دشمن مردم...

 

از دید او آدم ها یا بو می دهند ...

یا فاحشه اند...

بگذار کمی در این تصمیم گیری کمکت کنم..

ادم ها فاحشه های کوچکی هستند توی قوری های کوچک شیشه ای

منتها هنوز به طور کامل دم نکشیده اند...

تنها تفاوت دید من با تو همین است...

<<<<<<<<<<

راستش را بخواهید از شنبه قرار است بروم سر کار..

مربی مهد کودک...

تبریکات صمیمانه تان را پیشاپیش پذیرا هستم...

البته یک هفته به طور امتحانی...

دلم می خواد از شنبه عوض شم...

و دیگه به خیلی از آدم هایی که ادم و تا مرز زخم معده می برن و میارن فکر نکنم...

روزهای سختی بهم گذشته و می دونم که بیشترش هم تقصیر خودم بوده..

ولی سعی می کنم خودم به خودش دلداری بده...

و سعی کنه فقط فراموش کنه..

سخته ولی شدنیه...

..........................

باور نمی کنم..

که آنقدر دروغ میگوید که خودش هم گاهی اوقات قاطی می کند...

برای من دیگه هیچی مهم نیست...

تو میتونی همینطور دروغ بگی و فریاد بزنی...

دیگه هیچی مهم نیست..

فقط توی یه بخشی از زندگیم به طور نه خیلی جدی تر زدی...

بابت این تر زدن هم ممنون...

دفعه ی دیگه به کس دیگه ای اجازه نمی دم...

تر بزنه به زندگیم..

...................

ببخشید بی ادبی کردم...

تر بیشتر از هر چیزی معنای ذهنی من رو می رسوند..

حالا سبکم..

انگار تازه مغزم رفته جیش کرده..

و انقدر باز شده که می تونه همه ی دردا و سختی های این چند وقته رو

به طور نه خیلی کامل هضم کنه...

.............

معده م می سوزه...

و تقصیر خودمه..

 

لاک ارغوانی...

 

توی لاک خودش شبیه جنین کوچکی که در رحم مادرش مچاله شده

و یک انگشت شصت را هم برای زیبا تر شدن این انزوای خود خواسته

در دهان برده...

طابلویی است با شکوه با امضای زیرش...سین ..

او نمی داند...

نمی دانست..

آن مرد با سه خال روی صورتش یک روز صبح آمد..

و یک شب برفی رفت...

فقط گوشی همراهش را با شارژرش را روی میز وسط حال جا گذاشت...

روزهای برف از آن روزهای خطرناک تقویم اند..

که اگر کمی احساسات بر آدم چیره شود..

از روزهای بارانی گوی خطر زا بودن را می ربایند..

و اعترافی است هولناک که من عاشق سرما...و برف هستم..

همین الان شوفاژ کنار دستم را خاموش کرده ام تا سرما با پوست و استخوانم عجین

شود...

من روزهای برفی را می پرستم...

منتها باید مواظب این ذهن دیوانه ی خودم هم باشم...

و یک چیزی تازه به یادم امد و آن اینکه آن مرد با سه خال روی صورتش

از عصبانیت دست هایش را توی هم گره کرد...

چیز جالبی نداشت....

فقط اینکه تصور کنید دست های مرد یک در میان انگشت نداشت...

موهای تنک سرش وقتی کلاهش را برای احترام برداشت به بدقواره گی

جمجمه اش دامن میزد...

من از پوشیدن دامن خوشم می آید...

این را تازگی ها کشف کردم..

همان روزی که مرد با سه خالش آمد..

دماغ بزرگ عقابی زیر سایه ی عینک بزرگ دسته طلایی اش...

چهره ای با ابهت ولی رنگ پریده را به نمایش می گذاشت..

چیزی شبیه به یک ظرف فالوده ی شیرازی بدون آب آلبالو آن هم در یک روز برفی...

کتش را که در آورد روزنامه ی خیس ان روز عصر از زیر کتش بیرون افتاد...

لایش یک تکه استخوان بود...

همین باعث شد کمی دست و پایش را گم کند..

و خیلی شتاب زده آن را از روی زیمن بر دارد و

با اضطراب پنهان شده در لحن صدایش بگوید خانه سگ دارم...

