آدم ها به حرمت خاطرات زنده اند و بس...!
خوب این چند وقته بیشتر مطالب رنگ و بوی اجرای اُدیپ را داشته...
ناخواسته یا خواسته بودنش را نمی دانم...
ولی همین قدر بدانید که شب ها خواب می بینم دیر به اجرا رسیده ام...
یا یک جایی را خراب کرده ام...
کلا همه جوره فکر و ذهنمان را مشغول خودش کرده...
و من خدا خدا می کنم که واقعا تا ۱۵ ابان اجرا تمام شود...
به چند علت...که مهم ترینش اینها هستند :
۱)واقعا احساس می کنم دیگر انرژی و رمقی در بدنمان نیست...
۲) به شدت درس های نخوانده و تلمبار شده دارم...
۳) هر اجرایی به اندازه اش خوب است زیادش لوس می شود...
حالا بازم فکر میکنم علت دیگری بود قید می کنم...
و از امروز بگویم که روز جالبی بود و البته بسیار خطرناک...
آخر اجرا که بازیگران برای تشویق شدن می ایند ...
من و همکار دزدم از نرده ها آویزان می شویم...
امروز کمی دیر شد و من با یک حرکت سریع آمدم آویزان شوم...
که به دلیل مشکلات محاسباتی ام حالا شما بگذارید به حساب خستگی بیش از اندازه..
اشتباها رویم افتاد به گروه موسیقی و پشتم شد به تماشاچیان....
در یک لحظه آمدم اشتباهم را جبران کنم ...
خوب در آن لحظه باید بر می گشتم بالا با دست اویزان می شدم که رویم به
تماشاچی باشد...یکی از دستانم لیز خورد و ان یکی دستم هم توان وزن بدنم را نیاورد...
و در یک لحظه ی استثنایی با کتف چپم روی زمین افتادم...
البته با اینکه فشار روی کتف چپم بود الان به شدت پای چپم درد می کند...
خلاصه افتادم روی زمین و دوباره پشت به تماشاچیان...
و این بار از خنده نمیتوانستم از جایم بلند شوم...
ولی چاره چه بود باید بلند می شدم...
بلند شدم با چشمان خیس از اشک از خنده رو کردم به تماشاچیان...
و تماشاچیانی بودند که نیششان تا بنا گوششان باز شده بود...
من هم می خندیدم...تماشاچیان هم می خندیدند...
عجیب لحظه ی با مزه ای شده بود وقتی رفتیم پشت گاری تا دوباره هلش بدهیم
به سمت گروه موسیقی ...بچه ها بودند که پشت این گاری می خندیدند و من بودم
که پشت گاری از خنده ولو شده بودم...!
تماشاچیان هم تا آخرین لحظه ی ترک سالن لبخندی گوشه ی لبشان بود...
و من یک دنیا خوشحال شدم که باعث خنده ی آدمیانی شدم که تازه گی ها
به شدت سخت می خندند ...
حتی مطمئنم پور اذری هم خیلی خندیده بود چون روی صورتش نم عرق نشسته بود...
و اخر سر هم آمد گفت مواظب باش...
این آقای تن هم بنده خدا فکر کرده بود از درد گریه میکنم....
میگفت چیزیت نشد که...
و این حرفش هم خیلی با مزه بود چی گفت ....
آهان گفت تقدیر...
سرنوشت...
یک لحظه ممکنه اونطور که تو می خوای نچرخه...
اگه با سر اومده بودی پایین که دیگه خدا باید رحمتت می کرد...
و من ترسیدم...
مثل همیشه که از ترس مرگ روی جدول خیابان ها راه می روم و موقع رد شدن از خیابان
اصلا نمی ترسم و مثل یک شیر غرنده با چشمان بسته از وسط بزرگراه بعثت به آن سوی دیگرش
جهش می کنم...
باید صدقه داد و هم مسیر باد های شمال شرقی شد...
باید کنار خیابان نشست و به دستان کهنه ی مرد فرسوده ای نگاه کرد...
باید یک دل شد و یک نفس فریاد زد : آهای خانه ی دوست کجاست...؟
باید تمام مسیر را فریاد زد : به کجا چنین شتابان...؟
باید نبود تا یک لحظه بودنت را قدر بدانند...
باید انقدر بود تا تو را با خاطراتشان بیامیزند...
باید لبریز شد تا خالی شد...
باید خالی شد تا دوباره پر شد...
باید کبوتر بود تا قدر دانه را هر چند اندک دانست...
باید بهار بود تا پاییز دیده شود...
و باید زمستان بود تا تابستان...
باید نگار بود تا خال گردن زیر گیسوی یار...
باید عمیق بود و ژرف نه سطحی و زود گذر...
باید اندیشید پیش از انکه وادر شوی به اندیشه...
باید رها شد از این تن خاکی فرسوده...
باید تمام شد از این همه کثیفی...
زلال باید کرد روح را و هم مسیر باد های شمال غربی شد...!
باید...