اینجا بازی گری به قیمت خون انسان ها تمام می شود...
یک عده آدم نمی گویم فقط چند نفر بلکه همه دور یک آدم جمع شده ایم تا
به هوای اسم و رسمی که در تئاتر دارد خودی نشان داده باشیم...
بیاییم مثل همیشه صادق باشیم...
اسم حمید پور آذری را از این کار حذف کنید...
مطمئن باشید این ۶ ماه را مسلما طور دیگری میگذراندم...
امروز اولین روز اجرا بود خیر سرمان...
وسیله ی حمل تماشاچی ها یا به قولی گاری تازه آخرین مراحل فنی اش را تمام کرد...
و امروز ما میزبان نزدیک به ۴۰ تماشاچی بودیم...
وزن گاری را شما از دیگر اتفاقات فاکتور بگیر...
اگر بگوییم هر نفر از این تماشاچی ها متوسط وزن ۵۰ کیلو گرم را هم داشته باشند...
۴۰ ضرب در ۵۰ می شود نزدیک به ۲۰۰۰ کیلوگرم....
خلاصه تر بگویم نزدیک به ۲ تُن...
و امروز اولین روز بود و بچه ها بودند که پشت این گاری زور می زدند...
و اکثرا هم دختر...
دخترانی که شاید بخواهند خیر سرشان روزی مادر شوند...
حالا چرا راه دور برویم...
خود من با تب ۴۰ درجه و پنیسیلینی که هنوز الکلش روی باسنم خشک نشده بود...
با بینی که ۸۰٪ از کارایی اش را از دست داده هن و هن کنان این گاری را از این ور
به آن ور کشیدیم...
و عرقی بود که از سر و صورتمان می ریخت و این در حالی بود که باید نقشت را هم
بازی کنی...
و من نمیدانم یک بازیگر حواسش دیگر باید به کجا باشد...؟
خدا این گروه موسیقی را خیر بدهد...
ساز و دُهل خود را رها کرده بودند و به کمک بچه ها آمده بودند...
در این هاگیر واگیر هم حسین فهمیده ای پیدا شد و برای آنکه گاری به ستون های
سوله بر خورد نکند خود را حایل میان دیوار و گاری قرار داد و چشمتان روز بد نبیند
انگشت کوچکش چنان لای دیوار و گاری ماند....
که به درمانگاه منتقل شد تا انگشتش را بخیه بزند....
حالا شانس آوردیم طرف بازیگر نبود و از عوامل پشت صحنه...
من مانده ام اگر یکی از بازیگرها همچین بلایی سرش می آمد چه اتفاقی می افتاد...
تمام غر غر های من یک طرف ولی صادقانه کار کردن بچه ها یک طرف...
ولی باور کنید صداقت خیلی جاها جواب نمی دهد...
خوب ٬ خیلی از سازمان ها و ارگان ها بودجه ی لازم را در اختیار ما نگذاشته اند...
تمام اینها درست...
اما به چه قیمتی...؟
اسممان را که بچه های خیابان گذاشته اند...
حالا با هدف های سیاسی و غیر سیاسی...
و فکر می کنند اینجا یکسری بچه ی بی سرپرست بی جا و مکان
جمع شده اند و حالا شما از سر ترحم نگاهی بیاندازید به این بچه ها...
هیچ کس این وسط نمی گوید این بچه ها از تمام نقاط بیست و چند گانه ی
شهر تهران به این فرهنگسرا می آیند تا در کنار حمید پور اذری تجربه ی
یک اجرای متفاوت را داشته باشند...
بله پولمان نمی رسیده بریم سر کلاس های جناب سمندریان یا امین تارخ
یا دیگران بنشینیم زیر باد کولر باشیم و برایمان کافه گلاسه بیاورند....و فرداش
هم بازیگر شویم و همه چیز عالی باشد...
اینجا به اضافه ی بازیگری درس همدلی است و فداکاری...
اما با تمام این غر غر های بنده...
با اینکه دوست ندارم خودم را این بار و شاید تمام بارهایی که بازی کرده ام...
با تمام این احوالات سختی که این روزها به شدت ما را از پا انداخته...
دعوتتان میکنم از روز چهارشنبه مورخ ۸/۷/۸۸
بیایید قدم سر چشمانمان بگذارید و فداکاری و صداقت یک عده جوان جویای نام را ببینید...
ساعت اجرا هم از ۱۸ تا ۱۹ می باشد...
حالا اگر تغییری در ساعت ها به وجود آمد متعاقبا اعلام خواهم کرد...
آخ راستی بلیط مهمان هم نداریم...
و بهای بلیط هم ۴۰۰۰ هزار تومان می باشد...
*****
خیلی سخت است بازی گری را دوست داشته باشی..
ولی شرایطش را نه...
خیلی سخت است حالا که در این نقشی که هستم به شدت خودم هستم...
و هیچ کسی ایرادی هم نمیگیرد برای اولین بار که هی آدم باز که خودتی...
اینجا من هستم و من ...و هیچ کسی هم مشکلی ندارد..
و این بار این منم که با خودم مشکل دارم...
به شدت این کار روی روح و روان و جسمم تاثیر گذاشته...
و ترجیحا اگر کلاهم را باد بیاندازد درست وسط سالن اصلی تئاتر شهر...
عمرا بروم و برشدارم...
و این روزها بدترین حرفی که از اطرافیانم می شنوم این است...
خیلی ها دوست داشتند جای شما باشند..
عجالتا عرض میکنم جایی که من الان ایستاده ام جای خاصی نیست...
شاید آدم هایی که کمی عاقل باشند و ما را از بیرون ببیند بگویند اینها
مازوخیسم اند (خود آزار)...
درس اول : هیچ وقت بدون اینکه شرایط کسی رو از نزدیک لمس نکردی ....
آرزو نکن جای اون آدم باشی....!
درس دوم : حواست به آرزوهایی که میکنی باشه...
شاید اصرار بیش از اندازه تو رو به آرزوت برسونه...
ولی گاهی وقت ها صلاح در نرسیدن است...
درس سوم : وقتی به کاری تعهد داری تا تهش را با انرژی انجام بده...
درس چهارم : مثل من نباشید که به همه چیز غر میزنه...
شاید من اشتباه میکنم...!
درس پنجم : وقتی کسی یه همچین چیزایی تو وبلاگش نوشت بدونید
به شدت به یک متخصص اعصاب و روان احتیاج داره ...
*****
ـ چیه...؟
ـ چی چیه؟
ـ چرا اینطوری نگاه میکنی؟
ـ آخه عوض شدی...
ـ نه عوض نشدم....
ـ چرا ٬ عوض شدی خودت نمیفهمی...
ـبه خدا من همونم فقط یک کم تب دارم...
ـمطمئنی فقط تب...؟!
ـ...........