هه هه هه هه هه هه هه هه هه.....!
بگذار خیال خام ٬خواب انسان های کوچک را ببرد...!
یا وقتی خودت را به نفهمی می زنی خیلی چیزها دستگیرت می شود...
عجیب لحظه ی شیرینی است ....!
بوی صابون میاد ...
من رفتم دستشویی...!
کرم خاکی ها توی باغچه منتظرم هستن...
خیلی وقته بهشون دونه ندادم...
جوجه طلایی ماشینی دیروز تو قوطی کفش مُرد...
صدای آژیر آتیش نشانی که بلند شد...
هنوز دستش تو دستم بود قبل از اینکه کنده بشه...
لای کتاب و که باز کرد بوی کفتر چاهی روی پشت بوم خونه ی خاله م تو هوا پیچید...
دم ظهر بود جوراباشو دراوورد رفت وضو گرفت..نماز خوند ...خدا بهش لبخند زد...منم همینطور...
چشماشو که باز کرد رو تخت بیمارستان ولو شده بود...چشماش تو حوض آبی افتاده بود...
عروسکش کهنه شده بود ولی هنوز دوستش داشت...هر روز میبردش حموم....
مسواکشو زد ..حالا دندوناش بود که تو لیوان افتاده بود...بس که مسواک میزد...
صبح بود و ساک به دست م ایستگاه راه آهن ایستاده بود...
از بس کسی دوستش نداشت برای همیشه رفت...!