با احترام تقدیم می شود به تمام نودالیت خورها...ها ها ها

 

امروز زندگی درست افتاده بود توی کیسه ای که تویش یک هندوانه بود و در دستان

مردی که شاد و خوشحال میرفت هندوانه را قاچ کند...

اینکه زندگی درست زیر هندوانه افتاده بود یا رویش بر میگردد به اینکه

از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود...

من هم یک ویفر شکلاتی جدید که تازه کشفش کرده ام و مال کارخانه ای است

از استان اصفهان را گاز میزدم و با طعم عجیب خوشمزه اش حال میکردم...

راستش را بخواهید وقتی مرد پیچید توی یک فرعی تاریک...

برایم دیگر فرقی نمیکرد زندگی توی کیسه روی هندوانه است

یا زیر هندوانه...

خرطوم فیل هم از یک جایی شروع شده و به یک جای دیگر امتداد میابد....

حالا چه فرقی میکند ...زندگی زیر هندوانه است یا رویش...

اشغال ویفر را پرت میکنم طرف سطل اشغال های مکانیزه...باد میزند می افتد روی زمین..

شهر ما خیلی وقت است خانه ی ما نیست پس به من چه که میافتد اصلا..

هی من پوچ گرا نیستم ها....

کلا از سر تمرین بر میگشتم...خسته بودم حال نداشتم دولا شوم آشغال بیندازم سطل آشغال...

و گرنه من خودم میمیرم برای موش های توی جوی آب های خیابان شریعتی که

از وقتی که سطل آشغال ها مکانیزه شد و گربه ها کم تعدادشان به دو برابر افزایش

پیدا کرده است...

خوش به حال موش ها لاو میترکانند با دکان نانوایی سنگکی ....درست در نیم متری جوب...

موش ها را اذیت نکنید....گربه ها را بالاخص...

ما  شاید روزگاری زرافه ای بودیم که از بس قدش دراز شد از قفس بیرونش کردند و

انسانش کردند و شاید بعدها فیلی شد و شاید هم مرغابی وحشی...

در کمال خوش باوری من هیچ دوست نداشتم روزی کلاغ می بودم...

شاید هم گربه...

اسب بودن ....آرزویی است دیرینه برای من....

شاید وقتی دیگر اسب هم شدیم...

چه فرقی میان انسان بودن است و اسب بودن...

وقتی شعور اسب ها گاهی اوقات از انسان ها بیشتر است...

پی . اس : من دارم ادای آدمای غمگین و  در میارم...اینطوری خیلی خوش میگذره...

امتحان کنید....مثل بر عکس راه رفتنه برای من...

پی . اس : این چند وقته خیلی آدمای دورو برم ازم تعریف میکنند..

خیلی حال میکنیم و دمشان گرم...

پی . اس : خدا من را این روزها با دیوانگان محشور ساخته تا عاقلیم را به یاد آورم...

و فراموشم نشود هر دیوانگی آغازی است برای عاقلی و هر عاقلی سر آغازی برای

دیوانگی...

پی . اس : با مامانم دعوا کرده بودم...براش کاهو و گوجه و خیار خریدم تا بتونه

سالاد درست کنه باهام آشتی کرد...اگر با مامانتون دعواتون شد راهکار خوبیه..

پی . اس : هیچ کس من و از صمیم قلب تا حالا دوست نداشته...(پدر و مادر و خواهر و

ایضا برادر را فاکتور بگیریم)...همه فکر میکنند من...هیچی بگذریم...وقتی همه...هیچی ...

از دست زمانه...هیچی بگذریم....فکر میکنند...هیچی بگذریم...من آدم...هیچی بگذریم..

لوسی هستم...هیچی بگذریم...از روی ترحم شاید...هیچی بگذریم...

نه واقعا ...هیچی...!

پی . اس : من ۱۵ اسفند...هیچی...بگذریم...

 

هایکویی با بوی کلاغی با بالی شکسته...

 

من امروز کلاغی دیدم زیر سایه ی درختان یورتمه می رفت..

و ماری بال دار در هوا پرواز...

تعجبی ندارد اگر ماهیان در کویر مسابقه ی دوی صحرا نوردی دهند و ...

فیل ها زیر آب شنا...

انسان ها هم شاید دارند اثباب کشی میکنند فضا...

شاید راحت شوند از بوی کلاغی با پرهای سوخته اش...

درست جایی نزدیک آدیس آبابا..

                                      *********

پی . اس : برای مادر بزرگت فاتحه ای فرستادم تا یادش نرود با اینکه مادر بزرگم نبود ولی من

دوست داشتم در خاطراتم همیشه نوه ای بودم برای مادربزرگی...

مادر بزرگت نگاهت میکند آنگاه که تو پیرهن سفید عروسی بر تن داری ...

نگاهت میکند همیشه و در همه حال...برایت آرزوی موفقیت میکند...

و شب ها روی گونه ی خیس از اشکت را میبوسد ...حتی اگر تو نفهمی...

فرناز جان تسلیت میگویم...و برای تو و بازماندگان آرزوی طول عمر...

پی . اس : زندگی چیزی نیست...جز احساس یک لحظه ی درست ما از عمق زندگی...

همین...!

 

من تنها...تو تنها...ما همگی تنهای تنهاییم...!

 

کدام یک از شما حال من را  میفهمد....؟

ما همه داریم زور می زنیم خودمان را به هم نزدیک کنیم...

سر از کارهای هم در بیاوریم...

نمیدانم چرا...؟!

فضولی آفت بدی است این روزها...

مخصوصا وقتی دوست داری توی خودت باشی...

با خودت خلوت کنی...

وقتی از جلوی زندان اوین رد میشوی یک ماچ گنده بفرستی برای عمویت...

و سعی کنی تمام انرژی ات را جمع کنی تا بفهمد آن بیرون تو هستی...

همه ی ما هستیم و دعا میکنیم زودتر ازاد شوی...

فقط کمی تحمل کن...

بغض میکنی...فکر میکنی ادم های دور و برت چقدر بدند و خرند که تو را نمیفهمند...

