داستان کوتاه (عید زود تر از موعد)
من آرش هستم 27 سالمه ، مهندس كشاورزيم و تازه گي ها
به جمع متا هلين پيوستم يا به قولي قاطيه مرغ هاي محترمه
شدم ، چون هنوز بيكار هستم و حقوقي كه به سرباز هاي
متا هل مي دهند دوبله زير خط فقر است يا بهتر بگويم
سوبله زير خط فقر است ،ابوي محترم اينجانب كه او
هم خودش يه بازنشسته است كه او هم حقوقش زير
خط فقر است ، با تمام سختي ها وگراني ها ، مقداري از حقوقش
را به من مي دهد ، تا جلوي زنم شرمنده نباشم ، آخه من يه
خواهرم دارم كه به علت نداشتن جهيزيه چند سالي است
پشت در خانه ي بخت زانو در بغل نشسته است ،خوب ديگه
خيلي داره اوضاع هندي ميشه ، منم كه از فيلم هاي
هندي به شدت بدم مي آد ، من نميدونم سوژه ي
ديگه اي به جز مثلث هاي عاشقانه اين هندي ها
ندارند ، بگذريم داشتم مي گفتم كه خواهرم جهيزيه
نداره ، خوب اينارم كه گفتم ، آخه من يه كم حافظه ام
مشكل داره ، شرمنده .
خلاصه داستان ما از اون روزي شروع شد كه فاميلاي
سانتي فانتال خانمم زنگ زدن گفتن ما برا ديد و بازديد
عيد يه كم زود تر خدمت شما مي رسيم ، چون اول فروردين
بيليطمون برا دوبي اوكي شده (همون قطعي شدن به زبان اصل مادر زاد
خودمون) خلاصه قرار شد براي 28 اسفند اين فاميلاي فوق العاده مايه دار
خانمم مشرف بشن منزل ما.
ما هم كه از همه جا بي خبر ، خرجي كه پدرم داده بود رو خرج كرده بوديم
يه آب خنك هم روش ميل كرده بوديم ، جونم براتون بگه كه 2 روز تا
اومدن مهمونا نمونده بود كه با خانم جان تصميم گرفتيم بريم از دوستامون پول
قرض كنيم ،ما كه با هم نداريم ،خودتون خوب مي دونيد كه تو اينجور موارد
دوستان بهتر از قوم و خويش جواب مي دهند ،يعني رك بگم با معرفت تر
هستند و هر جا هم كه بنشينند و بلند شوند نمي گويند كه ما به فلاني انقدر
تومن پول قرض داديم .
خلاصه بعد از كلي اين درو اون در زدن چون تمامي دوستانمون هم مثل
خودمون هم آسن و هم پاس ، تونستيم (100000هزار ريال)همون 10
هزار تومن خودمون كاسب شيم كه تمام اين 10 هزار تومن هم شد
كرايه راه كه از در خونه ي اين دوست به اون دوست همش به باد
رفت . خلاصه در حالي كه فقط يك روز بيشتر فرصت نداشتيم
با جيب خالي اومديم خونه ، خانم جان به من گفت آرش خوب برو
از بابات يه كم پول قرض بگير ،آخه اينطوري كه نمي شه و من در
جواب به خانم جان عرض كردم آخه خانم جان تصدقت برم من ،
باباي بيچاره ي من اگه الان ته جيبش يه 25 تومني پيدا كنه
كلاشم مي ندازه هوا ،اونوقت تو مي گي من برم ازش پول
قرض كنم؟؟؟؟؟؟؟ خودت كه بهتر مي دوني قسط هاي جهيزيه ي
اين آبجي كوچيكه نمي ذاره تو جيبش پول بمونه ، تازه آخر ماه هم
هست ،اگه اين فاميلاي محترم شما مي ذاشتن همون عيد مي يومدن
خونمون شايد اونوقت مي شد يه كاري كرد ولي الان ديگه كاري
از دستمون بر نمي ياد ،خانم جان با ناراحتي گفت : آرش كاش اون
چكمه رو هفته ي پيش نمي خريدم ،اونوقت الان پول داشتيم كه
باهاش ميوه و آجيل بخريم .
انقدر خانم جان اين جمله رو با صداقت و مهرباني گفت كه دلم يهو
يه جوري شد، آخه خانم جان من از يه خانواه اي كه وضع مالي شون
از ما خيلي بهتره ، خانواده ي خانم جان با ازدواج ما مخالف بودن اما وقتي
ديدن دخترشون به من علاقمنده راضي شدن و ما با هم عروسي كرديم
تمام اين چند ماه هم با اينكه سخت گذشته اما انقدر خانم جان من فهميده
است كه هيچي به خانواده اش نگفته و هميشه وقتي سراغي از ما مي گيرن
خانم جان با خوشحالي مي گه همه چي رو به راه .