دروغ می گفت به نظر من او صاحب یک گربه ی پشمالو بود تا یک سگ...

همین اتفاق ساده باعث شد تا بترسم...

چون آن استخوان بیشتر شبیه استخوان یک انسان بود ...

برایش چای داغی ریختم که آن را کنار پنجره ی رو به خیابان سر کشید...

از پشت پنجره تصویر خانه ای سفید با پله های رومی نمایان بود...

پله ها مهم نبود..

بیشتر روزنامه ی عصر ان روز مهم بود...

استخوان پیچیده شده لا به لای ان...

استخوان متعلق به دست قطع شده ی دست راست همسرش بود..

و پیش من آمده بود تا کمکش کنم ان ستخوان را از خودش جدا کند..

سال آخر رشته ی جدا کردن احساسات دردسر انگیز آدم ها بودم...

تنها راهی که به فکرم رسید این بود که به او پیشنهاد بدهم چند روزی استخوان

را پیش من به امانت بگذارد ...

که گذاشت...

حالا منم...

و یک استخوان دست پیچیده شده ی لای روزنامه ی عصر آن روز...

ان روز ۱۵ سال پیش بود...

و هنوز مرد با سه خال روی صورتش برا ی

پس گرفتن استخوان..

گوشی..

و شارژرش نیامده..که نیامده...

..............................

شاید ادامه اش را روزی نوشتم...

اینکه بالاخره مرد آمد یا نیامد...

 

فرافکنی یک سری احساس پوچ که می رفت سر ریز شود...!

 

لبهایم را گاز گرفت..

من در خواب بودم..

لبهایم به شکل بال های پروانه ای بزرگ و خال دار پرواز کنان به سمت کمد رفت

در را روی خودش بست و هنوز که هنوزه همانجا مانده...

عضو گناه زده ی بی شرم بالای طاق چسبیده نه پایین می یآید نه سُر می خورد...

نه لیز می شود ...

من نمی دانم این چه جور عضو گناه زده ی عصیان زده ی بی شرمی است

که شرم حضورش ما را تا مرز خودکشی از پنجره ی حفاظ دار می کشاند...

لابد مادر در بچگی فراموش کرده ختنه ام کند که این چنین پر آشفته ام از

امیال عضوی که چسبیده به طاق...

لامپ برای سومین بار متوالی سوخت...

نه من مجنونم نه لامپ دیوانه...

لابد زیر سر پریز است...

اتصالی دارد..

مادر فراموش می کند صبح ها دست بیاندازد بالای طاق بر دارد آن جسم هیز

بد کردار خاک گرفته ی فراموش شده را ...

مثل قابی است عتیقه بر پهنای باندی که هیچ هواپیمایی در آن نمی نشیند...

چرا در خواب هاست فقط..

لذت بوس و کناره و کرشمه و حاملگی...

چرا خواب ها شیرین تر اند از واقعیت...

چرا خواب ها مُدام کفر می گویند ...

چرا خواب ها خدا را نمی شناسند..

چرا شاعرها کافرند..؟

چرا من می نویسم ..؟

چرا تو می خوانی..؟

چرا این دنیا خواب نیست..

خواب باشد تا باورمان شود...

لذت کمی نیست لذات دنیایی...

لذت ...

بازوی سمت چپش بود یا راستش...

درست خاطرم نیست..

بوی کافور می داد...

گفتم این بو برای چیست...؟

گفت برای دلزدگان دنیایی..

گفتم چه ربطی است میانشان...

گفت شب ها جسد می دزدیم جای زنده ها قالب می کنیم..

گفتم از بهر چه..

گفت مرده ها بهتر قدر خواب های به حقیقت نپیوسته شان را می دانند..

گفتم من چه...؟

گفت دیر یا زود تو را جای یک مرده قالب می کنیم..

گفتم چرا..؟

گفت آرزوهایت را کشته ای..خواب هایت را باور نداری..

از آن بی رحمی هاست..

از آن دردهای روح بشر که بالای سرمان می چرخد....

پختن عدس پلو ...

خوردنش با ماست..

لذت دیگری است..

خواب ها و امیال و عضو گناه کار باشد برای وقتی که فیلسوف شدیم..