و از همه بدتر دوست دارند هی سرک بکشند توی زندگی پر از دور و تسلسل ات

و ببینند سوژه ای چیزی داری تا وقتی دور هم مینشینند برای هم تعریف کنند و

به خریت و حماقتم هی بخندند ...

من یک هفته است تصمیم گرفته ام کم حرف بزنم...

حتی توی خانه...

حرف بدترین چیزی است که تا به حال دیده اید ... آن هم با بوی پیاز و سیر داغ تازه...

شاید چیزی بدتر از آن...شاید بوی مدفوع اسهالی بدهد در موارد شدیدتر...احتمالا...

شاید هم قطعا...بسه به دید خودتان است....

و حرف فضله های موش های آزمایشگاهی است که راه فرار از قفس را حتی با شوک های

الکتریکی هم پیدا نمیکنند...

و ما در بدترین قیاس خودمان را شبیه همین موش های ازمایشگاهی کرده ایم و چه حیف...

اینجا باید سکوت کرد...

شوک دریافت کرد...

دنبال غذا رفت و قفس را با تمام بدی هایش تحمل کرد...

مگر چاره ای جز این هم هست...

همین طور که اینها را مینویسم فکر میکنم...

و فکر میکنم و من و فکرهایم دست هم را میگیریم میریم توی حیاط مدرسه ام...

کفش خواهرم به پایم گشاد است...

من سر کلاس اول دبستانی ام گوز میدهم...

من در تمام طول دوران دبستانم تنهام...

هیچ دوستی ندارم...

تنها دوستم خط های کف حیاط آسفالت شده ی مدرسه است...

و هر از چند گاهی دختر معلولی با کاپشن سبزش و چوب لباسی که به بند کاپشنش اویزان

میکند...

با ان عینک ته استکانی اش...

گاهی اوقات اگر سر صف بوفه بتوانم برسم جلوی صف قبل از انکه زنگ بخورد...

چس فیلی را که خریده ام را با همان دختری که کاپشنش سبز است تقسیم میکنم...

سر کلاس مداد رنگی هایم اگرچه هیچ وقت خدا کامل نیست بس که

سر زنگ نقاشی به دوستانم قرض میدهم را...باز همان زردی که اندازه ی

بند انگشت است و مشکی که همیشه قد بلند است را قرض میدهم

به دوستانم...حتی اگر پاک کن هایشان را سر زنگ دیکته به من قرض ندهند..

من همیشه دیکته هایم دو خطش کم است..

چون همیشه عقب میماندن بس که پاک کنی نبود....

ما ادم ها آنقدر تنهاییم ...

انقدر تنهایم...

با تمام آدم های زیادی که دورو برمان داریم..

چون هیچ کس ما را نمیفهمد...

چون ما هم هیچ کس را واقعا نمیفهمیم...

پی.اس : من احتیاج به کمک دارم...نه دلسوزی...من کمبود محبت ندارم...من انقدر از محبت

آدم های دورو برم اشباع هستم که گاهی اوقات دوست دارم کمی این آدم ها کم شوند...

پی.اس : کارتون خمیری مری و مکس رو حتما ببینید...

این یه پیشنهاد نیست یک اجباره...مسلما ندیدن این کارتون بیش از نیمی از عمر شما را

به باد فنا خواهد داد...تنها انیمیشنی که لحظاتی هر چند کوتاه چشمان شما را

تر خواهد کرد...

پی.اس: سوسک دست آموز بوکفسکی دیروز گم شد...هر چی میگردم نیست...

مشخصات : جلد بدنش به سبز و بنفش میزنه وقتی زیر نور لامپ زرد باشه یا

زیر نور خورشید..اگه پیداش کردید ما را خبر کنید خانواده ای اینجا دارند بال بال میزنند

از استرس...

پی اس:پامچال خوابیده...

همین...!

پی . اس : بامداد خوابیده...

همین...!

پی اس: من بیدارم...

شاید...!قطعا باید همینطور باشد...

پی اس: چرا مردم همه خوابیدن...

شاید برای چراغ های شهر اتفاقی افتاده است...!

هوا بوی گوز خیس میدهد...شاید هم خروس خیس...از کجا معلوم نهنگی

این دور و بر ها کمین نکرده باشد...

بیچاره لک لک...!

 

 

بوکفسکی فسکی انگشتت رو از دماغم بیار بیرون...!

 

دختری است زیبا ..هر چی فکر میکنم می بینم شاید دیگر دختری به آن زیبایی نبینم...

پس چشم میدوزم به صورت زیبایش...موهای لختش که سر خورده ریخته تا قوس کمرش..

و آخ...پاهایش را داشتم فراموش میکردم...

بی شرف عجب پاهای خوشگلی دارد انگار قلمی باشند...

شبیه خیار میماند...

لاغر است...بازوهای لاغر...مچ دست لاغر...صورت لاغر...پاهای لاغر...

کلا همه چیزش لاغر است الا پستان هایش...

پستان هایش عجیب هوس انگیز است پد سگ...

و عجیب آدم را یاد یک بازیگر معروف می اندازد...

از همان بازیگر هایی که ما فیلم را می بینیم چون آن ها را تماشا کنیم نه فیلم را...

خوب همین دختر با آن قد بلند و اندام لاغرش با ان چشمان از بیخ آسمانی اش...

می آید درست روبه روی من ...تف میکند توی صورتم...که تفش بوی ادامس سیبی

دکتر زایگیتول میدهد ...احتمالا ۵ دقیقه ی پیش یکی از آنها را جویده و بعد تف کرده درست روی

زمین بعذ با آن کفش های پاشنه بلندش ادامس را لغد کرده و حالا ادامس چسبیده به ته کفشش

بی شرف بوی حوبی هم میدهد...خوش به حال کسی که بتواند حداقل یک ساعت با این زن بخوابد...

این را از طرز راه رفتنش فهمیدم چون پای چپش را سخت بلند میکرد به خاطر همون ادامس سیبی بوده

حتما....

