استادي از جنس صميميت....

سلام..... ايام امتحانات را به شما دوست زرنگ تبريك..... و به شما دوست تنبل تسليت عرض

ميكنم....... والا از كت و كول افتاديم بس كه يك شبه خواستيم عالم دهر بشيم...... يه متن براتون

نوشته بودم اما از فرط خستگي و چائيدگي پاكش كردم..... نميدانم چه شد يهو صبح كه بلند شدم

دست چپم سنگين شده بود... بعد دست راستم.... بعد گردنم... بعد سرم..... بعد يهو يخ زدم..... بعد

سرم داغ شد..... و الان زير پتو نشسته ام برايتان مينويسم..... چقدر بد شانسم اون يكي متن و با

زحمت نوشتم پاك شد.... حالا با اين وضع و حال بايد دوباره از دسر براتون بنويسم.... دندم نرم خوب

مينويسم..... همش از تئاتر پريروز شروع شد از ساعت 4براي خريد بليط رفتيم تئاتر شهر چون من بد

قولم 4:45 رسيدم.... دوستم الهام زود رسيده بود بليط خريده بود... تئاتر استاد است ديگر ...... نميشود

 نرفت....... من هم كه تا به حال او را روي صحنه نديده بودم...... خيلي دوست داشتم بازي اش را

ببينم....... قديم تر ها كه ميرفتيم تئاتر نه كسي را مي شناختيم.... نه كسي ما را مي شناخت......

ولي اين بار فرق ميكرد.... سر مي جرخاندي يك چهره ي آ شنا مي ديدي.... حس خوبي است دوستش

 دارم ..... ولي به يكي از دوستان هم گفتم ..... گفتم كاش من همه را بشناسم ولي همه من را

نشناسند.....! دردسر است ..... آن هم از صدقه سر كلاس هاي بهبودي است..... و هم بازي كردن در يك

 كار..... من از معروف بودن بدم ميآيد....... دوست دارم همه دوستم داشته باشند....! ولي معروف بودن

را اصلا نمي خوام..... ساعت 7:30 شد.... ورود ما به سالن قشقايي... بهبودي چتر به دست و پشت به

 تماشاچيان... بازي اش را شروع كرد..... بازي اش خوب بود من كه خيلي خوشم آمد.... از آن دسته

بازيگراني است كه زور نميزند بازي كند. به اصرار بچه ها بعد از نمايش ميرويم پيشش براي سلام

وعليك.... دستمان خالي است..... برايش يكي گل اورده.... واي من دوست ندارم..... دست خالي...بماند

 كه بهبودي از اين لوس بازي ها خوشش نمي آيد اين را بارها سر كلاس گفته.... به گرمي از ما استقبال

 ميكند..... سر كلاس گاهي اسم هايمان را فراموش ميكند... ولي الان اسم هايمان را درست و با

پسوند جان خطاب ميكند... بهبودي هم آدم عجيبي است..... از دهانم در رفت و گفتم استاد..... چشم

غره بهم رفت.... به ما گفته كه هيچ وقت به من استاد نگوييد.... ولي من خنگم خوب!!!!!!! پشت يكي از

بچه ها قايم ميشوم تا يادش بره بهش گفتم استاد.... وقت رفتن است .... يادم رفت كمي از تئاتر روياي

نيمه شب پاييز بنويسم.... كلا خوشحالم كه نغمه ثميني زن است..... خوب مينويسد....كمي سخت و

سنگين هست.... ولي خوب قلمش قابل ستايش است.... راستي داره كم كم از بهبودي خوشم

مياد..... بماند كه هنوز سر بعضي از تمريناش واقعا شكنجه ميشوم.... من نميتوانم.....كاش

ميتوانستم...... تازگي ها با من بهتر شده.... كلا با من بد نبود.... اين احساسي است كه خودم حسش

ميكنم..... كلا استاد با صفايي است.... سفارشمان را كرده تا يكشنبه ها بعد كلاس بريم فيلم ببينيم....

