(صحنه ي بعدي – بابا اصغر و سورنا)

 

سورنا :  بابا چي شد تو با مامان عروسي كردي؟!

 

اصغر : ببين پسرم من و مامانت با هم ديگه همسايه

 

بوديم ، هيچكي مامانت و دوست نداشت.

 

سورنا : چرا؟!

 

اصغر : آخه مامانت يه دماغ خيلي بزرگ داشت.

 

يه دماغي كه ...يه دماغي كه ( با دست اندازه ي

 

يه پرتقال را نشان ميدهد)

 

خلاصه خيلي بزرگ بود يعني قابل وصف نيست

 

پسر قند عسلم.

 

سورنا : خوب چي شد كه تو از مامان خوشت

 

اومد ، با اون دماغ بزرگي كه داشت؟

 

اصغر : آهان مامانت يك روز نشسته بود تو كوچه

 

دم در خونشون من و دوستام هم داشتيم فوتبال

 

بازي ميكرديم.من تو دربازه وايساده بودم ،

 

اومدم شوت بزنم از شانس بدم توپ خورد

 

به دماغ مامانت و دماغش شيكست.

 

سورنا : پس به خاطر همينه كه الان دماغش

 

كوچولو شده؟

 

اصغر : نه پسر من توپ به دماغ كسي بخوره

 

بزرگتر ميشه نه كوچيكتر.

 

سورنا : پس چطور شد كه الان مامان دماغش

 

انقدر كوچولوئه

 

اصغر : خوب ديگه ، جونم برات بگه كه مامانت بعد از

 

اينكه توپ خورد تو دماغش شروع كرد به داد و فرياد و

 

گريه و شيون ، حالا توپ همچين محكم هم نخورده بود به

 

دماغشا ولي مامانت انقدر كولي بازي در اوورد كه همه ريختن

 

وسط كوچه ، مامان بزرگت اومد سراغ من اول يه سيلي آب دار

 

گذاشت پاي گوشم بعد گفت الا و ولا بايد خرج دماغ شكسته ي

 

دخترم و بدي،خلاصه مامان و باباي بدبخت منم از هر دري بود

 

پول قرض كردن دادن به مامان بزرگت تا دماغ مامان جونتون و

 

عمل كنن.

 

سورنا : بابايي راستي ديروز مامان داشت با خاله زري

 

حرف ميزد گفت قراره از پول هايي كه قراره بهت ارث

 

برسه گونه هاشو عمل كنه با بقيه اشم ماشين بخره.

 

اصغر : مطمئني مامانت داشت اين حر فارو ميزد؟!

 

سورنا : آره بابا خودم با همين گوشام شنيدم ، البته

 

خودمو زده بودم به خواب.ولي همه ي حرفاشو شنيدم.

 

اصغر : ديگه مامانت چي مي گفت به خاله زري؟

 

سورنا : يك خورده ازين حرفايي كه با هم دعواتون

 

ميشه به من مي گيد زود برم تو اطاقم.

 

اصغر : منظورت فحشه؟

 

سورنا : آره از همون حرفايي كه فوتباليست ها

 

بهش ميگن ركيك .

 

اصغر : خوب اين حرفا رو به كي ميزد؟

 

سورنا : خوب معلومه بابايي به تو داشت ميزد

 

اصغر : ما شا ء لا به مامانت هنوز كفن آقام خشك نشده

 

ميخواد با ارثيه اش گو نه شو  عمل كنه (با تمسخر ) با بقيه اشم

 

ماشين بخره ، آخه يكي نيست بگه پدر آمرزيده اول ماشين و

 

بگير بعد با بقيه اش گونتو عمل كن.

 

سورنا : آخه مامان هر چي خوشگل تر بشه ، از اون ور هم

 

ماشين و زودتر ميتونه بخره.

 

اصغر : منظورت چيه؟

 

سورنا : هيچي بابا همين طوري گفتم.

 

اصغر : (عصباني) زود بگو ببينم جريان چيه؟ و گرنه ديگه

 

نه برات انشاء مينويسم نه نقاشي ميكشم نه برات سيبيل

 

گرو ميذارم.