تف را از روی صورتم پاک میکنم و چشم در چشمانش میدوزم و میگویم چه خبره...؟

میگوید معشوقه ام را دزدیدی...

میگویم کدام معشوقه میگوید چامسکی...

چامسکی را صدا میزنم مشغول جمع کردن کثافت های توی لوله ی زیر سینک است...

سرش میخورد به زیر سینک ...قاچ میخورد سرش درست شبیه هندوانه...

خون میچکد توی صورتش میگویم بیا یه خانم خوشگل کارت داره...

چامسکی تا زن زیبا را میبیند میرود پنجره را باز میکند...

شبیه کلاغ میوشد پر میزند میرود...

زن خوشگل تبدیل به یک پر سفید بزرگ میشود..

و حالا منم که وسط حال ایستاده ام...

توی یک دستم پر سفید است تو ی دست دیگرم یک پر سیاه...

من چشمانم مشکی است...

من ایکبیری ترین موجود روی زمینم که تنها چیزی که برایش روی زمین اهمیت دارد

این است که دمپایی توالت خیس نباشد...

بوکفسکی از زیر میز بیرون میآید سوسک دست اموزش را میگذارد توی دستم...

میرود تا بعدا شاید بیاید...

من به خودم اعتماد به نفس میدهم تا وقتیکه سوسک پیش من است...

کدام ادمی را دیده اید که از بوکفسکی یک سوسک دست اموز هدیه گرفته باشد...

به افتخار این اتفاق بزرگ...من سبیل هایم را تا دو هفته اصلاح نمیکنم...

من اگر مرد میشدم..نویسنده ی خوبی میشدم...

اما ایرادی هم ندارد چون عمر مردها کوتاه است و من حالا حالا ها تا سه روز اینده

با زندگی کارهای زیادی دارم که شاید یک مرد به تنهایی از پسش بر نیاید...

                                         ×××××××××××

خواندن کتاب عامه پسند بوکفسکی را از دست ندهید...

به موی زیر بغل زنی در آمستردام قسم که خواندنش میتواند یک اتفاق جالب را برای شما

در این روزهای ابری بی برف به ارمغان اورد ...

همین دیگه پیشنهادی بود دوستانه..شاید هم دشمنانه...شاید هم طلبکارانه ....

شاید هم بدهکارانه...

بدترین چیز این است که ادم توی همچین روزی وبلاگ بی سرو ته من را بخواند...

والا انقد وبلاگای جدید اومده در طرح ها و رنگ های بیشمار...

مطالب خواندنی و جذاب...

فکر میکنم وبلاگ نویسی دارد تبدیل میشود به تفریح...

حیف یک زمان با نوشتن یک متن چقدر ذوق میکردم...احساس ادمی که کتابش به چاپ

سی و دوم رسیده را داشتم...

اما الان مینویسم برای اینکه مطمئننا نوشتن سالم ترین تفریح است بعد از واکس زدن

کفش پدر محترم...صبح ساعت یک ربع به هفت...!

 

و توپی که صدای خوشحالی میداد...

 

بله عکسی که در تصویر مشاهده میکنید تنها عکسی است که کلا من از خودم دارم...

یعنی از هیچ کاری من عکس ندارم تازه این عکس را هم خودم به خودم لطف کردم با گوشی ام

انداختم...

گفتم شاید جالب باشد بدانید کسی که این وبلاگ را مینویسد چه شکلی است...

بماند که بیشتر آشنایان و کسانی که من را دیده اند اینجا را میخوانند ولی گذاشتم برای

کسانی که من را ندیده اند...

چقدر سر این پرفورمنس حمید خجالت کشیدم...

خیلی خیلی...ولی احساس خوبی دارم از برگشتن به سوله و شروع دوباره ی

تمرینات و آن هم فقط به خاطر تمرین زندگی اجتماعی است...

اینجا تو با هر قشری رابطه داری...و من عاشق ارتباط با آدمها هستم...

من اگر خجالتی نبودم...بازیگر خوبی میشدم...

و اگر تقلید کار نبودم نویسنده ی بزرگی...

شاید پامچال و بامداد و چامسکی را توی دریا غرق کنم...

چون دارند شبیه شخصیت های نویسنده ی دیگری میشوند...

نا خواسته یا خواسته...

البته من خودم هنوز مطمئنم زیاد هم شبیه نبودند...

ولی خوب ...سعی میکنم از چیزهای دیگری بنویسم...

مثلا...

ذهنم خالی است...حالا شاید بعدا گفتم از چی....

فردا روز خطرناکی است....مواظب خودتان باشید....

من دارم تغییر میکنم دوباره..

این بار شاید حدس نزنید چه تغییری شاید روزی برایتان شرح دادمش...

شاید هم نه...!

 

تعطیلات اجباری در هتل اوین...

 

بامداد دیشب برگشت...

با یک سه تار روی دوشش که میتوانم به جرات بگویم هم قد خودش بود..

طوریکه وقتی سه تار روی دوشش بود تهش به زمین کشیده میشد..

انقدر خوشحال شدم از برگشتنش که تمام بی محلی ها و حتی سلام نکردنش و

یه جورایی بی خیال شدم و گذاشتم به پای سن و سالش...بچه است خوب...

اومد یک راست رفت طرف اطاق در و محکم بست شروع کرد به سه تار زدن...

همین طوری از خودش...

انقدر زد که اعصاب من و پامچال و چامسکی رو ریخت به هم...

تا در اطاق و باز کردم که بهش بگم بسته سرمون رفت...

یکی از سیم های سه تارش پاره شد...

سه تار و پرت کرد رو زمین رفت تو قوطی کفش زیر تخت گرفت خوابید...

منم چراغ و خاموش کردم اومدم تو آشپزخونه پیش چامسکی که داشت ظرف های شام و

میشست...

رو کرد بهم عینکش و گذاشت روی کله ی کچلش و گفت : بامداد عاشق شده شک نکن...

میگم نه عمرا...بامداد ...توی این سن...اصلا ..ابدا... تو نمیشناسیش اون دوست داره ادای

آدمای عاشق و در بیاره..