 مجاني.....!(هفته ي پيش استشهادي براي خدا را ديديم با جلسه ي نقد و بررسي ، فيلم خوبي بود ما

 كه خوشمان آمد به قول يكي از دوستان بي ادبم كوفت باشد ولي مفت باشد) برايمان بليط تئاتر جور

ميكند نصف قيمت خودش هم با ما مي آيد.... اخلاقش را خيلي دوست دارم.... هيچ وقت خودش را بالاتر

 احساس نميكند....  او كه زماني لنگه كفش به سمتم پرتاب كرده بود .... او كه مرا اكثر مواقع ضايع

ميكرد ..... تمام اذيت هاو نيش و كنايه هايش را گذاشتم به پاي استادي و اينكه مي خواهد من را آدم

بزرگي كند..... گاهي اوقات تعريف بيش از اندازه آدم را خراب ميكند..... با اينكه در بعضي از اتود هايم

خوب بوده ام و نگاهش از سر رضايت است ولي هيچ گاه لب به تعريف از من نگشاده است... نه از من نه

 از هيچ كس ديگر در كلاس تعريف نميكند.... خصلت خوبي است..... آدم را بزرگ ميكند...... آن هم آدم

لوسي همچون من كه شيفته ي تعريف و تمجيدم.... احساس ميكنم كم كم دارم آدم ميشوم.....!!!!!!!!!

 شايد هم دارم بزرگ ميشوم.....

 

يه شعر كه سر كلاس ميخوانيم و من خيلي دوستش دارم من جلبك ته ، ته دريا هستم من عروس دريايي هستم.... من عروس دريايي هستم.... من جلبك ته ته دريا هستم.....

باز فصل امتحانات است....

چشم ميزني فصل ها پشت سر هم ميان و ميرن

 

 وتو چشم كه باز ميكني ميبيني رسيدي به فصل امتحانات

 

در حالي كه هيچي درس نخوندي (حالا شما بچه زرنگي ،درس

 

خوندي به من هيچ ربطي نداره)

 

اين ايام امتحانات آدم نسبت به همه چي به جز درس علاقه مندي

 

عجيبي نشون ميده.

 

مثل خودم كه با اينكه امتحان داشتم و هيچي هم درس نخونده بودم

 

از اول تا آخر بازي ايران _امارات و ديديم و به روي خودم هم نيووردم.

 

بماند كه چقدر فيلم ديدم، چقدر كتاب متفرقه خواندم.

 

آن هم درست شب امتحان !!!!!!!!!!!

 

جدا علت كجاست؟

 

چرا ما شب امتحان به همه چيز فكر ميكنيم الا امتحان؟

 

جواب را خودم ميدهم چون كمي تحقيق كرده ام در اين مورد.

 

ما چند دسته دانشجو داريم.

 

1)     دانشجويان با هوش بالا  و درس خوان

2)     دانشجويان با هوش متوسط و درس نخوان

3)     دانشجويان كم هوش و درس خوان

 

 

ممكنه اين دسته ها بيشتر هم باشه چون تحقيقاتم

 

كامل نشده.

 

حال به وصف حال اين دانشجويان ميپردازم.

 

1)دانشجوي با هوش درس خوان : الهي مادر دورش بگرده بس كه اين

 

دانشجوي محترم ما مثبته ، از ويژگي هاي ظاهري اين دانشجوي عزيز

 

ميتوان به الف) عينك ته استكاني

 

ب)شانه هاي غوز كرده

 

ج)چشمان ملتهب و سرخ شده

 

د)كمي هم ژوليدگي و آشفتگي در وضع ظاهري

 

ه)جزوه ها و كتاب هايش خيلي كثيف و كهنه است(به

 

دليل مطالعه ي بيش از حد)

 

اين دانشجوي عزيز ما چون با هوش هم هست و هم خيلي

 

درس ميخواند امكان رفتنش به سازمان ناسا خيلي زياد است

 

كلا اين دانشجويان تا مقطع ليسانس در ايران ميمانند و بعد

 

به كشورهاي پيشرفته و فوق پيشرفته صادر ميشوند.

 

الحمدلله خدا رو شكر من كه در اين دسته نيستم.

 

اگر شما اين ويژگي را داريد روزهاي خوشي را در ناسا برايتان آرزو ميكنيم.

 

2)دانشجو با هوش متوسط و درس نخوان :

 

به دليل شباهت هاي اين دانشجو با خودم مجبورم كمي هم از

 

خصايص و ويژگي هاي خودم مايه بگذارم.

 

اين دانشجو به زور وارد دانشگاه شده ، برايش رشته ي تحصيلي اش

 

مهم نيست و فقط پي مدرك آمده ، شب امتحان مادرش به زور به

 

او ميگويد درس بخوان و اگر هم نميخوني لا اقل تقلب بنويس.