به خاطر همين بود كه ما مجبور بوديم جلوي فاميلاي خانم جان طوري باشيم
كه اگه رفتن پشت سر مون حرف زدن و گوش به گوش به گوش (3تا گوش
پشت هم باور كنيد عقلم قد نمي ده چي بذارم)
خلاصه اگه گوش به گوش به گوش خانواده ي خانم جان رسيد همه چي لو نره
و خراب نشه .سر تو نو بيشتر از اين درد نمي آرم ، قرار شد من برم
ميوه و آجيل نسيه بگيرم فكرشو بكنين من كه روم نمي شد تا اون روز
حتي يه هزار تومني سر خريد چونه بزنم بايد با اين وضع گروني مي رفتم
نسيه هم مي گرفتم ، خلاصه از شانس و اقبال بلند من كه چشم نخوره ايشالا
ميوه فروشي كوچه ي پاييني مون دوست قديمي يكي از دوست هاي دوران
دبستانم بود ،ياد شعر تو دوست داري با دوست من كه دوست داره با دوست
تو دوست بشه دوست بشي ، افتادم .
با يه عالمه شرمندگي وارد مغازه ش شدم ميوه ها تر وتميز به آدم چشمك
مي زدن واي اون لحظه چقدر دلم مي خواست يه درخت سيب ،يه درخت پرتقال
يه درخت نارنگي ، يه درخت خيار تو حياطمون داشتيم تا من مجبور نشم نسيه
ميوه بخرم ، خلاصه صدامو صاف كردم ،عرق پيشوني مو پاك كردم وتا گفتم سلام
آقاهه منو شناخت و بغل و روبوسي و ماچ بازي و هزار تا از اين كثافت كاري ها ،
آخه من از بوس به شدت بدم مياد معني نداره طرف آدمو ماچ كنه و هزارتا ويروس
ايدز و هپاتيت و سرما خوردگي رو به ما منتقل كنه ، هر چند ميگن با بوس
ايدز و هپاتيت منتقل نمي شه ،اما من هنوز كه هنوزه شك دارم گيريم
اينا منتقل نشد اما ويروس آبله مرغان و سرما خوردگي عربي و هندي و
افغاني و پاكستاني كه منتقل مي شه.........
خلاصه بعد از بوس شروع كرد به تعارف زدن ، گفت : آرش جان
مهران (همون دوست دوران دبستانم)سفارشتو به من كرده آقا آرش
كل مغازه در خدمت شماست و از اين تعارف الكي ها و هزار تا حرف
ديگه ، خلاصه اينكه ما (200000هزار ريال )همون 20 هزار تومن خودمون
بهش بدهكار شديم و راه افتاديم طرف خونه ، توي راه يه نگاه كردم
ببينم مگه من چقدر خريد كردم كه پولش شد انقدر!!!!!!!!!
ديدم 5 تا پرتقال و 6 تا موز و7 تا نارنگي و 8 تا خيار و 9 تا ليمو شيرين
بيشتر نيست واي ددم واي(روي دال فتحه بگذاريد)چقدر گرون شد اما
به خاطر خانم جان من حاضر بودم جان خود رو هم فدا كنم حالا 20 هزار تومن
ميوه ي نسيه گرفتن در مقابلش هيچه.
توي راه بودم كه خانم جان زنگ زد گفت :آرش بد بخت شديم
ميوه ها رو گذاشتم رو زمين با دست راستم زدم تو پيشونيم
گفتم : كسي مرده خانم جان ؟؟؟؟؟؟
گفت :مرده چيه؟!
گفتم :پس چي شده ؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!
گفت :زنگ زدن گفتن واسه ناهار ميان
همون جا وسط پياده رو نشستم رو زمين مثل مادر مرده ها
گفتم :حالا چي كار كنيم خانم جان ؟!!!!!
گفت :اگه بتوني 2 تا مرغ و يك كيلو گوشت بگيري كه من يه چيزي
درست كنم بدم اينا بخورن ديگه .
همون طور كه وسط پياده رو نشسته بودم با لحني كه بيشتر شبيه
گريه بود گفتم : آخه خانم جان من هنوز آجيل نگرفتم
گفت :خودت يه كاريش كن و قطع كرد.
نمي دونم چه مدت همون طوري نشسته بودم كه يهو ديدم
يه بچه كنارم نشسته مي گه آقا فال نمي خواي؟
(1000 ريال)100تومان تو جيبم بود ، ديگه زده بودم به سيم آخر
مي خواستم ولخرجي كنم ،آب كه از سرمون گذشته بود .
