محلول موضعی میرتکس...
کفش هایش را جفت کرده کنار دستش...
از روی کاغذی سفید میخواند...
دستش را درست گذاشته روی شقیقه اش و رفته توی فکر...
انقدر فکرش عمیق است که تو را هم با خودش میبرد توی فکر...
و من دوست دارم تا هر وقت که نشسته و فکر می کند من از پشت ایستاده تماشایش کنم...
زندگی لحظاتی را با خودش دارد...
و من در لحظه ای از زندگی خویش هستم که خودم را به شدت گُم کرده ام...
من الان فقط تبدیل شدم به یک اسم که دیگران من را با آن میخوانند...
باور کنید فقط و فقط همین هست و بس...
و من این روزها به شدت از مرگ می هراسم...
به دنبال روزنه ای ...دالانی...صندوقی ....یخدانی...هر چیزی که حجمی داشته باشد
تا مرا در بر گیرد میگردم....
من کیستم؟چیستم؟اینجا چه میکنم؟
از آن دست سئوالاتی است که هر چند وقت یک بار به سراغم می آید...
و من بی سواد تر از آنی هستم که خودم را قانع کنم...
حرف ربط "که " از آن دست حروفی است که هنوز جایش را در گفتار محاوره ام پیدا نکرده ام
و از آن روست که مُدام شب ها کابوس می بینم...
...
امتداد خط های کف دستم میرسد به یک سه راهی نرسیده به پُل تجریش
همان جایی که به سمت دربند میرود و پیرمرد گردو فروش شب ها
نور لامپ را می اندازد زیر شیشه تا حجم گردو ها دو برابر شود...
بیچاره پیرمرد گردو فروش نمیداند کف دستم را ۳ روز پیش با چاقو بریده ام...
...
نتیجه اینکه من به شدت دلم برای خودم این روزها تنگ شده...
و دلم یک بغل از خودم را میخواهد...
و خنده هایی از ته دل...که این روزها این آفت لعنتی نمیگذارد...
من از پنج شنبه به بعد تا اطلاع ثانوی میخواهم گُم و گور شوم...
گاهی اوقات برای آدمیزاد لازم است که کمی گُم شود...تا شاید دوباره بتواند خودش را پیدا کند...
هی آدمیزاد خودت و از یاد نبر...