 

سورنا : (با ترديد) آخه ميدوني چيه ؟ با مامان و خاله نازي

 

رفته بوديم مانتو بخريم موقعي كه خاله نازي خواست پول بده

 

آقاي فروشنده گفت به خاطر گل روي ماه اين خانم ...(در حاليكه

 

آب دهانش را قورت ميدهد) اصلا چه قابلي داره

 

اصغر‌ : خوب منظور فروشنده كي بود؟

 

سورنا : خوب معلومه ماماني.

 

اصغر : تو هم وايسادي و هيچي نگفتي ؟

 

سورنا : چي ميگفتم من كه هنوز سيبيل در نيووردم.

 

اصغر : بدون سيبيل هم بعضي اوقات ميشه يك كارايي كرد.

 

سورنا : خوب من كه نميدونستم.

 

اصغر : خوب چون نميدونستي عيبي نداره

 

خوب ديگه مامانت چي ميخواد بخره؟

 

سورنا : فكر كنم يه گوشي هم ديده از اين جديدا كه

 

عكسم ميگيره،ميگفت اگه بهمون ارث برسه ميخرمش.

 

اصغر : (با خودش) مگه قراره چقدر به ما ارث برسه كه

 

مامانت انقدر دور برداشته.

 

سورنا : (در حاليكه زير چشمي به پدرش نگاه ميكند به طرف آشپزخانه

 

ميرود ميخواهد بحث را عوض كند)بابايي پفك بيارم يا چيپس با

 

ماست؟

 

اصغر : پسر بابا ، چيپس و پفك و الان نخور بذار شب كه فوتبال

 

داره دوتايي با هم ميخوريم. الان كه حال نمي ده.

 

سورنا : باشه بابايي.

 

(صحنه ي بعدي- مامان سيمين ،مادر اكرم خانم به جمع اضافه شده)

 

اكرم : خوب مامان جان چي كار ميكني ؟ قرار بود با دوستات بري

 

كاشان رفتي؟

 

مامان سيمين : نه بابا دلت خوشه ، ميخواستيم با اين تورهايي

 

بريم كه براي بازنشسته ها گذاشتن اسمش چي بود؟

 

آهان طرح منزلت، منم كه روابط اجتماعي عالي دورو برم

 

پر دوست هر چي خواستم يكي از دوستام و انتخاب كنم

 

تا با خودم ببرم نتونستم گفتم پس چه بهتر كه اصلا نرم.

 

سورنا : خوب مامان سيمين من و با خودت ميبردي.

 

مامان سيمين : تو رو با خودم ميبردم چي كار، 2 ساعت

 

يه بار بايد بري مثانتو خالي كني به راننده هم كه نميتونستم

 

بگم هي وايسه وسط راه كه چي، آقا جيش داره

 

سورنا : خوب مگه خودتون دستشويي تون نميگيره؟

 

مامان سيمين : چرا .... ولي ما بزرگتر ها ميتونيم خودمون و

 

نيگه داريم.

 

سورنا : بابا من از چند سالگي ميتونم خودمو نيگه دارم؟

 

اصغر : تو اصلا نميخواد خودتو نيگه داري راحت باش

 

و گرنه سنگ كليه و هزار درد بي درمون ميگيري

 

(آرام طوري كه مامان سيمين نشنوه)

 

همين مامان سيمين ومي بيني خودش از همه بدتره ،

 

مرض قند داره دم به ساعت بايد بره دستشويي

 

اونوقت به تو ميگه من ميتونم خودمو نگه دارم .زكي

 

اكرم : اصغر باز چه خالي ايه داري واسه سورنا

 

مي بندي؟

 

اصغر : (دستپاچه) من ...من...هيچي حرفاي مردونه بود.

 

اكرم :‌ سورنا جان بابات چي داشت ميگفت پسرم؟

 

سورنا : (نگاهي به پدرش مي اندازد و با ترس)

 

هيچي به خدا ....

 

اكرم : كه هيچي پس تو ديگه جامدادي مرد عنكبوتي

 

رو نميخواي؟

 

سورنا : نه نميخوام.

