نوشتن این متن کمی سخت خواهد بود...چون اتفاقاتی را که می خواهم بنویسم بر می گردد به

  ۲ شب قبل...

   و یاد آوری لحظات پُر از استرسش مطمئننا دوباره حال آدم را بد میکند...

    پس همراه شوید این بار با خاطره ی ۲ شب قبل من :

    ساعت نزدیک ۱۸:۱۵ دقیقه است...

   بچه ها به سکوت فرا خوانده می شوند چون اجرا از بیرون سالن شروع شده...

  تماشاچی ها داخل سالن می شوند...

  همه چیز به ظاهر مثل شب های گذشته است...

  اجرا داخل سالن آغاز می شود...

 که چند پسر بچه ی شیطان از همه جا بی خبر شاید هم با خبر جمع می شوند پشت

 درب شیشه ای سالن و شروع می کنند به مشت کوبیدن بر در و سر و صدا کردن...

 در این میان عده ای از بچه ها و کاوه پسر همیشه انرژیک گروه موسیقی دنبال این بچه ها میروند

 بلکه ساکتشان کنند ...

 به ظاهر بچه ها ساکت شدند ولی این آرامشی بود قبل از طوفان...

چون چند دقیقه ی بعد صدای بچه ها بلند تر شد و دوباره بچه ها بیرون رفتند تا ساکتشان کنند...

 حالا به چه شیوه ای بود خدا عالم است...

 دوباره سکوت برای چند دقیقه بر فضا حاکم شد و این بار صدایی بلند تر به گوش می رسید ...

 بله چند تن از مسئولان فرهنگسرا به همراه حراست به درب شیشه ای می کوفتند ...

 و تماشاچیانی که گیج شده بودند آن بیرون چه خبر است...

 تا انجاییکه آخر اجرا یکی از دوستانم که آمده بود برای دیدن کار گفت ما هر لحظه فکر می کردیم

الان است که با چماق و باتوم سر برسند و ما را بیرون بریزند...

 و واقعا لحظاتی بود برای تماشاچیان و بالاخص بازیگران...

 شبی که من خودم به شخصه بیشتر حواسم بیرون سالن بود تا توی سالن و اتفاقاتش...

نمی دانم کتک کاری شد یا نه ولی صدای فریاد های مهیبی از بیرون به گوش می رسید ...

 و تا پایان کار یعنی وقتی می خواستیم تماشاچیان را برای تشویق گروه موسیقی به سمت جلو هُل

 بدهیم تازه حمید پور آذری وارد سالن شد...

 و باز کاوه ی فداکار بود که خودش را زیر گاری انداخت تا به چرخ های گاری جهت بدهد...

 و خوب لحظه ی با مزه ای بود وقتی از زیر گاری برای دیگر دوستان گروه موسیقی دست تکان داد...

و اگر بخواهیم اتفاقات آن روز را کنار هم بچینیم می بینیم که هنوز که هنوزه ما با این فرهنگسرا

 مشکل داریم وقتی ۷ شب از اجرا گذشته و حراست فرهنگسرا بر میگردد می گوید معلوم نیست

 در این تاریکی شما چه کار می کنید...

 و واقعا جای بسی تاسف است که چرا همچین اتفاقاتی می افتد تا یک شبی که می توانست

شب خاطره انگیزی هم برای تماشاچیان و هم بازیگران باشد اینچنین به یک خاطره ی

تلخ تبدیل می شود تا هنوز توی گوشمان مثل زنگ این جمله به صدا در آید که هی آدم

اینجا ایران است با تمام عجایب هفت گانه اش...

با تمام خلق و خوهای عجیب مردمان سرزمینش...

و تمام....خودتون بهتر میدونید...

پس بیهوده چه گویم که نه تو دانی و نه من...

آخ اشتباه شد...

پس بیهوده چه گویم که هم تو دانی و هم من...!

و این وسط می ماند حس فداکاری و از خود گذشتگی که این روزها بد جور میان آدمین سرزمینم

نا یاب شده....

آنقدر که پسر دوست داشتنی ما را مضطرب و نگران کرده...

فکر کن نشسته درد و دل می کند برایم میگوید چرا من در کاری که به من مربوط نیست دخالت

می کنم...

خوب حق دارد بنده خدا....

در این زمانه نامردی و بی مهری که اگر کسی وسط خیابان جانش هم از تنش به در رود...

کک مبارک روی شانه های هیچ مردی حتی برای ثانیه ای هم که شده به گزیدنش مبادرت

که نمی ورزند هیچ ...شاید به باد زدن قبقب های مرد هم اقدام کنند...