میگه حالا از ما گفتن بود....

پامچال بیسکوییت ساقه طلاییش و فرو کرده تو لیوان شیر کاکائوش داره تند تند میشماره..

تا ۱۰ میشماره بعد تیکه ای از بیسکوییت و که خیس شده رو میذاره تو دهنش میگه امممممممم

میگم این یعنی چی...نا ۱۰ شمردن...

میگه اگر بیشتر از ۱۰ بشه بیسکوئیته خرد میشه میوفته تو لیوان...اگر کمتر از ده بشه بیسکوییته

سفته...

میگم آهان...از اون لحاظ...

این بچه ها هم برای خودشان عالمی دارند...

این وسط بابا گیر داده برویم خانه ی عمو اینا ببینیم چه خبر عمو از تعطیلات اجباری برگشته با نه...

پامچال و بامداد رو میسپارم به چامسکی با مامان و بابا میرویم خانه ی عمو...

نشسته ایم...زن عمو نگران است...این را از چشم هایش فهمیدم که نمیتوانست

در لحظه به یک جای ثابت نگاه کند...

من هم برای اینکه فضا را بشکنم شروع کردم به خوشمزه بازی...

حالا فک کن وسط همین دری وری گفتنا خودمم بغضم میگرفت یهو صدام عوض میشد...

شبی بود...با آن طرز آمدن به خانه ی عمو و گشتن خانه و این قضایا..

خداحافظی عمو و تمام چیزهایی که نمیشود گفت...

ترس را انداخته درست توی دل همه ی ما...

دعا کنیم تا همه ی کسانی که به این تعطیلات رفتند زودتر به آغوش خانواده های خود بازگردند..

شب است آمده ایم خانه...

چامسکی پامچال را گذاشته روی پایش برایش شازده کوچولو میخواند...

بامداد هم شمع روشن کرده زیر تخت...

احتمالا از حسودی رگش را بزند...!

 

؟

 

 متاسفم که پتو رو فراموش کردم...

حال بدم از گریه نکردن بود...

چقدر الان سبک ترم...

ببخشید که از این سه خط چیزی نمیفهمد...

ولی برای من نوشتنش مهم بود...!

هیچکی از مرده ها ایراد نمی گیره...!

 

توی ماشین نشسته ایم ....

روی پل پارک وی...

ترافیک است..

این موقع از شب...و عجیب به نظر میآید...

چراغ  ماشین های جلویی روشن است...

قرمز رنگ...و شب را با آن همه ترس و واهمه اش به یک چیز کاملا دوست 

داشتنی تبدیل میکند...

هتل به آن بزرگی...

طبقه ی هجدهم...

اطاق ۲۹۴...

یک پیرمرد ثروتمند سرمایه دار با دختر جوانی مشغول معاشقه است...

پیرمرد راضی است...

چهره ی دخترک از جایی که من نشسته ام به خوبی پیدا نیست...

شاید اگر کمی کمر بند ایمنی ام را با دست بکشم و کمی دولا شوم...

از گوشه ی بالا ی شیشه ی ماشین تنها جایی که بخار نگرفته بتوان چهره ی دخترک را دید...

دخترک اچ آی وی مثبت دارد...

پیرمرد ایدز میگیرد...

به خاطر تمام سالهایی که مادر دخترک را رنج داد...

با او رابطه ی جنسی برقرار کرد و وقتی دختر باردار شد به یک تیمارستان در حوالی

پاکدشت فرستادش...بچه به دنیا آمد...مادرش دیوانه بود او را به شیر خوار گاه آمنه

فرستادند...دخترک بزرگ شد ...مادرش را در امین آباد پیدا کرد..

و حالا پدرش را پیدا کرده و دارد  انتقام سختی میگیرد از او در این شب سرد زمستانی

در اطاق ۲۹۴ طبقه ی هجدهم ...!

ترافیک باز میشود...من نمایشنامه اش را می نویسم...امشب نه فردا شب...

فردا شب نه پس فردا شب...من اگر کمی تفکراتم را شانه میزدم تا به حال اگر شکسپیر

نشده بودم...انیشتین شده بودم...!

ماشینی از ما سبقت میگیرد...شیشه های ماشین را بخار گرفته...

دستان مردی را می بینم که حاضر نیست حتی یک مورچه را لغد کند چه برسد به

سوسک...که همین دستها درست کوبیده میشود توی صورت دختری با شال بنفش...

مردها را نمیشود شناخت...!

حیف که برای ارضای حس مادرانه گی ام به یکی از آنها حتما نیاز دارم...حیف...!

و گرنه هیچ وقت دلم نمیخواهد با یکی از آنها همبستر شوم...!(اوه مای گاد...!)

شب مرد با کلاشینکوف قدیمی پدرش ٬ زن را میکشد...

جسدش را تکه تکه کرده نزدیک امین اباد برده....

چالش میکند...

فردا صبح تیتر روزنامه ها این است...

دختری  زیر بهمن جان می سپارد...!

                                        ***********

تازه دارم سیزن دوی لاست را تمام میکنم بعد از ۸ ماه....

من میخواهم لاست را طوری ببینم که حداکثر تا دو سال دیگر طول بکشد...

طعم چیزهای خوب باید پیوسته و مداوم چشیده شود نه یکهو و یکباره ...

چیزی که سریع اتفاق بیوفتد اثر زیادی ندارد...

من میخواهم لاست را در خودم ته نشین کنم...

و امشب شاید یکی از بهترین قسمت هایش بود...

هارلی و دوست خیالیش دیو...

من فردا به سوله بر میگردم...

چون دیروز پنجمین نفر خودش به من زنگ زد و گفت برو...

مطمئنا سوله اگر بیش از یک دریچه نباشد...

کمتر هم نخواهد بود...

برای اولین بار....

صبحتان به خیر...

بامداد نیک...!!!

 

این جهان بینی شکستنی است...از لمس کردن آن به هر طریقی اکیدا بپرهیزید...!

 

حال من درست شبیه  پیرمردی است   با آن عصای چوبی اش  که از ۵ طرف

با چسب سر پا نگهش داشته است....

