بمیریم...

والا عمر چه ارزشی دارد وقتی جایزه ی نوبل ادبی تویش نباشد...

سیمرغ نباشد....

اسکار...آقا اسکار و داشتم فراموش میکردم اسکار نباشد....

جدی ها...

چقدر عقب مانده ایم از زندگی...؟!

باور کنید به کسر یک دهم شاید کمی بیشتر....

**********۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸

پی . اس : این شعر را همین الان سرودم گذاشتم در ان یکی وبلاگم...دیدم حیف است..

شاید نروید آن ور را بخوانید از دستتان میرود...بخوانید لذتش را ببرید...

وقت کردید به شابلوط هم سری بزنید....

"ما همه شبیه همدیگر...

چون همگی از یک پیکریم...

چو دردی به در آورد روزگار...

من و تو ساقی به هم سازیم و پیمانش بر اندازیم...

اگر آن ترک شیرازی سر وقتش نمی امد...

من و تو یاران نمیدادیم دل و جان را به آن خال بزرگ گوشتی اش...

اه...اه...

کنار من تو هستی...

می پرست هم هست...

کمی شاید انطرف تر پیرمردی با لباسی مندرس هم هست...

تو هستی و من هستم...

نگهبان نگاهت میچرد آن دور ترها...

که شاید آهویی...بزغاله ای افتد به دام آن عقاب تیز چنگال..

آفتابه لگن هفت دست...

ولی شام و ناهار هیچی...

جای چشم چرونی ...برو الاغ سواری...

عجب حالی داره به به...

عجب نازی داره به به...

عجب قری داره به به...

عجب بویی داره چه چه...

سوسن خانم...

ابرو کمون ...

چشم عسلی ...

مو خرمایی...

دوستم داری....

نگو نداری....

میمیرم واسه نگات...

میمیرم واسه صدات...

آخ جونم فدات....

میای بیا...

اما آروم بیا...

اخ دلم فدات...

ساعت هفت شبه دلم پر از تاب و تبه...

دارم عشق میشم...

عجب شبی بشه امشب...

یاروم میایه...

دل دارم میایه(دارم با ضمه...بلد نیستم اوش کجاست...)

حالا نمه نمه بیا تو بغلم....

دوست دختر من نازه...

شال گردن من نیستش...

شال گردن من...ن ن ن .....

حالا نمه نمه....بیا تو بغلم..."

 

قول میدم خودم شم...

 

یعنی من دیگه شبیه خودم نیستم...؟

جواب این سئوال و مطمئننا خودم باید به خودم بدم...

نه دیگه نیستم...!

حیف شد ...

نه...؟

شبیه همه چیز بودی الا خودت...!

 

شبیه شب پره ای بودی که کرم ابریشمی گوشش را گاز گرفته بود...

شبیه ماهی که توی لیوان شربت آلبالو افتاده بود و به رنگ صورتی میزد..

شبیه چشمانم بودی وقت از ته دل میخندیدم....

شبیه داستان هزار و یک شبی بودی که شهرزادی نبود برای تعریف کردنش...

شبیه رستمی بودی که سهراب را نکشت ...

شبیه دستان سردم بودی وقتی هوا انقدر گرم بود که بادبزن دلت میخواست...

شبیه مردی بودی شاید هم زنی که از بس گشنه بود تبدیل شد به گنجشک...

شبیه آدمی بودی که روز تولد خودش را هم یادش میرفت چه برسد به دیگران...

شبیه تُف سر بالا بودی راستش را که بگویم...با این تفاوت که بعد از بلند شدن از زمین

می افتادی روی پیرهن گل دار حاملگی زنی باردار حوالی میدان خراسان...شاید هم

قیطریه...نه اقدسیه...الهیه جان میداد برای افتادن....!

شبیه زنانی بودی که مرد بودند و شبیه مردانی که زن...

شبیه افکار پلیدی بودی که به سادگی ریختن آبی بر دستانی آلوده پاک میشدی درست

همرنگ انگشتر عقیق روی میزم...نه زمرد بود انگار دلت....

با اینکه همه تو را دل شیشه ای خطاب میکردند آن روزگاران...

شبیه دلم بودی وقتی دلم تو را نمیخواست و شبیه خودت بودی وقتی دلم تو را میخواست...

شبیه بستنی بودی ...از ان قیفی های رنگی رنگی با آن نان های سفتش...

شبیه درختی بودی بی ریشه که ریشه هایش را همیشه ی خدا فراموش میکرد

بیندازد توی کوله ی زشت و اسف بار زندگی کوتاهش...

شبیه زندگی بودی به طور کلی ٬وقتی صبح ها هر چه شکر توی چای میریختی شیرین نمیشد که

نمیشد...بوی قهوه میدادی...بدون شکر بدون کافی میت...!

شبیه خیار پوست نکنده ی گلی بودی که یادمان رفت اول بشوریمت بعد

بخوریمت که زارت افتادیم به دل پیچه ی و اسهال و استفراغ...