...................

پروژه ی فحش دادن آدم های منفور...

توی پارک...

سوار بر تاپ تا اطلاع ثانوی به دلیل وجود برف روی

تاپ ها کنسل و به روزی آفتابی موکول شد...

ادم های منفور دور و برمان تا روزی که آفتابی باشد می توانند حالش را ببرند...

جمیعا خدا صبرمان بدهد...

<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<

مادر نمی خواست حامله شود..

شد..

و من آمدم..

و قرار شده بود که من دنیا را جا به جا کنم...

نکته ی مهم این بود...

اصولا فلاسفه ئنیا را جا به جا می کرده اند..

نه یک دختر بچه ی مهربان با دماغی آویزان...!

<<<<<<<<<<<<<<<<

برای هدا گابلری که ندیده ایم و توقیف شد تاسف می خوریم..

سعی می کنیم کارها را روز اول اجرایش ببینیم..

گور بابای حرفای مضخرف که وایسیم بازیگرا جا بیوفتن کرده...!

اصلا از من می شنوید آشنا دارین برین تمریناشون و ببینین

که دیگه مجبور نشین پول بلیط بدین..

:::::::::::::::::::::::

شب به خیر دیگه پول تلمون زیاد شد...

 

سر کاری...!

 

راحت تر از آن چیزی بود که فکرش را می کردم...

آنقدر راحت ذهن درگیری هایش را خاتمه می دهد..

که من مسبب تمام این ها را وجود غده ای به نام فوق کلیه می دانم...

حالا این غده می تواند فوق فوقش تا یک هفته اثر کوتاه مدت

خودش را به بهترین شکل بر روی خلق و روان شما بگذارد...

برای تاثیرات بلند مدت دنبال سرگرمی های دیگه ای باشید...

تمام سر گرمی ها مجاز است به غیر از...

انگشت در دماغ کردن..

بقیه ش مجازه....

من فکر میکنم..

که نه مطمئنم عمر داره می گذره..

پس هر چه سریعتر برین و ازش لذت ببرین...

................

حالا تو سفرهای بعدی منم باهاتون میام...

الان یه سری مشکلات شخصی نمیذاره بیام همراهی تون کنم...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مرد سه بار فریاد زد..

دو بار با مشت روی میز کوبید..

چهار بار به دستشویی رفت..

دو بار تلویزیون را روشن و خاموش کرد...

سه بار باطری های کنترل را در آورد و دوباهره توی جایش انداخت...

پنج بار روی کناپه ی لق و لوقش پرید..

فایده ای نداشت نامزدش (دوست دخترش )

او را به بدترین شکل قال گذاشته بود...

عمرا فکرش را بکیند چطوری..

وقتی مرد وارد آسانسور شده بود برق های ساختمان را قطع

کرده بود...

۱۵ ساعت تمام مرد توی آسانسور گیر افتاده بود....

و مجبور شده بود حتی توی آسانسور چیز کند...

که بعدا موقع باز شدن درب آسانسور مایه ی

شرمندگی اش شده بود...

عادت زن بود...

و مرد عاشق این عادت هایش...

همین بود که تحمل تاخیر بیست ساعته اش را نداشت..

مرد شروع به بافتن جارو کرد..

برای روز مبادا لازم می شد...

حتما زن می امد و از سوسک های توی دستشویی می ترسد...

و وجود یک جارو لازم می شد...

مرد هنوز هم دارد جارو می بافد باور می کنید..

۱۵ سال از بافیدن جارو گذشته بود..

که زن زنگ در را فشار داد............

 

 

فلسفه ای برای باران...

 

پسر با سر آستین های چرک و موهای طلایی و چشمانی مظطرب

دما غ یخ زده و کوچکش را به شیشه ی سرد راهروی بیمارستان

چسبانده بود...

مادرش اندکی بعد از به دنیا آوردنش مرده بود...

و حالا خودش چرک و مهبوت بامو های طلایی شانه نشده..

ایستاده در راهروی بیمارستان جسد روان مادرش را

می دید که سوار نعش کش های نقره ای می شد..

پسر بوی کاج باران خورده می داد...

و بوی نم سگی خیس زیر باران...