 

از ويژگي هاي ظاهرياين دانشجوي عزيز ميتوان به

 

الف)بي خيالي در حد بالا

 

ب)سر خوشي بيش از اندازه در شب امتحان

 

ج)رفتن به سينما ، پارك ، مهماني ، و....در شب امتحان

 

د)يك جامدادي پر از تقلب و بعضي موارد در كف دست هم

 

تقلب مينويسد بسته به شرايط فيزيكي امتحان داره.

 

ه)جزوه ها و كتاب هاي نو گويي تازه خريداري شده بوي نو ميده.

 

اين دانشجوي عزيز ما به علت اينكه داراي هوش متوسطه خيلي ها فكر ميكنن

 

در دسته ي دانشجويان بند اول ماست چون اكثر دانشجويان اين گروه

 

عينكي هم هستند و اين باعث ميشه از نظر ظاهر غلط انداز شوند.

 

ولي خودشان خوب ميدانند كه هيچ پوخي نيستند.

 

دانشگاه را به زور تمام كرده و به كاري به غير از رشته ي

 

تحصيلي شان ميپردازند.

 

3)دانشجويان كم هوش درس خوان :

 

اگر خدا كمي هوش  به اين دسته عنايت ميفرمود چنان پيشرفتي ميكردند

 

كه دانشجويان با هوش هم به گرد پايشان نميرسيدند.

 

زيرا اين دانشجويان يك ويژگي خوب دارند و آن پشتكار است

 

اصولا انگيزه ي قوي و حافظه ي خوب وقتي با هوشي نه چندان

 

قوي تركيب شود روي هرچي آدم با هوش را كم ميكند.

 

از ويژگي هاي ظاهري

 

الف ) قيافه اي كه بيشتر آدم را ياد آدم هاي مرزي مياندازد

 

مرزي : عقب افتاده

 

ب)كم رو و خجالتي

 

ج)از درون غني و پر

 

د)نيمي از اين دانشجويان عينكي هستند

 

ه)جزوه هايشان مرتب و طبقه بندي شده است

 

شب امتحان در حد توان درس ميخوانند، بماند كه در كل ترم هم

 

درس خوانده اند اما پشتكار و علاقه ي بيش از حدشان

 

به درس و مشق مانع اين ميشود كه شب را راحت بخوابند

 

شايد تا صبح يك درس را 10 بار بخوانند ولي هيچ گاه نمره ي

 

مطلوب را هم به دست نمي آورند.

 

و ما نتيجه ميگيريم داشجويان بند 2 در شب امتحان به همه چيز

 

فكر ميكنند به جز امتحان و هيچ راه و روش موثري براي درس

 

خوان كردن اين دانشجويان تا به حال پيدا نشده.

 

در پايان روزهاي خوشي را در كنار كتاب هاي درسي و جزوات

 

برايتان آرزو ميكنم و از خدا برايتان حوصله و شكيبايي

 

و طاقت وافر نيز خواستارم.

عشق و عاشقی از نوع .......

عاشق شدم.......

 

تعجب ميكنيد..................؟

 

به همين سادگي..................

 

بدون دوز و كلك.......................!!!!!

 

بي چك و چونه........

 

به راحتي آب خوردن.......

 

بدون اينكه حتي خودش بدونه....(منظورم طرفه)

 

مي خواين براتون تعريف كنم چطوري؟

 

خوب همه دست به سينه ساكت بشينين تا براتون تعريف كنم

 

گوشي هاتونم سعي كنين خاموش كنيد ، چون خودتون بهتر ميدونيد

 

تمركزم و ممكنه از دست بدم.

 

همين طوريشم دست و دلم ميلرزه.

 

خوب يه روز كه داشتيم با صاحبم كه تازه منو خريده ميرفتيم گردش

 

اين اتفاق افتاد ، آخه صاحبم هميشه بعداز ظهراي جمعه نميتونه

 

تو خونه بشينه ، دوست داره بره دختر بازيو از اين ماجراها كه

 

خودتون بهتر ميدونيد.

 

طبق عادت هميشش ساعت به 5 نرسيده بود كه منو بلند كرد با

 

خودش برد خيابون.

 

صاحبم زياد خوب رانندگي نميكنه...

 

يا خيلي تند ميره

 

يا خيلي يواش

 

البته وقتي يواش ميره كه يكي رو تو پياده رويي

 

كنار خيابوني رصد (رسد ، رثد ،....نميدونم با كدوم سين درسته)

 

كرده باشه .

