وقتی زمین ها لیز می شود ...انسان ها فداکار تر میشوند...
دیروز در اولین حضورم جلوی تماشگرها چنان زمین خوردم که موزاییک زیر زانوهیم صدای خُرد شدن
را داد...وعجیب که یک لحظه همه سکوت کردند و پور آذری را دیدم که نگاه مضطربش را به من دوخته
بود...
نگران حالم نبود ...می ترسید بزنم زیر خنده...!
چون هر وقت زمین میخورم خنده ام میگیرد...
سریع بلند شدم کیف را برای دزد همکارم که بالای نرده ها بود انداختم و در رفتم....
آخر اجرا هم دزد همکارم آمد گفت خیلی خوب زمین خوردی...
طبیعی شد...
دیروز عالی بود...
با اینکه زمین خوردم و زانوهایم کبود شد...
ولی لحظه ای بود پُر از زندگی...
دارم کم کم به آن بازیگری میرسم...
خدا به خیر کند ...
پایم سر رسیدن به این آن بازیگری نشکند...
از دیروز نسبت به بازیگری کمی تجدید نظر کردم دوباره...
چون عکس بروشورم با مزه شده...!
اما کاش اسم هایمان را توی بروشور نمی نوشتند...
بدم میآید ...
از این اسم شدن ها...!
****
ممکن است بازیگر خوبی نباشم...
ممکن است کمی خنگ باشم ....
اما سعی میکنم انسان صادق و فداکار و باگذشتی باشم...
فکر می کنم بازیگری تنها درسی که به انسان میدهد همین ها باشد...!
****
تازه گی ها دلم برای خودم میلرزد...!