همه ی استرس های شیرین بلا استثنا شبیه همند...؟!
فردا بازبینی داریم...
از تمام دوستانی که اینجا را می خوانند التماس دعا دارم...
کار گروهی است و بازبینی اش مسلما ۱۰۰ برابر بیشتر از کارهای کم جمعیت تر است...
۳۶ بازیگر که برای ۴۵ تماشاچی قرار است نقش ایفا کنند...
خیلی سخت است..
آن هم وقتی که گاری تازه دیشب حاضر شد وقتی که ما داشتیم می رفتیم...
پور آذری خیلی خسته شده...
چون کارها دقیقه ی ۹۰ شده...
و من هم در این هاگیر واگیر رفته بودم توی حیاط فرهنگسرا به گربه غذا بدهم...
و پور آذری شروع کرده بود به نطق قبل از آخرین روز مانده به بازبینی...
من دیر رسیدم...
خوب مسلما اگر ۳ یا ۴ ماه پیش این کار از من سر میزد درسته من را میکرد توی
حوض وسط محوطه ی فرهنگسرا و بعد هم از نرده ها آویزانم می کرد...
اما شاید چون دلیلم را صادقانه گفتم چیزی نگفت ...
فقط گفت ما دوشنبه اجرا داریم...تو هم که هنوز تو خیلی جاها گیج می زنی...
خوب در این مواقع نباید زیاد فیس تو فیس با پور اذری بود چون ممکن است دوباره
یادش بیوفتد گاگول هستم و دوباره ضایعم کند...
می ایم پشت سرش روی زمین می نشینم طوری که از تیر رسش خارج شوم...
حرفش را ادامه می دهد...
...............
خانم ها و آقایون...
بازیگری به شدت فداکاری می خواهد و حس از خود گذشتگی...
به دلیل نداشتن این دو حس در خودم شاید این آخرین کارم باشد...
با اینکه می دانم تئاتر این مملکت به آدم های خنگی همچون من نیاز مبرم دارد...
اما ترجیح میدهم اگر هم کار می کنم یعنی کلا سعی می کنم فعلاتصمیم نگیرم...
اصلا بی خیال حالا بعد این اجرا کی زنده کی مُرده...
والا ....سیب در حرکت دورانی اش هزار ها پیچ و تاب می خورد تا به دستم برسد...
از کجا معلوم هم جادوگر بزهکاری تویش سم نریخته باشد...
والا بی کاریم دنبال آینده می گردیم...
در حالی که آینده... امروز کف دستانمان است...
اه حوصله ی حرفای فلسفی هم ندارم...
خوب دیگه من برم بخوابم چون فردا ساعت ۱۰ صبح باید فرهنگسرا باشیم...
و راه بسی طولانی بود و ناهموار...
و او بود که یکه و تنها در این مسیر پُر پیچ و خم قدم نهاده بود...
با پای پیاده...
سر در گریبان (یک اتفاق کاملا کلیشه ای شده این روزها ...!)
با جوراب بو گندوی سوراخ اش ...
و با موهایی که سالها از شانه کردنشان می گذشت...
اوا.... راستی...این و بگم...دیگه برم بخوابم...
ها چی می خواستم بگم...؟
آها...
دیروز رفتیم در انبار لباس فرهنگسرا تا شاید چیز به درد بخوری پیدا کنیم...
لباس ها مال زمان انقلاب بود مثلا شما فرض بگیرید اوایل دهه ی ۶۰...
چشمتان روز بد نبیند چه لباس های زیبایی بود و در عین حال کثیفی...
یقه ی لباس ها زردی عرقی که مال ۲۰ سال پیش بود شاید هم بیشتر...
زیر بغل ها هم که ماشالا...
یهو یک دامنی از جالباسی بر زمین افتاد و اگر گفتیید تویش چه چیزی بود...؟
نه میدونید...
خوب نمیدونید ...
چون اسکلت دو عدد موش مال همان دهه ی ۶۰ تویش بود...
و بچه ها عطای لباس را به لقایش بخشیدند...
والا طاعون نگرفته بودیم که آن را هم بگیریم...
پامچال هم آمده یک ریز توی گوشم مثل ورد میگوید مامان منم ببر...
میگم نمیشه مامان جان بشین خونه با بامداد بازی کن...
میگه نه بامداد همش فیلم میبینه با من بازی نمیکنه...
ای بابا...
یکی نیست بگه بیمار بودی بچه زاییدی که حالا توش بمونی...
در همین لحظه بود که بامداد با شلوارک خیسش اومد طرفم...
گفتم چرا شلوارت خیسه ؟
گفت اومدم برم دستشویی یه سوسک از رو سقف پرید جلوم...
منم تو خودم جیش کردم...
من برم شلوار اینو عوض کنم تا همه جا رو به نجاست نکشونده...
اگه تونستید فردا طرفای ساعت ۸ صبح من و بیدار کنید...
چون تازه گی ها انقد خستم که وقتی موبایلم زنگ میخوره تو خواب و بیداری قطعش میکنم...
خدا خیرتون بده...
دعا هم یادتون نره ....
(صدای جیغ و داد بامداد و پامچال هم که دارند توی سر هم می زنند از دور به گوش
میرسد احتمالا وقوع نزاع در دستشویی است چون صدایشان به شدت توی تاریکی خانه
می پیچد....)