دقیق تر که نگاه میکنم می بینم نه ....حال من بیشتر شبیه عصاست...

تا پیرمرد...!

(حالم رو به بهبودی است...)

و این به این معنی نیست که خوبم...

مثل شیشه ی بلورین به ارث رسیده از عهد قاجارم...

که حتی برای تمیز کردنش هم باید احتیاط کرد...

جهان بینی ام در حال تغییری شگرف است...

و من شانس بیاورم به سرنوشت نهنگ هایی که برای خودکشی به ساحل میروند دچار نشوم...!

(هرگز آرزو مکن که طعم آب های گذشته را بچشی از آندره ژید)

و این بدین معنی است که باید تغییر کنم...

و گرنه میگندم...

می پوسم...

از بین میروم...

ناپدید میشوم...

پس به افتخار این تغییر بزرگ من میروم برای خودم یک بستنی دایتی شکلاتی باز میکنم...

و تا صبح کارتون" جوجه اردک زشت و من" به کارگردانی :مایکل هگنر را تماشا میکنم...

و به این قضیه فکر میکنم...

که هر زشتی و هر حال بدی برای رسیدن به حال خوب تر بعدش به وجود آمده است...

همین طور که بستنی آهسته آهسته ذوب میشود و میچکد روی انگشت سبابه ی دست راستم...

با دست چپم موهای سرم را میکنم....و انگشتن پایم را فرو میکنم توی سنگ زیر پایم...

بعد پرستار از دور سر میرسد...

قرص هایم را میدهد...

من را به اطاق شوک میبرند....

تا یادم برود هر جوجه اردک زشتی قرار نیست به قو تبدیل بشود...!

 

برای دوستم که کتی دارد همرنگ وبلاگم...

 

من آدم نمیشوم...

من از اول هم آدم نبوده ام...

تازه گی ها دارم به این مسئله پی میبرم...

کدام آدمی در طول یک روز ۳ بار وبلاگش را آپ میکند...

که به رخ بکشد حال بدش را..

مگر شما چه دردی را از من میدانید که میخواهید دوا کنید...؟

حالا تو فرق میکنی ...همان تویی که کتت بنفش است که قرمزش بیشتر است..

اما باز هم نمیشود سفره ی دل را باز کرد همه چیز را ریخت تویش...

همان سفره ای که مادر بزرگ همیشه نان ها را بعد از صبحانه لای سفره میپیچید..

و سفره همیشه بوی کپک نان قدیمی میداد...

بوی چربی آب گوشتی که با پیاز زیاد خوردیم و تا صبح بالا آوردم...

بس که روغن حیوانی اش مانده بود...

بس که من مادر بزرگ هایم را به یاد نمی آورم...

من حسود ترین و خبیث ترین دختری هستم که تا به حال در عمرتان دیده اید...

من حسودی ام میشود مادر بزرگی موهای نوه اش را برایش ببافد...

من خبیثم...چون باعث اخراج دختری به نام عطیه از مدرسه شدم...

چون کسی بغل دستش نمی نشست...

زورشان به من رسید من کنار دخترک نشستم...من میخواستم پیش بغل دستی خودم باشم...

یکی از روزها دخترک معلول دستش را کرد توی شورتش من هم  به بچه ها گفتم...

بچه ها به مدیر مدرسه گفتند من در دفتر مدرسه آن روز چرت ترین موضوعی که میشد

عنوانش کرد را گفتم...مدیر از خدا خواسته اخراجش کرد..

مادر دخترک زنگ زد خانه مان..بعد از کلی فحش گفت الهی بری جهنم...

هر شب پدر عطیه دارد کتکش میزند...

من خرم...من خبیثم..من پست فطرتم...

من نگاه عطیه تازه گی ها میاید در نظرم...با آن دندان های زرد و کج و ماوجش...

من شب ها میترسم بروم به جهنم....

من شرمنده ام عطیه جان...من را حلال کن..

آخه تو از کجا میفهمی من از تو حلالیت میخواهم...

من تو را از کجا پیدا کنم...؟

توی این روزهایی که حالم از همه جیز بم میخورد تو چرا از دیشب بلند شده ای

آمده ای توی خواب هایم...من را می ترسانی...

من دیشب تا صبح توی حمام خوابیدم...از ترس اینکه خوابم نبرد...

تا صبح زیر دوش آب سرد گریه کردم...

من دارم لحظه لحظه به مرز جنون میرسم...

صورتم در اینه مثل سابق نیست...

زیر چشمان گود افتاده...

صورتم رنگ پریده شده..

در حالکه من این چند وقته مثل خرس غذا میخورم...و از آن طرف مثل خرس تا لنگ ظهر خوابم...

من هیچ دلیل موجهی برای انسان بودن خودم این روزها پیدا نمیکنم...

من ...

این روزها هیچ چیز من را خوشحال نمیکند....

من اصلا ذوق کردن را از یاد برده ام...

من خسته ام شاید از کابوس های شبانه ام دوباره...

این ماه لعنتی کی تمام میشود..

صبح ها میترسم...

چشم که باز میکنم شاخه های خشکیده ی درخت توت از لای پرده ی نصفه کشیده ی

اطاقم خودش را میاندازد درست روی مردمک چشمانم....

تا من را درست بیاندازد در بغل شیون های مادری که دختر جوانش را از دست داده...

و تا صبح از من میپرسد کجاست..؟!

و من نمیدانم مرده ها بعد از مرگ کجا میروند..

من ادای این را در میآورم که همه چیز میدانم...

من هیچ پخی نمیشوم..

اصلا چرا باید پخی بشوم...؟!

مگر من کیستم...

یک انسان معمولی...با تمام چیزها معمولی...

من معمولی ترین موجود خاکی ام که گاه معمولی بودن زیاد او را از سایر هم نوعانش

دور میسازد...

حس بدی است وقتی تعارض های وجودیت بالا میگیرد حالا چه درونی چه بیرونی...

و یک سری آدم ها الکی برایت مهم میشون این وسط و دست از سر خواب هایت بر

نمیدارند...