یکی یکی پله ها ی بیمارستان را پایین آمد..

سالهای سال خاطره ی آن روز بارانی را فراموش نکرده بود...

بوی زمین خیس بود...

و پسرکی که بوی کاج خیس می داد در امتداد خیابانی بلند

با کاج های بر افراشته دنبال آمبولانس دوید...!

<<<<<<<<<<<<<<

سه سال بعد :

پسر به فرزند خواندگی زوجی جوان پذیرفته شد...

عجیب اینکه مادر خوانده اش شبیه به مادر خودش بود.

با همان موهای طلایی و فرق از وسط..

...................

یک ماه بعد :

مادر خوانده اش در یک سانحه ی تصادف مُرد...

در همان بیمارستان...

در یکی از همان روزهای بارانی.

پسرک چسبیده به شیشه این بار جسد مادر خوانده اش

را می دید که سوار نعش کش می شد...

.........

پسر تا آخر عمرش پشت همان شیشه ایستاد

تاتعداد جسدهای روزهای بارانی را شمارش کند...

چهار سال گذشته و هیچ فردی توی روز بارانی سوا نعش کش

نشده...

پسرک ۲ سال بعد وقتی ۱۵ ساله بود با دختری

دوست شد شبیه مادرش بود...

۴ سال بعد با او ازدواج کرد...

یک سال بعد همسرش باردار شد...

و روزی که فرزندش را به دنیا می آورد از دنیا رفت..

در یک روز بارانی...

مرد با فرزند کوچکش که در آغوشش خفته بود...

قطرات بارانی را می دیدند که به شیشه ی رهروی بیمارستان

ضربه های متوالی می زد...

و همچنان باران به باریدن خود ادامه می دهد...!

 

 

افكار شاسي بلند با فرمان هيدروليك...

 

طبيعت بود كه عريان بر دو پايش مي رقصيد...

با نوك انگشتان ظريف...

مبهوت بوديم و حيران...

انگشت بر لاي موها فرو مي برديم...

نگاهمان خيره بود به طبيعتي عريان...

زيبا..

رها..

بر امواجي از درياي بيكران..

مرغ هاي دريايي فرود مي آمدند بر سطح آب

تا شكار كنند ماهيان..

اين طبيعت بود كه زيبا بود و عريان...

مي رقصيد بر پاهايي ظريف و كشيده و لطيف و زيبا...

وال ها ترانه ي توهم مي خواندند...

و دلفين ها ويولونشان را كوك مي كردند...

غواص ها يواشكي از اين صحنه ها فيلم بر مي داشتند تا همه ببينند

طبيعت عريان...

زيبا و بكر و مي رقصد بر دو پا...

ستاره ها چشمك مي زدند بر رخسار كودكي شاد..

مهرباني فيل ها...

اشك يوزپلنگ ها را در آورد...

قصه ي هزار و يك شب جغد براي موش تبديل به افسانه شد..

در شكم بچه جغد آرام گرفت موش مادر...

با تلسكوپ رصد مي كرديم ستاره ها را...

ماه را..

مريخ را..

زهل را..

زهره را...

بعضي وقت ها هم زمين را...

كسوف كه مي شد مادربزرگ زير چادرش پنهان مي شد

نماز آيات مي خواند...

آنقدر بر سجده اش مي ماند تا خورشيد بزند بيرون از پشت سايه ي زمين...

از پشت سايه ي ماه٬ پري خانم فرياد كشيد نه...

اين دختر باكره است هنوز..

به روح جعفر آقا...

پري خانم چيز بود...

يعني هنوزم چيزه...

ولي هيچكي حق نداره روي حرف زن خدا بيامرز جعفر اقا حرف بزنه...

بهش مي گفتن جفري به جعفر خان وقتي زنده بود...

زنش دو سه بار خودش ديد كه پري خانم يواشكي از خونشون در مياد و

بدو ميره ...

به روش نيورد تا اينكه جعفر آقا رو كشت.

حالا گير داده به باكره بودن پري خانم...

اما همه ي محل مي دونن پري خانم..

روم به ديوار چيزه...

چيزه محله...

محله بود و يك زمين اسفالت..

دختر بوديم و كاري به زمين هاي اسفالتي كه پسرها توپ بازي ميكردند نداشتيم..

