آنتی گون چادری می شود....به انضمام نامه ای به بابا لنگ دراز...
این فرهنگسرای بهمن هم با ما سر لج افتاده...
هر روز به یگ چیزمان گیر می دهد...
بیچاره پور آذری کلافه شده....
گیر جدیدشان پوشش بچه هاست...
شنبه بعد از یک هفته غیبت سر تمرین که رفتم قوانین جدیدی وضع شده بود...
هر انسانی که از ساعت ۲ دیر تر وارد شود ۲ هزار تومان ناقابل جریمه می شود...
من ۲:۳۰ رسیدم ....پور آذری می خواست دو هزار و پانصد تومان از من بگیرد که پول خرد
نداشتیم همان ۲ هزار تومان را دادیم...
نگاه چپ برادران به خواهران و بالعکس ۵ هزار تومان جریمه دارد...
بعد که جریمه ها روی هم جمع شد باهاش در زنگ تفریح بستنی می خریم ...
کاملا منصفانه...
دوشنبه بود من ساعت ۱:۵۹ دقیقه وارد کلاس شدم البته سوله...
پور آذری گفت کجا ۲ هزار تومان بده...
گفتم اذیت نکن...من که دیر نرسیدم ...
گفت چادر چرا سرت نیست...
من گفتم هان؟!
گفت یا پول بده یا چادر سرت کن برو از آقای تن بپرس تمرین های
آقای پور آذری کجاست ....
و من کنس تر از این حرفا چادر سرم کردم و کار مربوطه را انجام دادم...
حالا از فردا باید با چادر برویم سر تمرین...
آن هم با نگاه های چپ مستر تن...
احتمالا تا چند وقت دیگه ما رو از فرهنگسرا اخراج کنن...
نمیدونم شاید بی انصافانه باشه حرفی که می زنم ولی من زیاد ناراحت نمی شم
اگه کار کنسل بشه...
تازه می خوام هر دفعه برم بهش بگم من دیگه نمیام بنده خدا درباره ی نقشم
با هام حرف میزنه تازه یه دستیار هم واسم انتخاب کرده...
خلاصه حالت دلگیری ست..
دلم براش می سوزه...
احتمال زیاد زحمتاش هدر بره...
همش هم زیر سر این مستر تنه...
*****
یه لنگه کفش گلی...
یه چتر خیس یاسی..
یه اسمون ابری...
یه دل پوست پیازی...
هوای سردو یخی...
دونه های یخمکی...
یه کله ی گردویی...
نه ...شایدم فندقی...
یه جفت گوش بزرگ و ...
یه جعبه ی جادویی..
یه آبنبات چوبی...
یه کلبه ی کوچولو...
با یه اسب سیاه و
یه جنگل طویل و ..
یه رود خونه با ماهی...
یه سرو سبز با قالی...
یه مشت پر عقاب و ...
یه دیگ پُر از خرگوش و...
یه عالمه زنبور و....
یه شیشه ی مربا...
با نون داغ سنگک...
با کره ی محلی...
یه چایی دیشلمه...
روی یه میز چوبی...
با شیر تازه ی گاو...
به به عجب هوایی..
چه رویای قشنگی...
.......
چوب جادوییم شکسته....فعلا آرزو هام بر آورده نمیشه...!
.........****.....
دندونام درد میکنه...
زبونم دراز شده...
یه جوش بد زده تو چونم...
دماغم باد کرده...
رو دستم ماه گرفتگی شده...
استخون کف پام درد میکنه...
دلم یه مقدار کوچیکی گرفته...
نمی دونم چرا...
دلم شوکولات میخواد ولی این جوش های پد سوخته نمی ذارن...
اعتماد به نفسم داره زیاد می شه...
نمیدونم چرا...
تو چشم چپم یه لکه زده...
رفتم دکتر نشون دادم ...
گفت ای بابا ....بابا لنگ دراز تو چشت گیر کرده...
از بس که در و دیوار اطاقم عکستو کشیدم هر شب قبل از خسبیدن نگاه میکنم..
راستی تو جواب نامه یه بسته آبنبات هلویی هم واسم بفرست...ای ول...
......... ۱۸ اگوست ۲۰۰۹
ساعت :۱۸:۳۰
سُمی...