دیشب چقد خواب دیدم...

و هر بار که از خواب می پریدم و دوباره میخوابیدم یک خواب جدید میدیدم....

یک جاهایی کسی داشت من را فحش میداد...

این کیبورد هم که انگار قدیمی شده...

بعضی حروف را نمیزند..

و من مجبورم کلمه به کلمه چشم بدوزم به صفحه ی مانیتور اشتباهی چیزی تایپ نشود.

کلا تایپ کردن را به نوشتن بر روی کاغذ ترجیح میدهم...

۱)چون همیشه با یک موسیقی آهنگی  متن مینویسم و حرکت انگشتانم را با ریتم آهنگ

هماهنگ میکنم...

۲)تایپ کردنم به سرعت افکاری که از ذهنم عبور میکنند نزدیک تر است...

و حالا این کیبورد قدیمی از ذ هنم عقب مانده...

هر چند امروز چیز زیادی در ذهنم نیست...

یک سری اتفاقات روزانه...

خواهرم دارد نقاشی میکشد برایم جای بچه ی شش ساله مثلا...

که انقدر بد کشیده فک کنم باید سن بچه را به سه سال برسانم...

حالا باید نقاشی را تفسیر کنم...

چند عکس هم بگذارم جلویش بگویم داستانش را بساز ...

همان آزمون اندریافت موضوع معروف خودمان....

بعد همه را که نوشتم بذارم لای تلق بعد شیرازه را بکشم رویش تا کاغذهایش ولو نشود...

بعد فردا صبح ببرم دانشگاه تحویل استاد بدهم...

آیا قبول کند آیا نکند...

پامچال هم نزدیک یک هفته است هر روز ۲ عدد بستنی میخورد...

میخواد افسردگی نشه...

بچم افسردگی فصلی داره...

زمستونا اینطوری میشه....

بامداد هم که همین دور و براست...

رفته زیر تخت یک شمع روشن کرده صادق هدایت میخونه...

حالش از همه باید خراب تر باشه این روزها...

میخواد به روش نیاره و فیلم بازی کنه که همه چیز خوبه...

و این زور زدنش برای خوب بودن نشون دهنده ی حال خرابشه...

درست مثل زمانی که برای فرار از احساساتمون شروع میکنیم به دری وری گفتن و

شر و ور گفتن...کاری که در آن بسیار حرفه ای میباشم...

امروز یهو یاد قدیم تر ها افتادم...

۵ سال پیش که جواب کنکورم آمد...

مهندسی منابع طبیعی قبول شده بودم..

پدرم چقد ذوق کرده بود...

همه چیز آماده بود برای اینکه من امروز  مهندس باشم...

اما در آخرین لحظات نظرم عوض شد...

تصمیم گرفته بودم روانشناس شوم...

رشته ی تحصیلی ام در دبیرستان تجربی بود...

حوصله ی خواندن عربی را نداشتم و گرنه باید همان سالها انسانی میخواندم...

اما عاشق فیزیک و زمین شناسی بودم...

همیشه فرمول های جدیدی برای خودم در حل مسایل فیزیک می ساختم...

یادش بخیر آقای سرداری آن سالها چقد تحویلم میگرفت...

استاد فیزیک پیش دانشگاهیمان بود ...و اولین روز کلاس آنقدر سریع مسئله ها را حل کردم

و جواب تست ها را دادم که آمد بالای سرم گفت چطوری حل میکنی ...

و دفتر من بود که سفید سفید...بدون هیچ راه حلی...

خوب من ذهنی حل میکردم مسایل را...

و سرداری برای اینکه حواس بچه ها پرت نشود میگفت گزینه ی درست را بانگشتانت

فقط به من نشان بده...

خاطرات  خوبی بود...

کاش قدر آن روزها رابیشتر میدانستم...

کاش....!

با تمام این احوالات قید کنکور را زدم...

و تصمیم گرفتم وارد دانشگاه پیام نور شوم...

روانشناسی آنقدر جذابیت داشت تا عشق به فیزیک و زمین شناسی را از یاد بردم...

و عشق جدیدی را جایگزین آن کرد و آن هنر بود...

ناگهان خودم را شیفته ی رادیو دیدم...

عاشق گویندگی بودم....عاشق این بودم که دیده نشوم...اما صدایم افتضاح بود...

تصمیم گرفتم بنویسم...خیلی اتفاقی...اتفاقی چیز خوبی از آب درآمد...

میگویم اتفاقی چون آن موقع برایم بازی رادیو مهم تر از هر چیز دیگری بود...

بعد شیفته ی تئاتر شدم...

 انرژی ام را گذاشتم برای اینکه یک بازیگر خوب تئاتر شوم...

به نظرم میآمد که روحم را آرام میکند...

اما بعدها فهمیدم آشفته تر و متلاشی ترم کرد...

اما تئاتر مثل اعتیاد است....

با اولین پک معتادش شدم...

نمیگویم تئاتر به من چیزی نداد...

داد..

خیلی چیزها داد...

اما خیلی چیزها را هم گرفت...

و نمیدانم چزهایی که از دست دادم به داشتن چیزهایی که الان دارم میارزد...!!!؟؟

پامچال هر روزتمرین تمرکز میکند...میخواهد بازیگر شود...

جلوی آینه ادا اطوا در میآورد...

اعتماد به نفسش پایین است....پر رو نیست...جاه طلب هم نیست...

هیچ یک از خصوصیت های یک بازیگر را ندارد...

 دلم نمی آید بهش بگویم تو هیچ وقت بازیگربزرگی نمی شوی...

میگذارم تمرین بدنش را بکند...

بامداد از زیر تخت بیرون آمده او هم دارد تمرین میکند...

آهنگ ملایمی میگذارم ۳ تایی با هم دور اطاق با ریتم آرام راه رویم...!

                              *************

من اشتباهی شدم...

من شاید....

من باید...

من اگر...

من ...

کاش مداد رنگی بودم در دست کودکی خردسال...

که انقدر میتراشیدم ...

تا زود تمام میشدم....

                            ********

"هنر برای هنرمند رنجی است که با آن خود را برای گرفتار شدن در رنجی دیگر نجات میدهد...

هنرمند غول نیست ٬ بلکه پرنده ای کمابیش رنگارنگ در قفس وجود خود.

من پرنده ای کاملا غیر عادی هستم.

یک زاغچه هستم.

یک کافکا.

زاغچه ای هستم که دلش میخواهد در شکاف سنگ ها گُم شود..."

                                                                                          فرانتس کافکا