چاله ي آبي كه تويش بچه غورباقه ها شنا مي كردند..

خودش براي ما دخترها صفاي ديگري داشت...

بچه غورباقه ها....

بچه ي بچه ي غورباقه ها...!

 

صدای ارواح یخ زده ...

 

مغزم خالی شده اما انقدر پر رو هستم که بیایم و بنویسم...

خسته ام ..

خوابم می آید ...

و اگر کمی هوشیاری ام با من همراهی می کرد مسلما این متن باید توی ان یکی

وبلاگم سر در می آورد..

هیچ چیز توی کله ام نیست..

حس خستگی و خواب آلودگی یک طرف..

حس رها شدن در خلا شیرین و دلچسبی که تویش هیچ کس نیست

یک طرف..

مغزم را دقیق تر که بنگریم شبیه کمدی است خالی..

جا مدادی بی مداد..

جا کفشی بدون کفش...

شیرینی فروشی بدون شیرینی..

اما این خالی بودنش آنقدر برایم شیرین هست..

که دیدن نان خامه ای های شیرینی فروشی سر کوچه

هیچ وسوسه ای را در دلم ایجاد نکرد..

حتی این بار با نگاهی خشمگین و متنفرانه به آنها که پشت شیشه ی

یخچال مدام دست و پا می زدند تا دلم را به رحم بیاورند ـ کردم...

و این یعنی تغییر و باز هم تغییر و من نمی دانم این شخصیت مدام در حال

تغییرم کی به یک ثبات می رسد..

کاغذی چهار تا شده روی میز ...

انتظار باز شدن تاهایش را می کشد...

نامه ای است از یک دوست..

و من چقدر عاشق این کاغذهای تا شده هستم..

عاشق نامه...

عاشق نامه...

عاشق نامه..

ولی دستم نمی رود که بازش کنم...

تکراری است...

همان حرف های گذشته..

همان مورچه های ردیف شده ی توی دستشویی..

همان پنجره ی اطاق رو به ماه...

همان درخت توت پیر..

همان بالش های نم دار...

همان چراغ مطالعه ی زرد روی میز..

پرده های زرد..

اطاق زرد..

و من عاشق رنگ آجری ام..

که چقدر دلم می خواست تای نامه را باز کنم..

تا همه چیز عوض شود...

شمع آجری..

پرده ی آجری...

چراغ مطالعه ی آجری..

لباس آجری...

و تای نامه باز نمی شود..

و من در ریخت و پاش های ذهنم باز به بن بست می رسم..

شاید هم خندق..

چه فرقی می کند..

رو به روی یک دیوار سیمانی بزرگ بایستیم..

یا ته یک چاه عمیق..؟

تنها شباهتشان در بالا رفتن است..

به شخصه ایستادن جلوی دیوار سیمانی را ترجیح می دهم...

منتهای مراتب به شرط اینکه خار دار نباشد...

زمین را می کنم ...از ان سویش بیرون می ایم..

و بعد دیوار دیگری و بعد دیوار های دیگری...

زندگی مجمع دیوارهای سیمانی است که خودمان با دست خودمان

دور و اطرافمان کشیده ایم..

و اگر کمی خلاق تر باشید خندق کنده اید دو رو برتان..

تا اگر انگ دیگر آزاری بهتان زده شد الحق و الانصاف

برازنده ی تان باشد...

دیوار ها زیادند و ناخن هایم کوتاه..

که اگر ناخن هایم هم بلند بود تا به حال شکسته بود ..

مادر بزرگم از سرطان مری مُرد..

و دستان زیبایی داشت..

من رو به روی اینه ای می ایستم که شب ها لابد او هم رو به روی همین

اینه می ایستاده...

و من موهایم را می بافم..

او هم در تصویری مات موهای سپیدش را می بافد..

لباس خوابم را می پوشم که از فرط کهنگی موقع عوض کردنش شده..

بعد زیر پتو می خزم و گوش هایم را می گیرم...

مادر بزرگ هنوز ایستاده جلوی آینه و دارد موهای سپیدش را که تا انسوی

خیابان بهشت هم می رسد را می بافد و هی می بافد...