 

اكرم :‌ ( با تعجب) نمي خواي؟!

 

سورنا : من اون جامدادي كه ديجيمون داره اونو

 

ميخوام من از مرد عنكبوتي  بدم مياد.

 

اصغر :‌ فكر كنم چشم مامانت دنبال مرد عنكبوتيه.

 

سورنا : (ميخندد)

 

اكرم : (عصباني)اصغر خجالت بكش

 

سورنا جان ،مامان جان نگفتي بابا داشت

 

چي ميگفت؟بگو تا برات جامدادي بگيرم.

 

سورنا : (در حاليكه چشمانش را ميبندد)

 

مامان بابا گفت مامان سيمين قند داره نميتونه

 

خودش و نيگه داره.

 

اكرم : (در حاليكه جيغ ميكشد ) اصغر .......

 

مامان سيمين : باشه اصغر آقا حالا ما قند داريم ديگه.

 

(يهو عصباني ميشه)جدو آبادت قند دارن ، ايشالا خودت پير

 

شدي قند بگيري ، ايشالا خودت وقتي پير شدي نتوني خودتو

 

نيگه داري، ايشالا جا تو دم در مظطرا ب(همون دستشويي

 

حالا ديكته اش صحيح است يا نه)بندازي.

 

ايشالا شبا تو خواب خودتو خيس كني ايشالا ...

 

سورنا : مامان سيمين بسه ديگه فكر بابا مو نميكني

 

فكر منو بكن كه وقتي پير شد بايد ازش مواظبت كنم.

 

اكرم : قوربون پسرم برم كه ما رو قراره نگه داره

 

مامان سيمين : باشه سورنا جان ولي فقط به خاطر تو نفرينم

 

و پس ميگيرم چون ميدوني كه نفرين هاي من بي برو برگرده.

 

سورنا : مرسي مامان سيمين.

 

اصغر : (نفس راحتي ميكشد ) خدا رحم كرد و گرنه بچه ام

 

بايد چي ميكشيد.

 

اكرم : آخه اصغر به اين كاراي تو چي ميشه گفت؟

 

مطمئنم كه شوخي نميشه گفت!

 

چرا انقدر چاخان ميكني مرد؟؟!

 

سورنا : مامان ، بابا دروغ نگفت، خودم ديدم مامان سيمين

 

چقدر تند تند ميره دستشويي

 

اكرم‌ : پسرم ، مامان سيمين يك كم وسواس داره

 

دستش به هر جايي كه ميخوره تندي بايد بره بشوره

 

اونوقت بابات به تو يه چيزه ديگه ميگه.

 

اصغر : خوب ديدم دوره هميم گفتم يك كم بخنديم.

 

اكرم : هه هه ، خنديديم  ، آخه آدم با اين چيزا ميخنده؟؟!

 

اصغر : به نظر من بيشتر آدما در 2 موقعيت از هميشه بيشتر

 

ميخندن ،‌ 1) موقعي كه يكي رو دست مي اندازن

 

2) موقعي كه شاهد زمين خوردن يه بنده خدايي هستن.

 

كه البته دومي در اولي ادغام شده.

 

اكرم : بسه ديگه ، زود از مامانم معذرت خواهي كن.

 

زود ،زود.....

 

مامان سيمين : اين كي از من عذر خواهي كرده كه

 

اين دومين بارش باشه.

 

اكرم : نه مامان اين دفعه عذر خواهي ميكنه.

 

( به اصغر اشاره ميكند) اصغر......

 

اصغر :(در حاليكه دستانش را به طرف بالاگرفته)

 

 براي مصون ماندن از عذاب الهي ، و آه و نفرين هاي 

 

مامان سيمين ، چاره اي جز تسليم نمي بينم .

 

مامان سيمين جان،  من از شما معذرت مي خوام

 

و قول ميدم كه ديگه از اين شوخي هاي بي جا نكنم.

 

 

مامان سيمين :‌ باشه بخشيدم ، فقط به خاطر اكرم .