پول رو بهش دادم يه فال گرفتم ، فال و باز كردم اگه گفتيد چي
اومده بود ؟؟؟؟؟؟
(الا يا ايها الساقي ادر كاسا و ناولها
كه عشق آسان نمود اول ولي افتاده مشكل ها)
پسره يه نگاه به من كرد وگفت آقا يه دونه از اون موزات
مي شه بدي بخورم ،به جون مامانم ناهار نخوردم ،
واي كه انگار غصه ي تمام عالم رو ريخته باشن رو سرم
تو دلم گفتم خدايا كاش بهم يه كم پول داده بودي واسه اين
بچه يه پرس چلو كبابي ، جوجه كبابي مي گرفتم و خودم هم
يه كم از كنارش مي خوردم . دست كردم تو كيسه ي موزها
يه موز بهش دادم ، انقدر خوشحال شد كه خدا مي دونه از خوشحالي
اون منم خوشحال شدم ، تو دلم گفتم همين يه باره ديگه مهم اينكه
خانم جان دوستم داره ، رفتم آجيل فروشي از اونجايي كه آجيل فروشي
آشنام نبود ،ساعت مچي مو گرو گذاشتم و يه كيلو
آجيل خوب و درجه يك گرفتم و بعدشم رفتم قصابي
مرغ وگوشت و گرفتم و حلقه ي ازدواجمم اونجا گرو گذاشتم
و با دست پر برگشتم خونه. زنم با ديدن اون همه خوراكي كه
دستم بود نزديك بود پس بيوفته با خوشحالي رو كرد به من و
گفت : دستت درد نكنه آرش جان
همين حرفش تمام خستگي اون روز و از تنم در كرد.
روز موعود فرا رسيد و اقوام فيس و افاده اي خانم جان با 2 تا پسر
بچه ي شرشون به منزل ما مشرف شدن .
خانمه از اين دماغ عملي ها و گونه كذاشته ها و چونه صاف كرده ها
كه كلا دادن صورتشون رو تراشيدن بعد بتونه كردن بود با موهاي رنگارنگ
كه بيشتر شبيه پر طاووس بود ، آقاهه از اين سو سولا كه طابلو مي زد
زي ذي (زن ذليل) بود با موهاي بلند دم اسبي شده ، گردنبند و دستبند
طلا هم به خودش آويزون كرده بود كه من تو ي هاگير واگير دعواي
پسراشون كه پرتقالاي بي زبو نو نازنين رو با تير و تفنگ اشتباه گرفته
بودن به دنبال گوشواره هاي آقاهه مي گشتم كه خوشبختانه پيدا نكردم
خلاصه بچه ها انگار ي كه خونه ي ما ميدون جنگ باشه چنان
بلايي سر آجيل و ميوه ها در اووردن كه خدا مي دونه
مادر و پدره هم كه ماشالا ، از يه پشت دستي زدن ساده
به اين بچه ها دريغ كردند و من ياد خودم افتادم كه وقتي بچه
بودم اگر فقط مي خواستم دست به ميوه يا آجيل صاب خونه
دست بزنم مادرم چنان نيشكوني از من مي گرفت كه تا عمر
داشته باشم حتي به ميوه و آجيل صاب خونه نگاه هم نكنم .
و ما به زور و الكي هم كه شده بود به اين بچه هاي پر رو
مي خنديديم و در دل تف و لعنت مي كرديم همچين پدر و مادر هايي
رو كه مي ذارن بچه هاشون خونه ي صاب خونه رو با درجه ي 7 ريشتر
بلرزونن ، و گاهي اوقات خودشان هم در بازي كودكانشان سهيم شوند.
خلاصه نوبت به شام رسيد و نخود و پسته اي بود كه روي هوا پرتاب
مي شد و هر از گاهي به كله ي پوك ما هم اصابت مي كرد .
مادره همچنان راحت نشسته بود و مرده چشم بر دهان زن
دوخته بود تا هر چه مي گويد انجام دهد ، عين غلامان حلقه
به گوش ، اه ...اه كه چقدر چندش بود .
خلاصه ميز شام چيده شد اين خانم و آقاي محترم
همراه بچه هاي نو برشون به بهانه ي اينكه رژيم داريم تمام
مرغ هاي زرشك پلو را خالي خالي بدون برنج نوش جان كردند
و بدون اينكه به ما تعارفي بزنند استخوان هاي ران مرغ را هم
ليسيدند و من و خانم جان خورشت قورمه سبزي خورديم و
خدا رو شكر كرديم كه 2 نوع غذا سر ميز بود و گرنه ما بايد
برنج خالي همراه با سالاد مي خورديم ؛
موقع رفتن شد خانمه از توي يه كيسه از اين كيسه ها كه
عكس گنده ي يه خواننده ي اون ور آب روش بود يه جعبه ي
كادويي در اوورد و گفت : قابل شما رو نداره
من و خانم جان هم خوشحال شديم لا اقل بعد از اين همه ضرري
كه به ما زدن يه كادو دادن تا بلكه جبران مافاتي شده باشه ،
بعد از اينكه رفتن و يه كمي اعصابمون سر جاش اومد خانم جان
در جعبه رو باز كرد يه ظرف كريستال كه لبش هم پريده بود (شكسته بود)
خانم جان با شرمندگي به من نگاه كرد منم كه ديدم خيلي ناراحته
گفتم : ظرف هاي لب پريده تا زه گي ها مده.
و در دل گفتم خدايا آنكس را كه شعور ندادي ؛ چه دادي؟؟!!!!