هیچ چیز این روزها جالب نیست...

و من ترجیح میدهم زانوهایم را سفت در بغل بگیرم...

با دست راستم دماغم را سفت بگیرم و درست شیرجه بزنم در استخری که تویش یک

قطره آب هم نیست...

شاید بشریت از دست این موجود بی هدف ره گم کرده ی گمراه عوضی خلاص شوند...

ببخش دوست من با آن کت همرنگ وبلاگم...

که بعد از ۵۰ دقیقه حرف...

حال من هیچ فرقی نکرد...

ببخش...!

 

×××××××××××××××××××××××××

 

من میدونم این رنگ وبلاگم یه کم رنگش تند و تیزه و آدم و یاد ...

یاد...

حالا هرچی تو ذهنتون دوست دارید تصور کنید میندازه...

اما چاره چیه اگه دوباره بخوام عوضش کنم به عدم ثبات شخصیت محکوم میشم...

دکترم نمیذاره از بین یه عالمه قالب وبلاگ خوشگل یکی رو انتخاب کنم....

الانم من یواشکی از اطاق مخصوص نگه داری حوله های مستعمل و چرک دارم این چند خط و مینویسم...

هی من حالم خوبه...

چند ساعت پیش من و چشم بسته اووردن اینجا...

هیچی ندیدم...

من یه کم ترسیدم...

به خاطر همین دوباره عکس آن شرلی رو میذارم تو وبلاگم تا یه وقت احساس افسردگی

بهتون دست نده...

واسم دعا کنید زود تر از اینجا خلاص شم...

بیشتر از همه نگران مامانم هستم...

 

برای تمام روزهایی که نخواسته و ندانسته اشتباهی آشق میشویم...!

 

نگاهش به نگاهم توک میزد...

بی انکه بخواهم...

بی آنکه بخواهد...

ما روی پشت بام بودیم و آب گیلاس میخوردیم

با کمی هندوانه ی از دی شب  مانده با نون و پنیر...

روی حصیرهای زوار در رفته ی عهد بوق با آن همه گرد و خاک روی پشت بام...

همسایه ی کناری مدام از پس دود قلیونش ما را می پایید ...

شاید هم دید میزد...

و ما خیره بودیم به حلقه های دود که چطور ماهرانه از دهانش بیرون می آمد.....

و او فکر کرده بود ما دوستش داریم...

بی آنکه بخواهم...!

بی آنکه بخواهد..!

ما نا خواسته کشیده میشدیم به سمت ماجرایی عجیب...

بی آنکه بخواهیم..

بی آنکه بخواهم...

ما ناواسته عاشق مردی با دودهای لوله اش شدیم...

ما ازدواج کردیم...

نا خواسته..

بی آنکه بخواهم..

بی آنکه بخواهد...

ما بچه دار شدیم...

نا خواسته...

چه صادقانه..چه خالصانه...

چه اتفاقی...

بی آنکه بخواهم..

بی آنکه بخواهیم...

ما عاشق شده بودیم ...

بی رنگ و لعاب...

چه بی رحمانه...

چه بی انصافانه...

چه بی...!

بی آنکه بخواهم ...

بی آنکه بخواهد..

شب بود ما روی پشت بام بودیم...

روی زیلوهای زوار در رفته ی خانه ی مادر بزرگ حوالی میدان هفت حوض...

تا آمدیم آشق شویم صبح شده بود...

بی آنکه بخواهم...

بی آنکه بخواهد...!

 

گریه میکنی  بکن ... اما ... حالا ...  نه  ....

 

گریه میکنی بکن...اما نه اینجا ...نه حالا...

گریه میکنی بکن...اما اینجا روی دفتر مشق ۴۰ برگم با آن خط کشی هایش که به

صورتی میزند ..نه...

گریه میکنی بکن...اما اینجا روی دفترچه مشق ۴۰ برگم که تازه با روان نویس تویش نوشتم

نه...

گریه میکنی بکن...اما کمی صبر کن...

آب دماغت را چطور میگیری وقتی دستمال کاغذی هم نداری...

گریه میکنی بکن...هق هق هایت را از جایی نزدیک جناق سینه ات بالا بکش..

تف کن توی جوی آب...

چه میبینی ...؟ یک تکه خلط سبز رنگ...

میگویم گریه نکن....فکر میکنی دروغ میگویم...

من همیشه راست میگفتم...میگویم ...و خواهم گفت...

و این بار جدی جدی تو داری دروغ میگویی مثل سگ...

و من با هوش تر از این حرف ها هستم که خر شوم...

تو آنقدر خری...

آنقدر خری...

آنقدر خری...

که بوی یابو میدهد سرت...

گریه میکنی بکن...اما به کف دستانت هم نگاه کن...

کف دستانت زخم است..آب اشک چشم شور است میسوزی...

میخواهی بسوز ی بسوز اما عربده اش را روی سر من نکش...

گریه میکنی بکن...اما نه اینجا نه حالا و نه هیچ وقت دیگر...

خودت خوب میدانی که آنقدر دوستت دارم که طاقت اشک ریختنت را هم ندارم...

بس که خری...

بس که خری...

بس که خری...

آنقدر خری که هنوز نمیدانی من برای دو چشمت می میرم...

زیاد توی چشم هایت دقیق نشده ام تا کشف کنم بینم تویش من نشسته ام یا نه...

اما مطمئنم روزگاری من بر تخت غرازه ی توی چشمانت تکیه زده بودم و داشتم دود

قلیون دو سیب میدادم بیرون...

الان نمیدانم چه کسی نشسته روی ان تخت غرازه...

بس که خری تو...

بس که خرم من...

بس که همه چیز یهو قاطی پاتی میشود درست وقتی میخواهد همه چیز درست شود...

گریه میکنی بکن انگشتانت را توی چشمانت نکن...

آنقدر ان انگشت سبابه ی دست چپت را نجو...

آنقدر نگاهت را احمقانه نکن...درست مثل من...

من احمق نیستم ولی وقتی خودم را به احمقیت میزنم...عجیب به من می آید...

