دست از طلب ندارم...

کلا چیزی ندارم...

تا کام من برآید...

نفسی هم ندارم...

تا جان رسد به جانم...!

 دردا دردی است خاموش...

در سینه ام غم تو...!

یا رد بشو گذر کن...

یا خواستی حذر کن...

بی خود نشسته ای هی...

دست در دماغ داری...

دلبر که در کف او سنگ است مرغ خارا...!

آنجا که تو نشینی...

صد قافیه بسازی...

اینجا منم که تنها در فکر عرضم و ساز...

عرضی میان نباشد...

سازم شکسته باشد...

لب بر چه کس گشایم...

کاین غصه هم سر آید...

رحمی نمی کنی گر...

بر حال این توانگر...

بردار برو دلت را...

کاین ره جفا ندارد...!

دردی است درد عاشق...

دردی است در دل من...

سر باز می کند هی...

گاهی به آب چشمی کم می شود نوایش...

مطرب خیال می کرد...

سازش به ما اثر کرد...

جانا بیا که بی تو....

صد ساز صدا ندارد...

آنجا که من نشینم...

رنگی میان نباشد...

آن وقت که تو بیایی ...

رنگین کمان بر آید...

لب بر نمی گزد هی...

درویش بر من و عشق...

چون درد عاشقی را بهتر ز من بداند...

جانم به لب رسیده...

بی تو ولی چه فایده...

یا رد بشو گذر کن...

یا من برم حذر کن...

خوب رد نمی شوی باش...

آش ماش بیرون باش....

مواظب خودت باش...

شلوار من زیر درخت آلبالو گُم شده...

توی همون ده که پُره دختره...

چشمای دختراش سیاه و نازه...

لب توپولی...مو طلایی ...سبزن و گًل باقالی...

قد کشیده دارن و ابرو هاشون کمنده...

کمر باریک و خوش ادا و خوش ژست....

دل می برن با خنده های ریز و اشوه های تمیز و ....

دل می برن ...دل می برن...دل می برن با دندون طلاشون...

هاجر عروسی داره...

نه والا نه بلا...

هاجر دمب خروسی داره...

نه والا ...نه بلا...

هاجر توی صندوقش صدتا النگو داره...

نه والا...نه بلا...

هاجر دوماد نداره...

نه والا...نه بلا...

هاجر توی باغچه شون ریحون و مرزه داره...

نه والا...نه بلا...

هاجر توی عروسیش حنا نذاشت تو دستاش....

نه والا ...نه بلا...

هاجر غصه نداره...

نه والا....نه بلا...

هاجر مرض نداره...

نه والا...نه بلا...

هاجر توی گلدونش یه دونه گُل نداره...

تو رو به خدا...؟ کی گفته...؟

همون کسی که هر روز دم خونشون نشسته...

دم خونشون نشسته...؟

دم خونشون صب تا شب یه لنگه پا وایساده...

دم خونشون وایساده...

گاهی وقتا راه میره زیر درخت مجنون...؟

راه می ره...؟زیر درخت مجنون...؟

نمیدونم می شینه...راه میره...

چی کار داره....؟

به تو چه...

به من چه...؟

هاجر عروسی داره ...

دمب خروسی داره...

مرغ و خروس داره...

یال پلنگ داره...

دو سه تا هم کرگدن...

با سه تا خوک و کفتر....

زرافه و بزغاله...

هاجر هیچی نداره...

چون من میگم نداره...

هاجر توی لباسش فقط یه لقمه داره...

لقمه ی نون وسبزی....

با پنیر محلی...

کوکب خانم لباسش دو تا سوراخ  داره...

اصغری زن نداره...

ممدلی دو تا داره...

اون یکی برق نداره...

اون یکی دون نداره...

اون یکی لب نداره...

اون یکی دست نداره...

اون یکی عشق نداره...

تا به خودش بنازه...

اون یکی رفته بالا...

اون یکی رو زمینه...

یکی نشسته این ور...

یکی نشسته اون ور...

یکی نگاش قشنگه....

یکی اما بی ریخته...

یکی دلش سبزه و یکی اما سیاهه..

یکی تو جاش می شاشه...یکی اما میرینه...

یکی شب ها می خوابه...یکی اما بیداره...

شب شده پُر ستاره چشمک بزن دوباره...

بیا کنارم بشین دختر آتیش پاره...!!!

                    <<<<<<<<<<>>>>>>>>>>>>

آخ...

تموم نمی شد شعره...

دیگه داشتم حالت تهوع می شدم...

این هم یکی دیگر از شعر های بامداد جانه....

و به شدت مشکوک می زنه این روزها ....

به گمانم بد جور دلش جایی...پیش کسی گیر کرده...

چون شب ها به شدت پُر خوری می کند...

از آن ور تا صبح شعر می گوید...

گاهی وقت ها هم آهنگ میگذارد می رقصد برای خودش...

گاهی وقت ها بلند بلند می خندد...

گاهی وقتها...

گاهی وقت ها انقدر کارهای عجیب و غریب می کند که ترجیح می دهم ببرمش پیش

روانپزشکی و بگویم آخه بچه تو ۵ سالگی هم عاشق میشه...؟!

از ان ور پامچال دختر خوبی است...

با خمیر های بازیش بازی میکند...

کارتون تماشا میکند...

گاهی وقت ها میرود توی حیاط با گربه ها بازی میکند...

به گنجشک ها غذا می دهد...

از درخت توت بالا میرود...

از شاخ هایش مثل جغد آویزان می شود...

بهش میگم خطرناکه گوش نمیده...

میگه سر ته بودن و دوست دارم...

هر روز یه بشقاب بستنی نسکافه ای کاله می خوره...

جای صبحونه...

شکلات فندقی و لواشک و چیپس و پُفک و یه عالمه خوراکی خریده گذاشته

تو کمد درشم قفل کرده...هر روز یه کمی میخوره ازشون...

کلا این دو در دو دنیای مختلف از هم زندگی می کنند...

که سایه ی این دو زندگی مختلف روی زندگی من هم تاثیری دو چندان گذاشته...

یکی انقدر بزرگ...

و دیگری آنقدر کوچک...

من کجا ایستاده ام...

کجای این روزهای غیر صمیمی...

کجای این شب های سرد و ابری...

کجای این گول زدن های تکراری...؟

کجای خط عمود بر قامت خمیده ی پیرزنی نود ساله...

با چروک های عمیق زیر چشم و رگ های بیرون زده ی پشت دستانش...

کجای نگاه مضطرب مرد روشن دل بی قرار...؟

من کجا نشسته ام...؟

کجا نشسته ایم...؟

روی موج خیالیم...؟

یا واقعیتیم و باور نداریم خویشتنمان را...

آنگاه که پا روی زمین نهادیم و یک سره دلهره بودیم و ترس...

یک سره روی سُرسُره ی بی رحم زمان نشستیم و تاب خوردیم و تاب خوردیم و تاب خوردیم...

تابیده شدیم لا به لای سنگ های مرمرین سفید و سیمان های خاکستری...

پیچیده شدیم لای خرطوم زمان و آنقدر فشرده شدیم و فشرده شدیم و فشرده شدیم...

تا آه از نهادمان بلند شد...

و آنقدر فریاد زدیم و فریاد زدیم و فریاد زدیم...

تا گوش جهان را پاره پاره کردیم...

و بعد در تابوت سرد و خسته ی مرد ارمنی دراز کشیدیم تا باورمان شود کفن هنوز هم 

چیز خوبی است...!