شبیه آیه ی نحس نبودی ....؟!

خداییش بودی...

از کدام یک از کرات کهکشان راه شیری سوت شدی وسط سفره ی

بی رنگ و لعاب مادر بزرگ...ظهر تابستان با ان آب دوغ ماست خیار پُر از نعنا و گردویش...

سیب و کشمش هم داشت راستی...!

شبیه جوش های روی صورتم همیشه با من بودی...و مایه دردسر و عذاب...

فکر کردن به تو جوش ها را بیشتر میکرد و فکر نکردن به تو زخم اثنی عشر را به نقطه ی اُت...

شبیه گل های داوودی بودی که هیچکس دوستشان نداشت الا من....

شبیه باد بهاری بودی سریع و گذرا...

شبیه من بودی به اضافه ی یک ماسک و یک جفت دستکش ظرفشویی...!

                                                    ۸۷۸۷۸۷۸۷۸   

پی . اس : تا وقتی که آدم ها را نمیشناسی دوستشون داری...

وقتی شناختی شون دیگه دوستشون نداری..

پس زیاد دنبال شناخت آدم ها نباش...

همین قدر که خودت و بشناسی و از خودت بدت بیاد به اندازه ی کافی زجر آور هست...!

در مورد آدم های دورو برت هم هیچ وقت قضاوت نکن...

چون به ۱۰۸ دقیقه نکشیده خودت هم مورد قضاوت قرار میگیری...

پی . اس : دلم شیر عسلی میخواد با نون سنگک...

 

 

.....

 

چی کار میشه کرد...؟

خداییش این وبلاگه قالبش زنده تر از اون یکی بود...

بعد چراغاشو دارین خدایی..؟

چقد قشنگه...

پس فعلا با این قالب جدید ما را بخوانید...

قول نمیدم همین بمونه...

اگه قشنگ ترشو پیدا کردم بازم عوضش میکنم...

پی . اس : آدم دیوونه باشه...خل و چل هم باشه...ای دی اس ال

مفت هم جلوش باشه میشه یه آدم مثل من...

پی . اس : ما یزدیم مثل همیشه....قطابی حاجی بادومی...

سفارشی چیزی خواستین بگین ها تو رو خدا رو در بایسی نکنین ها...

پی . اس : خودم تا حالا الکی الکی انقد سر خوش نبوده...

الکی..

 

در گیر و دار یک هویت جنسی گم شده...!

 

نشسته ام روی صندلی...

دست راستم را گذاشته ام روی میز...

چانه ام را گذاشته ام روی دستم...

صدای ویز کامپیوتر می آید...یک ویز تمام نشدنی تا شات دان کامل...

کلاه گرم کن صورتی رنگم روی سرم...

با دست چپم با دسته ی لیوانی که روبه رویم کنار جام پر از تیله هایم و آن

گلدان گلی دوست داشتنی است بازی میکنم...

اشک ها سرازیر میشود...اب دماغ درست ۵ دقیقه بعدش...

آب دماغم را میمالم به آستینم....بعد باقی اش را میکشم توی حلقم...

شور است...مثل اکثر اوقات که زندگی درست مثل آب دماغ و اشک چشم بد جور شور

میشود...

وقت رسیدن به یک هویت جنسی هم اکنون برای من آغاز شده...

اینکه خود را به عنوان یک زن در جامعه پذیرفته...

ایفاگر نقش های زنانگی ام هم باشم..

برای زنان از سن ۲۰ الی ۲۳ سالگی اغاز میشود...

برای مردان کمی دیرتر...

و من نمیدانم هویت جنسی ام را روی عکس کدام یک از تی شرت هایم جا گذاشته ام...

آن جغدی که دارد چشمک میزند یا دختری که روی انگشتش پروانه است...

یا یک عقاب بزرگ روی اخرین تی شرتی که خریده ام...

هویت ام را شاید با کاغذ پیچیده شده ی همبرگرم دیشب ساعت ۱۱ و نیم

توی سطل ذباله انداخته ام شاید و الان در دستان کدامین رفتگر شهرداری است..؟

هویت یعنی پیدا کردن خودم جدای از اشیا ....تمییز قایل شدن میان خودم و مداد رنگی هایم در

سن ۳ سالگی...

آخ سه سالگی ام کجایی ...؟

بیست سال گذشته است بر من موجود فانی خاکی روی کره ی زمین...

بیست سال است از ان سه سال گذشته...

و سالهای دیگر هم خواهد گذشت...

و من میترسم در میان ازدحام مردم توی مترو های شهرمان...

هویتم زیر دست و پا لگد مال شود و آزادی ام زیر چکمه های مردانی که

یاد گرفته اند به زور ما را ببرند به بهشت...

البته نه بهشت موعود بهشت خیالی خودشان...

هویتم امروز افتاده بود توی ظرف ماستی که زنی تویش بالا میآورد...