 

اكرم : مرسي مامان جونم

 

مامان سيمين :‌ تو هم خودتو نميخواد لوس كني.

 

(سورنا با چيپس و پفك از طرف آشپز خانه به سمت

 

پدرش مي آيد)

 

سورنا : بابايي 5 دقيقه ديگه فوتبال شروع ميشه.

 

اكرم : 5 دقيقه ديگه سريال مورد علاقه ي من شروع ميشه.

 

سورنا : بابا ، باز هم بايد بريم فوتبال و از راديو ي ماشين گوش بديم؟

 

اكرم :‌ بله پسرم ، فوتبال كه نگاه كردن نداره ، همين كه نتيجه اش

 

رو بدونيد كافيه ديگه .

 

اصغر : پس اين فوتباليست هاي خوش تيپ كه قبل بازي

 

2 ساعت تو آرايشگاه مشغول نا ناز كردن خودشون هستن

 

و كي تماشا كنه ؟!

 

اونا به خاطر احترام به مخاطب و براي جلوگيري از كسالت بازي

 

 

اين همه تيپ ميزنن، از تو راديو كه نميشه ديدشون ، ميشه؟

 

اكرم : من نميدونم ، من ميخوام سريال ببينم . تازه مامان سيمين هم

 

دوست داره اون سريال و ببينه پس به خاطر اينكه مامان سيمين

 

مهمون ماست بايد سريال ببينيم . شما هم ميتونيد بريد توي ماشين

 

فوتبال و گوش بديد.

 

اصغر : اما خانم جان ، اين خيلي بي انصافيه سريال تكرار

 

داره ، نه يه بار نه دو بار ، 100 بار ديگه تكرارشو نشون

 

ميدن، اما فوتبال زنده است كاريش هم نميشه كرد.

 

ولي شما مي تونيد فردا تكرار سريال تون رو ببيني.

 

نميتونيد؟!   د ....د ميتونيد ديگه.

 

اكرم : تكرارش كه مزه نداره تا فردا زري زنگ ميزنه

 

همشو واسم تعريف ميكنه .

 

مامان سيمين : خوب چرا شما از اون تلويزيون هايي

 

كه ميشه در آن واحد 2 تصوير رو توش تماشا كرد،‌ نميخرين؟

 

اصغر : با اين وضع و حال اگه تلويزيون هم بسوزه پول ندارم

 

بدم تعميرش كنن، اونوقت برم يك تلويزيون نو بخرم؟!

 

نفستون از جاي گرم بلند ميشه ها ، مامان سيمين جان.

 

سورنا : با با حالا چي كار كنيم ؟

 

اصغر :‌ خدا رو شكر كه راديو هست و گرنه معلوم نبود

 

بايد چي كار ميكرديم؟!

 

اكرم :‌ كار خاصي نميكردي، فردا تو تلويزيون 100دفعه

 

نتيجه اش رو اعلام ميكنن.اصلا من نميدونم مردها براي

 

چي فوتبال نگاه ميكنن؟!  يكي ديگه اون ور دنيا دنبال توپ

 

ميدوه و پولشو ميگيره و حالشو مي بره و 3 تا زنم صيغه ميكنه

 

اونوقت شما اينجا ميشينين خودتونو تيكه پاره مي كنين.

 

(صداي زنگ تلفون )

 

اكرم :‌ (گوشي را بر ميدارد) الو سلام ، بفرماييد؟

 

به سلام آرزو جون خوبي ؟چطوري ؟مامان خوبه؟

 

خيلي سلام برسون .آره هستش گوشي ....(گوشي را به طرف

 

اصغر ميگيرد) اصغر آقا خواهرتون....

 

اصغر : سلام آبجي جان خودم چطوري ؟نه بابا اكرم نميذاره

 

فوتبال نگاه كنم، كاش شب ميومدم پيش شما ، حالا تو ببين

 

بعدا واسه من تعريف كن، ديويد بكام موهاشو چطوري درست كرده؟

 

اي ول اي ول ، چقدر اين مرد جذابه ، امروز تو اداره يكي بهم گفت شبيه

 

ديويدم.......