و من گوشهایم را مدام بیشتر فشار می دهم...

........

صبح دو تار موی سپید از کنار گوش هایم آویزان شده...

مادر بزرگ ایستاده روی درخت توت..

بای بای کنان به من می خندد...

اگر دلم ریش ریش نشود خیلی هنر کرده ام...!

ــــــــــــــــــــــــ

شب خوش و خوش شانس باشید بچه ها...!

 

 

وقتی سگی عو عو می کند...لک لک ها روی یک پایشان به خواب می روند..!

 

آمده..

چند روزی می شود برگشته..

بامداد...

نشسته روی تخت با عصبانیت ساقه های کرفسش را می جود بلکه آرام شود...

آرام نمی شود...

آنقدر می جود و می جود که صدای استفراغش تا صبح من پامچال را به مرز

دیوانگی می کشاند..

چامسکی را توی کمد قایم کرده بودیم...

و گرنه حتما با دیدن چامسکی باید بامداد را به اورژانس بیمارسان کیان می رساندیم..

من نمی دانم چرا آدم ها...

دندان خراب را  توی دهانشان نگه می دارند..

به من اگر باشد دور دندان یک نخ میپیچم انتهایش را به دستگیره ی در می بندم..

بعد هم با یک صدای تق و تمام..

درد دارد...خونریزی دارد...

اما به آرم شدن روح و روان آدمیزاد که می ارزد..

نمی ارزد...؟

پامچال اسمش را کلاس تایچی نوشته..

بعد از کلاس با دوستش تاپ سواری می کند و مدام فریاد می زند...

صدایش گرفته اما خودش اینطوری راحت تر است..

شب هه راحت تر می خوابد..

دیگر توی خواب از گریه و هذیان های شبانه اش خبری نیست..

بامداد هم که راضی به حمام رفتن نمی شود..

این چند روزه معلوم نیست کجا بوده که انقدر تنش بوی لاش مرده

می دهد..

ترسم از این است نکند معتاد شده باشد...

تازه آرام شده...

در دستشویی را که باز می کنم بوی ترشیدگی استفراغش دماغم را می سوزاند..

حالا خوابیده آن هم درست در چند قدمی دستشویی..

یک کلام هم با من حرف نزده...

من توی آینه ی دستشویی خودم را تنها ترین آدمی می بینم که روی دو پا ایستاده..

و فریادش را مدام قورت میدهد...

قورت می دهد..

قورت می دهد...

من باید نام بامداد را از شناسنامه ام پاک کنم....!

 

 

 

مشق اول...!

 

گُم گشته ام کجا...؟!

ندیده ای مرا...؟!

((((((((((((((

ندیده ای مرا...؟

چه چیز همدیگر را می بینیم...

هر جای همدیگر را ببینیم...

قلب همدیگر را نمی توانیم ببینیم...

مگر تا آن روزی که حین جراحی عمل قلب باز جانمان را از دست می دهیم..

و ده ها کبوتر سفید و خاکستری از قفسه ی سینه ی مان بلند می شود

و پرواز می کند تا زیر برج ایفل که می گویند مردم گندم های گرانی برای

کبوتر ها روی زمین می ریزند...

ندیده ای کبوترهایش از سالها پیش چاق و چله بوده اند تا به حال..

ندیده ای مرا...؟

همانی که سخت دوست می شود...

همانی که دوستان صمیمی اش از انگشتان یک دست فرا تر نمی رود..

شاید هم اگر دقیق تر نگاه کنی دوست صمیمی به معنای واقعی ندارد...

همانی که وقتی غصه اش می شود می رود جلوی آینه شکلک در می آورد..

ایستادن لک لکی را تمرین می کند..

الکی الکی می خندد

بعد انقدر می خندد تا چرک و خون از حنجره اش بیرون میزند و هق هق اش

لامپ سوخته ی اطاق را روشن می کند ...

من همانم...

همانی که نشسته در حال تایپ کردن به نوری از خورشید که به زور

خودش را از لای گرد و غبار میکشاند تا برسد روی میز خیره شده..

خیره شده...

آنقدر خیره می شود تا چشمانش فقط سفیدی محضی را می بیند که

خاطرات شکل گرفته اش مدام در حال رنگ پریدن است..