و معلوم است کسی که مثل هیچ کس نیست در این زمانه مضطرب می شود...

نگران می شود...

چون هیچ کس در اطرافش نیست که او را بفهمد...

همه سرشان توی لاک خودشان است...

آدم های دور و برشان اهمیت چندانی برایشان ندارند...

حس دلسوزی شان به شدت پایین است...

و این وسط انگشت شمارند انسان هایی که شبیه کاوه باشند...

که تو می توانی در لحظات سخت دنبالشان بگردی روی کمک و همیاریشان حساب باز کنی...

وعجیب مایه میگذارند...

چشم که میچرخانی دارد گاری را هُل می دهد...

یا روی دست یکی از بچه هایی که چرخ گاری از روی پایش رد شد را حمل می کند...

قبول کنید که قلبی که در سینه ی چنین آدم هایی می تپد از طلاست...

آن هم طلای ۱۸ عیار که آنقدر گران و نایاب بوده که به گمانم خدا موقع تقسیم چنین قلب هایی

کمی خساست به خرج داده...

و یک نکته ی بسیار مهم اینکه من مطمئنم اگر چنین انسان هایی روی زمین نباشند اکثر کارها

لنگ می ماند...

و دیشب را هم مختصر بنویسم شاید سالها بعد که برگشتم ...

شاید برگشتیم به این روز خاطراتش مکتوب و دست یافتنی باشد...

دیشب بعد از اجرا ...

آن هم ۲ اجرا پشت سر هم که واقعا انرژی گرفت از من که هنوز خسته ام...

با نزدیک ۱۰ نفر از بچه ها به طرف مترو در حال حرکت هستیم ...

روی پُل عابر پیاده تصمیم می گیریم که کمی شاد باشیم...خیر سرمان...

آیدین کاخن (کاخون) میزند و ما شروع میکنیم به دست زدن...

یک عده آدم رد می شوند...

بی تفاوت...

ناگهان مردی برگشت و با حالت تمسخر گفت عروسی کیه....؟

و یکی از بچه ها در جوابش گفت عروسی مادر یکی از رُجال سیاسی است...

که مرد نگاه براقش را به ما افکند و یک دعوای حسابی روی پُل در گرفت...

و من در این هاگیر واگیر کاخن آیدین را برداشتم و در رفتم...

چون در آن شلوغی ها احتمالش میرفت که از پُل به پایین پرت شود...

خدا رو شکر که به خیر گذشت...

و در این درگیری عینک مرد با چشمان براق شکست و لباس کاوه پاره شد...

اما خدا رو شکر خونی از چشم و چال کسی نریخت که جای بسی شکر دارد...

به سمت مترو حرکت می کنیم...

آخ که اگر من تا آخرین روز اجرا  نتوانم یک آلوچه که جلوی درب مغازه های نرسیده به مترو است

بدزدم نه تنها بازیگر خوبی نیستم بلکه به نقش هم نزدیک نشده ام...

حالا وارد مترو میشویم که یکی از بچه ها خودش را روی زمین می اندازد...

و من از همه جا بی خبر میگم اُمید چی شد بلند شو...

و بعد کم کم می فهمم که بازی بچه هاست و من دارم داستانشان را به هم میزنم...

مثلا یکی از بچه ها کیف اُمید را دزدیده است ...

و ما نشسته بودیم یک گوشه و فقط می خندیدیم...

و شبی بود پُر از خاطره...

که ترجیح می دهم درگیر جزییاتش نشوم...

به چند علت :

۱)خوابم میاد...

۲)موقع خوندن این متن شاید سالها بعد کمی به حافظه ی بلند مدتم فشاری آورده باشم تا از کار

نیفتد...

۳)خیلی از چیز ها رو هم که دیگه نمیشه نوشت...چون باید اون لحظه در اون

مکان بود تا حس واقعیش رو درک کرد...و نوشتن شاید باعث خراب شدن اون حس خاص در اون

لحظه ی خاص بشه...عمرا خودم فهمیده باشم چی گفتم...

                                             ********

و این متن با تمام کاستی ها و تمام نقایص دیداری و شنیداریش...

تقدیم می شود به تمام بچه های صادق ...مهربان...فداکار و از خود گذشته ی اُدیپ ...

مخصوصا کاوه ی عزیز که مشوقی شد تا این متن نوشته شود...

حتی اسم این متن هم پیشنهاد خودش بود...

هنر به علاوه ی دعوا...!