نه...! این تو بمیری ها دیگر از آن من بمیرم ها نیست ...!
ببین ...
نمی خواهی کمی از استرس هایم رابگیری ....
در عوض به جایش کمی آرامشم دهی ....!
باور کن این روزها اثنی عشرم از دست تو می سوزد...
باور نمی کنی...
استرس هایم انقدر زیاد است که می ترسم از پا بیوفتی...
سکوت میکنی و چه تلخ باید از کنارت بگذرم...
بگذریم...از هم ...؟!
مگر می شود...؟
بماند که من هم همیشه ترسیدم...
یک ترس عجیب و گنگ که هیچ وقت علتش را نفهمیدم...!
چرا....
چرا روزها انقدر زود شب می شوند...؟
و از آن ور شب ها چقدر زود سحر می شوند...؟
من هنوز خسته ام وقتی صبح می شود...
تو چه خبر داری از خسته گی ام...؟
از شادی ام؟
نمی خواهی بدانی؟
یا برایت مهم نیست؟
می ترسم از ان روزی که باید بروم...
و تو بمانی و افسوس...
کاری هم نمی کنی...
همان طور نشسته ای آن رو به رو زُل زده ای به ترک دیوار بالای سرم...
در حالی که می دانم تا نگاهم می افتد توی چشمانت نگاهت را از صورتم می گیری
به زور می اندازی روی دوش دیوار ترک خورده...
دیوار از سوز نگاهت ترک خورد ...
می خواهی دل من طاغت بیاورد...؟
روحت این روزها بد جور افتاده روی شانه هایم...
سنگینی...
روحت سنگین است ...
برای روح کوچک من روح تو زیادی بزرگ است...
چون به زور میخواهی خودت را به بی خیالی بزنی...!
مگر من خیالم...؟
من که هنوز هستم...
زود نیست برای اینکه خیالت شوم...؟
من هستم ...
همین جا....
ایستاده ام کنار دیوار ترک خورده...
تا صبح هم بگویی کنار دیوار می ایستم...
فقط بگو تا کی می خواهی سکوت کنی...؟!
************
باز هم امروز مترو بودو مترو...
زنی تمر هندی خرید و همانجا بازش کرد و همانجا خورد و بغل دستی اش صورتش را چین انداخت....!
****
ببخشید به دلیل خستگی بیش از اندازه ی نویسنده ی وبلاگ تا مدتی
شاید ...البته ....به گمانم....
هیچی...
همین دیگه....