 

اكرم : اين مردا هم بلد نيستن چطوري هندونه زير بغل هم بذارن،

 

باز اگه ميگفت شبيه رونالدينيو يي يه چيزي ، آخه ديويد بكام چه

 

ربطي به تو داره سياه سوله ي بد قواره

 

اصغر : باشه ديگه خانم .....(اكرم را چپ چپ نگاه ميكند)

 

نه با تو نيستم آرزو جان ، ديگه چه خبر؟

 

(با صداي بلند شبيه فرياد )چي !!!!!!!!

 

وصيت نامه ي بابا رو پيدا كردين !!!! جون من؟

 

كجا بود تا حالا؟.............

 

تو بالشش ، آخ الهي كه من واسش بميرم ،.......

 

بالششو خوب ميگشتين شايد پولي سكه اي چيزي توش

 

جا سازي كرده باشه .....آهان چيز ديگه اي نبود ، خوب فردا

 

ساعت 4 مي بينمتون ، قربانت سلام برسون خداحافظ.

 

اكرم : خوب آرزو چي ميگفت؟!

 

اصغر :‌داره فوتبال مي بينه گفت ديويد بكام انقدر

 

خوشگل شده

 

اكرم : انقدر اين كارا رو كرده كه تا اين سن تو خونه مونده

 

حالا فقط از فوتبال گفت؟!

 

اصغر : نه ، گفت وصيت نامه ي بابام پيدا شده

 

اكرم : (با خوشحالي ) ا ...پس بالا خره بعد ازيك سال اين

 

وصيت نامه پيدا شده ، خوب حالا چي به تو مي رسه؟؟؟؟؟

 

 

اصغر : هنوز كه كسي نخوندتش ، قراره فردا همه دور هم

 

جمع بشيم بخونيمش ، در هر حال من تنها پسر خونوادم

 

و از همه بيشتر بهم ارث مي رسه.

 

 

اكرم : آخه بابات چقدر داشته كه به تو چيزي برسه ،

 

تازه گيريم كه داشته باشه ماشالا با اون 9 تا خواهرت

 

ديگه به تو چيزي نمي رسه.

 

اصغر :‌ نخيرم بابام خيلي داره ، كلا ما خانوادگي پول داريم

 

ولي رو نمي كنيم (زير چشمي به مادر زنش نگاه ميكند)

 

اكرم : روتونو كه داريم مي بينيم واي به حال

 

رو نكرد تون.

 

مامان سيمين : اكرم جان يه دقيقه بيا (خودش را با ظرف هاي

 

آشپزخانه مشغول كرده)

 

اكرم : جانم مامان جان؟

 

مامان سيمين : مي گم اين پسره شايد دروغ هم نگه ها

 

حتما يه پولي چيزي باباش داشته كه اينطوري حرف ميزنه

 

آخه بيشتر اين پولدارا در زمان زندگي شون خسيس اند

 

ولي بعد از مرگشون از توي لاحاف و دشكشون پول و

 

سكه و اينجور چيزا پيدا مي شه من مي گم از حالا به بعد

 

اصغر و تحويل بگير باهاش مهربون باش كه اگه چيزي

 

بهش رسيد به تو هم بده.

 

اكرم : مامان آخه تو كه اصغر و نمي شناسي آخر خالي بنداست

 

مامان سيمين : شايد اين دفعه فرق كنه

 

اكرم : باشه مامان به خاطر تو

 

مامان سيمين :‌بذار فوتبالشو ببينه ، ديگه هم تو غذاهاش لپه

 

نريز.

 

اكرم : باشه مامان.

 

 

(صحنه ي بعد –اكرم خانم و اصغر ‌آقا در حال اختلاط)

 

اصغر : دستت درد نكنه اكرم خانم ، ديشب تو غذام لپه

 

نريختي (در حاليكه چشمك ميزند)چي شده خبريه؟

 

اكرم : (اصلا به روش نمي آره )به خاطر تو كه نبود ،

 

به خاطر مامانم نريختم.

 

اصغر : پس دستت درد نكنه كه گذاشتي فوتبال ببينم.

