من هستم...

 عمادالسلطنه...

 و یک راهروی طویل پُر از سنگ های سیاه و سفید...

مترو بود و زنی کودک در بغل...

 و هیچ زنی حتی برای رضای خدا هم که شده نیم خیز نشد...

 زنان عجیب و غریب ایستگاه های مترو...

 با آن لاک سیاه و موهای از ته تراشیده...

 هنوز اینجا بازارش داغ است...

 گوشواره و لوازم آرایش می فروشند ...

 عمادالسلطنه تعارف می زند تو رو خدا چیزی می خواهی بخر پولش را هم خودت حساب

می کنی دیگر....

عمادالسلطنه است دیگر چه می شود کرد...

 از قرن چندم هجری یهو پیدایش شد و آتش به همه آفاق زد...

 این وسط هم بد جور دل ما را به یغما برده مگس...

 بیچاره حشره کش ها دلشان خوش است که سوسک ها و پشه ها و مگس ها را می کشند...

 بی خبر از اینکه اینجا خر مگس درشتی پیدا شده که دارد ما را می کشد...

 مترو ها یکی پس از دیگری می روند و می آیند...

 من و عمادالسلطنه نشستیم در ایستگاه امام خمینی...

 از جایش جم نمی خورد...

 میگم دیرم شده بابام دیگه خونه رام نمیده ها...

 میگه بگو با من بودی مشکلی نیست...

 کله خر است دیگر...

 مینشینم کنارش و دوباره زُل می زنیم به قطارهایی که یکی پس از دیگری می روند و می آیند...

 نگاه بر نمی دارد ...

 عاشق سکوتم ...تازه گی ها البته به فوایدش پی بردم...

و گرنه قدیم تر ها گوش همه را با صدای نکره ام کر می کردم...

 تازه گی ها تصمیم گرفته ام کمی آرام باشم و ساکت...

 آنقدر که دیگر حال ندارم با کسی سلام و علیک کنم...

حالا می خواهد بابک حمیدیان باشد...

خواه علی رفیعی...

شاید هم ستاره اسکندری که از بس تغییر کرده بود به جا نیاوردمش...

 عمادالسلطنه هم با این رفتارم حسابی حال کرده...

 به من چیزی نمیگوید... ولی در نگاش حس تحسین بر انگیزی رو می بینیم...

 من بودم...

عماد السلطنه بود...

ساعت ۹ شب بود...

 ایستگاه خلوت بود...

مردان بیشتر از زنان بودند و اکثرا قد کوتاه...

 و باز من بودم و عماد السلطنه بود و پسری که خودش را از فقر محبت به زیر چرخ های مترو

 انداخت ...!

بلند شدم تا ببینم چه اتفاقی افتاده...

برگشتم ...خبری از عماد السلطنه نبود...

روی صندلی برایم یک کاغذ گذاشته بود...

بازش کردم به خط خیلی نا خوانایی نوشته بود : از بس دوستم نداشتی

از بس نگاهت را از نگاهم دزدیدی...

از بس سکوت کردی...

تصمیم گرفتم جان دهم...

ایستگاه مترو جای خوبی بود برای رفتن...

چرخ هایش و برق فشار قوی اش..

زودتر از انچه که فکر ش را بکنی جانم را خواهد ستاند...!

دوستت دارم تا ابد...امضا ء :عمادالسلطنه

                       ****

حالا من بودم...

مترو بود...

زنان بیشتر از مردان بودند و اکثرا قد بلند...

و بوی سوختنی که از جنازه ی عماد السلطنه به مشام می رسید...

و یک مگس  که آرام روی شانه ی چپم نشست...!