UNrealistic optimism
پله های زیاد...
راه پله ی تاریک...
طبقه ی دوم جارو برقی میکشد...
ماشین لباسشویی دارد زور میزند تا اب لباس ها را در اورد...
دخترکی بلند بالا ...زیبا...با موهایی خرمایی که از بلندی قوس کمرش را می پوشاند ...
از پله ها پایین میدود...میرسد به من که هنوز انگشتم را روی زنگ طبقه ی سوم نگذاشته ام...
خط بین دو سینه اش پیداست...
چشمانش خمار ...عسلی رنگ ...دقیق تر که میشوی رگه های سبز هم تویش میبینی...
چشم میدوزد در نگاهم...
میدود ته کوچه ی درازی که احتمالا باید برسد به ولی عصر...
میدوم دنبالش...
شالش را بدهم ...
میرسم ته کوچه ...
دو دزد دارند درب پراید یشمی رنگی را باز میکنند...
وجدان اخلاقی...
ترس از کشته شدن ...
گشنگی شکم دو دزد من را به بی خیالی سوق میدهد و سرنوشت...
شاید هم قسمت...
میرسم ته کوچه بن بست است...
ناچارا برمیگردم...
۳ مرد با پالتوی خاکستری رنگ از دور می آیند...
خودم را جم و جور میکنم و در ذهنم شعر یه توپ دارم قل قلیه را با صدای آرام میخوانم...
توپ قل قلی وسط کوچه لت و پار میشود...
کیفم را میگیرند...
اسمم را می پرسند الکی میگویم ساغر...ساقی...سارا...
باید همین ها می بود...چند سال پیش شنیدم عاشق دختری است به اسم ساغر...
اما باز با این احوالات عاشقش شدم...
شناسنامه ام را از توی کیفم در میآورد...
اسمم را بلند میخواند...
بعد با لحن وحشیانه ای میگوید خودشه...
بزنیدش...
تا جان در تن دارم کتکم زدند...
تا به حال شاید فقط در فیلم ها دیده بودیم و بعضی تظاهرات آزادی خواهانه که چطور مردم کتک
میخورند...
این بار صورتم زیر مشت و لگد دو مرد دارد از جا در میرود...
دو دزدی که سر کوچه دیده بودمشان با قفل فرمان ماشینی که دزدیده اند به سمتم میآیند ونجاتم
میدهند...
و به سرعت دور میشوند...
کیفم را بردند...
یک کیلو کاغذ کاهی آ۴ و دو عدد مداد کنته...با من گنجشک نیستم مصطفی مستور و
نزدیک ۱۰ هزار تومن پول بی زبان را بردند...
حالا به جهنم...
نگران دماغم هستم که خون از تویش میریزد روی لبم...
و هوا انقدر سرد است که از خون لبم بخار بلند می شود...
دنبال عینکم میگردم نیست...
کمی انطرف تر افتاده شیشیه هایش خرد خاک شیر شده...
خودم را میتکانم ...
میرسم به مترو...
پشت سر زنی با قد بلند که ساک بزرگی در دست دارد که احتمالا شورت و سوتین و جوراب و...
گل سینه و گل سرو خنزل پنزل های دیگری را برای فروش دارد از در مترو رد میشوم...
نگهبان می بیند دنبالم میکند...
میدوم ....
دنبالم می آید...
من فرار میکنم....
پشت کپسول آتش نشانی ایستاده ام ...
پسر معلولی روی پای مادرش نشسته به من نگاه میکند...
چشمانش را می بندد....
مرد نگهبان ناپدید میشود...
مینشینم روی صندلی....
قطاری از روبه رو می اید...
کوپه ی ۱۰۱۵ زنی دارد پوست لواشکش را میکند...
کوپه ی ۱۰۱۶ زنی در آغوش مردی خفته ...
کوپه ی ۱۰۱۷ مادری خم شده روی صورت فرزندش و انگار لبانش را روی گونه ی فرزندش فشار میدهد...
کوپه ی ۱۰۱۸ مردی سرش را تکیه داده به شیشیه با دهان باز خوابش برده..کیسه ی انارش ولو شده...
کوپه ی ۱۰۱۹ دو دختر از خنده ریسه رفته اند در بغل هم...
کوپه ی ۱۰۲۰ زنی شورتی در دستش گرفته و از دو طرف میکشد...
چشمانم را میبندم...
باز میکنم...
فقط من مانده ام توی ایستگاه...
هیچ کس نیست....
قطار میآید....
سوارش میشوم...
ایستگاه آخر پیاده میشوم...
از عینک فروشی سر راه عینک هایش را قیمت میکنم....
همه جا تار است...
بدون عینک انگار از پشت شیشه ای مه گرفته بیرون را تماشا کنید...
یک همچین حالی است...
بر میگردم سمت مترو شال صورتی دختر را جا گذاشته ام....
از پله ها پایین میروم...
قطاری می آید...
پشت سر هم از بچگی ام تا جوانی ام مرور میشود....
از روزی که یادم میآید تا روزی را که یادم نمیآید...
همه از جلوی چشمانم مثل برق رد میشود...
پیری ام نیمآید...
یک قطار ...
دو قطار..
سه قطار...
خبری از پیری ام نیست...
خبری از شال صورتی دخترک هم نیست...
مینشینم روی صندلی...
انگشت شست دست چپم را میجوم...
و انگار ندایی در دل به من میگوید پیری ات را نخواهی دید...
از سرما میپرم...
هنوز آن بیرون پشت پنجره باران میبارد...
شیشه ی پنجره را مه گرفته...
پتوی دیگری میآورم رویم میکشم...
گوشه ی پتو در تاریکی میخورد به چیزی ...
صدای شکستن لیوانی میآید ...
از تخت پایین میآیم روی زمین دو جفت دندان مصنوعی افتاده ...!