زنگ ها... به صدا در نیایید خواهشا...وقتی غلاف میلین پاره میشود....
گوشی همراهم زنگ خورد...
یکی از دوستان بود ...
بعد از حال و احوال پرسی ....
میگوید یکی از دوستان ام اس گرفته...
آن هم چه کسی...
گوله ی انرژی...
خوب ...
عکس العمل های من...
جون سمیه؟!
میگه جون تو...
میگم باز فاطمه میخواد سر کارمون بذاره...
آخه بعضی اوقات از این شوخی ها میکنه...
میگه نه به یار احمدی هم خبر دادم....
باورم میشه...
حرص نخورید ...
تا غلاف میلین روی نورون های حسی تون پاره نشه...
جدا دنیای عجیب و بی وفایی شده...
دیروز همش بغض داشتم...
دم اذون بهش زنگ زدم صداش خوب بود...
امروز داریم میریم بیمارستان...
باید خودم و کنترل کنم....
باید بهش انرژی داد...
................................... ................................
عینکش را جا به جا کرد....
شروع کرد به تکه تکه کردن بدن مقتول...
تکه ها را مرتب درون کیسه فریزر جا سازی کرد...
دستانش را شست...
لباسش را عوض کرد...
آرایش ملایمی روی صورت....
شب نامزدیش بود...
ترجیح داد عشقش را خودش بکشد ...
تا نامزد جدیدیش...
قاتل دیوانه ی من...!