انگار وقتی دیر می شود...شیرینی ها هم تلخ می شوند...!
کفش های سیاه با خط های مورب سفید و صورتی..
شال سیاه با خط های سفید و صورتی...
کمی که نیم رخ تر می شود عینکی با دسته ی سیاه و خط های سفید و صورتی...
حالا کیفش را از روی شانه اش سُر می دهد توی کف دستانش...
و با زهم کیف مشکی با خط های...
عجیب این دختران در تزیینات رو بنایی و احتمالا زیر بنایی از خودشان مایه می گذارند...
و من تازه گی ها به این نتیجه رسیده ام که حقشان پایمال شده ...
چون با این همه تلاش بی وقفه ...
این روزها جای دختر ها و پسرها عوض شده...
وضعیت چندش و اسف باری است...
دیدن دخترانی که آویزان پسران می شوند...
و من نمی دانم جنس مذکر تا این اندازه جذاب است...؟!
بدبختانه من که هنوز به جذابیت های جنس مذکر پی نبرده ام...
البته شاید هیچ وقت هم پی نخواهم برد...
و همه ی اینها بر می گردد به بعضی مسایل شخصیتی ام...
که من را بعضی اوقات به شگفتی وا می دارد...
چند روز پیش دفترچه ی مهد کودکوم را ورق می زدم...
صفحه ی اولش این بود :
امروز سمیه خوب بود....با اسباب بازیاش بازی کرد...
ناهارش و نصفه خورد...ظهر هم نخوابید...
امضا ء : نوروزی ۵/۱۱/۶۹
صفحه ی دومش :
امروز هم سمیه خوب بود...اکثرا تنها بازی می کند...
آبش با پسرها توی یک جوب نمی رود...
ناهارش و نصفه خورد...ظهر هم نخوابید...
امضا ء :نوروزی ۱۰ /۵/۶۹
خوب این دفتر صفحات زیادی دارد...
ولی چند روز پیش وقتی داشتم ورقش می زدم...
این جمله ی کلیدی خانم نوروزی یک لحظه من را در جایم به صندلی زیرم چسباند...
و توی دلم خانم نوروزی را هزار بار درود فرستادم که عجیب تشخیصش در موردم
درست بود...
حالا من اینار و گفتم که چی مثلا...!
مطمئن باشید سوژه هایم برای نوشتن به انتها رسیده....
و من مثل شناگری که هیچ تبهری در شنا کردن ندارد ....
درست توی اعماق ته گودی استخر خانه ی دوست مادرم رها شده ام...
......
آرزوی بر آورده نشده ی این ماه :
ندیدن اجرای رومولوس کبیر....
خیلی دلم می خواست این اجرا را ببینم....
و بعد از اجرا بروم پیش سینا رازانی و بگویم تو فوق العاده ای...
خوب دیروز یعنی پنج شنبه سینا رازانی آمد کارمان را دید...
و من وقتی کله ام را بیرون آورده بودم تا دنبال دوست وبلاگی ام یعنی الهام
بگردم....
سینا رازانی سلام وعلیک گرمی کرد و گفت خیلی خوب بودید خانم !
وای عجیب لحظه ی خوبی بود...
چون روز قبلش به شدت ناراحت شده بودم...
چون یک عده از دوستان به شدت بازی ام را مورد نقد دوستانه شان قرار داده بودن...
و من بسیار در وضعیت دپرسی به سر می بردم...
و حالا دوست داشتم می توانستم اجرای رومولوس کبیر را ببینم...
و شده حتی یک شاخه گل برای سینا رازانی بخرم...
و بگویم که الحق یک بازیگر گاهی اوقات به دلگرمی اطرافیانش
بسیار محتاج است...
اگر نگوییم نیازمند است....!
*********
وقتی نوک دماغ دختری قرمز می شود...دست رو دلش نذارید...
وقتی مداد رنگی های کودکی تمام می شود برایش دفتر نقاشی بخرید....
وقتی چشمانت را می بندی سعی کن بدی های دوستانت را به حافظه ی کوتاه مدتت نفرستی...
وقتی تنها می شوی...سیب زمینی نخور ...حتی چیپس با ماست موسیر...
وقتی حال و حوصله هیچ کسی رو ندارید کاسنی بخورید...عجیب جواب می ده...
وقتی اسهالید طرف دوستان صمیمی تون برید چون واقعا شما رو درک می کنند...
وقتی یبس میشید نزد آن دسته از دوستان حسودتان بروید که هیچ دل خوشی ندارند
قیافه ی نحستان را ببینند...
وقتی به پیشی پیش پیش می کنید ...قبل از اینکه دنبالتون راه بیوفته فرار کنید...
وقتی سگی دنبالتون کرد خودتون و به مُردن بزنید...یا از دیوار همسایه تون برین بالا...
وقتی کسی تو چشماتون زُل زد و با صراحت گفت دوست دارم...
یه تُف گُنده بندازید رو دماغش ...
وقتی مامانتون صداتون می زنه دختر پس کی می خوابی...
خیلی با مهربانی و ملایمت بگید چشم مامان جان الان می خوابم...!
ولی جدی ها چرا من با اینکه خیلی خستم ولی خوابم نمی بره...؟
******************
آی راستی امروز چرخ گاریمون شیکست...
یادم رفت بگم...
اتفاق خاصی نیفتاد فقط اجرای دوم با یک ساعت تاخیر شروع شد...
و کمرمان هم کمی تاب بر داشت...
دیگه بی شوخی شب به خیر...
گاهی اوقات باید برای مدتی گُم شد....
تا دوباره از نو گُم شد...
ببخشید این و یادم رفت بگم نتیجه گیری جدیدم بود....
دیگه واقعا شب خوش....
رفقا بی من و با من چه کند سود...
که من از روز نخست هم یک و یکدانه و تنها بودم...
شب رفتن تو ندانی که من اخر به تمنای نگاهت...
کفنم خیس شد از روی نگارت...
لحدم خُرد شد از برق نگاهت...
نفسم رفت در آن لحظه که دستت نشست بر سر قبرم...
قدمت روی سرم باشد و من جشن بگیرم...
یارم آمد سر قبرم ...
چه مبارک چه عزیز است....
گل میخک گل رز ریخته بر سنگ سیاهم...
کمی هم عطر گلاب است که از درز همین سنگ ...
آمده است توی دماغم...
نفسم رفت و دلم رفت...
چو بر خواستی از سنگ سیاهم...
........
ببخشید اینم یه نیمچه شعر که به صورت فی البداهه اومد...
چی کار کنم دیگه دوستون دارم دلم نمیاد برم...
جدی ها چی می شد تا آخر عُمر همینطوری نوشت و نوشت...؟!
دیگه واقعا شب به خیر....