 

همين طور در حال چرخيدن و پيچ زدن بوديم كه يهو محكم

 

يه چيزي خورد تو صورتم ، فكر كنم يكي محكم ماچم كرد.....

 

ولي انقدر محكم منو ماچ كرده بود كه خردو خاك شير شدم.

 

يه ترك بزرگ رو صورتم افتاد .

 

وقتي چشامو باز كردم ديدم اونم از ضربه ي ماچ ترك خورده....

 

آخي خيلي دلم سوخت براش .....

 

شروع كرد به گريه ......

 

گفتم گريه نكن.......

 

ميدونم منو تو بهم محرم نيستيم.....

 

اما خوب از روي قصدو قرض (قرذ ،‌ قرز ، غرز ، غرذ ، غرض)

 

كه همديگر و اونم انقدر محكم كه ماچ نكرديم ....

 

هر چي من ميگفتم عيب نداره .....

 

گريه اش بلند تر ميشد ......

 

گفتم عزيز دلم بر فرض كه از قصدم بوده ....

 

حالا مگه چي شده......

 

بازم گريه ميكرد........

 

خيلي دلم به حالش سوخت .....

 

توي اين هاگير و واگيرم كه صاحبامون افتاده بودن

 

به جون هم و همديگر و با چك و لقد (لغد ) ميزدن....

 

منم اين وسط وايساده بودم ......

 

منت اينو ميكشيدم......

 

يهو وسط گريه شروع كرد حرف زدن .....

 

گفت چند روز پيش اين اتفاق براي خواهرم افتاد....

 

يكي محكم خورد بهش و از ضربي كه بهش خورده بود

 

طاغت (طاقت ، طاقط، تاقت، تاقط) نيوردو شيكست

 

و بعدشم مرد.....

 

گفتم آخي خدا بيامرزدش

 

ايشون هم مثل شما انقدر با كمالات و زيبا بودن..؟

 

با ناز و عشوه گفت بله......

 

خيلي ناراحت شدم ......

 

با اينكه خيلي صورش خاكي و كثيف و كهنه بود

 

ولي جذابيتي در وراي اون نهفته بود كه فقط من ديدمش

 

لحظه به لحظه احساساتم بيشتر درگير ميشد.....

 

سنگينيه نگاهمو حس كرد سرشو انداخت پايين......

 

چقدر محجوب و با حيا بود .....

 

آخي ، دلم براش ضعف كرد ، دلم لرزيد.....

 

احساسي كه تا به حال تجربه اش نكرده بودم....

 

اصلا نميدونستم اسم اين حس چيه؟

 

يه جور حسي كه دوست داشتم زمان همون لحظه

 

وايسه و من و اون تا آخر عمر بشينيم بهم زل برنيم

 

من نگاش كنم اون من و نگاه كنه.....

 

من اون و نگاه كنم اون منو نگاه كنه....

 

اون منو نگاه كنه من اونو نگاه كنم...

 

همين طوري فقط هي همديگرو نگاه كنيم....

 

اي خدا يعني ميشه......

 

توي اين فكر ها بودم واينكه به اين حس عجيب چي ميگن

 

 

كه يهويي با سرعت از كنارم رد شد.....

 

نفسم از سينه ام كنده شد .....

 

يه لحظه فكر كردم خواب ديدم.....

 

ولي من اونجا بودم و يه حس عجيب تو دلم

 

اي كاش اسمشو ميدونستم.....

 

چند روزي گذشت از اون روز....

 

و من فقط فهميدم كه اوني كه من عاشقش شدم

 

صاحبش يه راننده تاكسيه كه وضع درست و حسابي هم نداره

 

و يه عالمه هم خسارت گرفته بابت صورت زخمي شده ي

 

عزيز دلم......

 

البته اميدوارم يه تعمير گاه درست و حسابي ببرنش

 

تا خوب ، خوب بشه.....

 

خيلي دلم ميخواد فقط يه بار ديگه ببينمش

 

اگه شما ديدينش سلام منو بهش برسونيد

 

بگيد خيلي دوستش دارم

 

خصوصياتشم اينه

 

آينه بغله يه پيكان تاكسيه نارنجي مدل 65

 

ميدونم از من خيلي بزرگتره ولي خيلي دوستش دارم....

 

 

 

 

 

 

 

 

امضا : آينه بغل تويوتا كمري مدل 200۸