درد..

      رنج...

صدای آب پاش...

   کمی گرما...

    شاید هم سرما...

    صدای وز وز پشه...

   نه...دقیق تر که گوش می دهی صدای خرمگسی است که بین پرده و شیشه ی پنجره گیر کرده...

  صدای جیر جیر دستگیره های مترو...

   سکوت لنگه کفش پاره ای لابه لای سیم های تیر چراغ ...

   و صدای به دنیا آمدن فرزندی که کر مادرزاد است و آرامش دست نیافتنی قنداق بچه ی شش ماهه...

 بوی هراس انگیز ۷ صبح و صدای شیرین کردن چای و افتادن سنگی از میان  نان سنگک داغ روی

  سنگ سپید آشزخانه...

  صدای گس چرخیدن کلید توی قفل در...

 و جوشکاری که مدت هاست در پی جوش دادن دو قلب هفته ها ما را از خواب بی خواب کرده...

بی خبر از انکه دو قلب هیچ تمایلی ندارند به جوش خوردن و این وسط بوی گند سوختنی و

 صدای ناهنجارش نصیب ما شده...

 جوشکار  خرفت با آن دمپایی سبز رنگ بدقواره اش ...ول کن هم نیست...!

 (ول کن برادر...!والا....! عشق زورکی...؟!دیوانه ی زنجیری...! ...)

صدای زبان گنجشکی که از بس گشنه است توی چینکدانش خفه شده...

 آرامش مزخرف و مصنوعی کتابخانه ها ...

 نشستن کنار جوی آب و سکوت محض شُرشُر آب ...در فصل پاییز ...

  صدای خش خش برگ های زرد پاییز زیر پای برهنه ی کودکی بی سرپرست...

البته...به گمانم...شاید...

 صدای ورق خوردن کتاب ۱۰۰۰ صفحه ای زیر نور چراغ نفتی...

ها کردن روی شیشه ی سرد ماشین و نوشتن نام تو روی بخاری که بر شیشه نشسته...

ریخته شدن قطرات باران روی چتری سوراخ...

عینک آفتابی بلا استفاده ی ته کیف ...

 بس که همیشه آفتاب نبود...

........

حالا...

اینجا...

کویر است....

ساکت و آرام...

تو هستی ...

یک کولی دوره گرد...

و یک دنیا خاک رُس...

و هزارها ستاره در آسمان...

به نظر باید جایی باشد آرام...

ساکت...

بی دغدغه...

دقت که میکنی می بینی سکوت نیست...

هم همه ی شب های کویر گوش آدم را کر میکند...

باور نداری ...

امتحان کُن..

کافی است یک لحظه چشمانت را ببندی......

به همین سادگی...!

                                          ************

خوب دوستان عزیز شما را به خواندن سطر های بعد نیز دعوت مینمایم...

و از اینکه تا پاسی از شب همراه این بنده ی حقیر هستید پیشاپیش کمال تشکر را دارم....

نکته ی اخلاقی آخر هفته :

همه ی انسان های روی زمین با هم برابرند...اگر چه برادر نباشند...

باور نداری؟!

تنها کافی است انگشت کوچک دست چپت را تا ته توی گوش سمت راستت فرو کنی..

آرزوی آخر هفته :

ای کاش پری دریایی می شدم....این روزها زمینیان بد جور حوصله ام را سر برده اند...

مصرع پند آمیز آخر هفته :

ایهاالناس جهان جای تن آسایی نیست...

مصرع بعدیش و یادم رفته حالا اگر کسی میدونست راهنمایی کنه...ممنون...

نتیجه گیری آخر هفته:

ـ هی یابو کجا...؟

ـ دنبال عدالتم...!

ـ چی...؟

ـ عدالت...

ـ آهان ...ببین این جاده رو می بینی ...مستقیم میری تا برسی به یه ده...

سمت چپت یه رودخونه است...مستقیم میری تا برسی به ته جنگل...

صاف میری تو جنگل...یه باتلاق هست ...ترجیحا قبل از ورود به باتلاق کفشاتونو در بیارین...

تمساحاش زیاد با لنگه کفش حال نمیکنن...

ـ خیلی ممنون...قوربون مرامت....

ـ خواهش دارم...وظیفه است...

(خوب دیگه برید تو همون لغت نامه و فرهنگ دنبال معنی عدالت بگردید...چون فعلا تموم شده...

چاپ دومشم هنوز تو بازار نیومده...حالا اگه شما خواستی یه دونه میزنم رو سی دی بهت میدم...

فقط به پا که مورد اخلاقی داره....آره قوربونش.....)

نیمچه سئوال فلسفی اخر هفته :

کی یه سیب پیدا کرده ؟!

و در آخر هم ...

هیچی دیگه برید بخوابین دیگه...

بی کارین نصفه شبی میایین وبلاگ میخونین..

والا...