اما به تو نمیآید...تو همان بهتر نقش ادم های جنتلمنی را بازی کنی...

که حتی خودشان را هم از یاد برده اند...

من اما هر لحظه به یاد خودم هستم...

آنقدر که میدانم چه وقت گریه ام میگیرد چه وقت خنده ام...

نه جلوی این را میگیرم نه جلوی ان را...

خیالت را آسوده کن....زیاد هم گریه نکن...

من دیگر به تو هیچ دلبستگی ندارم...

یعنی هر چه فکر میکنم  میبینم از اول هم هیچ دلبستگی نداشتم...

آهای دختری با شورتی آبی...

من تو را جایی ندیده ام؟!

 

مگه میشه آدما رو دوست نداشت...!

 

آدم ها این دو پایان مظلوم دوست داشتنی پخش شده در کره ی کروی شکلی به نام زمین...

از گیاهان تغذیه میکنند و حیوانات اهلی و خانگی مثل مرغ ُ گاو و اگر دستشان به دهانشان برسد

گاهی ماهی سفید و خاویار...

آدم ها این دوپایان دارای دو چشم...چشم هایی که تا ابد معصوم نیستند....

و تا ابد هم گناهکار نخواهند ماند...

و خدا روزی که انسان را افرید میدانست انسان در دل کوچکش عاشق گناه است...

و خدا برای گناه مجازاتی قرار داد برای بیشتر دیدن بنده ی گنه کارش...

بنده ای که گناهی ندارد میرود برای خودش به بهشت...زیر درخت انگورُ رود شیر و عسل

پایش را میاندازد روی پایش و حوریان بهشتی حلقه میزنند دورش...

از ان طرف انسان گنه کار پایش لب پل صراط لغزیده به خاطر گناهان زیادش و حالا در آتش

جهنم عربده میزند و فریاد....

خدا نگاهش میکند دلش برای بنده ی گنه کارش میسوزد از ان ور اگر بخواهد ببخشایدش

در حق نیک سیرتان جفا کرده است...

خدا مهربان است...و عزیز ...دست بنده ی گناه کارش را میگیرد میبرد جایی که هیچ کس نمیداند...

توی گوشش میگوید دوستت دارم...چون خیلی کله شقی...

بعدش را نمیدانم چه اتفاقی میافتد اما مطمئنم خدا بنده های گنه کارش را همانقدر دوست دارد که

بنده های نیکو سیرتش را...

آدم ها این دو پایان نجیب و مهربان و فداکار با ان دستهایشان ....که هیچ وقت این دست ها نه

دروغ میگویند نه گناه میکنند  و من مطمئنم دست ها همیشه نجیبند...

چون این چشم است که همیشه بیشتر از دست ها ملتفت میشوند و این گواهی است

بر این مدعا....

آدم ها این دو پایان دارای دل...که سهم هر کدامشان میشود به اندازه ی مشت دست چپشان...

ادم ها به این بزرگی ان وقت دل به این کوچکی...خدا میدانسته دل چه کارها میکند با انسان

روز خلقتش تا جاییکه توانسته سایزش را کوچک گرفته تا بیش از این کار ندهد به دست

فرزندان ادمیان...

آدم های این دو پایان خفته در تاریکی..دارای مغز و شعور ذهنی...مغز با ان هم پیچ و تاب هایش

به راستی ابر رایانه ای است در بدن این موجود پُر سلولی...

نیازهای روزانه اش را تامین میکند ...راه و چاه را نشان میدهد ....خطا و ثواب را هم....

فقط گاهی اوقات خودش را فدای دل میکند و از آن لحظه است که رنج آغاز میشود..

پس با یک حساب سر انگشتی میتوان گفت...عشق پیروزی دل بر اندیشه(همان مغز )

است...دل از لحاظ آناتومی جایش پایین تر از مغز است...و همواره در تلاشی وصف ناشدنی

میخواهد بر تخت فرمانروایی مغز تکیه بزند....

چاره ای ندارد جز به کار انداختن حواس بدن انسان که مهمترین انها چشم است...

چشم می بیند...در اثر دیدن زیاد عادت میکند...در اثر عادت زیاد تاثیر میپذیرد...

انگاه وابسته میشود و قلب موذیانه خودش را میرساند به سر انسان بالاترین نقطه ی

بدن انسان که از ان بالا میشود تمام شهر را دید درست مثل برج میلاد...

قلب فرمانروای اش را شروع میکند...مغز خاموش می نشیند و نگاه میکند...

قلب وظایف رهبری نمیداند...به بیراهه میرود از راهش منحرف میشود...

سلول های بدن میخواهند انقلاب کنند تا مغز را به جای اصلی اش برگردانند...

قلب میفهمد...شروع میکند به استفاده از راه های جانبی برای تضعیف نیروهای بسیج شده...

در اولین قدم مغز را به کل خاموش میکند...بدن به خواب شدیدی فرو میرود شاید سالیان متمادی..

افسردگی نامی است برازنده ٬اندیشمندان زحمت کشیده اند بر این خواب های زیاد نهاده اند...

دستشان را از همین جا به گرمی فشرده از خداوند آرزوی علو درجات را برای بازماندگانشان خواستاریم..

قلب می بیند بدن در یک اشفتگی وخیمی به سر میبرد....

در یک حرکت انتهاری تصمیم میگیرد مغز را به حالت نیمه روشن در آورده او را به جانب شی

مورد علاقه سوق دهد...به این میگویند همزیستی عاشق در کنار معشوق...

در این مرحله عاشق تنها با در کنار معشوق بودنش سر خوش است...

قلب همچنان فرمانرواست و گاهی فعالیت مغز را بسته به هوشیاری کم و زیاد میکند..

بعد از مدتی بدن دلش بیشتر میخواهد...بدن است و هزار چیز دلش میخواهد....

حالا قلب مغز را به کل خاموش کرده تصمیم میگیرد بدن را شیر کند به سوی شی

مورد علاقه بشتابد و تمام حرف های دلش را بزند..

