برای خودم...برای تو...برای شما...برای تمامی ذهن های پاره پاره ی معصوم...!
اینجا منی نشسته است که نمی داند کیست...
حتی آینه هم از دادن جواب به من سر باز زد...
آنقدر بی رحمند این آینه ها که باید تمامشان را با اسپری رکسونای روی میز توالت شکست...
همان کاری که اکثر بازیگران تلویزیون انجام میدهند...
پولمان اضافه نکرده...!هه ....
اما قدرت تخیلم مرز خیال و واقعیت را در هم می شکند...
تا این بار هم باورم شود که نه واقعا من دچار اسکیزوفرنی هستم...
آن هم از نوع حادش...
تست هفته ی پیش سر کلاس باعث شرمندگی ام شدم و بس...
اگر نمره ی آزمونم بیش از ۷۰ شده بود که باید بستری می شدم طبق صفحه ی
....کتاب ارزشیابی شخصیت...
رهایم نمی کنند افکار بی خود و مزخرف...
آنقدر حال ذهنم بد است که بی خود و بی جهت گیر می دهم به آدم های دور و برم...
از مادر و خواهر و پدر بگیر تا دوستانم را که این روزها بد جور اعصابشان را بهم ریخته ام....
اما یک حقیقتی وجود دارد و آن اینکه رفتار انها هم با من تغییر کرده...
خوب من در تلاشی وصف ناشدنی در ذهن بیمارم خودم را به واقعیت میخواهم برسانم
این روزها اما ذهنم گریه اش می گیرد بس که واقعیتی وجود ندارد....
نه خمره ی شرابی بر سر طاقچه ای است تا بنوشم...
نه سیگاری تا پوکی زنم...
آه...ماری جووانا میخواهد ذهنم تا کمی روحم را از بند جسم رهایی بخشد..
من نهایتا تا سال دیگر معتاد می شوم...
و تا پنج سال بعد جسد کرم زده ام را توی جوی آبی نزدیک ناصر خسرو پیدا خواهید کرد...
توی دستانم سیگاری است به قامت تمام روزهای سختی که خیال به سختیشان افزود...
و در سینه ام هزار غم نا گفتنی...
مواد بهترین راه مبارزه با دردهای عظیم بشری است...
کاش دانشمندان می دانستند که برای افزایش طول عمر روان گردان ها چقدر موثرند...
روانم آنقدر راکد و مزخرف شده این روزها که دلش یه بشکه شراب می خواهد و شکلات تلخ...
چرا اعتیاد بد است...
اتفاقا خیلی هم خوب است...
چرا مستی بد است...
آنگاه که تو را رها میکند از قید و بند..
چقدر زنده ایم...
چقدر می خواهیم در قید و بند باشیم...
جسم را رها باید کرد و زیر سایه ی درخت بید تا آنجا که جا دارد به کمر پیچ و تاب داد....
آنقدر باید رقصید تا از هوش برود آن هوشیاری مصنوعی دیکته شده....
انقدر باید رها شد تا خود را شناخت...
همه ی راه ها را رفته ام...
همه شان را از حفظم...
تنها راه اعتیاد است و بس...
تنها چیزی که من را آدم می کند و بس....
برای شروع سیگار هرویینی خریدم از دست فروشی نزدیکی پارک شهر...
توی کیفم گذاشته ام و پنج دقیقه یکبار نگاهش میکنم و سر جایش میگذارم..
باید رفت باید کشید تمام چیزهایی که توی این عالم است....
من از خودم بیزارم....
وقتی شب ها نمیدانم روی پهلوی راستم بخوابم یا چپم...
چقدر باید خدایا گریه و التماست کنم...
تا باقی جانم را بگیری و به کسی بدهی که برای این بشریت مفید باشد....
من که هستم...؟
چه هستم...؟
.....
۵ دقیقه زمان دهید تا بگویم...!
...............
.....
...........
خوب باید در اطاق را بست...
بیچاره پدرو مادر نازنیم...
میدانم سخت است داشتن فرزندی که معتاد است...
میدانم...
اما چاره ای نیست...
من به شدت خودم را گم کرده ام این روزها...
ضعیفم یا قوی را نمی دانم....
فقط مطمئنم آرامش این لحظه برایم یکی از مهمترین کارهای دنیاست....
اینجا اطاق سرد و تاریک من است...
نشسته ام و در زیر نور مانیتور تایپ میکنم حروف را ....
لحظه به لحظه بعد از کشیدن اولین سیگار حاوی هرویین...
اولین پک :
تلخ است...
مثل تمام سیگارها...
دومین پک :
بینی ام به شدت می سوزد...
سومین پک :
دودش را توی سینه ام نگه میدارم...
ببین ضربان قلبم چه آهسته بالا میرود...
چهارمین پک :
دستانم میلرزد...
قفسه ی سینه ام کوچک شده یا قلبم بزرگ...
رگ های قلبم را حس میکنم که دارد مثل بادکنک باد میکند...
چنگ می اندازم به یقه ی لباسم ...
نفسم گرفته....
خیس از عرقم...
پک ششم :
تصاویر ی مات و نامربوط...
دیگر کیبورد وضوحی ندارد....
خوشبختانه جای حروف را میدانم و گرنه این کلمات هیچ گاه پشت سر هم این متن را نمی ساخت...
پک هفتم :
قبل از کشیدن این پک صدای در دستشویی آمد و سیگار را نصفه نیمه خاموش کردم...
پنجره را باز کردم نشسته ام گوشه ی تختم....
هنوز تپش قلب دارم....
ولی ماه آن گوشه نشسته دارد به من پوز خند میزند...
کثافت...
بی شرف...
کجای انسانی با این درد عظیم بشری که روی دوش هایش سنگینی کرده است خنده دارد..؟
پنجره را میبندم...
پشتم را به ماه میکنم...
پشتم را به همه ی آدم هایی می کنم که دوستشان داشته ام...
خواهشا دیگر من را دوست نداشته باشید...
من این بار واقعا تمام شدم...
!
"کاش آینه میدانست ذهن های پاره پاره دنبال جوابند ...تا پرسش...!"