مغزم خالی شده اما انقدر پر رو هستم که بیایم و بنویسم...
خسته ام ..
خوابم می آید ...
و اگر کمی هوشیاری ام با من همراهی می کرد مسلما این متن باید توی ان یکی
وبلاگم سر در می آورد..
هیچ چیز توی کله ام نیست..
حس خستگی و خواب آلودگی یک طرف..
حس رها شدن در خلا شیرین و دلچسبی که تویش هیچ کس نیست
یک طرف..
مغزم را دقیق تر که بنگریم شبیه کمدی است خالی..
جا مدادی بی مداد..
جا کفشی بدون کفش...
شیرینی فروشی بدون شیرینی..
اما این خالی بودنش آنقدر برایم شیرین هست..
که دیدن نان خامه ای های شیرینی فروشی سر کوچه
هیچ وسوسه ای را در دلم ایجاد نکرد..
حتی این بار با نگاهی خشمگین و متنفرانه به آنها که پشت شیشه ی
یخچال مدام دست و پا می زدند تا دلم را به رحم بیاورند ـ کردم...
و این یعنی تغییر و باز هم تغییر و من نمی دانم این شخصیت مدام در حال
تغییرم کی به یک ثبات می رسد..
کاغذی چهار تا شده روی میز ...
انتظار باز شدن تاهایش را می کشد...
نامه ای است از یک دوست..
و من چقدر عاشق این کاغذهای تا شده هستم..
عاشق نامه...
عاشق نامه...
عاشق نامه..
ولی دستم نمی رود که بازش کنم...
تکراری است...
همان حرف های گذشته..
همان مورچه های ردیف شده ی توی دستشویی..
همان پنجره ی اطاق رو به ماه...
همان درخت توت پیر..
همان بالش های نم دار...
همان چراغ مطالعه ی زرد روی میز..
پرده های زرد..
اطاق زرد..
و من عاشق رنگ آجری ام..
که چقدر دلم می خواست تای نامه را باز کنم..
تا همه چیز عوض شود...
شمع آجری..
پرده ی آجری...
چراغ مطالعه ی آجری..
لباس آجری...
و تای نامه باز نمی شود..
و من در ریخت و پاش های ذهنم باز به بن بست می رسم..
شاید هم خندق..
چه فرقی می کند..
رو به روی یک دیوار سیمانی بزرگ بایستیم..
یا ته یک چاه عمیق..؟
تنها شباهتشان در بالا رفتن است..
به شخصه ایستادن جلوی دیوار سیمانی را ترجیح می دهم...
منتهای مراتب به شرط اینکه خار دار نباشد...
زمین را می کنم ...از ان سویش بیرون می ایم..
و بعد دیوار دیگری و بعد دیوار های دیگری...
زندگی مجمع دیوارهای سیمانی است که خودمان با دست خودمان
دور و اطرافمان کشیده ایم..
و اگر کمی خلاق تر باشید خندق کنده اید دو رو برتان..
تا اگر انگ دیگر آزاری بهتان زده شد الحق و الانصاف
برازنده ی تان باشد...
دیوار ها زیادند و ناخن هایم کوتاه..
که اگر ناخن هایم هم بلند بود تا به حال شکسته بود ..
مادر بزرگم از سرطان مری مُرد..
و دستان زیبایی داشت..
من رو به روی اینه ای می ایستم که شب ها لابد او هم رو به روی همین
اینه می ایستاده...
و من موهایم را می بافم..
او هم در تصویری مات موهای سپیدش را می بافد..
لباس خوابم را می پوشم که از فرط کهنگی موقع عوض کردنش شده..
بعد زیر پتو می خزم و گوش هایم را می گیرم...
مادر بزرگ هنوز ایستاده جلوی آینه و دارد موهای سپیدش را که تا انسوی
خیابان بهشت هم می رسد را می بافد و هی می بافد...
و من گوشهایم را مدام بیشتر فشار می دهم...
........
صبح دو تار موی سپید از کنار گوش هایم آویزان شده...
مادر بزرگ ایستاده روی درخت توت..
بای بای کنان به من می خندد...
اگر دلم ریش ریش نشود خیلی هنر کرده ام...!
ــــــــــــــــــــــــ
شب خوش و خوش شانس باشید بچه ها...!