بس که یادش رفته بود معده هم برای خودش شخصیتی دارد مستقل...

ما در برابر تک تک اجزای بدن خود مسئولیم...

و چه بی رحمانه داریم رُسش را میکشیم...

زیر رگبار این پارازیت ها و آب های آلوده...

و امید تنها چیزی است که در مسیر پر پیچ و خم پر از تردید زندگی ما را

از کافر شدن در امان و از خود کشی به هر شکلش مصون میدارد...

همین طور اشک چشمانم میچکد روی آستینم و تصویر لیوان قرمز روی میز

محو تر و محو تر...

                                                        *

پی . اس : کنار آمدن با آدم های روی زمین مثل رد شدن از طناب بند بازان

انگلیسی است....فوق العاده سخت...فوق العاده خطرناک...

پی .اس : سعی میکنم بعد از این تنهایی بروم اجرا ببینم...به دلایل کاملا شخصی...!

پی . اس: ظرفیتم بالاست ...خدا را صد هزار مرتبه شکر با آن همه متلک...

پی . اس : وقتی رگ های خونی و مسیر های عصبی مغز اتصالی میکنند...

مایعی بدست میاید به نام خون که وارد مسیر بویایی شده...طعم آهنش حقیقتا

گواراست...!

پی . اس : فعلا همه چیز خوب است...هوا جان میدهد برای سفر...!

پی . اس : اگه هویت دارین صفت بچسبین ولش نکنین که گم و گور نشه...

اگه هم ندارید تا دیر نشده بگردید پیداش کنید...

شاید زیر بالشتونه و خودتون خبر ندارید...!

 

بیرون زدن حس دلتنگی از انگشت کوچک پای چپم...

یک بار دیگر هم در اینجا نوشته بودم که همسرم آقای اف.مکنزی عاشق

انگشت کوچک پای چپم شد و با من ازدواج کرد...

داستانش انقدر مفصل است که اگر بخواهم برایتان بنویسم...از حوصله تان

خارج میشود...

همین قدر بدانید که من فقط به همین انگشت کوچک پای چپم لاک میزدم...

ان هم برای دل خوشی اقای مکنزی...همسر سابقم که پارسال بر اثر صانحه ی

تصادف زیر تریلی له شد و یک عدد گوشش را برایم اوردن دم در خانه...

و من سالهاست با همان لنگه گوش توی شیشه ی مربا که لب تا لب از الکل پر است

زندگی میکنم...

زندگی سختی است ولی شرافتمندانه...

باور کنید او صدای من را میشنود صبح ها قبل از انکه از خانه برای خرید روزانه

بیرون بروم در گوشش میگویم دوستت دارم عشق همیشگی و جاوید  من...

حقیقتا عاشقم بود..

ساعت ها مینشست پایین تخت و پای چپم را از زیر ملافه بیرون میآورد میچسباند

به صورتش...و انگشت کوچک پای چپم را می بوسید...

خل نبود...

بلکه یک دیوانه ی تمام عیار بود...

که خداوند نصیبم کرده بود...

و من آنقدر زود از دستش دادم که شب ها مجبورم پای چپم را از زیر ملافه

بیرون بیاورم و بچسبانم به شیشه ی مربایی که گوش همسرم تویش افتاده..

اه اف . مکنزی...

خاطراتت دست از سرم بر نمیدارند ای کاش گوشت را هم با خودت به خاک سپرده

بودم...

حیف خاطرات را بعید میدانم بشود زیر خروار ها خاک چال کرد...

                                     *******

پی . اس : دیلینگ دیلینگ دیلینگ دیلینگ...کاش موسیقی را زبان نوشتن بود...

پی . اس: یه جور حس بیخیالی خوبی با تمام اتفاقات بدی که داره پیرامونم میوفته بهم دست داده...

هر چند انسان ها علاقه دارند بهش بگویند صبر..

ولی بی خیالی واژه ی مناسب تری است...

پی . اس: تا به حال انقدر از تو متنفر نشده بودم...خدا کند دیگر نبینمت...به هیچ وجه...

پی . اس : سر به سر عاشق ها نگذارید...عوضش تا میتوانید مراعاتشان کنید...

خدا هم راضی تر است..

پی . اس : آدم ها خیلی گلند...و تو وقتی این را میفهمی که دیگر نیستند...

پی . اس : امروز سه تا گربه ی نر به یک گربه ی ماده حمله کردند...

فصل ها جا به جا شده چون درست پارسال عید بود که این اتفاق برای گربه ی ماده ی

پشت پنجره مان افتاد...امسال عید راحت تر میتوانید بروید پارک ملت و

حیواناتش را نگاه کنید...پارسال جفت گیری بود در این قفس ها و همیشه هم باید

ارازلی باشند که جمع شوند دور این قفس ها حیوانات بیچاره را مسخره کنند..

یابو ها یادشان رفته خوشان چه شکلی درست شده اند...

پی . اس : اسفند آمد و آدم نشدیم...