آخ اگر چنین شود...جامه ی من کفن شود...
پایش...
پایت...
پاهایمان...
مگر فرفی میکند...
حالا پای من است که گیر کرده درون مردابی سیاه...
توان رهایی نیست...
خسته تر از آنم که پایم را بیرون بکشم...
باور کنید دوستان حالم این روزها خراب است...
نای نفس کشیدنم نیست...
متن هایم دیگر آبکی است...
مینویسم که نوشته باشم....
دیگر کسی انگیزه ی من نمیشود...
"نشسته کمی آنطرف تر من را ار پشت دود سیگارش
نگاه میکند...
انقدر نگاه میکند که سایه نگاهش میرسد به شانه ام...
و دردی خفیف روی شانه ی چپم سنگینی میکند...
وزن یک کوله ی پر از کتاب هایی به قطر ۷ سانت را در نظر بگیرید...
سایه ات سنگین است برادر ...لرد....کنت...دون...
دارد فکر میکند شاید روزی از من خوشش خواهد آمد...
زکی...
خودم ٬ خودم را گم کرده ام ...
میشه لطف کنی به پیدا کردن من اقدام کنی...
قدمت را فعلا میگذارم روی پا دری...
خانه را تاره جارو زده ایم...
دلم یه قهوه ی تلخ میخواد...
که از سر اجبار هورتش بکشم...
و یک جا روی صورتت بالا بیاورم...
بس که تلخی و سرد...
پایم توی باتلاق گیر کرد...
کاش کسی نبود تا نجاتم دهد...
دلم برای تیمارستانم تنگ شده...
من میخوام بر گردم تیمارستان...
..............
توی وان پر شد ار خون...
دستاش و شست...
موهاشو شونه زد...
اون باید برای زنده موندن هر رور غسل میکرد...
با خون تن من...!!!!