 

اكرم : اين حرفا چيه اصغر آقا ، من كي نذاشتم تو فوتبال ببيني؟!

 

اصغر : (با شك) بله ، من هميشه فوتبال و به طور زنده از تلويزيون

 

ديدم بعله.

 

اكرم :‌امروز چه ساعتي بايد بري خونه ي مامانتينا؟

 

اصغر ‌‌:الا ن ساعت 2 بعد  از ظهره ، من بايد 4

 

اونجا باشم .

 

اكرم :‌ چه خوب شد كه امروز جمعه است تو هم سر كار نيستي

 

خوب بهتره ساعت 3 بري ، 5تا از خواهرات كه هنوز تو خونه موندن

 

اون 4 تاي ديگه هم خونشون نزديكه خونه ي مامانته.

اصغر :‌نه ، وقتي گفتن 4 يعني 4 ديگه عزيز من .

 

تو كه هميشه ميخواستيم بريم خونه ي مامانمينا

 

ميگفتي 2 ساعت دير تر بريم حالا چي شده امروز.....؟

 

اكرم :‌ آخه امروز جمعه است بده يك كم بيشتر پيش

 

مامانت بشيني با هاش حرف بزني؟!

 

اصغر :‌ نه اصلا بد نيست ،‌راستي سورنا و مامانت

 

كجا رفتن؟

 

اكرم ‌: رفتن پارك

 

اصغر :‌ ولي خانم راستشو بگو چي شد ديشب تو غذاي ما

 

لپه نريختي؟  مطمئنم كه ربطي به مامانت نداشت چون

 

هر وقت مامانت ميومد خونمون غذاي من از غذاي مامانت

 

سوا بود.

 

اكرم : بده مگه مي خواي دوباره تو غذات لپه بريزم ،

 

نكنه هوس لپه كردي؟

 

اصغر : (با درماندگي ) نه خانم ، تازه معدم داره روي آرامش

 

و مي بينه .

 

اكرم :‌(با اشو ه) اصغر آقا

 

اصغر : بله خانم جان

 

اكرم :‌ ميگما ، ميشه وقتي ارث بهت رسيد و پول دستمون

 

اومد ، اون ماشين غرازه رو كه آدم روش نمي شه

 

باهاش بره تو خيابو نو عوض كني؟

 

اصغر :‌خانم ، تو كه خوب مي دوني اين ماشين يادگار

 

پدر خدا بيامرزم ، اين ماشين جزء اولين ماشين هايي

 

بود كه توي خيابوناي تهران حركت كرد البته اولين پيكانا

 

وقتي كه هنوز خيابونا سنگ فرش بود.

 

اكرم :‌ اما اصغر آقا الان كه مردم ظاهر آدم رو مي بينن و

 

عقلشون به چشمشونه ديگه وقتشه كه اون قار قارك و بفروشي

 

جاش يه ماشين با كلاس بخري.

 

اصغر : اين ماشين واسه من از 100 تا ماشين آخرين سيستم

 

هم با كلاس تره يك چرخ پنچرشو با صد تا چرخ زانتيا و ماكسيما

 

عوض نمي كنم اين ماشين بوي پدر خدا بيامرزم و مي ده

 

اكرم : پس انقدر نگهش دار تا طرح جمع آوري خودرو هاي

 

فرسوده بياد جمش كنه .

 

اصغر :‌اصلا مي دوني چيه اگه امروز بهم پول وپله رسيد

 

بهت ميدم تو برو واسه خودت هر مدل ماشيني كه

 

خواستي بگير.

 

اكرم : راست ميگي اصغر آقا؟؟؟؟

 

اصغر :‌دروغم چيه ، تازه يه مقدارشم ميذاريم كنار

 

براي خرج عمل گونه هات.

 

اكرم : تو اينارو از كجا ميدوني؟؟؟!

 

اصغر : (با لحني زنانه) اوه ..راستي يه مقدارشم

 

براي خريدن گوشي.

 

اكرم : (كمي عصبي و گيج) تو اينا رو از كجا مي دوني؟؟!!!!!!