حرف ها زده میوشند اگر ان طرف هم مثل طرف قلبش جای مغزش توی سرش باشد که

فبه المراد...

داستان از انجا شروع میشود که شی مورد نظر مغزش درست سر جای خودش باشد...

و اینجاست که قلب تصمیم به قطع کامل هوشیاری مغز میکند...

و ان استفاده از مواد افیونی و توهم زاست...

ادمیان این دو پایان کوچک و مهربان...خسبیده در گهواره ای به نام توهم و تردید...

که تا پایان عمر تردید بیخ گلویشان را میچسبد...که اگر باعث مرگشان نشود...

باعث سر در گمی و بلاتکلیفی شان تا اخرین لحظات زندگی میشود...

تردید هیچ گاه انسان را ترک نمیکند تا روزی که سنگ لحد بر پیشانی شان نهاده شود...

انگاه شاید تردید از اینکه ایا وقت مردنش بود میآید بیخ گلوی بازماندگان را مثل خوره میجود و

میجود تا تاریخ مثل یک سیکل معیوب به چرخش دورانی اش به دور کره ی زمین ادمه دهد...

تا شاید روزی دست از سرمان بر دارد تردید اینکه اگر روی مریخ زندگی میکردیم

زندگی بهتری میداشتیم....

والسلام...

 

دوم چیکی تاک چیمی...چاک دیمی چاک دیمی...دیم دیمی چاک ...

 

مرد با آن قد کوتاه و اندام ظریفش در حال نواختن پیانو بود...

موهای سرش کم بود...

و انگار که با ادکلن دوش گرفته باشد فضا بوی خیلی خیلی خوبی میداد...

انقدر خوب بود همه چیز که دوست داشتی زمان و مکان را به اختیار خودت در آن لحظه ثابت نگه داری...

فقط و فقط برای خودت....

با اینکه حتی یک لحظه هم بر نگشت ولی انرژی زیادی که برای نواختن درست قطعات

به کار میبرد هر لحظه به من این حس را منتقل میکرد که دارد های های اشک میریزد

توی یقه ی چرک لباسش ...

یکی از  ثروتمندان انگلیسی بود ...

یا موهای بور...

ولی همیشه یقه ی لباسش چرک بود...

و بدتر از همه اینکه این وسط عاشق من شده بود...

کنار سارا زانو زده بود اینها را تعریف میکرد...

سارا به زحمت دامنش را از زیر پای امیلی بیرون کشید...

به سمت پنجره رفت...

از پنجره ی اطاقش میشد پسر قد کوتاه مو بور را که خیلی خوب پیانو میزد را دید...

با حالتی همراه با تعجب رو کرد به امیلی و پرسید این بنده خدا اصلا پاهاش به پدال های پیانو میرسه..؟

امیلی چیزی نگفت...

سارا هم رفت برای خودش قورمه سبزی دیشب را داغ بکند....

؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!٬٬٬٬٫٫٫٫٫|||||||||******>>>>>>>{{{{{{{{}}}}}}}}}}}}

 

"خوبه ها ادم چه راحت میتونه دری وری بنویسه...

البته دری وری نوشتن هم خودش یه هنره...

و دری وری باید به موقع باشه سر وقت باشه...

حالم اصلا خوب نیستش...

احتمال زیاد یک چیزی در من حلول کرده...

حالا آن چیز چیست...

میشود همان قضیه ی جک و لوبیای سحر آمیز ...

برین بخوابین...

این پستای چند وقته رو هم زیاد جدی نگیرید..

قرص هام تموم شده...

برگه های دفترچه بیمه م هم تموم شده....

وقتم ندارم برم تمدیدش کنم....

قرصامم از این خارجیاست...

دونه ای ۱۰ هزار تومن...

به خاطر همینه اینجوری شدم...

شاید این یه اعتراف بزرگ باشه...

اما من و شما نداریم...

من یه روز صبح که از خواب پا شدم دیدم عروسکم نیس..

هر چی گشتم پیداش نکردم...

دولا شدم زیر تخت و بگردم دیدم یه سوراخ کف زمینه ...

سوراخ و گرفتم رفتم...

رسیدم به یه تیمارستان...

من توی تیمارستان با یکی که شبیه خودم بود عوض شدم...

اون به من گفت فقط یه مدت میخواد جای من بیاد بین آدمای سالم...

منم قبول کردم..

اون اومد جای من...

اما دیگه هیچ وقت بر نگشت..

به خاطر همینه که من از هر چی سوراخ و حفره است بدم میاد...

من از همه ی آدم عینکیا که شیشه ی عینکشون چربه بدم میاد...

من از روزهای زمستونی که نه توش برف داره نه بارون بدم میاد...

من ترجیح میدم یه جعبه ی دستمال کاغذی باشم تا مثلا یه خودکار...

من حتی به کفش بودنم راضی ام...اما بند کفش نه...

ای وای تو اینترنت بودم داشتم اینارو مینوشتم...

پول تلفنمون زیاد شد...

خدافظ...

 

the page can not disply...

 

من از ماه بهمن حالم بهم میخوره...

گریه ام میگیره...

هواش بوی کافور میده...

تو ماشین که میشینم سرمو که میذارم به شیشه ی یخ زده و بیرون و که تماشا میکنم...

فقط و فقط یه چیز میبینم بهشت زهرا...

آدمایی که زار میزنن...

عربده میزنن...

مشت به درو دیوار غسالخونه میکوبن..

من از مرده های بهشت زهرا میترسم...

وقتی آمبولانش نعش کشش کنارم وای میسته و در ماشین و که باز میکنه بوی ۴ تا

جسد محکم میخوره تو دماغم...

من بهمن ماه که میشه قاطی میکنم...

هر چی به هیجدهم نزدیک تر میشه بدتر میشم...

من از هیجدهمین روز بهمن سال ۸۲ بیزارم...

من از ۱۸ بهمن همه ی سال هایی که قراره پشت سر هم بیان بیزارم...

متنفرم...

پس بهمن... زودتر برو گم شو که نمیخوام ریخت نحضت و ببینم...

پست فطرت عوضی...