میشه لطفا یک کم برید اون ور تر..! ممنون...!
خیلی لحظه ی سختی بود وقتی صبح احساس کردم تارهای صوتی ام از بین رفته...
بس که دیشب سرفه کردم...
معلوم نیست این شربت های سینه را با چه چیزی میسازند که اثر نمیکند..
از ان ور هم می ترسم نکند انفولانزای خوکی باشد ...
آن وقت بزند و ناغافل عزراییل به سراغم بیاید و من هم که هنوز ساکم را نبسته ام...
دیشب هم تا صبح کابوس دیدم...
از همان کابوس هایی که وقتی ادم تب می کند به سراغش می آید...
و نقش اصلی اش هم معلوم است دیگر با چه کسی است همان فرشته ی مرگ سیاه پوش...
تازه گی ها انقدر گیج شده ام که همه چیز قاطی پاطی شده توی ذهنم...
اصلا یادم نمی آید امروز چند شنبه بود...
حافظه ی بلند مدتم سالم است...
میماند این حافظه ی کوتاه مدت که بد جور آسیب دیده این روزها...
نمی دانم چه بلایی سرم امده...
هر چه فکر هم می کنم به یاد نمی آورم سرم جدیدا به جایی خورده باشد...
شاید مال خستگی باشد...
البته ....شاید ....احتمالا...
*****
به مقتضیات زمان رنگ ها و لعاب های خاصی به خود میگیریم...
البته مکان را فراموش کردم...
و همین عاملی میشود تا کسی را که بارها دیده ایم را به جا نیاوریم....!
و گرنه مطمئن باشید که تمامی آدم های روی کُره ی زمین حداقل برای یک بار
همدیگر را ملاقات کرده اند....
****
دلش می خواست عاشق بشه...
اما یه مشکلی این وسط بود...
اونم این بود که از بچگی به ریش مجنون خندیده بود...
به خاطر همین هیچ وقت طعم عشق و نچشید...
بیچاره کلاغ سیاه...
چون سیاه بود کسی حاضر نشد به عقدش در بیاد...
انقد نوک به دخت زد که شد دارکوب....
دارکوب هم انقد نوک به درخت زد که نوکش توی درخت گیر کرد و همون در جا از قطع درخت
توی یه برکه افتاد و غورباقه شد و انقد غور غور کرد که یه پشه لای زبونش گیر کرد و
همون جا افتاد تو آب و شد یه ماهی....
انقد تخم گذاشت که شد یه لاک پشت و انقد دیر قدم برداشت تا به هیچ مقصدی نرسید...
دست اخر هم شد یه جلبک ...که عاشق یه عروس دریایی شد و انقد عاشق عروس دریایی شد
که خودشم یه روز شد یه عروس دریایی و دست اخر هم توی یه تور ماهیگری گیر کرد و
یه صیاد مهربون پیدا شد و اون و اوورد خونه و انداختش توی حوض خونشون کنار ماهی قرمزای
توی حوض...
دختر صیاد یه روز پاشو گذاشته بود لب حوض و با ماهیا بازی میکرد که عروس دریایی هوس کرد
پا داشته باشه...
یه روز صبح وقتی بیدار شد دید پا داره و آدم شده...
سالها بعد به زور دادنش به یه نجار بد اخلاق که انقد کتکش زد که فلج شد...
الان رو ویلچر میشینه و آرزو می کنه که ای کاش همون کلاغ سیاه بود و تا ابد هم تنها می موند..!
حیف ...
این بار آرزوها زودتر از خواسته شدنشون برآورده شده بودن...!