و اینجا...
حالا که فس بوک نیست....برگشته ام به جایی که مدت ها بود نیامده بودم...
تصویری اگر باشد برای توصیف...
مجسمه هایی از بامداد و پامچال است...
آنها در همان وضعیت قبلی خودشان فیکس مانده اند...
پامچال ایستاده روی میز تحریر و در حال ریختن شیر کاکائو در دهان بامداد...
چامسکی نشسته رو به روی تلویزیون برفک دار و فیلتر سیگارش روی لبهایش چسبیده...
خانه را خاک گرفته...
وضعیت درهمی ست..
برای فرار از تنهایی آدم چه کار ها که نمی کند...
نصفه شبی پای تلفن دل کسی را میبرد که اصلا دوستش ندارد...
و با یک قربان صدقه اش تا صبح توی جایش میغلتد...
ما همه دچار کمبود های احساسی و عاطفی هستیم...
همه که نه ولی خیلی هامون اینطوری هستیم...
آدم هایی که شب فکر میکنن یه نفر و دوست دارن و صبح ازش متنفر میشن....
خدا رو شکر...
آدرس وبلاگم و نداره و می تونم براتون بگم که زیاد دوسش ندارم...
گیج شدم...
کنکور از یه طرف...
نمایشنامه خوانی از یه طرف دیگه....
ملکه ی غریبه..
دانشگاه ورامین از یه طرف...
این خونه ی خاک گرفته ی پر خاطره هم از یه طرف دیگه..
درد شدید کمرم که الان به یه ماهگی ش نزدیک میشه..
سرطانم درد می کند..
لابد از همان نوع معروف است مغز استخوان...
بمان...
نرو..
من نمیخوام به سرنوشت شخصیت فیلم سکوت برگمان تبدیل بشم..
همون زن سرطانی که خود ارضایی می کرد و از عشق میترسید...
شرط های من برای ازدواج زیاد است..
اولی اینکه من اهل گرفتن مراسم نیستم...
دوم من اهل آوردن بچه نه یکی نه دو تا هم نیستم...
مطمئنا هیچ دوست ندارم برای داشتن عصای دست و گریه کن سر خاکم یک موجود بی
گناه را به این دنیای پر گناه دعوت کنم...
که فقط بیاید زیر تابوتم الله و اکبر بگوید و تا هفت شب اشک بریزد و افسردگی بگیرد و
تمام..
من سمیه م...
همون آدم همیشگی ..
همون آدمی که هنوز نتونسته با خودش ..روحش کنار بیاد...
شب ها پر از بغضم...
صبح ها پر از سکوت..
آخ این روزها چقدر دلم برای خودم تنگ می شود...
چقدر دلم برای خودش می سوزد...ــــــــــــــــــــــــــ
بامداد داره تکون میخوره...
پامچالم همینطور...
چامسکی میگه یکی واسه من یه چایی بریزه...
من خوشحالم...
من دوباره به زندگی تخیلی خودم برگشتم...
و برام دیگه هیچی مهم نیست..
فقط یه چیز مهمه ...
اینکه شیرکاکائو روی میزم نریزه...
یکی یه نخ سیگار داره به من بده...!!!!!!