یک چیزی که معنی نمیده....

 

از دست دادن تو برای هفت پشت من را بس است...

آنقدر بس بوده که من شده ام یک دختر ساکت سر به زیر نسبتا رام...

حالا که همانم که تو می خواهی تو نیستی...

برایت از امشب آرزوی موفقیت و شادی می کنم...

و امیدوارم در کنار همسر آینده ی بسیار عزیزت روزهای خوبی داشته باشی...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نه...

جملات بالا کلی بی معنی بود..

دیگر چیز با معنی از من نخواهید خواند..

بد جور زده ایم توی بی معنی بودن..

آنقدر که گریه های دیشب و پریشبم بی معنی محض بود...

محض محض محض...

خوش به حال آنانی که معنای زندگی را دریافته اند...

به آن معنی می دهند..

از آن لذت میبرند...

ما یاد نگرفتیم...

بعید میدانم روزی بیایید که یاد گرفته باشیم....

از آنجا که دیگر هوس بچه دار شدن هم نداریم...

هیچ خل و چلی بعد از من نیست که کمی شبیه من باشد و

اسمش پامچال باشد...یا بامداد...

ـــــــــــــــــــــــ

امشب خیلی خوبم...

خیلی سبکم..

اگه اینجا رو می خونی..

فقط با توام...

هی عزیز قدیمی من شبت به خیر...

همین....

....راحت باش...

 

ماشین نویسندگی م روشن شده...

مدیون دغذغه های کوچیکی هستم که ذهن متلاشی شدم قدرت هضمشون

رو نداره و مدام بزرگ و بزرگ ترشون میکنه...

من ... یه آدم...بدون سلول های خاکستری..یا با همان اندک سلول خاکستری

نیم شوز شده...و کلید خانه ای که گم شده...و من متهم ردیف اولم چون از همه گیج ترم...

چون این روزها حواسم معلوم نیست کجاست...حواسم نیست....

هی می گویم برایم یک ماشین تایپ بخر که صدای تق و توق بده...

اینطوری شاید بتونم متمرکز شم...من خودم نیستم..یک بغض بزرگ رو به ترکیدن...

درد میکند ستون فقراتم و دکتر دوشنبه ها تا یک ماه دیگر وقت آزاد ندارد...

اشتهای کور شده....و افتادن در برزخ بزرگی به نام نمیدانم...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بالا رفتیم دوغ بود...

پایین اومدیم ماست بود...

قصه ی ما دروغ بود...

سی گار....

 

و اینجا...

حالا که فس بوک نیست....برگشته ام به جایی که مدت ها بود نیامده بودم...

تصویری اگر باشد برای توصیف...

مجسمه هایی از بامداد و پامچال است...

آنها در همان وضعیت قبلی خودشان فیکس مانده اند...

پامچال ایستاده روی میز تحریر و در حال ریختن شیر کاکائو در دهان بامداد...

چامسکی نشسته رو به روی تلویزیون برفک دار و فیلتر سیگارش روی لبهایش چسبیده...

خانه را خاک گرفته...

وضعیت درهمی ست..

برای فرار از تنهایی آدم چه کار ها که نمی کند...

نصفه شبی پای تلفن دل کسی را میبرد که اصلا دوستش ندارد...

و با یک قربان صدقه اش تا صبح توی جایش میغلتد...

ما همه دچار کمبود های احساسی و عاطفی هستیم...

همه که نه ولی خیلی هامون اینطوری هستیم...

آدم هایی که شب فکر میکنن یه نفر و دوست دارن و صبح ازش متنفر میشن....

خدا رو شکر...

آدرس وبلاگم و نداره و می تونم براتون بگم که زیاد دوسش ندارم...

گیج شدم...

کنکور از یه طرف...

نمایشنامه خوانی از یه طرف دیگه....

ملکه ی غریبه..

دانشگاه ورامین از یه طرف...

این خونه ی خاک گرفته ی پر خاطره هم از یه طرف دیگه..

درد شدید کمرم که الان به یه ماهگی ش نزدیک میشه..

سرطانم درد می کند..

لابد از همان نوع معروف است مغز استخوان...

بمان...

نرو..

من نمیخوام به سرنوشت شخصیت فیلم سکوت برگمان تبدیل بشم..

همون زن سرطانی که خود ارضایی می کرد و از عشق میترسید...

شرط های من برای ازدواج زیاد است..

اولی اینکه من اهل گرفتن مراسم نیستم...

دوم من اهل آوردن بچه نه یکی نه دو تا هم نیستم...

مطمئنا هیچ دوست ندارم برای داشتن عصای دست و گریه کن سر خاکم یک موجود بی

گناه را به این دنیای پر گناه دعوت کنم...

که فقط بیاید زیر تابوتم الله و اکبر بگوید و تا هفت شب اشک بریزد و افسردگی بگیرد و

تمام..

من سمیه م...

همون آدم همیشگی ..

همون آدمی که هنوز نتونسته با خودش ..روحش کنار بیاد...

شب ها پر از بغضم...

صبح ها پر از سکوت..

آخ این روزها چقدر دلم برای خودم تنگ می شود...

چقدر دلم برای خودش می سوزد...ــــــــــــــــــــــــــ

بامداد داره تکون میخوره...

پامچالم همینطور...

چامسکی میگه یکی واسه من یه چایی بریزه...

من خوشحالم...

من دوباره به زندگی تخیلی خودم برگشتم...

و برام دیگه هیچی مهم نیست..

فقط یه چیز مهمه ...

اینکه شیرکاکائو روی میزم نریزه...

یکی یه نخ سیگار داره به من بده...!!!!!!