 

اصغر : ماشالا پسرم واسه خودش يه پا بي بي سيه

 

پدسوخته(پدرسوخته  ر در اينجا تلفظ نشه تاكيدش بيشتره)

 

اكرم‌: اين سورنا هم كه شده جاسوس دو جانبه

 

اصغر : اگه قول بدي ديگه تو غذاهام لپه نريزي قول مي دم

 

هر چي بهم رسيد بدم به تو. اونوقت هر جور خواستس خرجش

 

كن.

 

اكرم : واي ي ي ي اصغر آقا چقدر تو مهربوني مرسي

 

اصغر :‌  حالا ناهار چي داريم خانم؟

 

اكرم : همون غذايي كه دوست داري

 

اصغر : قورمه سبزي با لپه يا بي لپه؟!

 

اكرم :‌ (با خوشحالي ) بي لپه

 

اصغر : (در حاليكه به سمت آشپز خانه ميدود)

 

اي ول ل ل خانم ، مرسي.

 

صحنه ي بعدي- سورنا –مامان سيمين-اكرم )

 

سورنا : مامان بابا كي مياد؟

 

اكرم : نمي دونم والا الان ساعت از 8 هم گذشته

 

مامان سيمين :‌ احتمالا براي شام نگهش داشتن

 

اكرم جان چرا تو باهاش نرفتي؟

 

اكرم : آخه مامان جان تو كه خوب مي دوني من اصلا از

 

خواهراي اصغر آقا خوشم نمياد چون هر دفعه منو مي بينن

 

مي گن عجب دماغت و خوب عمل كردي و هزار تا تيكه بار

 

آدم ميكنن.

 

مامان سيمين : ولي امروز بايد مي رفتي ، درست نبود

 

شوهرت و تنها بفرستي خونه ي مادرش....

 

اكرم : درست وغلطش رو نمي دونم مامان ، فقط دلم شور

 

ميزنه ، آخه اصغر آقا گفت زود مياد.

 

سورنا : حتما بازم پنچر كرده ماماني

 

اكرم : آره  راست مي گي،‌شايدم تو راه مسافر زده

 

باشه.

 

(صداي زنگ )

 

سو رنا :‌مامان بابايي اومد.

 

اكرم : (به طرف در ميرود و در را باز ميكند) به سلام

 

اصغر آقا معلوم هست كجايي؟

 

اصغر :‌سلام بر همگي ، سورنا ، بابا جان بيا كمك اين

 

صندوق و از دست بابا بگير.

 

سورنا : آخ جون بابايي توش پوله؟؟؟

 

اكرم : آخه پسرم تو از حالا انقدر پولكي باشي

 

واي به حال وقتي كه هم سن بابات بشي.

 

سورنا: (L صندوق  را از باباش ميگيره و به طرف مامان سيمين

 

ميره) چه جعبه ي سنگينيه ،ببين مامان سيمين.

 

اصغر :‌خوب حالا وقتشه در جعبه رو باز كنيم.

 

سورنا : بابايي ،بابايي بده من درشو باز كنم

 

اصغر :‌ نه ، مامان سيمين از همه بزرگتره به خاطر

 

همين مي ديم مامان سيمين باز كنه .

 

مامان سيمين :‌ تو از كي تا حالا بزرگتر ، كوچيكتر سرت ميشه؟

 

نه ، نمي خواد اصغر آقا بده سورنا باز كنه.

 

اصغر : چشم هر چي شما بفرمائيد.

 

سورنا :‌ آخ جون ، كليد وبده بابايي (سورنا در جعبه رو باز ميكند )

 

واي بابايي از طرف بانك مركزي بهت اين همه دفترچه دادن ،

 

حتما توش كلي پوله .

 

مامان سيمين:‌چقدر هم دفترچه هاش كهنه است ، اينا چيه

 

اصغر آقا ؟!

 

سورنا :‌ ا... بابايي اينجا يه نامه است .

 

اصغر :‌ بده من نامه رو بابايي.

 

سورنا :‌ ( نامه رو به اصغر مي دهد) بيا بابايي.