باز مقنعه ام را با مشکین تاژ نشسته ام ...

بور شده...

جایی درست روی سرک که آفتاب بیشتر می خورد...

خاطرات را با مشکین تاژ بشورید..

بگذارید کمی بیشتر عمر کنند...

خواهش می کنم...!

.......................

مشق دوم :

گریه کردن ممنوع...

دیشب انگشت دست راستم را از زیر پتو بیرون اوردم و روی دیوار سفید

کنار تخت تا می توانستم این جمله را نوشتم...

گم گشته ام کجا..؟

ندیده ای مرا..؟

گم گشته ام کجا...؟

ندیده ای مرا..؟

گم گشته ام کجا...؟

ندیده ای مرا...؟

گم گشته ام کجا..؟

ندیده ای مرا...؟

آنقدر نوشتم و نوشتم که بالخره قطره اشکی سمج خودش را به لاله ی

گوشم رساند..

و آنوقت من پیدا شده بودم...

اما نه در بیداری...

بلکه در خواب....!

 

کدو حلوایی....

 

تمرکزم را به راحتی از دست می دهم...

از وقتی که بامداد رفته...

حتی یک موسیقی بی کلام...

حتی یک فشار بال پشه بر روی استخوان انگشتان دست یا پایم...

انگار همه چیز در دردناک ترین لحظاتش در حال سپری است..

نمی دانم این چه حسی است که نه بو دارد نه رنگ...و حتی نه مزه...

خوب اگر راستش را بخواهید به نظر من حس های مختلف بوهای مختلف دارند...

حس عشق بوی شکلات می دهد..

حس دوست داشتن بوی نان خامه ای...

حس تنفر بوی سیرابی دو روز مانده..

و الی...

و گرنه من هر چه فکر می کنم نه می توانم نامی بر روی این حس دو گانه ی

عجیبی که تازگی ها سراغم آمده بگذارم نه می توانم بویش را تشخیص دهم..

آدمیزاد دوست دارد به گذشته بر گردد و درست سر یک جای خوبش..

دگمه ی پاز را فشار دهد..

به همین راحتی مثل اب خوردن...

مثلا من دوست دارم به گذشته برگردم...

از اول بامداد را حامله شوم...

بعد دوباره بزرگش کنم..

قد کشیدنش را ...دندان در آوردنش را..

راه افتادنش را دوباره ببینم...

حس ها متاسفانه نه نجیب می مانند...

نه تمیز..

این ...

پامچال آمده می گوید انقدر چرت و پرت ننویس...

این بچه هم فهمید...

لطفش به این است که اینجا همه خاکی و خودمانی هستیم..

اصولا ما در جمعمان آدم سوسول راه نمی دهیم...

یک بار دیگر گفته بودم این جمله را جایی ...وقتی پیش..

بوی گربه ی خیس می آید و این یعنی ابتدای ابتذال از شوقی کودکانه...

تا خنده ای فاحشانه...

جدای ریتم...

جدای قافیه...

این یک حقیقت محض است..

نه من فیلسوفم..

نه پدرم...

مادرم هم فیلسوف نبود...

اما همیشه دوست داشت نقش فیلسوف ها را بازی کند..

بی اغماض من هم به مادرم رفته ام در ابعادی کمی کوچکتر البته در ناحیه ی

دور شکم و لگن...

خاصیت حوبی است نوشتن..

آدمیزاد را گشنه می کند و اندوهگین...

باقی اش باشد برای وقتی دیگر که بامداد بر می گردد....

یک چیزی است هی می خواهم بنویسم اما رویم نمی شود..

چامسکی دیشب من را بوسید و به من پیشنهاد ازدواج داد..

یعنی حالا در غیاب بامداد باید به او جواب مثبت بدهم...

یا صبر کنم تا بامداد بیاید و از او هم اجازه بگیرم..؟

پامچال که راضی است...

من اما ته دلم مدام چیزی وول می خورد..

مثل گناهی که بر گردنم افتاده..

و من قبل از انکه در دادگاهی حاضر شوم ..

قاضی رای را صادر کرده..

قصاص با طناب دار...

و هزار و سیصد و شصت و پنج ضربه ی شلاق ...!