دار قالی..جناب عالی...خاطره ی مجانی...
میروی در خاطرات کمی دور...
فکر میکنی کجای این همه خاطرات بی در و پیکر دیده ایش...
اصلا دیده ایش یا توهمه مثل هر بار...
از لای خاطرات خاک گرفته دستش را میگیری و پرتاب میشود به عالم واقعیت یهو...
میافتد کنارت درست روی زمین..
جایی که ۵۰ سانت با دیوار ترک خرده فاصله هست..
بلندش میکنی خاکش را می تکانی ...
به حمام راهنماییش میکنی..
بعد از یک ساعت که زیر دوش آواز میخواند..
بیرون می اید ...حوله بهش میدی...خودش و که خشک میکنه...
میگه سوپ اردک میخوام با مخلفات...
یه بسته سوپ آماده رو میریزم تو آب جوش...
یه گردن و بال مرغ هم میندازم توش به جای اردک...
میدم بهش میخوره ..
آروغ میزنه میگه شربت اآلبالو...
شربت آلبالو از کجام بیارم..
مربای البالو داریم ...آبش و میریزم تو لیوان شربت میکنم میدم دستش..
میگه آخیش...
دلم یه بستنی قیفی میخوام...
میگم باشه...
میرم سر کوچه یه بستنی قیفی براش میگیرم...
میگه سر کوچه کباب ترکی بود...
برام میگیری؟!
میگم باشه...چیز دیگه ای نمیخوای...
میگه چرا یه دوغ کیسته ای...با طعم پونه...
میرم سر کوچه براش خرید میکنم میام...
همه ررو تند و تند میخوره ...
میگه اگه گفتی چی میچسبه ..؟!
میگم چی؟
میگه یه چایی با نبات..
خوب اینو حق داره بخواد ... انقدر چیزای جور وا جور و با هم خورده که سردیش کرده..
چایی میذارم تا میام بشینم میگه...خربزه دارید یا هندونه..؟!
میگم خربزه داریم الان میارم...
خربزه رو قاچ میکنم ...
تخماش و میریزم تو سطل ماست دامداران...
آخه مامان خشک میکنه...
براش خربزه میارم...
میگه ای ول خانمی...
یه ماچ بده ...
میگم زود پسر خاله نشو دیگه...
میگه لوس...
میگم خودتی...
چایی رو بهش میدم نبات یزد ی که خواهرم از یزد اوورده رو توش حل میکنم میدم دستش...
میگه چیپس و ماست موسیر میخوام...
میگم یه دقیقه اجازه بده اخه...
میگه بفرمایید ...
میگم من شما رو کجا دیدم...؟
میگه نمیدونم والا...
میگم پس تو خاطرات من چی کار میکنی...
میگه خودمم نمیدونم والا...
.............................................!
اینها همان دسته از ادم هایی هستند که اشتباه میگیریمشان با افراد دیگری که اشتباهی وارد خاطرات
گذشته مان میشوند و انقدر تعداد این افراد زیاد است که حافظه ی بلند مدتمان هنگ میکند...
.............................................
به زور بلندش کردم ...
جناب عالی رو با چک و لقد فرستادم توی حافظه ی کوتاه مدتم ...!