 

اصغر :‌(در حاليكه در نامه را باز مي كند) خدايا به اميد تو

 

(شروع به خواندن نامه ميكند-مثل فيلم و سريال ها اينجا

 

صداي پدر اصغر ،نامه را مي خواند)

 

سلام پسرم (گلويش را صاف مي كند )اصغر جان بابايي تو

 

تنها پسر من هستي ، كسي كه نام من و زنده مي كنه.

 

اون 4 تا خواهرت هم كه ازدواج كردن همگي دختر به دنيا

 

اووردن چشمم هم از اون 5 تاي ديگه آب نمي خوره كه پسر

 

به دنيا بيارن ، تازه فايده اي هم نداره كه پسر به دنيا بيارن

 

فاميليه پدراي نره قولشون مي افته رو اسمشون ، ولي تو

 

با سورناي عزيز، قند عسل بابا جمشيد نام منو تا ساليان

 

سال زنده ميكني،‌ بابا جان حتما مي پرسي اين دفترچه ها

 

چيه؟!

 

پسرم خونه اي كه ما توش زندگي مي كرديم رو پدرم ياور خان

 

با وام بانكي خريد،‌اون زمان چون چيزي برا گرو گذاشتن نداشت

 

يكي از سيبيل هاي خوشگل و با ارزششو گروي بانك گذاشت

 

وقتي داشت از دنيا مي رفت گفت جمشيد جان پسرم بابايي

 

سيبيل من و از گروي بانك در بيار و گرنه تن من توي گور مي لرزه

 

من هم شروع كردم به دادن اقساط پدرم ، سيبيل ياور خان توي

 

همين پاكته ، آخه مي دوني چيه من رفتم بانك يه سيبيل خودم  و

 

گرو گذاشتم ، سيبيل بابام رو از گرو در اووردم ، حالا اصغر جان

 

پسرم بابايي سيبيل من گروي بانكه تو برو بانك يه سيبيل از سيبيل هاي

 

تاب دارتو بكن گرو بذار ، سيبيل من و بگير و مثل بچه ي آدم اقساط

 

دفتر چه رو پرداخت كن ، فكر كنم تا 10 سال ديگه اقساط دفترچه ها

 

تموم شه ، وقتي اقساط تموم شد با خونه هر كاري خواستيد بكنيد

 

فقط مادرتون رو آلا خون بالا خون نكنين.(يه عطسه هم ميكند)

 

اينجا يه كم خاك شده آخه مامانت داره گردگيري ميكنه‌ ، خوب

 

ديگه فكر كنم همه چي رو واست توضيح دادم از طرف من

 

سورنا رو ببوس، قربانت پدرت جمشيد خان

 

(اصغر با بهت به نامه اي كه در دستش است نگاه مي كند)

 

سورنا :‌ (پاكت نامه رو باز مي كند و يه تار سيبيل را بيرون

 

مياره) بابايي من اين سيبيل و فردا ببرم مدرسه گرو بذارم

 

يه ساندويچ بگيرم؟

 

اصغر :‌(با ناراحتي) پسرم اون سيبيل اعتبارش تموم شده

 

انقضا ء‌شده ، ديگه به دردت نمي خوره.

 

اكرم :‌ واقعا كه به مردم ارث مي رسه به ما هم ارث مي رسه.

 

مامان سيمين :‌همه رو برق ميگيره ما رو چراغ نفتي.

 

اكرم : از فردا صبحونه هم بهت لپه مي دم.

 

اصغر :‌اكرم خانم آخه به من چه ، من چه مي دونستم

 

قراره اينجوري بشه حالا 10 سال ديگه كه قسط بانك

 

تموم شد خونه رو كه فروختيم قول مي دم هر چي بهم

 

رسيد و بدم به تو.

 

اكرم : اصغر آقا ديگه حرف نزن.

 

سورنا :‌بابايي  ، رو سيبيل هاي من اصلا حساب نكن ،

 

چون من بزرگ شدم هيچ وقت سيبيل نمي ذارم.

 

                                                     شهريور86