آدمیزاد پُر است از دردها ٬ رنج ها٬ ناکامی ها...

 و از همه بدتر دلهره ها....

دلهره های عمیقی که روح انسان را فرسوده میکنند بس که به آدمیزاد نزدیکند ....

از کجا می آیند این دلهره ها ...؟ که اکثرا هم زاییده ی توهمند و در عالم واقعیت چندان مصداقی

ندارند...

ولی بد جور روی هوش و حواس آدمیزاد راه میروند...

 تا آنجاییکه گاهی اوقات دلت می خواهد از همه چیز و از همه کس فرار کنی ...

  نهایتا یک ساک دستت بگیری و بروی یک جای خیلی دور که هیچ انسانی نباشد..

 خودت باشی و خودت ...

 به خاطر همین بود که همیشه می رفت توی یه کافه میشست..

 پشتش و می کرد به بقیه ی آدما...

 پیپ شو از تو جیبش در میورد...

 یه قهوه سفارش می داد...

 یه کم بغض می کرد...

 با اینکه پشتش بهم بود ولی من مطمئنم بغضشو میدیدم...

 شاید باور نکنید ولی بغض مردها به جای اینکه توی گلوشون گیر کنه مثه ما زنا...

 رو شونشون میوفته...

 بستگی داره چقد بغضشون عمیق باشه...هر چقد عمیق تر شونه هاشون افتاده تر میشه...

 از من به شما نصیحت هر وقت دیدید مردی گردنش توی شونه هاش فرو رفته زیاد

 سر به سرش نذارید...حالا میخواد باباتون باشه...برادرتون باشه...یا هر فرد دیگه ای..

 دود پیپش بود که از کنار گوش سمت راستش بالا می رفت و تو هوا نا پدید می شد...

 هر وقت فاصله ی دود هایی که از کنار گوشش بالا میرفت زیاد می شد...

 مطمئن میشدم رفته تو فکر...

 اما اونقدرا هم با هوش نبودم که بفهمم داره به چی فکر می کنه...

 بعد ۵ دقیقه سرشو میذاشت رو میز و تا آخر وقت سرشو بالا نمی اوورد...

 تا وقتی که یکی از گارسونا صداش میزد آقا کافه تعطیله...

 سرشو بلند میکرد...پول قهوه رو میذاشت رو میز و میامد بیرون...

 قهوه ای که هیچ وقت حتی لب هم بهش نزد...

 کل مشتری های کافه می شناختنش...

 هیچ وقت هم نشد که کسی جای اون مرد بلند بالا با اون پالتوی خاکستری رنگ بشینه...

 خوب یه عده فکر میکردن یه مجنونه که به عشقش نرسیده ...

 یه عده هم فکر میکردن شاید دیوانه است...

 ولی من مطمئن بودم یه رازی با این مرد اسرار آمیز هست که هر روز خدا پا میشه میاد تو کافه...

 روی یه صندلی میشینه و یه قهوه سفارش میده و نخورده پا میشه میاد بیرون...

 دیروز خبری از مرد اسرار امیز نشد...

 تصمیم گرفتم برم جاش روی صندلی بشینم ...

و ادای کارهایی که میکنه رو در بیارم...

 روی صندلیش نشستم...

تنها مشکل این بود که پیپ نداشتم...

 یه قهوه سفارش دادم...

 همین طوری نشستم و به بخاری که از روی قهوه بلند میشد نگاه کردم...

 یک ساعت گذشت..

 دو ساعت گذشت..

 تو دلم حوصله ی همچین مردی رو تحسین کردم...

سه ساعت گذشت...

 مطمئن بودم که ساعت های دیگه هم به همین کسالت باری و مزخرفی سپری میشه..

چهار ساعت گذشت...

 قهوه سرد شده بود...بدون اینکه بهش لب بزنم...

 این مردها هم گاهی اوقات کارهای سختی میکنند...

 جدا ساعت های متمادی نشستن و خیره شدن به دیوار روبه رویت کاری است بس مشکل...

پنج ساعت گذشت...

کم کم هوا تاریک میشد و سرمایی بود که از درز پنجره به زور خودش را میانداخت روی

 انگشتان دستم که دور فنجان قهوه گره خورده بود...

 چراغ های کافه از بیرون روشن شده بود...

  نور قرمز و سبز رنگی که نام کافه را درست میانداخت روی میز و توی فنجان قهوه....

  یهو انگار توی قهوه یه چیزی شوع کرد به حرکت...

 دختری با لباس قرمز توی زمینه ای قهوه ای میرقصید...

 باور نکردنی بود...

 چشمانم را دو بار باز کردم و بستم...

 نه واقعی بود..

 دختری روی فنجان قهوه شروع کرده بود به رقص....

 آنقدر رقصید و رقصید تا گارسون آمد جلو و گفت کافه تعطیله...!