ناخن هایم را ببوس...!
تو فقط ببوس...
تک تک ناخن هایم را...
تک تک انگشتان دستان و پاهایم را...
ارزشش را دارد...
قبل از انکه بمیرم...
شاید بوسه ای هم روی پلک چشم چپم گذاشته باشی...
پیشانی ام را فراموش کردم...
مژه هایم ریخته....
موهای سرم هم همینطور...
دکترها می گویند سرطان....
ببوس مرا قبل از انکه دیر شود...
دکترها زمان زیادی را برای زنده ماندنم تخمین نزده اند...
و من مانده ام توی اطاق سفید و تاریک و یخ زده ی شیمی درمانی...
سرمی چکه چکه اب میچکاند توی رگ های خشکیده ی بدنم...
لباس سفیدی تنم...
ملافه ی سفید تری رویم...
آماده می شوم برای مرگ....
بی آنکه بترسم...
فقط نگرانم...
نگران فرزندانم...
پامچال ایستاده آنسوی پنجره ی اطاق...
ها میکند روی شیشه ...
عکس آبنبات چوبی میکشد روی بخار شیشه...
بامداد روی صندلی بیمارستان خوابش برده...
مطمئنم ...چون اگر بیدار بود در حال شمردن موزاییک های کف راهروهای طویل بیمارستان بود...
کاش میتوانستم آنقدر زنده بمانم تا بزرگ شدنشنان را ببینم....
اشکم میچکد روی بالش سفید...
چقدر کله ام کوچک بود و خبر نداشتم...
امروز برای اولین بار خودم را در آینه دیدم...
و آینه از ترس بر خودش لرزید...
شانه ی چپم خمیده شد از دیدن خودم در آینه...
چشم های بی مژه....
کبودی زیر چشمان...
لب های کبود...
اما کچلی حالت مقدسی به صورتم بخشیده...
مثل کودکان تازه به دنیا آمده...
دست میکشم روی سرم که مو ندارد...
نمیدانم چرا حسرت موهایی که سابق روی سرم بود را ندارم...
شاید به خاطر این است که من کلا با واژه ی حسرت بیگانه ام...
آنقدر که شب ها مدام خوابش را می بینم...!
شب های بیمارستان طولانی است و کسل کننده...
و فقط کمی حشیش تو را ارام میکند اینجا...
اما دکترها مصرف مواد را ممنوع کرده اند برایم...
اینجا انقدر سفید است که آدم روحش را هم می بیند...
شاید باید در این لحظات کمی به توبه و استغاثه پرداخت...
دلم تسبیح میخواهد اما همراهم نیست...
قرآن کوچکی را مادرم دیروز اورده زیر بالشم گذاشته...
بازش میکنم ...
الرحمن است...
همان سوره ای که جان میدهم برایش...
تا آخرش را میخوانم و اشک میریزم...
اما یک بار هم در دلم از خدا نمیخواهم شفایم دهد...
نه دردش آسان است نه تحمل این روزهای تکراری و سرد بیمارستان...
ولی خودم را در دستان تقدیر رها کرده ام ...تا رقم بزند برایم هر انچه که میخواهد...
مگر تا به حال چطور بوده...
باقی اش را هم میسپاریم دست خودش...
بیا...
اینبار کمی مهربان تر...
اما نه از سر دلسوزی...
از سر دوست داشتن بیا...
بیا و تک تک انگشتانم را غرق بوسه کن...
تا باورم شود هنوز دست های سرنوشت با من مهربانند...!